پارسال همین موقعها بود که به مناسبت رمضان مطلب زیر را نوشتم:
اگر از پارسال خوانندهام نبودهاید دعوت میکنم که بخوانید. در همان موقع بحثهای جالبی دربارهی آن مطلب شد از جمله با یکی از دوستان که اصولن منتقد دین است. هرچه بود گذشت اما امسال به عنوان یک فردی که سعی میکند "مومن" باشد در برابر آن دوست و امثال وی خجالت زدهام وقتی میبینم که عدهای به نام دین چه کارها که نمیکنند. دوست دارم که بخوانم: "ربنا لا تزع قلوبنا بعد ان هدیتنا...". انگار گاهی ما مدعیان ایمان حسابی به خود غره میشویم و جای خود را در بهشت آماده میبینیم و لذا به خود حق میدهیم هر غلطی که خواستیم بکنیم (ضمیر افعال شخصی است و به اینجانب بر میگردد و به دیگر برادران مومن و نورانی برنخورد لطفن).
البته این "ربنا" نکتهای دیگر را هم به یادم میآورد و آن اینکه نخبگان هیچگاه توسط پخمگان بهصورت دائمی حذف نخواهند شد حتا اگر صدایشان به گوشها نرسد...
و در پایان دوست دارم فرازهایی از این دعای دوست داشتنی را با زاری بخوانم که:
اللهم فک کل اسیر، اللهم رد کل غریب...
پروردگارا اسیران و آنهایی که در بند هستند را آزاد کن و انسانهای غریب و تنها را به دیار آشنایشان بازگردان. پروردگارا اما قبل از آن اسیرانِ بند شهوتِ قدرت و ثروت را آزاد کن تا آزادی دیگران را به پای امیال خویش ذبح نکنند.
اللهم اشف کل مریض...
پروردگارا همهی مریضان را شفا بده. به ویژه مریضان جنسی را. اگر هم قابل شفا نیستند عاجزانه خواهشمندم نگذار در مشاغل مهم قرار بگیرند و بر ناموس ملت مسلط شوند!
اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...
خدایا، قربونت برم، پدر و مادری تو را نیست که به ایشان قسمت دهم و یکتا و بیهمتایی، ولی جون هرکی که میشه قسم خورد خواهش میکنم این یکی رو اجابت کن.
سیف الله داد هم رفت، مثل همهی ما که روزی خواهیم رفت.
بچه بودیم و عشق سینما. تا وقتی دایی پیش ما زندگی میکرد مرتب ما را به سینما میبرد: بایکوت
و بعدش پدرم هرگاه فیلم جدید یا جذابی روی پرده میآمد، ما و بچههای عمو و عمهام را به سینما میبرد: صادق خان، الماس بنفش، کشتی آنجلیکا و ... : کانی مانگا
نمیدانم الان اگر دوباره کانی مانگا را ببینم چه حس یا ارزیابی نسبت به آن خواهم داشت. ولی شور و هیجان وصف ناشدنی که از دیدن صحنههای این فیلم برایم ایجاد میشد همچنان در ذهنم باقیست.
البته سیف الله داد به غیر ساختن کانی مانگا، کارهای بسیار مهمتر و ماندگار تری انجام دادهاست. در اوایل دولت خاتمی معاونت سینمایی ارشاد بود. همان دورهای که هنرمندان از آن به عنوان دورهی طلایی سینمای ایران یاد میکنند. و البته طبیعی است آنهایی که کتابفروشیها را آتش میزدند و برای رفع خستگی و تنوع، شیشههای سینما را نیز پایین میآوردند نظرشان مخالف این باشد. اما به هر حال فیلمهای ماندگاری که در آن دوره دیدم را هرگز فراموش نمیکنم. راستی توی پرانتز یاد رسول ملاقلی پور و "نسل سوخته"اش هم بخیر، خدا رحمتش کند.
و اما در میان اینها، سیف الله داد سریال "بازمانده" را ساخت. دربارهی فلسطین. سریال خوش ساخت و قشنگی بود. و اما صحنهی آخرش برایم برداشت جالبی ایجاد کرد که شاید به خاطر آن به من بخندید. ولی وقتی آن مادر بزرگ فلسطینی قبل از پرت کردن خودش از قطار آیت الکرسی خواند و در پایان گفت "صدق الله العظیم"، به این فکر کردم که "سنیها" آن انسانهای بدی که در مدرسه برایمان ترسیم کرده بودند نیستند و به چارچوب فکری بسته و مضحک خودم خندیدم.
