از دو نفر از دوستانم شنیده بودم که برخی مکانها در تهران
هستند که مردان و پسران همجنسگرا جمع میشوند و زوج یا مشتری برای خود انتخاب میکنند
و میروند. ولی خوب باورم نمیشد. البته میدانم که اینگونه روابط هست ولی اینکه
کسی رسما دنبال شریک جنسی بگردد برایم خیلی قابل هضم نبود (در ایران منظورم هست).
یکی دیگر از آشنایان که تازه از خارج آمده و در تهران ساکن
شده هم برایم تعریف کرد که یک نفر او را به یک پارتی برده و در آنجا دیده که محفل
مربوط به همجنس بازان مرد بوده و حالش به هم خورده و آمده بیرون.
اما امروز یک مورد رو از نزدیک دیدم. یک وقت خیال بد نکنید
ها, جایی نرفته بودم. سوار تاکسی بودم که در چند متری مانده به فلکه سنگی پسری جلوی ماشین دست گرفت و گفت
فلکه سنگی که خیلی تعجب کردم. ماشین پراید بود و راننده یک جوان حدودا 35 ساله.
قیافهی آن مسافر خیلی برایم چندش آورد بود ابروهایش را برداشته بود و یک آرایش
حسابی کرده بود و لباس خوبی هم پوشیده بود. وقتی سوار شد به راننده گفت آقا من پول
ندارم اشکال نداره (با ناز و عشوه تمام) و راننده هم با کمی تعجب و وارفتگی گفت نه
چه اشکال داره و نگاههای معنی داری در آینه بینشان رد و بدل شد. من جلو نشسته
بودم و اون پسر عقب. از راننده مسیر بعدی رو پرسید و بعد که راننده گفت بعثت پسره
گفت منم باهات بیام بعثت؟ که دوباره جواب راننده مثبت بود. وقتی من پیاده شدم اون
پسره سریع پیاده شد و اومد جلو نشست و در همین حال یک لحظه نگاهمون تو هم قفل شد.
نمیدونم چرا ولی یک احساس ترحم شدید همراه با دل به هم خوردگی در من ایجاد شد.
(شاید برخی شواهدی که در این نوشته آوردم برای اثبات همجنسگرایی آن بنده خدا کافی
به نظر نرسد اما خوب شواهد حسی فراوانی هم بود که قابل انتقال نیست).
پ.ن. : این مطالب را خیلی وقت پیش نوشته بودم ولی دوست
نداشتم بفرستم رو وبلاگ. اما بعدش نظرم عوض شد!