تبليغاتX
یک

سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیام‌ها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همه‌ی عزیزانی که از راه‌های دور و نزدیک تشریف آورده و با پیام‌هایشان بنده را شاد کردند تشکر می‌کنم. از اتفاقاتی که در این مدت غیبت اتفاق افتاد منصوب شدن به یک پست وزارت بود. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام می‌کنیم که وبلاگ یک شعبه‌ی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامه‌ی مصوری را  تقدیم خواهم کرد.

و اما حکایت نوروز در کوچه‌ی ما...

ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی می‌کنیم اما برخی از بخش‌های زندگی‌مان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچه‌ی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، دایی‌های پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی می‌کنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه می‌گذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچه‌گیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانه‌ای دیگر می‌رویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر می‌شود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانه‌ی بعدی می‌رویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی می‌رویم.

یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ درباره‌اش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.

گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی می‌شود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشته‌ام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشته‌اند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی می‌کنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!

در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش می‌دهیم کار کمی دشوار می‌شود. چون یا غذای ما برای دیگران می‌رود یا غذای دیگران برای ما می‌آید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که می‌خوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاری‌ها می‌رود. یا مثلن پول می‌دهیم و گل می‌خریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچه‌ی همسایه می‌کارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغ‌ها به اشتباه خویش پیش برده بودند!

این بود معرفی کوچه‌ی ما به عنوان بخشی از جاذبه‌های توریستی شهر شیراز. لازم به گفتن است که تا همین چند سال پیش نام کوچه‌ی ما با نام  دایی پدرم که از پزشکان متخصص قدیمی است و ما او را "دایی دکتر" خطاب می‌کنیم شناخته می‌شد و در مراودات پستی از این نام در آدرس‌هایمان استفاده می‌کردیم. اینها را قبلن چندبار برای دوستانم تعریف کرده بودم و خوششان آمده و به همین دلیل فکر کردم ممکن است شما هم خوشتان بیاید. زیاده عرضی نیست، والسلام.
پیوند مطلب در بالاترین
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 11:35 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

اپیزود ۱

کافی‌شاپی سر خیابان ما هست به نام "تریا شب". انصافن نام متناسبی هم دارد چون حتا در روز هم مانند شب است و از بیرون هم نمی‌توان داخلش را دید. هر روز که ما از آنجا رد می‌شویم تا به دانشگاه رفته و با کتاب‌ها و پایان‌نامه و اساتید و یا در هنگام تدریس با دانشجوها سر و کله بزنیم، دختران و پسران ژیگول پیگولی را می‌بینم که در آنجا منتظر دوستانشان ایستاده‌اند تا با هم به داخل رفته و گلویی تازه کنند. تا قبل از اینکه این کافی‌شاپ افتتاح شود ما فکر می‌کردیم مردم فقط عصرها و شب‌ها به اینجور جاها می‌روند، اما بعد که دیدیم حتا در ساعت 9 صبح ۱نیز قرارهای عشقولانه برقرار است فهمیدیم که دنیا آنطورها که ما فکر می‌کردیم نیست. و همیشه وقتی از آنجا رد می‌شوم با خودم فکر می‌کنم که الان کدامیک از ما از زندگی لذت بیشتری می‌بریم. منِ پشت شیشه‌ای (پشت کوهی سابق) یا آنهای توی شیشه‌ای؟ البته نگران نباشید، این فکر فلسفی فقط یکی دو دقیقه دوام می‌آورد چون با رسیدن به سر خیابان، مهمترین مساله‌ی زندگی‌ام می‌شود تاکسی گرفتن و به موقع رسیدن، چون ما از آن دقیقه نودی‌ها هستیم!

اپیزود ۲

عمویی دارم بسیار باصفا که هرچند سال یک‌بار از بلادکفر برای دیدن ما به ایران می‌آید. یکی از مهم‌ترین علاقمندی‌هایش در ایران گشتن در بازار سنتی شیراز و خیابان‌های مرکز شهر است. پایه و همراه ثابت و همیشگی‌اش هم من هستم چون بقیه زیاد حوصله‌ی اینجور جاها را ندارند. کیف می‌کند که برود آنجا خرید کند و جنس بنجل در سبدش بگذارند. حتا گاهی که دچار کمبود هیجان می‌شود می‌گوید برویم سردوزک۲ بلکه جیبمان را هم بزنند و خوش بگذرد.

اپیزود 3

در یکی از سفرهای آخر این عموی ما پایش را توی یک کفش کرده بود که باید حتمن یک‌ بار برویم این تریا شب "کافی" بخوریم. ما هم گفتیم چشم. لذا در یکی از دفعات بازارگردی، به جای اینکه برویم ته بازار و عرق3 بخوریم، در راه برگشت به این کافی‌شاپ رفتیم. وقتی با دستی پر از کیسه‌های سفید و سیاه که از جوراب گرفته تا سیخ کباب در آن یافت می‌شد وارد محل مربوطه شدیم، به شدت سنگینی نگاه‌های حاضرین را حس کردم. البته محموله‌ی اصلی دست من بود و آن یک کیسه‌ی شفاف بود حاوی  5 کیلو مرغ لخت (از آن‌ها که خروس‌ها خوابشان را می‌بینند). پشت یکی از میِزهای نزدیک به ورودی نشستیم و من کیسه‌ی مرغی را با صدای "شاتالاپ" ولو کردم روی زمین. نگاه‌های میزهای اطراف به کیسه‌ی مرغمان قشنگ بود. عموجان یک قهوه سفارش داد و من با اینکه دلم آب پرتقال می‌خواست، آب انبه سفارش دادم بلکه باکلاس‌تر باشد.

عمو که قد بلندی هم دارد با کنجکاوی هرچه تمام‌تر مشغول بررسی زوج‌های میزهای مختلف بود. اما من که اصولن کمی تا قسمتی کمرو هستم سرم را پایین انداخته بودم و با خواندن چند ده باره‌ی منوی غذاها سعی می‌کردم که فرق بین  کافه گلاسه، سان شاین، کوکتل و ... را بفهمم (چون معمولن با وجود متنوع بودن فهرست کافی‌شاپ ها، دست آخر همه‌ی چیزهایی که می‌آورند شبیه هم هست و فقط با الفاظ بازی می‌کنند).تیپ‌های حاضرین هم از آن نوعی بود که امنیت اجتماعی! را شدیدن به خطر می‌اندازد. در این میان ناگهان عموی من گفت "oh shit" و به دختر و پسری اشاره کرد که در میز پشتی ما و در پناه پیشخوان بلند مغازه و در جایی دنج نشسته بودند. ظاهرن آن بندگان خدا طی عملیاتی آکروباتیک یک بوسه‌ی آبدار رد و بدل کرده بودند و عمو جان ما را در حیرت گذاشته بودند (البته ایشان وقتی برای اولین بار بعد از ۲۰ سال به ایران بازگشته بود از دیدن اینکه همه‌ی دختران "میک آپ" کرده هستند هم حسابی تعجب کرده بود). و در نهایت ما که نمی‌دانستیم در کافی‌شاپ باید با همه چیز لاس بزنی، با یک هورت کل لیوان آب میوه را سرکشیدیم و گفتیم یا الله!

