سلام به همهی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش میخواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح میدادم.
امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژهای برای این روز ندارم. شهید دادهایم و عید نداریم. اما برای همهی انسانهای شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفتهاست و تبدیل به نوکران بیجیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شدهاند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسانها نمیکند...و اما برای آنهایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبهی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!
و اما بعد از این نوبت میرسد به داستانی که انگیزهی نوشتن این مطلب شد.
قبض موبایلم که قطع شدهاست را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخهی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیریاست که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی میشدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همهی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.
چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامهی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آنرا زیر و رو کردم اما متاسفانه فرمها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمرهها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آنجا هم چارهای جز جعل سند نداشتم!
و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانهگیزیهای بیمنطق یا بازی دادنهای اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمهای نان حلال در سفرهی زن و بچهمان بگذاریم، "به حول و قوهی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمیگذارم:
- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمیزنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازالهی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایتنامهی همسر اول هم که حرفشو نزن، میگن آه زنها بدجوری میگیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بیخیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمیشه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسندههای مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی میشه و در حال نعشهگی سخنرانی میکنه و مردم رو به فنا میده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چیبدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟
- برو بابا این کاره نیستی...
خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتبخانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر میشود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقهی مفید- این هم به زودی منتشر میشود)، عریضهنویسی و غیره...
***
مطلب مرتبط:
گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در ادارهی مکتبخانهی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلدادهی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا میگذارند.
مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشهگانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بیمقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شدهاند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچهخواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.
مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشهگان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.
بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدمها و کاشانهها و مَرکبهایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمیآمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشرهای که هیاتش کمتر از پشه مینمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشهی چشمش بنشست.
این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانهی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.
روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بندهای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.
اما گویی پروردگار دست این بندهی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیدهی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:
پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین میسرود:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بینه دل کنه یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2
من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعرهها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیمتر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعامهای پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش میکشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون میشد.
پینوشت:
1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کردهاند که این مکتبخانهی عظیم جز خرابهای نبودهاست.
2- سرودهی باباطاهر عریان
نکته مهم:
دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی میکند شدیدن سانسور میشود! قبلن گفته باشیم.
برای شناساندن چهرهی تابناک شیخ شیراز، یکی از مریدانِ آزادهی وی قلمفرسایی کرده و برگهایی از تاریخ را ورق زده که نبشتهی ایشان بدون هیچ دخل و تصرفی تقدیم میگردد:
" اندر طبابت شيخ تقي اول
