یکی از عنوانهای داغ خبری چند روز گذشته مربوط بود به اعدام بهنود شجاعی، پسر جوانی که در نوجوانی و در یک نزاع خیابانی یک جوان دیگر را کشته بود. بنابر گفتهی وکیل وی ایرادات زیادی در پرونده وجود داشته و مراحل قانونی و قضایی به درستی پیموده نشده است. از جمله نکتههای جالب در صحبتهای وکیل وی این است که پرونده خیلی دیر به ایشان سپرده شده و در مرحلهی دادگاه تجدید نظر، بهنودِ ۱۷ ساله وکیل نداشته و خود لایحهی دفاعیهاش را نوشتهاست.
از دیگر سو افراد زیادی برای رضایت گرفتن از خانوادهی مقتول که احسان نصرالهی نام داشت تلاش کردند. از جمله فعالان حقوق بشر و هنرمندان معروف نظیر عزتالله انتظامی، پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی، کیومرث پور احمد و ...
در طول همین فعالیتها بود که این هنرمندان احضار قضایی شدند و برخوردهایی با آنها انجام شد. در یکی از دیدارها ایشان توانسته بودند رضایت خانوادهی مقتول را به ازای پرداخت دیهای سنگین بگیرند و از این جلسه نیز فیلم تهیه شدهبود. اما بعدن خانوادهی احسان اعلام رضایت خود را پس گرفتند. البته فعالانی که به دنبال نجات بهنود بودند به برخی از مراجع از جمله آقای مکارم شیرازی نیز مراجعه کردند و نظر ایشان مبنی بر معتبر بودن عفو و غیرقابل بازگشت بودنش را به دادگاه اعلام کردند.
این ماجرا فراز و نشیبهای زیادی داشت که با جستجو در اینترنت میتوانید از جزییات آن آگاه شوید. اما به نظرم چند نکتهی قابل توجه در این میان وجود دارد. از پیگیری اخبار مربوط به این اعدام و همچنین چند اعدام مشابه قبلی، به نظرم رسید که طیفی هستند که با روشهایی مستقیم یا غیرمستقیم خانوادهی مقتول را تشویق به قصاص میکنند و اینگونه القاء میکنند که بخشایش قاتل برابر است با هدر رفتن خون عزیزشان. بهنظر میرسد نگرانی ایشان از این باشد که حکم قصاص که اکنون مورد انتقاد فعالان حقوق بشر است سست شود. این طیف مخالف این هستند که برای موجه جلوه کردن در دنیا، اجرای احکام اسلامی را متوقف کنیم و از اینرو با شدت بیشتری بر اجرای احکام پافشاری میکنند به نوعی که در برخی از این اعدامها نوعی دهن کجی یا تو دهنی به مخالفان اعدام دیده میشود. برای مثال میبینیم که با وجود دستورالعمل رییس قوهی قضاییه مبنی بر ممنوعیت صدور حکم سنگسار، بازهم چند حکم سنگسار بهصورت سراسیمه و عجیب و غریب اجرا میشود.
اما نگاهی بیاندازیم به سوی دیگری از ماجرا. مادر احسان که تا لحظات آخر نیز گفته بود شاید بهنود را ببخشم و فقط میخواهم طناب دار را بر گردنش ببینم، خودش چارپایه را از زیر پای بهنود میکشد و او را میکشد. پس از آن هم در مصاحبهی تلویزیونی از این اقدام ابراز رضایت و آرامش میکند و از همکاریهای انجام گرفته با وی تشکر میکند. در پی آن، موجی در وبلاگها و برخی رسانهها راه میافتد و وی را آماج توهین و فحاشی قرار میدهند.
خواندن و بررسی حرفهای خانوادهی مقتول چه در مورد این اعدام و چه در مورد چند اعدام قبلی یک نکتهی مشترک را نشان میدهد و آن اینکه خانوادهی داغدیده بیشتر از اینکه انسانهای سنگدلی باشند در موقعیتی لجوجانه چنین تصمیمی گرفتهاند. لطفن به صحنهای که ترسیم میشود دقت کنید:
خانوادهای جوان عزیزش را در یک حادثه از دست دادهاست. قاتل هم یک جوان دیگر بوده که در یک لحظه عصبانی شده و به پشتوانه همهی کمبودها و بی توجهیهایی که در زندگی داشته و دیده و من و تو نیز به عنوان اعضایی از این جامعه در آن سهم داشتهایم، حاصل عمر یک خانواده را پرپر کردهاست.