...
چند سالی بود که اسیر سرطان بود. خانوادهاش خیلی رنج کشیدند. هرچند مدتی بود که دوباره امیدهایشان زیاد شده بود. اما انگار این حوادث اخیر را تاب نیاورد و آنچه در دلش جمع شده بود سکتهاش داد.
خدا رحمتش کند.
گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در ادارهی مکتبخانهی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلدادهی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا میگذارند.
مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشهگانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بیمقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شدهاند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچهخواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.
مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشهگان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.
بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدمها و کاشانهها و مَرکبهایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمیآمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشرهای که هیاتش کمتر از پشه مینمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشهی چشمش بنشست.
این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانهی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.
روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بندهای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.
اما گویی پروردگار دست این بندهی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیدهی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:
پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین میسرود:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بینه دل کنه یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2
من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعرهها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیمتر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعامهای پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش میکشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون میشد.
پینوشت:
1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کردهاند که این مکتبخانهی عظیم جز خرابهای نبودهاست.
2- سرودهی باباطاهر عریان
نکته مهم:
دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی میکند شدیدن سانسور میشود! قبلن گفته باشیم.
عشق چنین شنگ و خوش آوا نبود
غلغله خیز و طرب افزا نبود
باده چو از خم به سبو ریخت عشق
از در و دیوار فرو ریخت عشق
در مطلب قبلی اشارهای کردم به منظومهی شمس و مولانا که در آن بیژن ترقی به زیبایی هرچه تمامتر لحظهی دیدار این دو را به شعر درآورده است. در قطعه فیلمی که در سایت یوتیوب قرار گرفته وی این شعر را دربرابر دوربین میخواند که با کلیک روی پیوند زیر میتوانید آنرا ببینید:
http://www.youtube.com/watch?v=Wht9yguwCls
اما اگر اینترنتتان مانند من ذغالی و کند است میتوانید با دریافت فایل صوتی زیر این شعر زیبا را با صدای شاعر بشنوید(کلیک راست روی پیوند و انتخاب save target یاsave link):
پیتیکو پیتیکو پتیکو پتیکو...دینگ! (برای آنهایی که صبحها با صدای تقویم تاریخ و ورزش باستانی رادیو از خواب بلند میشدند)
29 سال پیش در چنین روزی هیچ اتفاق مهمی نیافتاد.
ای که بیست و نه رفت و درخوابی
مگر این چند روزه را دریابی (نقل همراه با تحریف از سعدی شیرازی)
دیروز، آخرین روز از دههی دوم زندگانیام بود و رسمن پا به سومین دهه گذاشتهام. انگار همین دیروز بود، صبح زود مزاحم مادرجانم شدم و سر به عرصهی وجود گذاشتم. خیلی دوست داشتم مرد بزرگی باشم اما حیف که مانند بقیهی انسانها، وقتی به دنیا آمدم خیلی کوچک بودم. آخر در زندگینامهی انسانهای بزرگ خواندهام که نوشتهاند در فلان تاریخ مرد بزرگی به دنیا آمد، و من هیچ وقت نفهمیدم اگر آن مرد بزرگ بوده پس چگونه در شکم مادرش جاشده است. ضمن اینکه شنیدهام بچه با سر به دنیا میآید لذا چگونگی پا به عرصه گذاشتن مردان بزرگ نیز باز جای پرسش دارد. در کل انسان ملاحظهکاری بودهام و همیشه سعی داشتهام دیگران را راضی نگه دارم. روایت هست که هنگام به دنیا آمدن برای اینکه دکترهای محترم ناراحت نشوند حتا یک قطره اشک هم نریختهام. و اینها همه از کرامات شیخ ما بودهاست. البته چند سالیاست که در پی تغییر این رفتار هستم و در کل موفق هم بودهام.
با مطالعهی گستردهی کتابهای طالع بینی دریافتهام که اگر همچنان به روند اصلاح تغذیهام ادامه دهم، روز به روز رشد بهتری خواهم داشت و بزرگ خواهم شد. همچنین در این کتابها گفتهاند هرکس همسر بنده شود خیلی خوشبخت میشود اما خودش متوجه نخواهد شد!
شاد باشید و تولدم مبارک.
*** در راستای گیج بازیهایی که مدتی است دچار آن شدهام، فکر میکردم جمعه 22 فروردین باشد که روز تولدم است اما انگار اشتباهی تاریخی کردهام.