آورده اند شيخ تقي اول_ رضي الله عنه_در علوم دنيوي و عرفان و حكمت يگانه دوران بود . و مادر دهر چون او نزاده و ديگر نخواهد زاد.ايشان هم چنين در طبابت نيز دستي داشتند خصوصاً در اواخر عمر بسيار به اين امر اشتغال داشته و آن چنان تبحري داشتند! كه با نسخت اول بيمار را بهبودي ابدي بخشيده و به ديدار حق نائل مي نمودند. از قضا جد نگارنده اين سطور به هراه عيالشان در آن روزگار سفري به شيراز داشتند. گويا سفر به درازا مي انجامد و دست بر قضا جده از دوري وطنِ مالوف، بيمار گشته(همان افسردگي خودمان) و از هر كه نشان طبيب مي گيرند نشاني شيخ اول را ميدهد و ايشان هم به درب بيت شيخ مراجعت كرده، دق الباب نموده و غلام شيخ مي فرمايند: شيخ ما در ايام معدودي از سال به عبادت مشغول بوده، طبابت نمي كنند. با اصرار فراوان شيخ را به بالين جده مي آورند، شيخ ايشان را ديده نسختي مي دهند كه جده بعد از گذشت 3 روز ملك الموت راهمراهي مي نمايند. جد نگارنده از اين امر و فوت همسر، آن هم از بيماري دماغي بسي خشمگين شده در ساعت قصد خانه شيخ را مي كند. همگنان مانع مي گردند تا اينكه نيمه شب جده به خواب ايشان آمده مي گويند(( اي همسر مهربان! اي يگانه دوران! از سر تقصيراين شيخ بگذر كه خوش مكاني ما را فرستاده است و تنها غم من دوري توست. همي بدان بيش از نيمي از مردمان اين جا هم ،از نسخت اول او آمده اند و همگي نيز او را شكرگزارند همانا ما از دست اين دنيا به تنگ آمده بوديم. بر رفتن ما غم مخور و از آن طبيب ناشي بگذر. از ما مي شنوي زبانمان لال در اولين ناخوشي خود را به شيخ برسان تا زودتر به همسرت ملحق شوي )) جد نگارنده از خواب پريده و در ساعت روانه خانه شيخ تقي شده شرح ما وقع را مي دهند. شيخ نعره اي كشيده سرا به صحرا نهاده. گفته اند 7 شبانه روز در صحرا گذراند تا ايشان را يافته به شيراز باز گرداندند. شيخ از آن پس توبه كرده طبابت را كنار مي گذراند و فقط به جهت جامه عمل پوشانيدن به وصيت جدهی نگارنده، در حدود 5 سال بعد جد مرا نيز با نسخت خود به ديار باقي مي فرستند. ما نيز از اين سنت پيروي كرده در غيبت شيخ اول، شيخ ثاني _حفظ الله_ را طبيب الاول و مقدم الاطبا دانسته و فقط به نسخت ايشان عمل مي نماييم و با نسخت ايشان نيز هم از اين دنيا رخت بر مي بنديم . خداوند شيخ ما را حفظ كناد
برگرفته از نسخه خطي( تحقيقات اندر مقامات شيخ تقي اول) "
همانگونه که شرحش رفت، شیخنا در طب نیز ید طولا و شفابخشی داشتهاست. در حکایتی دیگر آوردهاند که روزی همهی برنایان شهر در محفلی گرد هم آمده بودند و در اثر پرخوریها که کرده بودند درد دلی کشنده ایشان را عارض گشت. شیخنا ایشان را نسختی بداد اما ساعتی نگذشت که جملگیشان دعوت حق را لبیک گفتند. لذا در شهر آشوبی به پا شد و مردمان داغدار میخواستند به قصاص جان فرزندانشان شیخ را سربَرکَنند. در این میان قاضی القضات شهر خلق الناس را وعده بداد که فیالفور محکمهای عادلانه برپا کند و مقصر را یافته و به سزای اعمالش برساند. شیخنا از ترس و وحشتی که بر او عارض شده بود به ناگه از هوش برفت و در عالم بیهوشی به مکاشفاتی دست یافت (وی در طول زندگی مکاشفات عرفانی زیادی را تجربه کرده بود و در هر مکاشفت، جلوهای از جهان آینده را میدید). در این حال وی طیارهای را دید در آسمان که مردمان بسیاری سوار بر آن بودند اما به ناگه آن طیاره همچون کبوتری که سنگش زده باشند در خود بپیچید و سقوط همیکرد و آن مردمان که مسافرش بودند دردم جان سپردند. و اما در پردهای دیگر از عالم مکاشفه دید که قاضی شهر، ساربان۱ طیاره را از برای این حادثه مقصر شناخت. شیخ از درک این تجربت عاجز بود و معنی آن ندانست تا اینکه به هوش آمد و یاران و مریدان و همسران را بر بالین خویش بدید، همه خندان رو.
پرسید در این مصیبت از چه رو میخندید؟ و همسرانش پاسخ دادند که شیخنا و سیدنا مژدهای ده که بار دگر حقانیت و شرافت تو بر همگان ثابت شد و قاضی القضات عادل حکم بداد که مقصر آنها بودهاند که مردهاند و تو را قصور و گناهی نیست. و این نیز از کراماتی بود که تا سالها کس رمز آن ندانست و تنها چند سده بعد بود که مردمان با کراماتی نظیر آن، که نامش را رشوه مینهادند آشنا همی گشتند و در جهت گشایش امور خود آنرا بارها به کار گرفته و به خاندان شیخ درود همی فرستادند.
پینوشت:
۱) وی در آن عالم مکاشفه ندانست که آنکه طیاره را هدایت میکند خلبان است و طیاره و شتر را فرقی عظیم است.
۲) یک قانون قدیمی به زبان امروزی میگوید اگر در سقوط یک هواپیما خلبان نیز کشته شد بهطور قطع مقصر حادثه خلبان بودهاست اما اگر خلبان زنده ماند علت حادثه و مقصر هیچگاه روشن نخواهد شد و جعبه سیاه و دیگر شواهد فقط در حد عضوی مردانه از اعضای بدن محققان و مسولان حادثه محسوب میشود و شایستهی توجه نیست.
دیگر مطالب تاریخی مرتبط:
حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)
فرازهایی عبرت آموز از زندگانی یک شیخ
"تو را برای خودم درست کرده و پرداختهام. به من روی آور و با من انس بگیر و در من بیاویز، تو مال منی نه از آن دیگران. اگر یک قدم به سوی من بیایی ده قدم به سوی تو خواهم برداشت" –کتاب کوچک تنهایی.
عیدتان مبارک و به همین مناسبت و برای شادی روح دوستان حکایتی دیگر تقدیم میشود:
آوردهاند که در عصر شیخ اشراق، شیخی گمنام نیز در شیراز میزیسته است با نام شیخ شیراز یا همان شیخ تقی اول که حیات و ممات وی برای رهروان طریقت به غایت عبرت آموز بوده و درسها و کلامش اندیشه سوز۱.
پارسایی و نیکو خصالی وی شهرهی خاص و عام بود و همیشه معطر به بوی مشک و عنبر. و از این روی بسیار کسان وی را شایستهی همسری والامقام و خوش صورت و نیک سیرت میدانستند و مریدان مونث و متاهل وی مرتب از برای وی آستینها بالا میزدند و وی را سفارش به دانستن قدر خویش و وصلت نکردن با هرکس و ناکس میکردند. و این تمجید که خلق از وی میکردند بر غرورش فزود و کار بدانجا رسید که همهی ماهرویان شیرازی را بدین سبب که در ایشان به دیدهی تحقیر مینگریست از خود برنجاند و بدین روش باقی عمر را همچون خدای خویش در تنهایی گذارند و در تنهایی و عزلت نیز بمرد.