نکته: نه اینکه فکر ما تا آن موقع در زندگی‌مان به کافی شاپ نرفته بودیم. چرا رفته بودیم و بارها برای یک چایی ۵۰ تومانی ۲۵۰۰ تومان داده بودیم. اما تا آن زمان به پتانسیل‌های گسترده‌ای که یک چنین مکانی دارد واقف نبودیم که البته واقف شدیم و از آموخته‌هایمان در جهت خدمت به بشریت استفاده کردیم.

پی‌نوشت‌ها:

۱) با یک حساب سرانگشتی کسی که ساعت 9 صبح با موهای سیخ کرده یا تیپ آنچنانی سرقرار حاضر شده حتمن صبح زودتر از من از خواب بیدار شده پس آدم زرنگ‌تری است چون گفته‌اند که "سحر خیز باش تا کامروا شوی".

۲) محلی در مرکز شهر شیراز که شرح خاصی برایش ندارم.

3) با توجه به زمان ماجرا که در دوره جمهوری اسلامی است مشخص است که عرق بیدمشک، نسترن، کاسنی و ... منظور است.

-نقاشی از محمدَ 28/5 ساله از شیراز

نکته! خرید جنس بنجل به دلیل اشکال در خریدار است و منظورم این نیست که در محل گفته شده جنس‌های بنجل عرضه می‌شود.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 2:12 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

در اواسط دوران تحصیل در اصفهان، به صرافت افتادم که به دنبال یادگیری زبان فرانسه بروم که با ثبت نام در کانون زبان این تصمیم عملی شد۱. استادمان یک جوان مهربان ارمنی بود و روش تدریس فوق‌العاده‌ای هم داشت. یکی از همکلاسی‌هایمان پسری بود با ظاهر و رفتاری بسیار ساده و در نگاه اول عامیانه. از آن تیپ‌ها که خیلی‌ها به خودشان اجازه می‌دهند آن‌ها را بی‌کلاس خطاب کنند. رفتار و صحبت‌های صریح و بی ملاحظه‌اش برای بچه‌های کلاس جالب بود. مثلا در اوج درس دستش را بلند می‌کرد و به استاد می‌گفت :"اجازه آقا، می‌شه برم بیرون، الان کف سیگارم" و می‌رفت بیرون و سیگاری می‌کشید و بر می‌گشت. البته دفعه‌ی اول استاد منظورش را از تو کف سیگار بودن نفهمید و فکر کرد که این "کف" لغتی جدید است.

پشتکار این دوست ما برای یادگیری خیلی زیاد بود اما حیف که حتی سواد ادبیات فارسی درستی نیز نداشت. برای مثال وقتی استاد از انواع فعل‌ها صحبت می‌کرد واقعا نمی‌فهمید چون درسش را نیمه کاره رها کرده بود و دیپلم نداشت. نحوه‌ی نوشتنش نیز که فاجعه بود و در قاموسش اصولا استفاده از چیزی به نام فاصله در بین لغات معنی نداشت و مثلا "من یک پنجره هستم" را اینگونه می‌نوشت : Iamawindowsigoestoschooleveryday. باور کنید عینا همینطور. بار اول که دفتر مشقش را دیدم فکر کردم نوشتن حروف الفبا را تمرین کرده‌است. حال صبر و حوصله‌ی آن معلم عزیز را تصور کنید که با این اوصاف کل تمرین‌های او را می‌خواند و تصحیح می‌کرد.

بعدا که کلاس را به‌صورت خصوصی با همان استاد ادامه دادیم مجالی پیش آمد تا با وی صمیمی‌تر شوم. اهل اطراف اندیمشک بود و مدت‌ها شاگرد راننده‌ی اتوبوس‌ بود و بیشتر هم در اتوبوس‌های توریستی کار می‌کرد. به او گفتم تو که انگلیسی بلد نیستی بهتر نبود اول سراغ یادگیری آن می‌رفتی که برای پیشرفت، بیشتر کمک حالت شود. پاسخ داد که در این فکر بوده اما یک‌بار که جهانگردان را به تخت جمشید برده‌اند دیده که یک چوپان از راه دور برای ایشان دست تکان داده و گفته هلو، هو آر یو! وی هم پیش خودش فکر کرده که این انگلیسی چه زبان مسخره‌ای هست که حتی چوپان‌ها هم بلدند و به همین دلیل تصمیم گرفته که فرانسه بخواند. البته فرانسوی زبان بودن بسیاری از مسافران ماشینشان نیز در این تمایل بی‌تاثیر نبوده است.

می‌گفت که یک زن مسن هلندی در طول زمانی که در ایران بوده با وی ارتباط صمیمی عمیقی برقرار کرده و به‌صورت جدی از وی خواسته که فرزند خوانده‌اش شود و با او به هلند برود. یک‌بار تعداد زیادی از کارت پستال‌ها و نامه‌هایی که آن خانم برایش فرستاده بود را آورد سرکلاس تا استاد برایش ترجمه کند. اما دلیل اینکه دعوت آن خانم را قبول نکرده بود احساس مسولیت در برابر خواهر و برادر کوچکش بود و نمی‌خواست تنهایشان بگذارد. البته وی در اصفهان تنها زندگی می‌کرد و شب‌ها در یک شبه مسافرخانه می‌خوابید. روزها هم روی سی و سه پل و اطراف آن دستفروشی می‌کرد. یک بار اتفاقی در آنجا دیدمش و یک آدمک کوکی از او خریدم. با اینکه درسش را نیمه تمام رها کرده بود اما اهل شعر بود و چند بار در مسیر کلاس که با هم می‌رفتیم اشعار بلند و بالایی را از حفظ برایم خواند. آخرینش شعری از شهریار بود که در پاسخ به تهرانی‌ها نوشته بود با این ترجیع‌بند "الا تهرانیا انصاف می‌کن خر تویی یا من". شعر بسیار زیبایی بود و از فراز و نشیب‌های تاریخی این کشور و از نقش اقوام مختلف در حفظ و حراست از ایران گفته بود و اینکه در خیلی از این موارد که این اقوام در حال جانفشانی و زیر ظلم و ستم بودند یک شب ساز و آواز تهرانی‌ها در رادیو قطع نشده‌است اما با این حال به هر قومی یک لقب تمسخرآمیز داده‌اند و با دیگر اقوام ایرانی تحقیر‌آمیز برخورد می‌کنند.

به دلیل سخت بودن رفت و آمد بین خوابگاه و اصفهان و در کمال حسرت دیگر موفق نشدم کلاس را ادامه دهم. اما یکسال بعد بود که دوباره در میدان نقش‌جهان اصفهان دیدمش. پیراهن زین‌الدین زیدان را به تن کرده بود و روی کلاهش هم نوشته بود "زی زی". یک کتاب نفیس که اماکن تاریخی را معرفی کرده بود نیز در دست گرفته بود و به عنوان راهنما به جهانگردان خدمات می‌داد. فرانسه‌اش هم خوب پیشرفت کرده بود. می‌گفت فرانسوی‌ها که از دور او را می‌بینند با دیدن "زی زی" زود به طرفش می‌آیند. توضیحات فوق‌العاده جالبی درباره‌ی دیدنی‌های اصفهان و به ویژه میدان نقش جهان برای من و دوستم سعید داد. و من و سعید دفعات بعدی که مهمانانمان را برای اصفهان گردی می‌بردیم با اطلاعاتی که از او گرفته بودیم حسابی ژست باسوادی و "میراث فرهنگی شناسی" می‌گرفتیم.