سلام به همهی خوانندگان عزیز این وبلاگ. چه قدیمی و چه جدید و چه دوست و آشنا و چه غریب. آمدن بهار را صمیمانه به همهی شما تبریک میگویم. خواستم به رسم سالهای گذشته کارت تبریکی طراحی کنم و برای دوستان بفرستم اما حسی که برای آن لازم بود نجوشید. گفتند بیا در تلویزیون و پیام نوروزیات را برای مردم بخوان (چراکه ما شیخ مهمی هستیم) اما آن را نیز نپسندیدم چرا که دیدم فعلن خودم به شنیدن پیام بیشتر نیاز دارم تا به دادن آن! لذا گفتیم بهتر است از همین رسانهی درویشی یعنی وبلاگمان عرض ارادت و شادباشی کنیم به عزیزان.
امیدوارم شادیهایی که امسال وارد زندگیتان میشود پایدار باشد و غمهایی که میآید زودگذر.
غم و شادی دو وجه از سکهی زندگی ما هستند. امیدوارم در بین اطرافیان و اجتماعی که در آن هستیم، همواره آن بخش شاد از وجودمان بچربد و جلوهگر باشد.
کاش دلمان آنقدر صاف باشد تا خاطرههای فراوان از خوبی خانواده، دوستان و اطرافیان را فقط به یک چند خاطرهی ناخوشایند به آتش فراموشی و کینه نسپاریم.
ایکاش آن دوست یاریمان کند تا ببینیم و درک کنیم که آرزوهای برآورده نشدهمان معمولن در برابر آرزوها و نیازهای برآورده شده، آنقدر کم هستند که ارزش غصه خوردن و افسرده شدن را ندارند.
امیدوارم قدرتی بیابیم برای رها شدن از وابستگیهای بی حاصل. و امیدارم شادی و نشاطی را در درون بیابیم که وابسته به انواع دلبستگیها نباشد.
و در انتها دوست دارم این جمله را که قبلن نیز بارها در پیامهای تبریکم استفاده کردهام، باز خطاب به خودم بخوانم که:
از لباس کهنهات خجالت نکش، بلکه از افکار کهنهات خجالت بکش (آلبرت انیشتین)
برخی دوستان میگویند وقتی با فشارهای سهمگین زندگی روبرو شدی آنگاه این جملات شاعرانه و عاشقانه فراموشت میشود. نمیدانم، شاید همینگونه که میگویند باشد. اما چه اشکال دارد تا قبل از اینکه به آنجا برسیم و تا وقت هست "احساس" را احساس کنیم؟ باور کنید دیدهام کسی که جیبش پر از پول نبوده اما از دیدن صحنهی عشق ورزی یک پدر به کودکش، خیلی بیشتر از آنکه پیمانهی مشروبش را تا خط هفتم پرکرده است، لذت برده و شاد شده...شادی که درد خماری و غم لحظهی بیداری پس از آن را نداشته است...
پینوشت بیشماره (یه چیز تو مایههای مانکن بی ساکشن که یارو تو شعرش گفته!):
این پیام داش حسین اوباما هم خیلی قشنگ بودها. کلی برامون تو دنیا تبلیغ شد. دست کم الان تعداد بیشتری انسان توی دنیا هستند که میدونن ما سابقهی فرهنگی طولانی و درخشانی داریم و در زمینهی ادبیات و شعر و موسیقی پیشکسوت هستیم. تحلیل سیاسیاش بماند برای سیاست مدارها، فقط امیدوارم هر پاسخی میدهند متین و مودبانه باشد. لازم به گفتن است که اگر کل مردم دنیا به ایران سفر میکردند دیدشان نسبت به ایران آنقدرها مثبت نمیشد که حالا از تعاریف حسین خان! ممکن است شده باشد. چون آن رفتار فرهنگی اجتماعی که بروز میدهیم خیلی با آن تعریف و تمجیدها وقمپزهای جهانیمان سازگاری ندارد...
