تبليغاتX
یک - من‌ِ شهری، منِ با فرهنگ، منِ باسواد...

خیلی از ما بچه‌های شهر فکر می‌کنیم خیلی باسوادتر و با فرهنگ‌تر از مردم روستاها و دهات هستیم. البته در اینکه سطح سواد در شهرهای کشور ما خیلی بالاتر از روستاهاست که خوب شکی نیست. اینکه سواد و فرهنگ هم به ربط دارند مشخص است. ولی باز به‌صورت کلی نمی‌توان درباره‌ی سطح فرهنگی یک قضاوت کلی کرد. برای مثال "دروغگویی" در جامعه‌ی ما بسیار رایج است. اما اگر در یک روستا این اخلاق زشت در میانشان رایج نباشد و در کل رفتار سالم‌تری داشته باشند، آنگاه حتما آن روستا مولفه‌های فرهنگی قوی‌تری دارد (البته بستگی دارد که فرهنگ را در چه چیزهایی بدانیم). ضمن اینکه وجود تفاوت‌های گسترده‌ی فرهنگی را کسی نمی‌تواند انکار کند، اما تفاوت فرهنگ لزوما به معنی بالا بودن یکی و پایین بودن دیگری نیست.

اما حرف اصلی که می‌خواهم در این یادداشت بزنم درباره‌ی قضاوت و شناخت ما از جامعه است. ما عادت داریم شناخت خود از اطرافمان را به راحتی به همه‌ی کشور تسری دهیم. احساس می‌کنیم جامعه را کامل می‌شناسیم و بر اساس این شناخت هم نسخه‌های اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی می‌پیچیم. مثلا یک دانشجوی دمکراسی خواه و شدیدا سیاسی (فرض کنید فقط یکی از ایشان، نه همه‌شان!) فکر می‌کند نیاز و صدای همه‌ی مردم کشور یک چیز است و آن همان چیزی‌است که وی طلب می‌کند. به ویژه دوم خرداد و رای 20 میلیونی به خاتمی این توهم را برای خیلی‌ها ایجاد کرد. در صورتیکه اگر بتوان کمی دقیق‌تر از رفتار و زندگی قشرهای مختلف مردم سراسر کشور اطلاعاتی به‌دست آورد آنگاه ممکن است اساس دیدگاه‌ها و تحلیل‌های اجتماعی و یا سیاسی انسان دگرگون شود و به قول ابن سینا در دانستن به جایی برسد که بفهمد هیچ نمی‌داند.

***

همسر یکی از دوستانم که در شهرهای کوچک معلم بود و همچنین دوستم به نقل از خواهرش که در چند روستا معلم بود همیشه حکایت‌های شنیدنی داشتند. با اینکه تعاریف آن‌ها از تفاوت‌های سطح فرهنگی‌، دیدگاه‌ها و باورهای مردم برایم مکرر بود اما هربار که حکایت جدیدی را نقل می‌کردند باز متعجب می‌شدم. و همینطور درباره‌ی خاطرات دوستان از سربازی. یادم هست یک‌بار یکی از دوستانم که محل خدمتش همین اطراف بود به من تلفن زد و وقتی حرف می‌زد گفت عده‌ای دورش جمع شده‌اند و وی را تماشا می‌کنند زیرا تا به حال تلفن ندیده‌اند.

یکی دگیر از دوستانم که در خوزستان سرباز بود هم داستان جالبی داشت. می‌گفت در آسایشگاه بوی بدی می‌آمد و در تلاش برای یافتن دلیل آن به پسری رسیدند که بی‌سواد بود و شغلش چوپانی. اول فکر کرده‌اند که این بو به دلیل نظافت کم وی است اما بعد متوجه شدند که وی همواره مقداری پشکل در جیبش دارد و از بوی آن لذت می‌برد. دقت شود که این را به عنوان حادثه‌ای خنده‌دار یا گریه‌دار ننوشتم و این رفتار را هم شایسته‌ی سرزنش یا تحقیر نمی‌دانم. فقط خواستم یادم باشد که رییس جمهور یا مسولان کشور قرار نیست فقط "من" را ببینند و سیاست‌هایشان را برای رفاه من تنظیم کنند.

***

پی‌نوشت غیراخلاقی:

امیدوارم این دوستان من به علاوه‌ی پسر عموی داستان‌سازم هیچگاه وبلاگ راه نیاندازند چون آنگاه بخش خاطرات وبلاگ من بی‌مشتری و کم رونق می‌شود.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 19:20 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share