البته این کار برای او دردسرهایی داشت و یک‌بار هم بازداشتش کرده بودند. متاسفانه دیگر او را ندیدم. اما هربار که از روی سی و سه پل رد می‌شوم و دستفروش‌ها را می‌بینم به یادش می‌افتم. و بعد پیش خودم فکر می‌کنم:

"تو با مدرک تحصیلی بالا و مهارت‌های زیادی که فراگرفته‌ای و تشویق‌ها و تایید‌هایی که مرتب از اجتماع دریافت می‌کنی سرت را بالا گرفته‌ای و از اینجا عبور می‌کنی. اما فراموش نکن که این دستفروشی که با نگاه ملتمسش از تو می‌خواهد که مشتری‌اش شوی ممکن است یک زبان بیشتر از تو بلد باشد و صدها و یا هزاران بیت شعر بیشتر از تو در ذهنش باشد. شاید اگر امکانات و فرصت‌هایی را که تو برای رشد و یادگیری در اختیار داشته‌ای او هم داشت الان در اجتماع جایگاهی بسیار بالاتر از تو داشت و بیشتر از تو موفق بود..."

Au revoir mon ami!2

پی‌نوشت:

1) البته در اینجا باید تشکر خودم از دوست ارجمند خانم دکتر فرنیا که آموزش‌های اولیه‌ی ایشان باعث جدی‌تر شدن انگیزه‌ی من شد را نیز اعلام کنم.

2) به معنی خداحافظ دوست من. از آن کلاس فقط همین‌ها یادم مانده و امیدوارم که درست نوشته‌ باشم.

3)طولانی شد ولی نوشتنش برای من خیلی لذت بخش بود. امیدوارم خواندنش برای شما هم لذت‌بخش باشد.

4) این مطلب را خیلی وقت پیش نوشته بودم اما به دلایلی آن‌را منتشر نکرده بودم و اکنون به دلایلی دیگر تصمیم گرفتم منتشرش کنم که دلیلش بماند برای بعد. شفافیت را حال می‌کنید؟

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 12:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

امروز خیلی خسته کننده و پرچالش بود و آنقدر خسته‌ هستم که کاری جز خاطره‌ نوشتن در این لحظه از دستم برنمیاد. حجم خاطره‌ها داره زیاد می‌شه و دوست نداشتم وبلاگم یک سره بشه سرگرمی، ولی خوب طبق معمول درخواست‌ها زیاد بود و ما هم تسلیم. و دوباره طبق روال قبل بخشهایی را نقل می‌کنم که به درد دنیا و آخرت خواننده بخورد!

***

اولین خانه‌ای که در اصفهان گرفتیم حکایت‌های فراوانی داشت. صاحبخانه‌ی مجردی داشت حدود 40 تا 45 ساله. ولی تنهایی و اعتیاد حسابی داغونش کرده بود. خونه‌ای داشت به غایت کثیف که حتی رغبت نمی‌کردیم یک لحظه اونجا بشینیم. یک گربه هم داشت که از سر و کولش می‌رفت بالا و اونم معتاد شده بود. بارها و بارها حکایت گربه را برای ما تعریف کرده بود و می‌گفت که خاله و مادر بزرگ این گربه تو خونه قبلیشونم بودن و بعد که اینها اومدن اینجا این گربه با داییش هم اومدن و خلاصه به ‌صورت کاملا جدی از بامرامی این گربه می‌گفت و اینکه اصالت خانوادگی داره. یکی از معضلات ما این بود که در خانه‌ی وی همیشه باز بود و اگر هنگام وارد شدن به خانه مچمان را می‌گرفت باید با هزار ترفند و کلک از چایی تعارف کردنش فرار می‌کردیم. چندباری البته چایی‌هایش را با سختی فراوان و با طعم گربه و احساس مریضی خوردیم. گاهی که می‌خواست به ما محبت کند تکه کیک خشک شده‌‌ای که از مدت‌ها قبل در یخچال سیاه و تاریکش باقی‌مانده بود را برایمان می‌آورد. واقعا دلمان برایش می‌سوخت. معمولا چند روزی بعد از دریافت اجاره اور دوز می‌کرد و بیهوش می‌شد. اونوقت بود که ما بسیج می‌شدیم برای بردنش به بیمارستان. شاید باورتان نشود ولی اینقدر بیمارستان رفتنهایش مکرر شده بود که گاهی به اورژانس که زنگ می‌زدیم و نامش را می‌بردیم می‌گفتند ما نمی‌آییم. در این مواقع با بدبختی می‌گذاشتیمش تو پیکان قهوه‌ای که خودش داشت و می‌بردیمش تا بیمارستان خورشید اصفهان.

چندباری به ما گفتند که تا لب مرگ رفته و اگه دیرتر رسیده بودید مرده بود. در بیمارستان هم واقعا وضعیت رقت‌باری داشت. بعد از وصل کردن سرم مرتب بالا می‌آورد. یکبار خیلی کثیف کاریش زیاد شده بود و مسولان بیمارستان هم اصلا توجه نمی کردند و لباس بیمارستان را دادند گفتند خودتان تنش کنید. دوست من عصبانی شد و رفت به سرپرستار که مشغول بگو بخند بود و اصلا ما را تحویل نمی‌گرفت گفت خانم لطفا به جای اینکه اینجا لاس بزنید بیایید به مریض ما برسید. خوب بعد از این برخورد بود که انتظامات را صدا زدند و ما را با فحش و حقارت از بیمارستان انداختند بیرون و حتی در حیاتش هم راهمان ندادند. البته ما که گردنمان کلفت بود چون قبلا سابقه اخراج از دفاتر رییس دانشکده و امثالهم را داشتیم.

البته اعتیاد این بنده خدا سودهایی هم برای ما داشت. مثلا وقتی سرما خوردگی می‌شدیم و کشیدن دود پشکل ماچلاغ2 هم افاقه نمی‌کرد چند دقیقه‌ای بیشتر در دستشویی توقف می‌کردیم تا دود تریاک کار خود را بکند!

خلاصه داستان‌های زیادی آنجا داشتیم. بعد از اینکه خانه‌مان را عوض کردیم یک‌ماه بعدش بنده خدا مرد. چون با آن حال خرابش رفته بود به باغش در نایین سربزند (یک باغ خراب که هیچ میوه سالمی نداشت). در راه چپ کرده بود و بعد از اینکه خودش را از ماشین بیرون کشیده بود برگشته بود خانه و خوابیده بود و بعد هم در همان بستر و در تنهایی و غربت غزل خداحافظی را خوانده بود.