* دارای کپی رایت از کلاه قرمزی
امروز که داشتم به گلهای پشت پنجره نگاه میکردم، حرکتهای یک زنبور عسل توجهم را جلب کرد. به نظرم خیلی قشنگ بود. یک بار هم قبلن در جهرم زیر درخت لیموشیرین نشسته بودم و انبوه زنبورها را تماشا کرده بودم. آنقدر سرشان شلوغ بود که که یادشان میرفت من را که وسط درخت نشسته بودم نیش بزنند. فکر کنم از دیدن آنهمه بهار روی درخت خرکیف شده بودند و آنقدر ذوق زده شده بودند که نمیدانستند روی کدام یکی بنشینند و مرتب از این گل به آن گل میرفتند. به نظرم زنبورهای شهرهای بزرگ هم مثل آدمهایش تنها هستند چون طرف تنها آمده بود شهد جمع کند. همچنین به این موضوع فکر میکردم که آیا حقیقت دارد که میگویند عسل همان جیش زنبور عسل است؟ و بعد یادم افتاد به اینکه در خردسالی یک بار یک زنبور عسل شمالی من را نیش زد و من که از دیدن نیش و کابلهای مرتبط با آن که در پایم باقی مانده بود وحشت زده شده بودم زدم زیر گریه. البته وقتی از پدرم شنیدم که این نیش خاصیت دارد خوشحال شده و گریه را متوقف کردم!
و در انتها...
و در انتهای این تفکر بعد از ظهرانه، با خودم گفتم چرا قبلن متوجه زیباییهای این منظره نشده بودم. اینهمه تلویزیون در هنگام پخش آهنگها و به جای نشان دادن خواننده و نوازنده، گل و زنبور و پروانه نشان میدهد و ما بد و بیراه نثارش میکنیم که چرا ساز را نشان نمیدهی. واقعن چقدر ما قدر ناشناس هستیم؟ شما حسابش را بکنید الان موسیقی را گوش میدهیم، گل و زنبور را هم میبینیم و لذت میبریم اما قیافهی ساز را نمیبینیم تا به گناه بیافتیم آنوقت اینها همه جای شکر دارد نه شکایت!
پینوشت:
امروز برای اولین بار امتحان کلاس اینترنت را اینترنتی برگزار کردم. خیلی خوب بود. نه دیگه کسی برای کم و زیاد کردن زمان چک و چونه میتونست بزنه نه زیاد نگران تقلب بودم. چون بهصورت خودکار ترتیب پرسشهای و گزینهها برای هر کسی تغییر میکرد. برگه تصحیح کردن هم نداشت. شما هم که تا اینجا آمدهاید بدنیست یک امتحان کوچولو بدهید. برای تمدد اعصاب تحتانی مغز خوب است. برای شرکت در آزمون اینجا را کلیک کنید.(فعلن آزمون کار نمی کند کلیک نکنید)
داد میزند و میگوید: اگر در کربلا بودم نمیگذاشتم حسین و زینب تنها بمانند.
یادم به حکایت آن روضهخوانی میافتد که همیشه روی منبر برای لشکر یزید کری میخوانده تا اینکه یک شب خواب میبیند که در حال رزم در کنار امام حسین است. در همان حال تیری به سمت وی رها میشود و وی جاخالی داده و تیر به امام برخورد میکند.
و اما میگویم: چقدر خوب و خوش به سعادتت. من اگر بودم با شناختی که از خودم دارم حتمن در لشکر حسین بودم، اما شبانه و برای اینکه نگاهم در نگاهش نیافتد از اردوگاه فرار میکردم و آنقدر دور میشدم تا همانطور که خودش خواسته بود صدایی از ایشان نشنوم.
و اما تو ای پسر شجاع، پس اکنون دم بر بیاور. اگر به دنبال فریاد کشیدنی و شور حسینی وجودت را پر کردهاست، با نگاهی به اطرافت بهانههای زیادی برای فریاد کشیدن پیدا میکنی، البته به شرط اینکه نعل را وارونه نزنی.
میگوید اما که این کار را میکند. میگوید برای جان دادن فلسطینیها در غزه رگ غیرتش جنبیده و سر و صدا به پا کرده.
میگویم: خیلی خوب است. من هم این همه جنایت و این همه سکوت بشر دوستان را محکوم میکنم و حالم از اینهمه دروغی که دنیای مدعیان را پر کرده به هم میخورد. اما این اعتراضهایی که هزینه که ندارد هیچ، تشویق هم دارد را برای ضعیفانی همچون من بگذار.
منِ ضعیف و ترسویی که ابتداییترین حقهای خودم را هم نمیتوانم بگیرم، اگر با اعتراض به حوادث غزه ژست حقطلبی و شجاعت بگیرم ایرادی نیست. اما تو که مدعی هستی، نمیتوانی با این کارها ژست حسینی بگیری.
میگوید: باید جهانی فکر کنیم و کمی دورتر از نوک دماغمان را هم ببینیم.
