یکی از درسهای
مهمی که در زندگی گرفتهام و ارزش و اهمیت آنرا تجربه کردهام این است که آدم
همواره باید جای مهمی از ذهنش را به ندانستههایش اختصاص دهد
.
عادت ریشه داری که خیلی از ما داریم این است که
معمولا فکر میکنیم خیلی میدانیم و دانستههایمان برای پاسخ به همهی پرسشهایی که
برایمان ایجاد میشود کافی است (هرچند صریحا به آن اذعان نمیکنیم). اما نمود عملی
این نوع تفکر این میشود که تعدادی پاسخ و
قضاوت که بر اساس تجربههای محدود قبلی مان در چنته داریم را میخواهیم به خورد هر
مساله جدیدی بدهیم. یعنی هنگام رو به رو شدن با یک مساله سعی میکنیم یکی از
جوابهایی که بلد هستیم را به خورد مساله بدهیم. در حالیکه به نظر میرسد راه درستتر
این باشد که اگر نمیتوانیم پاسخی درست برای مسالهای پیدا کنیم آنرا در قسمت
ندانستههای مغزمان بگذاریم. آنگاه دیگر با دیدن اعمال و رفتار دیگران به خودمان
اجازه نمیدهیم که به راحتی آنها را قضاوت کنیم. مثلا یکی از دوستانم هرگاه پاسخ
منفی دختری به خواستگاری را میدید و عیب و ایراد خاصی هم در پسر وجود نداشت
تحلیلش این بود که حتما کسی در زندگی این دختر هست. حالا شاید در برخی موارد این
تحلیل درست از آب در میآمد، ولی به نظر من دقیقا تلاشی بود برای پاسخ دادن به
مسالهای جدید با پاسخهای آماده قدیمی (شاید یک دلیلش این باشد که میخواهیم به
روشی نادرست از زیر بار ندانستن خارج شویم).
اما چه کسی گفته که ما باید پاسخ همه چیز را بدانیم، چرا باید دلیلهای پس زمینه همه رفتارهای دیگران
را ببینیم و چرا مرتب باید در حال تجزیه و تحلیل شخصیت دیگران باشیم؟ آیا اگر برای
حوادث اطرافمان دلیل روشنی نداریم حق داریم قضاوتی صد در صدی بر اساس دادههای پیشین کنیم؟
همین بحث را به نظرم دربارهی مساله وجود خدا هم میتوان
مطرح کرد که در مطلبی دیگر نظراتم را دربارهاش مینویسم.