 خودش می‌گفت که اولین سیگار را در پنج سالگی کشیده. ضمنا مهندس پتروشیمی هم بود. خدا رحمتش کند. البته خانه‌ی بعدی هم که رفتیم کم حکایت نداشت. یک آپارتمان کوچک بود اما به تمام معنا شبیه این سریال‌های تلویزیون بود که در هر طبقه‌اش مرتب داستانی اتفاق می‌افتد.

مثلا یکی خانمی بود که اعتیاد داشت و تعادل روانی نداشت. برای همین پسر ۱۱ ساله‌اش را از خانه اخراج کرده بود. آن پسر هم جلوی در خانه در پارکینک چادر زده بود و آنجا زندگی می‌کرد. اون یکی ظاهرا می‌رفت تو سایت‌های بدبد و بعد مزاحم خانمش می‌شد و یکهو نصف شب صدای دعوا و درگیری بلند می‌شد و البته بگویم که آنجا هم باز رد اعتیاد شوهر تحصیلکرده و با کلاس ایشان دیده می‌شد. یکی واحد دیگه هم بود که وضعی به مراتب بدتر داشت. چندین بار شاهد لشکرکشی‌های پلیس به آپارتمانمان و دستگیری همسایه‌ها و اینها بودیم. سخن کوتاه می‌کنم اما این‌را هم بگویم که محل زندگی ما در یک محله خوب و ممتاز بود.

خوب در دو جمله بگویید که از این داستان‌ها چه نتیجه‌ای گرفتید؟ هرکس بهترین پاسخ را داد همگی برایش دعا می‌کنیم که عاقبت به خیر شود.

پی‌نوشت:

۱- کیف می‌کنید چه نکته فلسفی مهمی را کشف کردم؟ از کرامات شیخ ما این است... شکر را خورد و گفت شیرین است.

۲-پشکل الاغ ماده که خاصیت درمانی زیادی دارد از جمله دود آن برای رفع گرفتگی مجاری تنفسی بسیار مفید است.

3- چون دوباره یه چند روزی باید برم سر به پایتخت نشینان بزنم طولانی نوشتم تا غیبتم احساس نشود!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30ساعت 23:56 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام علیکم بما صبرتم... (سلام بر شما به واسطه‌ی آنچه بدان صبر کردید)

آمدن عید فطر را به همه عزیزان تبریک می‌گویم، چه آنها که روزه بودند و چه آنها که روزه نبودند اما روزه داران را دوست داشتند و یا حتی آنها که روزه نبودند و روزه‌داران را نیز دوست نداشتند اما در عوضش ورزشکاران را دوست دارند. به هر حال عید است و بهانه‌ای است برای شادی.

بنابر اصرار شدید خوانندگان۱ به مناسبت این روز زیبا می‌خواهم چند خاطره‌ی دست اول و البته آموزنده و فرهنگی-اجتماعی-غیر سیاسی برایتان تعریف کنم.

یادش بخیر آخرین عید فطری بود که در خانه‌ی دانشجویی در اصفهان بودیم. با دو تن از دوستان قرار گذاشته‌ بودیم که برای نماز عید صبح به مسجد سرکوچه که از قبل اعلام کرده بود نماز در آن برپا می‌شود برویم. طبق برنامه من و دوستم سعید رفتیم به طرف مسجد اما دیدیم که در کمال ناجوانمردی مراسم لغو شده و آقایان پس از یکماه روزه داری عیدشان را با خلف وعده فرخنده کردند. دلیلشان هم این بود که می‌خواستند همه بروند میدان نقش جهان و پشت سر امام جمعه نماز بخوانند. از آنجا که از هیچ جهت رفتن به آنجا برای ما مقدور نبود (به دلیل نداشتن وسیله و دلایل غیرقابل ذکر دیگر!) دست از پا درازتر برگشتیم به خانه. در خانه‌ هم که تعداد زیادی از دوستان که از شب قبل آمده بودند دراز به دراز خوابیده بودند. اینجا بود که در اثر غرور جریحه‌دار شده و مشورت با سعید تصمیم گرفتیم که نمازی پرشکوه را در پشت بام و به امامت اینجانب برگزار کنیم. (ناسلامتی قبلا در دوران دبیرستان توسط همکلاسی‌ها به مقام مرجعیت رسیده بودیم). نماز عید قنوتی طولانی دارد که خوشبختانه از حفظ بودم.

خلاصه به پشت بام رفتیم و نماز را به خوبی شروع کردیم. وقتی به اواسط قنوت نهم رسیدیم ناگهان ادامه دعا یادم رفت و سکوتی عجیب حکفرما شد. این دوست ما سعید اصولا بمب خنده است و همراهی با او می‌تواند در هر شرایطی آدم را لبریز از شادی کند. کمی که گذشت دوستم نیشخندی زد و البته به سختی خودش را کنترل کرد و شانس آوردیم که در همان لحظه بقیه دعا یادم آمد و از بروز یک بحران جلوگیری شد. چون اگر خنده‌های ما شروع می‌شد مطمئن بودم حتی یک رکعت دیگر هم نمی‌توانیم بخوانیم.

حالا که بحث به اینجا رسید و شما دارید این مطلب را می‌خوانید و عید هم هست و کمی سرتان خلوت‌تر است بگذارید درباره‌ی این خنده‌های بی‌موقع بیشتر صحبت کنیم. مسلما همه تجربه‌هایی از این مساله داشته‌اید که باعث خرسندی‌است اگر برخی از آنها را در قسمت نظرات بنویسید تا جای خالی برنامه‌های طنز و شادی آور در رسانه‌ها را پر کرده باشیم.

خنده بی‌موقع زیاد داشته‌ایم. از خنده در وسط مراسم ختم گرفته تا دیگر جاها. یکی از پرهزینه ترینهایش مربوط می‌شود به دوران دبیرستان. صندلی زیر پای یکی از بچه‌ها را شکسته بودیم و نظم کلاس به هم ریخته بود و ناظم با عصبانیت تمام وارد کلاس شد و شروع کرد به داد و بیداد. فقط نمی‌دانم چرا این وسط یکهو یک فحش جدید از خودش ابداع کرد و داد زد "توله خرس" و بعدش من‌را که از خنده منفجر شده بودم با خشونت تمام از کلاس اخراج کرد.

مورد دیگر مربوط به صاحبخانه‌ی اولمان در اصفهان بود. ایشان تنها زندگی می‌کرد و شدیدا درگیر اعتیاد بود. حکایتهای خواندنی از ایشان را نیز بعد از اینکه درخواستهای خوانندگان به حد نصاب رسید حتما می‌نویسم. یک شب که حسابی خمار بود آمد طبقه بالا پیش ما و گیر داد که بیایید برایتان فال حافظ بگیرم. آدم حساسی هم بود و زود رنج. چشمتان روز بد نبیند، حافظ را که درست نمی‌خواند هیچ وسطش هم یکهو خوابش می‌برد و می‌افتاد کف زمین. خلاصه هرچه ما به خودمان فشار آوردیم نتوانستیم جلوی خنده‌ها را بگیریم و بسیار حالت بدی پیش آمد. بعدا چندبا به خاطر این قضیه از ما گلگی کرد و ناراحت بود که روحیه عرفانیش را درک نکردیم. خدا رحمتش کند.