میگویم: اتفاقن دماغ من از دیگران کمی بزرگتر است و به واسطهی این لطف خدادادی کمی افق دیدم گستردهتر است. اما چه فایده که آنقدر نگاهت به دور دستها خیره شود که آنهایی که در زیر پایت له میشوند را نبینی.
میگوید: اما من در اطرافم چیزی نمیبینم که نیاز به فریادی چنین داشته باشد. نه مفلوک شدنی میبینم و نه فربه شدنی.
و میگویم: پس سعی کن قبل از رفتن به میدان جنگ حتمن عینکی با خود ببری و الا میترسم به جای یزید، مولایت حسین را سر ببری و قربانی نفست کنی.
نکتهی فنی:
برای اینکه لازم نباشد برای هر بار خواندن مطالب وبلاگ قدم رنجه کرده و به اینجا سر بزنید و زمانی را هم منتظر باز شدن صفحه بمانید، پیشنهاد میکنم از آدرس خوراک جدید وبلاگ استفاده کنید (بهوسیلهی گوگل ریدر و یا برنامهی اوت لوک یا دیگر برنامههای مشابه). یا از همهی اینها راحتتر این است که با استفاده از قسمت جدیدی که در سمت چپ وبلاگ قرار گرفته مشترک مطالب شوید تا مطالب نوشته شده بهصورت کامل به صندوق پست الکترونیکیتان فرستاده شود.
ببخشید که این هفته "یک" را به روز نکردم. راستش چند مطلب در هفتههای گذشته نوشته بودم و آمادهی انتشار داشتم. اما با دیدن وضع شبلی و پست آخر او دست و دلم به این کار نرفت. البته آنقدرها هم که خودش ناامید است من ناامید نیستم. اما به نوعی مانند نیکنگار عصبانی هستم.
یقین دارم که بر میگردد، چون هنوز خیلی زود است که به خاطره بپیوندد.
شبلی بانویی است با روح بزرگ و دلی نازک. وقتی خواندم که نوشته "مثل سگ میترسد" نمیدانستم بخندم یا گریه کنم. دعا میکنم که هرچه زودتر و دوباره در دنیای اینترنت ببینمش، آن هم در حالیکه سلامتیاش را به دست آوردهاست. (عجبا که این دنیای الکترونیکی چگونه پیوند مهر را بین انسانها میگستراند).
پیشنهاد میکنم فرصت خواندن مطلب زیر را از دست ندهید:
این مطلب رو از توی نسخههای خطی که توی کشوی کمدم ریخته بود پیدا کردم. قدمتش دست کم به 6 سال پیش میرسه. برای یکی از دوستان ویژهام نوشته بودم. البته مطالب زیادی را برایش نوشته بودم که فقط بعضیهایش برایم باقی مانده است. یکبار در منزلشان کارتن بزرگی را نشانم داد که پر بود از نوشتههای من. خودم هم تعجب کردم. یادش بخیر. ضمنا برای حفظ ارزشهای تاریخی سعی کردم متن را بدون دستکاری و اصلاح بیاورم!
Turn off the lights, turn on the tape, try to choose your favorite music; a song which reminds you of your best memories (best memories are not only the sweet ones…)
Open the window of your room, especially the time it’s raining or snowing, alone and alone,…(lonely, which is the paradise for youth), a cup of tea &…!(1)
Think of yourself in the best position of your life…
Imagine that your are the best sculptor in the world, and you can make the faces of your bests out of dead clay and make the dead statue alive, by a hot kiss of Love…
Even if you haven’t made any statute through out your life!
Imagine that you are the most talented composer in the world, and you can compose the lovely symphony of nature for the disappointed people of the world,
even if you haven’t composed even a simple piece of music through out your life…
Imagine that you are playing in a great archestrator, even if you haven’t played any musical instrument through out your life…
Imagine that you are the most famous painter in the world, and you bring all the beauties of your life on a painting board…
even if you haven’t drawn a picture through out your life…
اگر شنیدن خبر یک دزدی، قتل یا جنایت برای یک پلیس عادی باشد چیز عجیبی نیست. اما اگر وی نسبت به وقوع این حوادث بیتفاوت باشد قابل قبول نیست.
اگر دیدن رنج کشیدن و مرگ یک انسان برای یک پزشک عادی باشد چیز عجیبی نیست. اما اگر وی نسبت به درد و رنج بیماران بیتفاوت باشد قابل قبول نیست.
