اپیزود ۱ 
کافیشاپی سر خیابان ما هست به نام "تریا شب". انصافن نام متناسبی هم دارد چون حتا در روز هم مانند شب است و از بیرون هم نمیتوان داخلش را دید. هر روز که ما از آنجا رد میشویم تا به دانشگاه رفته و با کتابها و پایاننامه و اساتید و یا در هنگام تدریس با دانشجوها سر و کله بزنیم، دختران و پسران ژیگول پیگولی را میبینم که در آنجا منتظر دوستانشان ایستادهاند تا با هم به داخل رفته و گلویی تازه کنند. تا قبل از اینکه این کافیشاپ افتتاح شود ما فکر میکردیم مردم فقط عصرها و شبها به اینجور جاها میروند، اما بعد که دیدیم حتا در ساعت 9 صبح ۱نیز قرارهای عشقولانه برقرار است فهمیدیم که دنیا آنطورها که ما فکر میکردیم نیست. و همیشه وقتی از آنجا رد میشوم با خودم فکر میکنم که الان کدامیک از ما از زندگی لذت بیشتری میبریم. منِ پشت شیشهای (پشت کوهی سابق) یا آنهای توی شیشهای؟ البته نگران نباشید، این فکر فلسفی فقط یکی دو دقیقه دوام میآورد چون با رسیدن به سر خیابان، مهمترین مسالهی زندگیام میشود تاکسی گرفتن و به موقع رسیدن، چون ما از آن دقیقه نودیها هستیم!
اپیزود ۲
عمویی دارم بسیار باصفا که هرچند سال یکبار از بلادکفر برای دیدن ما به ایران میآید. یکی از مهمترین علاقمندیهایش در ایران گشتن در بازار سنتی شیراز و خیابانهای مرکز شهر است. پایه و همراه ثابت و همیشگیاش هم من هستم چون بقیه زیاد حوصلهی اینجور جاها را ندارند. کیف میکند که برود آنجا خرید کند و جنس بنجل در سبدش بگذارند. حتا گاهی که دچار کمبود هیجان میشود میگوید برویم سردوزک۲ بلکه جیبمان را هم بزنند و خوش بگذرد.
اپیزود 3
در یکی از سفرهای آخر این عموی ما پایش را توی یک کفش کرده بود که باید حتمن یک بار برویم این تریا شب "کافی" بخوریم. ما هم گفتیم چشم. لذا در یکی از دفعات بازارگردی، به جای اینکه برویم ته بازار و عرق3 بخوریم، در راه برگشت به این کافیشاپ رفتیم. وقتی با دستی پر از کیسههای سفید و سیاه که از جوراب گرفته تا سیخ کباب در آن یافت میشد وارد محل مربوطه شدیم، به شدت سنگینی نگاههای حاضرین را حس کردم. البته محمولهی اصلی دست من بود و آن یک کیسهی شفاف بود حاوی 5 کیلو مرغ لخت (از آنها که خروسها خوابشان را میبینند). پشت یکی از میِزهای نزدیک به ورودی نشستیم و من کیسهی مرغی را با صدای "شاتالاپ" ولو کردم روی زمین. نگاههای میزهای اطراف به کیسهی مرغمان قشنگ بود. عموجان یک قهوه سفارش داد و من با اینکه دلم آب پرتقال میخواست، آب انبه سفارش دادم بلکه باکلاستر باشد.
عمو که قد بلندی هم دارد با کنجکاوی هرچه تمامتر مشغول بررسی زوجهای میزهای مختلف بود. اما من که اصولن کمی تا قسمتی کمرو هستم سرم را پایین انداخته بودم و با خواندن چند ده بارهی منوی غذاها سعی میکردم که فرق بین کافه گلاسه، سان شاین، کوکتل و ... را بفهمم (چون معمولن با وجود متنوع بودن فهرست کافیشاپ ها، دست آخر همهی چیزهایی که میآورند شبیه هم هست و فقط با الفاظ بازی میکنند).تیپهای حاضرین هم از آن نوعی بود که امنیت اجتماعی! را شدیدن به خطر میاندازد. در این میان ناگهان عموی من گفت "oh shit" و به دختر و پسری اشاره کرد که در میز پشتی ما و در پناه پیشخوان بلند مغازه و در جایی دنج نشسته بودند. ظاهرن آن بندگان خدا طی عملیاتی آکروباتیک یک بوسهی آبدار رد و بدل کرده بودند و عمو جان ما را در حیرت گذاشته بودند (البته ایشان وقتی برای اولین بار بعد از ۲۰ سال به ایران بازگشته بود از دیدن اینکه همهی دختران "میک آپ" کرده هستند هم حسابی تعجب کرده بود). و در نهایت ما که نمیدانستیم در کافیشاپ باید با همه چیز لاس بزنی، با یک هورت کل لیوان آب میوه را سرکشیدیم و گفتیم یا الله!
نکته: نه اینکه فکر ما تا آن موقع در زندگیمان به کافی شاپ نرفته بودیم. چرا رفته بودیم و بارها برای یک چایی ۵۰ تومانی ۲۵۰۰ تومان داده بودیم. اما تا آن زمان به پتانسیلهای گستردهای که یک چنین مکانی دارد واقف نبودیم که البته واقف شدیم و از آموختههایمان در جهت خدمت به بشریت استفاده کردیم.
پینوشتها:
۱) با یک حساب سرانگشتی کسی که ساعت 9 صبح با موهای سیخ کرده یا تیپ آنچنانی سرقرار حاضر شده حتمن صبح زودتر از من از خواب بیدار شده پس آدم زرنگتری است چون گفتهاند که "سحر خیز باش تا کامروا شوی".
۲) محلی در مرکز شهر شیراز که شرح خاصی برایش ندارم.
3) با توجه به زمان ماجرا که در دوره جمهوری اسلامی است مشخص است که عرق بیدمشک، نسترن، کاسنی و ... منظور است.
-نقاشی از محمدَ 28/5 ساله از شیراز
نکته! خرید جنس بنجل به دلیل اشکال در خریدار است و منظورم این نیست که در محل گفته شده جنسهای بنجل عرضه میشود.