پی‌نوشت:

۱- همانطور که همیشه بینندگان نامریی تلویزیون مرتب تماس می‌گیرند و درخواست پخش چند ده باره‌ی برنامه‌های آبگوشتی را می‌دهند، ما هم که تاثیر پذیریمان زیاد است از این روش برای خالی بندی الگو گرفتیم.

پی‌نوشت مهم بازرگانی:

اگر می‌خواهید هم کامتان شیرین شود و هم این آقا سعید قصه‌ی مارا ببینید می‌توانید به فروشگاه شهرشکلات در مرکز خرید تیراژه تهران مراجعه کنید! (همونکه سرزمین عجایب توشه و تو تبلیغاتش می‌گه اگه از اون خر برقیه  افتادی نگی که به من نگفتی). انشاالله تخفیف هم می‌دهند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 16:38 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

این روزها مصادف است با سالگرد شروع جنگی ناجوانمردانه علیه ایران. چند وقت پیش محسن رضایی فرمانده اسبق سپاه حرف خوبی زد و گفت "ما باید سالگرد پایان جنگ را جشن بگیریم نه شروع جنگ را. چه کسی می‌آید سالگرد حمله به کشورش را جشن بگیرد." (نقل به مضمون). البته همین حرف خوب و ساده را اگر این شخص با این موقعیتش نگفته بود مطمئنا من وبلاگ نویس یک لا قبا الان جرات نمی‌کردم بگویم چون آنگاه متهم می‌شدم به هزارجور اتهام که آخرش طبق معمول یا به انقلاب مخمل می‌رسد یا ... {می‌گن نباید نفوس بد زد، ولی خوب وقتی دو تا پزشک که در زمینه‌ی ایدز کار می‌کردن الان حسابشون افتاده با کرام الکاتبین و متهم به ارتباطات ناجور با بیگانگان شده‌اند خوب آدم یک جوریش می‌شود دیگر! }

هر وقت در هر گوشه‌ای از دنیا خبری از جنگ می‌رسد دلم می‌گیرد و یاد پریشانی‌های دوران کودکی می‌افتم. آژیرهای پی در پی، پناهگاه بزرگی که سر کوچه مدرسه بود و همه در آن جمع می‌شدیم، و رهنمودهای دایی‌ام که هنگام رفتن به مدرسه توضیح می‌داد که اگر در راه ضدای آژیر را شنیدم چگونه باید در جوب یا باغچه پناه بگیرم. و من که می‌دانستم در صورت حمله هوایی هیچگاه خودم را توی باغچه پرت نمی‌کنم (فکر کنم خجالت می‌کشیدم) همواره در راه مدرسه عکس خودم را در اعلامیه ترحیم روی دیوار می‌دیدم و در اثر برنامه‌ها و تبلیغات تلویزیونی فکر می‌کردم که در این‌صورت شهید پر افتخاری برای مادرم خواهم بود چون در راه مدرسه کشته شده‌ام!

و بالاخره اینقدر شدت حملات زیاد شد و آنقدر خانه‌های مردم بی‌پناه در همسایگی ما یا دورتر روی سر ساکنانش خراب شد که بالاخره مدرسه‌ها تعطیل شد و برای اینکه از درس عقب نمانیم من را فرستادند جهرم پیش خاله‌ام تا کلاس دوم را در آنجا بگذارنم. برادرم را هم برای اینکه از مهدکودکش عقب نیافتد همراه من به جهرم فرستادند و او را به خاله‌ی دیگرم سپردند! هنوز شبهایی که در رختخواب در دلتنگی برای مادرم گریه می‌کردم را به خاطر دارم و محبتهای خاله‌ام را...

آنموقع اخبار تلویزیون مدام از پیروزیهای ما می‌گفت و از تعداد کشته‌ها و مجروح‌ها و من همیشه فکر می‌کردم این "مجروح" دیگر چه جور بلایی است که ممکن است سر آدم بیاید و بعدا فهمیدم که هرچه هست باز آدم زنده می‌ماند.

کلاس اول که بودم دایی‌ام مدتی پیش ما زندگی می‌کرد و املاهای مدرسه را او به من می‌گفت. املای من اخبار تلویزیون بود و کلمات قلمبه سلمبه و وحشتناک سیاسی، نظامی. خانم معلم سر کلاس فقط املای من را کامل می‌خواند چون نه تنها اطلاعات عمومی‌اش درباره‌ی وضع جهان زیاد می‌شد بلکه آمار دقیق کشته و مجروح‌های عملیات نظامی را نیز به دست می آورد.

و یاد سنگرمان بخیر. زمینی خالی که پشت خانه‌مان بود و با کمک همان دایی که گفتم یک سوراخ کوچک در دیوار کندیم و پناهگاهی در آن زمین ساختیم. زمینی که شب در آن پناه می‌گرفتیم و روز در آن سبزی می‌کاشتیم و محل بازی من بود. و یاد آن شب‌ها...نمی‌دانم بخیرش را بگویم یا نه...شبهایی که به حمله‌ در ساعت مشخصی عادت کرده بودیم. یک شب که در اثر بدقولی صدام (به خاطر همین بدقولی اعدام حقش بود) دیرتر حمله کردند سراسیمه از خواب پریدیم و به سمت سنگر کوچکمان رفتیم. و همین خواب آلودگی باعث شد که هنگام عبور از سوراخ دیوار چنان سرم به دیوار کوبیده شود که تا سالها هروقت به آن فکر می‌کنم دوباره دردش را احساس می‌کنم...دردی که با شنیدن صدای جنگ دوباره احساسش می کنم، اما این بار نه در سرم که در قلبم و به یاد جوانان وطنم که پرپر شدند و داغشان را بر جگر مادرشان ایران گذاشتند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت 17:55 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

داستانی که تعریف می‌کنم مربوط به 6 سال پیش در اصفهان و دوران کارشناسی است. خانمی از همکاران و دوستانمان در انجمن عمران بچه‌های انجمن را برای مراسم جشن مبعث به خانه‌شان دعوت کرد. تا آن موقع به مراسم عزا زیاد رفته بودیم اما کمتر دیده بودیم کسی به‌صورت رسمی چنین جشنی بگیرد. مراسم مفصلی بود. وقتی رسیدیم گروهی در حال نواختن دف و خواندن اشعار عرفانی و مذهبی بودند. برایم خیلی جالب بود چون تا آن موقع ابزار موسیقی را در مراسم مذهبی ندیده بودم. هرچند مدتی است که برای جشن‌ها در تلویزیون هم چند دف نواز می‌آورند و البته با حفظ شئونات مذهبی و حذف تصویر دف نوازان (احتمالا "آلت" موسیقی هم جزو صور قبیحه محسوب می‌شود) و این البته به غیر از مراسم شاد دیگری است که در آن نوحه می‌خوانند ولی خوب به جای سینه دست می‌زنند!