بارها به دوستان و همکاران گفته ام که برادر من، تیر بتنی را که برای جوش دادن میلگرد سقف کاذب سوراخ میکنی دیگر ارزش لجن هم ندارد چه برسد به باربری. اینکه دیدن تخلف های ساختمانی برای یک مهندس عمران عجیب نباشد و باعث شگفتی اش نشود مسالهی عجیبی نیست. اما بی تفاوت بودن وی نسبت به این مسایل قابل قبول نیست.
اینکه یک معلم از ضعف شاگردانش در یادگیری متعجب نشود عجیب نیست. اما اینکه نسبت به این ضعف بیتفاوت باشد قابل قبول نیست و ...
***
و به من نگویید که دیگر نان نیست، ایمان نیست...دوره ی این حرف ها نیست. زیرا هنوز و در همین اجتماعی که به حق آشفته اش می خوانند:
هستند کسانیکه وجودشان را وقف امنیت و آرامش دیگران کرده اند زیرا،" امنیت و امنیت بخشی" خاصیت ایشان است.
هستند کسانیکه ورای محدوده و وظایف شغلیشان، با تمام وجود برای کاهش درد انسان ها تلاش میکنند زیرا، "درمانگری" خاصیت ایشان است.
هستند کسانیکه شرافتشان را به پول نمی فروشند زیرا،"سازندگی" خاصیت ایشان است.
و هستند کسانیکه وجودشان چون شمعی است برای اجتماع چراکه..."روشنگری" خاصیت ایشان است.
زیرا،
هنوز هستند انسان هایی که عشق خاصیت ایشان است.
مطلب مرتبط:
بگذار عشق خاصیت تو باشد (نلسون ماندلا)
پی نوشت:
اینکه این روزها کمی بیشتر می نویسم به دلیل آزادتر شدن وقت نیست. پس به گیرنده های خود دست نزنید. دلیلش این است که چند روزی مهمان داشتیم و اینها حاصل زمان های همنشینی با مهمانان عزیز است.
پینوشت غیردفاعی:
یه دونه دفاعیشو نوشتیم دوست شاعرمون قهر کرد. اینو نوشتیم بلکه ایشون رسما آشتی کنه!
I am a windows...
It rains hard and I do enjoy,
the sun shines and I do enjoy.
mtm
چند روز پیش ایمیلی داشتم از شخصی به نام نجیب از افغانستان. وی دانشجوی سال
آخر اقتصاد است در دانشگاه هرات. اینطور که گفته بود خواننده تعدادی از کتابهای
کلید بوده است. بهصورت کلی از چاپ کتابها
تشکر کرده بود اما گلایه کرده بود که این کتابها خیلی گران به دستشان میرسد و
خواسته بود فکری برای این مساله بکنیم. راستش خیلی خوشحال شدم که کتابها به آنجا
هم رفته و در آنجا نیز خواننده دارد و دردی را دوا کردهاست.
در نامهها و یا فرمهای نظرسنجی گاهی موارد جالبی دیده میشود
که انگیزه و روحیه آدم را حسابی بالا میبرد. مانند نامهای که گفتم و یا تصویرهای زیر (کوچکترین و بزرگترین خواننده):

تو زندگیم هیچ وقت استعداد شاعری در وجود خودم نکردم و سختترین
کار زندگی هم به نظرم همین بوده. ولی خوب یکبار نمیدونم چیشد و چند تا از سیمهای
مغزم با هم دیگه اتصال کوتاه برقرار کردند و این شاهکاری که اینجا میبینید خلق
شد. البته قضیه بعد از آن اتفاق افتاد که یکی از دوستانم یک کتاب شعر انگلیسی به من
قرض داد و این شعر هم بر وزن یکی از شعرهای همان کتاب است:
As soon as I could
speak,
I found out how much my
words are terrific
As soon as I could
view,
I found out how
beautiful is blue.
As soon as I could be
kind,
I found out how much gray
can be unkind!
As soon as I could
learn,
I found out now this is
the time to earn…
As as soon as I found
my aims in my brain,
I saw it is easier to
die under a train.
As soon as I read the
english book of poems,
I tried to compose my
first poem…
As soon as I compesed
my first poem,
I found out that I
should leave it and write my homeworks instead!