همچنین گویند که وی را علم و دانشی زیاد حاضر بود و بر هر جماعتی که وارد میشد و زبان به سخن میگشود همهگان از آن همه فضل و دانش مدهوش میگشتند. هم از این روی بود که شیخنا کل دوران شباب را به وعظ خلق در مجالس علمی گذارند و اشتغال بدین امر و مدح و ستایش خلق او را با حجره و کتابها و اساتیدش غریبه کرد و بدین سبب کلام او از محتوا تهی گشت و اعتبار از کف بداد و باقی عمر را به شنیدن استهزاء خلق گذارند و در تنهایی و نادانی قالب تهی کرد.
شیخنا تقی-کرم الهه وجه- همچنین شهره بود به چالاکی و قدر گوهر زمان نیک بدانست و بدین سبب در ولایت شیراز شهره گشت. چراکه مردم این شهر به غایت آسوده خاطر بودند و تن خویش را از برای امور پست دنیوی آزرده نمیکردند. و شیخ که سوار بر مدح خلق، خود را به غایت زرنگ میدانست گویی حکایت لاکپشت و خرگوش را نشنیده بود و زمانی از خواب برخواست که همهی آن خلقِ تنآسا، فرسنگها از وی به پیش افتاده بودند.
از دیگر سجایای اخلاقی شیخنا که شیوخ دیگران، از جمله عطار در تذکره اولیای خوش نقل کردهاست، همانا صبر شیخ و دوری وی از هرگونه اضطراب و تشویش بود و هیچ اتفاقی وی را نگران نکرده و آتشی در درونش نمیافروخت. گویند که دوران تحصیل علمش در مکتبخانه به درازا کشید و روزی شیخ الرییس آن مکتب وی را به کناری کشید و گفت: من از این همه خونسردی که در تو میبینم در عجبم و عنقریب است که تو را از این مکتب بیرون کنند. اما شیخنا بخندید و هیچ نگفت. دگر روز شیخ الرییس باز وی را انذار داد و عجبا که شیخ ما باز بخندید. و روزی دگر بود که مکتوبی به شیخ دادند و وی را لگدی حوالت کرده و از آن محنتکده بیرون انداختند و البته شیخ ما دیگر نخندید و جان به جان آفرین تسلیم همیکرد.
و تو ای عزیز بدان که این شیخ، جد نگارندهی همین سطور یعنی شیخ تقی ثانی (هم عصر با شبلی ثانی) است. اما اینکه چگونه شیخنا با اینکه با هیچ زنی نیامیخت و زندگی را در عزلت و تنهایی به سر برد چنین تخم و ترکهای به هم زده خود حکایتیاست شنیدنی که در این مقال نمیگنجد اما همین را بدان که هر شیخی را در زندگی کرامتی خاص است با نام کرامت الکرامات، و داشتن فرزند بدون اختیار کردن همسر نیز از جملهی همین کرامات است.2
پینوشتها:
۱- اندیشهسوز نه به معنی خراب کنندهی اندیشه که به معنی امریست که چنان فرد را به تفکر وا میدارد که بابای فکر و اندیشهاش سوخته میشود. مانند بحثهای برخی فیلسوفان امروزی که مجاز به نام بردن از ایشان نیستم!
۲-شاید امروز به دلیل پیشرفت علم این کرامت را هر جوجه شیخی بتواند انجام دهد ولی در آن زمان این کار بسی سخت بوده است.{مثلن استفاده از ... اجارهای یا دیگر روشهای شرعی و علمی دیگر که کلی هم فیلم و سریال دربارهاش ساخته شده است-مترجم}
شیخیات مرتبط:
حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)
پیوند مطلب در بالاترینبخش راه و ساختمان در دانشگاه شیراز به سختگیری شهرت همی دارد. ترمی را به خاطر میآورم که از شدت فشار، بیماریهای فراوانی نظیر کوری ناگهانی و مشکلات عجیب دیگر بر طلاب علم عارض گشته بود.
نقل کنند که در همان روزها شیخ تقی به اتفاق دوستان از خیابان گذر میکرد که دو جوان قلچماق را دید که بر در ورودی کتابخانه به هم خشم گرفته بودند و در هم آمیخته بودند۱ و یکدیگر را لگدهایی جانانه حوالت میکردند. شیخ نگاهی در ایشان کرد و گفت: این لگد که تو پرانی خر و الاغ هم توانند پراند لیک اگر مردی واحدی در این دانشرا {پاس کن}2. شیخ این بگفت و برفت و یاران برجای ماندند و نالهها زدند و نعرهها برآوردند و مویه همی کردند از عظمتی که در آن سخن نهفته بود و غفلتی که همه عمر زندگی ایشان را زیر یوغ خود درآورده بود...
***
۱- منظور دست به یخه شدن است. سو تفاهم نشود، این مطلب هیچ ربطی به مطالب قبلی ندارد.
2- به علت خوانا نبودن نسخهی خطی این عبارت با نظر کارشناسان ادبی جایگزین شدهاست.