بگذریم. مساله‌ی دیگر که باعث جلب توجه ما شد وجود تعداد زیادی از دراویش بود که از دو فرقه مختلف بودند و البته نامشان دقیق خاطرم نیست. دف نوازان لباس و ظاهر معمولی داشتند اما بعدا فهمیدم که آنها هم جزو دراویش بودند اما تازه وارد بودند. اما یک آقایی هم بود که از اول بدجوری رفتم تو نخش. یکی به خاطر اینکه سبیل خیلی راست و ردیفی داشت. دیگر اینکه خیلی به عموی خدابیامرزم شباهت داشت. و سوم اینکه احساس کردم با شنیدن صدای دف حالش یک جوری می‌شود و خیلی حس می‌گیرد.

دوباره مراسم دف نوازی شروع شد. ما مردان! روی صندلی‌هایی که در پارکینگ چیده شده بود نشسته بودیم و آرایش صندلی‌ها به گونه‌ای بود که یک فضای خالی بینشان ایجاد شده بود و دف نوازان آنجا ایستاده بودند. ما هم در ردیف اول و نزدیک به ایشان بودیم.دف زدنشان مدت طولانی ادامه پیدا کرد و حالت پرشوری ایجاد کرد. من همچنان تو نخ آن مرد بودم و دیدم که  بالاخره طاقتش را از دست داد و آمد وسط و شروع کرد به رقص و چرخ زدن. حالتش حالت خیلی خاصی بود. از دیدنش حس خاصی در من ایجاد می‌شد. ترکیبی از هیجان و کنجکاوی. نمی‌دانستم این حالت‌هایی که از خود نشان می‌دهد ساختگی است یا واقعا حس گرفته‌است.

دف زنان همچنان پرشور و هیجان به نواختنشان ادامه می‌دادند که دیدیم ناگهان طرف دستش را برد به سمت سقف کوتاه پارکینگ و یکی از مهتابی‌ها را در آورد و شروع کرد با آن رقصیدن. اول فکر کردم می‌خواهد از این رقص‌هایی که با چوب انجام می‌دهند انجام دهد. نگران شدم که نکند مهتابی بشکند و آسیبی به او برسد. می‌خواستم یکی از صاحبان مراسم را پیدا کنم و بگویم یک چوب به او بدهند که دیدم ناگهان مهتابی را از وسط شکست و قبل از اینکه بتوانم دلیلی برای این کار پیدا کنم دیدم سر شکسته را وارد دهانش کرد و قطعه‌ای از آن‌را کند و شروع کرد به جویدن. واقعا به تمام معنا نفس‌ها در سینه‌هایمان حبس شده‌بود. در همان حالت رقص و شور بازهم قطعات دیگری از مهتابی را در دهان گذاشت و جوید و قورت داد. سعی می‌کردم با تمام تمرکزم رد خرده شیشه‌ها را در دهان و گلو و معده‌اش دنبال کنم. راستش را بخواهید کمی هم وحشت کرده بودم. چون دیگر این فردی که در چند قدمی‌ام بود را یک انسان معمولی نمی‌دیدم و نمی‌دانستم آیا ممکن است آسیبی هم به ما برساند یا نه. بعد از مدتی دیدم که چند نفر از مرشدان و بزرگان با هیبت‌هایی به تمام معنا درویشی در حالیکه سینی ذغال و اسفند در دست داشتند به سراغش آمدند و سعی کردند او را آرام کنند. در همین حال بود که دیدم دستش را وارد ذغال‌های داغ و سرخ کرد و یکی را برداشت و در دهانش گذاشت. واقعا صحنه‌ای که می‌دیدم بیشتر از گنجایش ذهنی‌ام بود. درباره‌ی کارهای خارق‌العاده‌ی مرتاضان زیاد خوانده بودم و حتی عکس‌هایی دیده بودم اما باور کنید دیدن چنین صحنه‌ای از نزدیک خیلی تکان دهنده بود. بعد که ذغال را در دهانش گذاشت آب سیاهی از گوشه‌ی لبانش بیرون ریخت و من فکر کردم که خون است. اما بعد متوجه شدم که آب دهانش است که سرازیر شده! باور کنید هنوز برق سرخی ذغال‌ها را که از انتهای دهانش می‌دیدم در خاطرم هست.

خلاصه کم کم او را نشاندند و نواختن را متوقف کردند. درویشی پرهیبت که پیر مراد یکی از فرقه‌های حاضر بود آمد بالای سرش و روی نقاط خاصی از سرش دست می‌کشید و ورد می‌خواند. طرف کمی آرامتر شد. حالا همه ساکت بودند و تنها صدایی که می‌آمد صدای پوف کردنهایش بود. انگار که داشت حرارت ذغال را با تمام وجود بیرون می‌داد. چنان پوف می‌کرد که همه‌ی تارهای سبیلش به رقص در می‌آمدند. خیلی طول کشید تا از این حالت در آمد و بعدش هم باز حالت عادی نداشت. دوباره در انتهای مراسم که خواستند دف بزنند با دیدن منقلب شدن دوباره‌ی حال وی کار را متوقف کردند.

(پایان قسمت اول)

خواندن قسمت دوم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 2:7 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
سلام. در اوج گرفتاری یک هو یک پیشنهاد مسافرت شد و من هم تصمیم گرفتم حال کار و گرفتاریها و مشغله‌ها را بگیرم و به سفر بروم. در نتیجه اگر دیر به نامه یا یادداشت‌ها پاسخ دادم گله‌مند نشوید لطفا هرچند اعتیاد من به اینترنت اجازه نمی‌دهد زیاد از اینجا دور بمانم. شاد باشید. بعدش اگر سفرنامه‌ی به درد بخوری داشتم می‌نویسم. البته چون با خانواده هستیم خنگ بازی‌های شخصی‌ من بروز نمی‌کند و مجال ایجاد خاطره نمی‌دهد ( مانند جا ماندن از اتوبوس و گیر دادن(۱) به یک خانم کتابفروش در انقلاب  و ...)

پی‌نوشت:
۱) برداشت اشتباه نشود‌ها. گیر دادن من یعنی اینکه ده بار ازش درباره‌ی کتاب‌های مختلف سوال کردم و برای اینکه طبیعی جلوه کند هربار یک کتاب هم خریدم! بعدشم که پولم تموم شد دوستم رو بردم زورکی تا چند تا کتاب هم اون بخره...
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 20:53 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
از این صحنه‌ها در زندگی زیاد داشتیم! یک بار شب امتحان مکانیک سیالات تعداد بیشتری از دوستان جمع شده بودند و به سبک مکتب خانه دور اتاق نشسته بودند و من درس می‌دادم و ایشان فرا می‌گرفتند. دست آخر من آن درس را مردود شدم ولی تعدادی از این طلاب درس را گذارندند.


(صحنه‌ای پرشور از پرداخت زکات علم. برای دیدن عکسی دیگر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت 20:41 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

دوباره هوایی شدم و می‌خواهم خاطره تعریف کنم. سفرهای دوران دانشجویی پرشورترین و شیرین‌ترین لحظات عمرم است. همینجا به کسانیکه دانشجو هستند توصیه می‌کنم قدر این دوران را بدانند. با تند تند واحد پاس کردن و از دانشگاه بیرون پریدن چیزی به آدم نمی‌دهند و خبری نیست. هنگام فارغ التحصیلی همراه یکی از دوستانم منتظر یک امضا بودیم. او می‌گفت نفهمیدم چطوری این دوران گذشت و هیچ لذتی نبردیم. اما من گفتم: برعکس تو من با یک دنیا خاطرات زیبا اینجا را ترک می‌کنم. همیشه قدیمی‌ها به جدید‌ها این حرف را می‌زنند که دانشجویی بهترین دوران است. اما کمتر کسی گوش می‌کند. من هم این مورد برایم جزو معدود نصیحت‌هایی بود که درجا پذیرا شدم !