ترجمهی فارسی در ادامه مطلب:

در سالروز درگذشت شریعتی و چمران هستیم و حیفم آمد حرفی از این دو بزگوار به میان نیاورم. هرچند وقتی بیشتر مردم این بزرگداشتهای رادیو و تلویزیونی را میشنوند و میبینند از شخصیتهای معرفی شده رویگردان میشوند. و جالبتر اینکه کسانی برای سخنرانی دربارهی شخصیتها دعوت میشوند که نه تنها کمترین سنخیت فکری و شخصیتی با آن فرد فقید ندارند بلکه بعضا دشمنی و کینهای دیرین نیز دارند. همین چند وقت پیش بود که خواهر شهید آوینی (یا یکی دیگر از بستگان نزدیکش، الان درست یادم نیست) از مراسمی که در بزرگداشتش برگزار کرده بودند و از آنهمه دروغ و حرفهای بی سر و ته برآشفته شده بود.

متنی از چمران هست که یک بخشش خیلی وقتها در ذهنم طنین
انداز میشود:
ای حیات، با تو وداع میگویم، با همه مظاهر جلال و جبروتت...۱
و اما متنی هم هست از شریعتی که شدیدا به آن علاقمندم و فکر
میکنم مهمترین معضلات فرهنگی و اجتماعی
ما را در چند جمله کوتاه و زیبا و اثر گذار به نمایش گذاشته است:
برای
سیاست بازی،برای خدمت به مملکت و برای تفریح و لذت بردن از زندگی همیشه وقت هست اما برای فراگیری
وقت همین الان است و میگذرد. وانگهی بی مایه فطیر است.
آدم
بیسواد سیاستش قیل و قالهای بی ریشه و
خدمتش پوچ و حقیر و زندگی و لذتش گند و سطحی و عامیانه است. ارزش و عمق و اصالت هر
کاری به میزان خود آگاهی ،رشد شخصیت و سرمایه و غنای فرهنگ و فکر آدمی وابسته است.
ظاهرا از دوره شریعتی تا کنون دردهایمان زیاد تغییری نکردهاست.
کم سوادی و مطالعه نکردن هنوز گریبان فرهنگ عمومی ما را گرفتهاست. همان عاملی که
آزادی را زودتر از آگاهی برایمان آورد تا امروز پس از اینهمه فراز و نشیب تاریخی و
چالشهای بزرگ اجتماعی، دوباره شاهد "فرزانگانی باشیم که از پیری خرف شدهاند
و مردان نیرومندی که هنوز در گهوارهاند"۲.
پینوشت:
۱- ای حیات! با تو وداع می کنم؛
با همه زیبایی هایت؛ با همه مظاهر جلال و جبروتت؛
با
همه کوه ها و دریاها و صحراها با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود
به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم.
امروز با تعدادی از دوستان برای بررسی یک مدرسه به روستایی
در نزدیکی شیراز رفته بودیم (در راستای طرح مقاومسازی مدارس). یک مدرسهی کوچک با
۸ کلاس درس. حیف شد که دیر به آنجا رسیدیم و بچهها تعطیل شده بودند و داشتند میرفتند.
دختر و پسرهای با نمک و خندان. در حین کار گپی هم با یکی از معلمها زدیم.
مدرسهشان کتابخانه درست و حسابی نداشت. دستگاه زیراکس برای
کپی سوالهای امتحانی هم نداشت و برای تکثیر باید به روستانی کناری میرفتند.
وسیله سرمایش کلاسها پنکههای سقفی بود که اکثرشان خراب
بودند. وسیله گرمایشیشان هم بخاری علاءالدین بود. از همان بخاریها که در یک کلاس
درس در درودزن آتش گرفت و بچهها را به
روزی انداخت که در پیوندی که در کنار صفحه گذاشتهام (آقای شهردار...) عکسهای آن را
میتوانید ببینید.
معلمشان میگفت یک اردو برایشان گذاشته بودیم و هزینه هر
نفر ۲000 تومان بود. اما از 80 دانشآموز فقط 30 نفرشان توانسته بودند هزینه را
بپردازند در حالیکه بقیه هم خیلی دلشان میخواسته به اردو بروند.
وی میگفت ما در اینجا زندهمانی میکنیم نه زندگانی.
و اما... در راهروی مدرسشان دو پرستو لانهای درست کرده
بودند و آزادانه در راهروی مدرسه پرواز میکردند. و هر وقت خسته میشدند روی
تابلوهای کلاسها مینشستند و بچهها را تماشا میکردند.
معلمشان میگفت این بچهها خیلی شیطان هستند ولی نمیدانم
چطور است که تا به حال کاری به این پرستو و خانهاش نداشتهاند.
اما من فکر میکنم دلیلش این است که فرشتهها و پرندهها
همیشه در کنار هم زندگی خوبی داشتهاند.

چندی پیش کتابی به دستم رسید به نام شازده کوچولوی ۲!
البته معمولا از اینجور کارها که خودشون رو با نامهای مشهور قدیمی پیوند میدن خوشم نمیاد.
مثل این فیلمها که وقتی یکیش مشهور میشه بعد شمارهی ۲ و 3 و اینهارو میسازن و
معمولا هم آبگوشتیه!
ولی این کتاب خیلی قشنگ بود. خیلی ازش خوشم اومد و به قول امروزیها فاز داد! فقط نمیدونم چرا این شازده کوچولو پسر هست! اگه دختر بود بامزهتر نبود؟ دستکم شازده کوچولوی من تو این کتاب مثل یه دختر بود و همش اینجوری برام تداعی میشد.

پیشنهاد میکنم این کتاب کوچولو رو بخونید
(نوشتهی :پییر داوید، برگردان: بهناز معاون، نشر ژرف)
مطالب مرتبط:
معرفی کتاب
ارزشمند "یک، کوانتوم، درمان، عرفان"
همیشه زندهها (دربارهی کتاب
گیاهشناسی از دکتر شریعتی) به همراه نسخهای از کتاب
بالاخره اینم چاپ شد (معرفی کتاب کلید اکسل برای مهندسان عمران)

یادش گرامی...
متن سخنرانی دکتراحمد صدر حاج سید جوادی در ششمین سالروز درگذشت دکتر سحابی
چند شب پیش در حال گشتن در کارتون کتابها و کاغذهای قدیمی بودم تا به درد نخورهایش را دور بریزم. در همین حال بود که کتاب گیاهشناسی شریعتی به چشمم آمد و حسابی ذوق زده شدم. این کتاب من را به خاطرات دور و شیرین دوران کودکی برد. زمانی که هنوز سواد نداشتم (هرچند الان هم خیلی فرقی نکردهام!) و مادرم با حوصله بارها و بارها این کتاب را برایم میخواند و من بعد از خواندن او بارها و بارها کتاب را ورق میزدم و عکسهایش را تماشا میکردم.
نویسنده در این کتاب دربارهی معلم کلاس پنجمش صحبت میکند. معلمی که توی یک عالمه "صفر" همانند "یک" بود.

فسقل آباد، یک روستای تاریخی و قدیمی است. میگویند مردم این آبادی به درستی و راستی و عشق ورزی زبانزد بودهاند. میگویند در این روستا فرشتهها و مردم در کنار هم زندگی میکردهاند. البته خرابههای این روستای تاریخی همچنان برجای مانده است و به عنوان یکی از آثار باستانی مشهور شناخته میشود. میگویند خیلیها در کنار آن با ژست شرافت و صداقت عکس یادگاری میگیرند تا در ویترین انساندوستیشان قرار دهند.
فسقل آباد همان ناکجا آباد است. زمانی دوستی نام این ناکجا آباد را فسقل آباد گذاشت و از آن زمان من نیز آنرا به همان نام میشناسم. اکنون مدتی است که این دوست رفته و اما آتش رسیدن به این ناکجا آباد را در دل من شعله ور کرده.
سلام!
بالاخره من هم آمدم و به دنیای وبلاگ وارد شدم ![]()
البته از مدتها پیش تصمیم به این کار گرفته بودم. از چند سال پیش! ولی خوب جور نمیشد. یکی از دغدغههایم این بود که با نام خودم و با هویت آشکار بیایم و یا به صورت ناشناس. وقتی ناشناس باشی بیشتر میتوانی خودت باشی و بی پیرایهتر بنویسی. ولی خوب از آنجا که کلا در مخفی نگه داشتن هویت، آدم واردی نیستم دیدم از همین ابتدا با نام واقعی بیایم بهتر است تا اینکه بعدا لو بروم و بشوم مرد هزارچهره.
یادداشت نویسی عمومی لذت خاص خودش را دارد. مانند اینکه دیگران را در احساس و نگاهت به دنیا شریک کنی. با این کار آدم میتواند شخص مفیدی برای خود و جامعه اش باشد! (یاد انشاءهای دوران مدرسه به خیر، نه؟)
البته این اولین تجربه یادداشت نویسی عمومی من نیست. آن قدیمها که هنوز اینترنت به این گستردگی نبود، این شبکههای متنی یا BBS ها بودند که پیشتاز ارتباطات شبکهای بودند و از آنجاکه به صورت متنی بودند همهی اعضاء به صورت نوشتاری با هم ارتباط برقرار می کردند که در نوع خود تجربه جالبی بود.