بگذریم. انگار هروقت من روی منبر می‌روم تا قبلش کلی مقدمه نچینم نمی‌شود. سفری داشتیم به اهواز برای شرکت در کنفرانس دانشجویی عمران. از نجف‌آباد تا اهواز حدود 14 ساعت در راه بودیم و تعدادمان از صندلی‌ها بیشتر بود. اینقدر شور و هیجان داشتیم و خوش‌گذشت که فکر کنم در کل این مسیر جمعا 3 ساعت روی صندلی ننشستم (اشتباه برداشت نشودها، بنده نه رقص بلدم نه ورق بازی! می‌دانم باورش ممکن است برایتان سخت باشد ولی باور کنید).

بچه‌های ما هم خیلی پرشور و حرارت بودند. سوار هر ماشینی که می‌شدیم تا ما را به بخش‌های مختلف شهر ببرد اینقدر سر و صدا می‌کردیم و آواز می‌خواندیم (شرعی‌اش می‌شود سرود –ر.ک. رسانه‌ی ملی) که مشهور شده بودیم و همه می‌خواستند سوار ماشینی بشوند که ما بودیم.

برگزارکننده‌ها تصمیم داشتند جشنی برای ورودی‌های جدید برگزار کنند و در برنامه‌شان هم اعلام کرده بودند اما هیچ تدارکی ندیده بودند و شدیدا زیر فشار بودند که ما مسولیت آن‌را قبول کردیم. چندتایی ساز در اتوبوس همراهمان بود:

یک سنتور شکسته، تنبکی که بدنه‌ی آن از جنس لوله بخاری بود، دف، ملودیکا (از این ارگ کوچولوها که باید هی توش فوت کنی تا صداش دربیاد، بیشتر شبیه اسباب بازی هست). با همین سازکوچولو سرود ملی را از پشت پرده اجرا کردم. اما قرار شد در انتهای مراسم نیز یک اجرا به همراه دف داشته باشیم. من قبول نمی‌کردم که بیام روی سن ولی اینقدر همه اصرار کردند که آمدم. چشمتان روز بد نبیند. همینکه من با این سازچه پایم را روی سن گذاشتم سالن منفجر شد از خنده. خودم هم خنده‌ام گرفته بود. حالا با این حالت خنده باید تو لولش فوت هم می‌کردم تا صداش دربیاد. ولی جاتون خالی عجب همنوازی پرشوری شد. آخرش هم یار دبستانی اجرا کردیم و همه‌ی سالن دست در دست هم می‌خواندند و دور می‌زدند (البته خانم‌ها و آقایان دست هم را نگرفته بودند، فردا حرف در نیاورید). فرداش دکتر عرب از مقامات! بلندپایه‌ی سازمان عمران ما را دید و از دوستم خیلی تشکر کرد به خاطر نواختن دف. اما از من نه. حالا نمی‌دانم ساز من را جلف می‌دانست یا اسمش را بلد نبود یا اینکه کلا مثل خیلی‌ جاهای دیگر اصلا به چشم نیامده بودم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 13:17 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
این دوست ما درباره‌ی حرف اول نام خانوادگی و مزایا و معایبش در زندگی و به‌ویژه دوران تحصیلش گفته بود و من را قلقلک داد تا یُک (yak) خاطره‌ای برایتان بنویسم.

این خاطره مربوط می‌شود به تقلب. البته کلا تقلب را دوست ندارم چون یک جور احساس ناتمامی و ضعف می‌کنم. حالا چه تقلب در سر جلسه و چه تقلب در تولید پروژه‌های دانشجویی که در این خصوص هم در مطلبی دیگر بیشتر می‌نویسم.

البته دو سه بار تو زندگیم تو امتحان تقلب کرده‌ام که همش یا با شکست روبرو بوده و یا بی‌نتیجه بوده است.

یکیش تو راهنمایی بود که تقلب کردم و بعدا فهمیدم که سوالات با هم فرق داشته و صفر شدم.

یکبار هم توی دانشگاه یک سوالی سه مورد را خواسته بود که من هر سه را نوشتم ولی برای خودشیرینی جزوه را باز کردم و مورد چهارم را هم نوشتم.

یک بار هم در درس اقتصاد در دبیرستان بود که همه کتاب باز می‌کردند و من هم به ناچار باز کردم چون باید یک صفحه رو از حفظ می‌نوشتیم. استاد یک لحظه به طرفم برگشت و اومدم کتاب رو بکنم توی نیمکت ولی چون کاپشنم رو گذاشته بودم اونجا دیگه کتاب جاش نشد و استاد دید (به پت و مت گفتیم زکی).

اما چندین بار تقلب رسانده‌ام که باحال ترینش امتحان زبان پیش دانشگاهی بود. من زبانم خوب بود و هیچوقت نمی‌خواندم و زود جواب می‌دادم و می‌آمدم بیرون. یک بار یکی از بچه ها خیلی خواهش و تمنا کرد که کمکش کنم (پدر وی قبلا توی راهنمایی معلم زبانمان بود) و من هم تو رودربایستی گیر کردم.

خلاصه ما روی سن بودیم و همه‌ی کسانیکه نامشان با میم بود هم همانجا بودند و از قضا عمده‌ی خلافکاران و برو بچه‌های لات کلاس اونجا بودن. من هم از اول سوال ها تا آخرش را از تستی گرفته تا تشریحی برای طرف خواندم. هفته بعدش که آمده بودم مدرسه مرتب گنده لات‌های کلاس زنجیر چرخان می‌آمدند دنبالم و می‌گفتند بیا بریم ساندویچی یه چیزی بهت بدیم چون به تو مدیونیم. اونجا بود که فهمیدم اینقدر بلند رسونده بودم که کل سن مستفیض شده بودند! اون سال مدرسه خیلی رشد کرد چون بیشتر بچه‌های بی‌سواد توانسته بودند نمره خوبی در زبانشان بگیرند.

این تجربه‌ی شیرین باعث شد در امتحان بعدی که در همان مکان بود اوج اعتماد به نفس زندگیم را به نمایش بگذارم. سن در ابتدای سالن بود و تمامی مراقب‌ها پشت سرمان بودند و به ما اشراف داشتند. در این حالت من در امتحان گسسته جواب‌ها را روی یک برگ نوشته و حتی بدون مچاله کردن به بغل دستی‌ام تقدیم کردم. خوب ناظم هم که در چند قدمی من بود یقه‌مان را گرفت و از سالن انداخت بیرون. اون طرف خیلی التماس کرد و دوباره بهش برگه دادن ولی من مغرور بودم و فقط یک بار گفتم ببخشید. در نتیجه من را راه ندادند و البته خوشبختانه به اندازه ۱۱ نوشته بودم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت 23:21 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

کتاب‌های جلال آل احمد اولین کتابهایی بودند که به‌صورت مستقل برای مطالعه انتخاب کردم. آن موقع اول راهنمایی بودم. قبل از آن مادرم برایم کتاب می‌خرید و این اولین باری بود که خودم به کتابفروشی می‌رفتم. یادش به خیر با دوستم آرمین بودیم و او نام جلال را آورد و من 3 تا از کتابهایش را خریدم. زن زیادی، سرگذشت کندوها و سه‌تار. واقعا کتاب‌های قشنگی بودند و طعم شیرین خواندشان را همچنان به یاد می‌آورم. بعد از آن کتاب‌های دیگری از او را خواندم. برای اولین بار هم بود که در یک کتاب به کلمات عامیانه و غیرپاستوریزه برخورد می‌کردم. مثلا از بازی بچه‌ها نوشته بود که چوب کبریت تو اونجای پشه می‌‌کردند(اون ننوشته بود اونجاها، خودم سانسورش کردم). وقتی اینگونه کلمات را دیدم با تعجب و هیجان فراوان و البته همراه با شرم آن‌ها را به پدر و مادرم نشان دادم و فکر می‌کردم خیلی ناراحت شوند. ولی خوب توضیحاتی دادند که هرچند متوجه نشدم ولی فهمیدم که خیلی هم اتفاق عجیبی نیافتاده است. برای همین بعدا هضم مطالبی از این دست و حتی بدتر! برایم آسان‌تر شد و درکشان می‌کردم. آخرین کتابی هم که چندین سال پیش از او خواندم "از رنجی که می‌بریم" بود که به غیر از زیبایی خود کتاب نامش همواره حس عجیبی را به من می‌داد و هنوز هم گاهی این عبارت در ذهنم طنینی می‌اندازد.

سبک این کتاب‌ها خیلی روی من اثر گذاشت. هم روی نگاهم به دنیا و هم روی نوشتنی که بعدا شروع کردم. نقطه اوجش هم در یک روزنامه دیواری بود که با دوستم آرمین درست کردیم. آنموقع خیلی‌ها روزنامه درست می‌کردند و آن‌را با مطالبی که از جاهای مختلف می‌آوردند و نوشته‌های کلیشه‌ای و لطیفه و جدول و ... پر می‌کردند.ولی ما در یک اقدام ابتکاری انتحاری دست به کاری دیگر بردیم و آن نوشتن مطالب انتقادی و طنز از ناظم مدرسه و برخی معلمان بود. در آن مطلب از شلنگ ناظم گرفته تا برخی رفتارهای معلمان به ویژه خشک‌ترینشان (معلم ادبیات) را به شدت به سخره گرفتیم و کاریکاتورهایی نیز از ایشان کشیدیم (طراحی‌ها را خواهر آرمین انجام می‌داد). وقتی روزنامه را به دیوار زدیم مثل توپ صدا کرد. محل نصب روزنامه در برد کنار دفتر بود و آنقدر ازدحام بچه‌ها زیاد بود که رفت و آمد معلم‌ها مختل شده بود. به دلیل محبوبیت زیاد روزنامه‌مان را در دو شیف مدرسه به نمایش گذاشتند و تا مدت‌ها روی دیوار بود.ضمن اینکه یک جایزه‌ی 2000 تومانی هم می‌خواستند بدهند که البته پرید.

بعد از این ماجراها بود که ما دچار حس از خود متشکری فراوانی شدیم و تصمیم گرفتیم یک کتاب لطیفه با هم چاپ کنیم و بازار را تسخیر کنیم. مدتی نیز روی آن کار کردیم و جوک‌های رد و بدل شده را یادداشت و گهگاهی اشعار سعدی و حافظ و بابا طاهر را دستکاری و یا بهتر است بگویم لجنکاری می‌کردیم تا طنزی از آن در بیاید. هرچند بعد از مدتی از صرافت چاپ کتاب افتادیم اما در عوض شب‌های زیادی را با رویای شیرین چاپ کردن کتاب به صبح رساندم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 14:26 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یکی از موارد جالب در ارتباط بین خواهر و برادرها جنگ‌ها و آشتی‌های بین آن‌هاست. البته فقط در همان عالم کودکی قشنگ هستند و اگر به دوران بزرگسالی برسند بسیار تلخند و گزنده. نمی‌دانم آیا شما هم در کودکی آن‌را تجربه کرده‌اید یا نه ولی خوب خیلی‌های دیگر را می‌‌شناسم که از این جنگ و آشتی‌های کودکانه زیاد داشته‌اند. معمولا هم این اتفاق بین بچه‌هایی می‌افتد که پشت سر هم هستند و فاصله سنی‌شان کمتر است. مثلا من و برادرم!

وقتی یادم می‌آید که سر چه مسایل کوچکی با هم چه دعواهای وحشتناکی داشتیم هم خنده‌ام می‌گیرد و هم تعجب می‌کنم. یکی از موارد همیشگی دعوای ما مربوط به کارهای خانه بود و رعایت نکردن برنامه‌ریزی. با توجه به اینکه مادرم کارمند بود صبح‌ تا ظهر در خانه تنها بودیم و کارهایی مانند تهیه صبحانه و گرم کردن ناهار را خودمان انجام می‌دادیم. موارد برنامه‌ریزی ما هم اینها بود: تمیز کردن میز صبحانه، جواب دادن به تلفن، باز کردن در کوچه (خانه‌مان در طبقه دوم بود و درباز کن هم خراب) عوض کردن کانال تلویزیون(کنترل از راه دور نداشت) و ... مثلا روزهای فرد من تلفن را جواب می‌دادم و روزهای زوج برادرم. (مربوط به دوران مدرسه ابتدایی) اما گاهی محمود از اجرای برنامه سر باز می‌زد و به طرز عجیبی کفرم را در می‌آورد و اینجا بود که درگیری لفظی آغاز می‌شد و گاهی منجر به درگیری فیزیکی می‌شد. گاهی شدت درگیری آنقدر زیاد می‌شد که عمه‌ام از طبقه پایین برای جداسازی ما می‌آمد. اما جالب بود که به فاصله کوتاهی پس از درگیری روابطمان دوباره حسنه می‌شد. بدین‌صورت که من با لحنی کاملا عصبانی و جدی او را دعوت به خوردن نیمرو و یا بازی آتاری می‌کردم و بدین ترتیب از باهم بودنمان لذت می‌بردیم. بعدها که بزرگتر شدیم دیگر اینگونه اختلافات محو شد و در عوض تنش‌های با مزه‌ای بین برادرم و خواهر کوچکم اتفاق می‌افتاد.

اما جالب است که اکنون آن‌هایی که با هم جنگ و جدل بیشتری داشته‌اند روابط نزدیک و صمیمانه‌تری با هم دارند. نمی‌دانم چقدر این مطلب برای شما جذاب بود. گفتم شاید پیوندی بین این مطلب با خاطرات و تجربیات شخصیتان برقرار شود و یادآوری گذشته‌ها برایتان شیرین باشد. برای من که همیشه جذاب و شیرین است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 10:56 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share