حالا جریانی برای نجات جان قاتل به راه افتاده که موجی رسانهای نیز برپا کردهاست. عملکرد آنها نیز به گونه ایست که از قاتل یک قهرمان معصوم میسازد. در همهی تبلیغات و موجهای رسانهای هیچ کجا حرفی از درد و رنجهای خانوادهی داغدیده مطرح نمیشود. هیچ کجا مطلبی دربارهی ارزشهای انسانی آن شخصی که مظلومانه کشته شده دیده نمیشود. در عوض از نقاشیهای هنری متهم به قتل نمایشگاه برپا میشود و مرتب دربارهاش صحبت میشود. در کنار آن افرادی که برای رضایت گرفتن از خانوادهی مقتول تلاش میکنند مرتب در رسانهها آورده میشوند و بر محبوبیتشان افزوده میشود. افکار عمومی هم خیلی زود تحت تاثیر رسانهها قرار میگیرد. مثلن اگر به جای اینکه تمرکز خبری روی مظلومیت و معصومیت امثال بهنود باشد و خانوادهی مقتول یک سری آدمهای سنگدل و بیرحم و نفهم نشان داده شوند، چندین بار اشکهای سوزناک مادر مقتول نشان داده میشد و از رنجهایی که بر آنها رفته سخن گفته میشد آنگاه چهرهای ترسناک از قاتل ترسیم میشد که همه به دنبال قصاصش بودند.
به نظر من در چنین شرایطی خانوادهی مقتول حق دارد که احساس کند با گذشت کردن، خون فرزندش ضایع شدهاست. زیرا از یکطرف داغ و رنجش خودشان را میبینند و از طرف دیگر بیتوجهی و درک نشدن از طرف اجتماع را. از یک طرف به عفو میاندیشند و از دیگر سو و با دیدن رفتارهای طلبکارانه احساس میکنند که اجر کارشان نصیب فعالان و میانجیها میشود. برای مثال در یکی از همین نمونه اعدامهای اخیر، این حرف از خانوادهی مقتول جالب توجه بود که گفته بود قاتل از کارش ابراز ندامت نکرده بود و اگر پشیمان بود او را میبخشیدیم.
خلاصهی حرف بنده این است که من فکر میکنم به دلیل رقابت پیدا و پنهان بین دو گروه ، جان انسانها دارد فدا میشود و هیچکدام از دو طیف نیز به اهدافشان نمیرسند. از یک طرف فعالان حقوق بشر و مخالفان اعدام هستند که اعدام هر مجرم یعنی شکست آنها، پس باید در طرح و برنامههایشان تجدید نظر کنند. و در طرف دیگر مدافعان حکم قصاص هستند که آنها نیز از این راه به اهدافشان نمیرسند. زیرا پس از هرکدام از این اعدامها افراد جدیدتری از مومنان را میبینم که در عین حفظ اعتقاداتشان، به صف مخالفان اعدام میپیوندند.
پینوشت:
بهخاطر طولانی شدن مطلب عذرخواهی میکنم. به هر حال شیخی هستیم با هزار عیب و نقص که این روده درازی هم یکی از خصلتهای نهادینه شده در صنف ما است!
* ای کشته کهرا کشتی تا کشتی شدی زار، تا باز کجا کشته شود آنکه تو را کشت (ناصر خسرو) توضیح ضروری: استفاده از این شعر فقط برای جذابیت عنوان بود و قصدی برای انطباق مفهوم آن با ماجرایی که اتفاق افتاده وجود نداشته است.
پیوندها:
سلام به همهی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش میخواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح میدادم.
امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژهای برای این روز ندارم. شهید دادهایم و عید نداریم. اما برای همهی انسانهای شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفتهاست و تبدیل به نوکران بیجیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شدهاند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسانها نمیکند...و اما برای آنهایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبهی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!
و اما بعد از این نوبت میرسد به داستانی که انگیزهی نوشتن این مطلب شد.
قبض موبایلم که قطع شدهاست را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخهی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیریاست که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی میشدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همهی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.
چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامهی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آنرا زیر و رو کردم اما متاسفانه فرمها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمرهها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آنجا هم چارهای جز جعل سند نداشتم!
و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانهگیزیهای بیمنطق یا بازی دادنهای اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمهای نان حلال در سفرهی زن و بچهمان بگذاریم، "به حول و قوهی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمیگذارم:
- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمیزنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازالهی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایتنامهی همسر اول هم که حرفشو نزن، میگن آه زنها بدجوری میگیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بیخیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمیشه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسندههای مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی میشه و در حال نعشهگی سخنرانی میکنه و مردم رو به فنا میده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چیبدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟
- برو بابا این کاره نیستی...
خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتبخانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر میشود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقهی مفید- این هم به زودی منتشر میشود)، عریضهنویسی و غیره...
***
مطلب مرتبط:
سیف الله داد هم رفت، مثل همهی ما که روزی خواهیم رفت.
بچه بودیم و عشق سینما. تا وقتی دایی پیش ما زندگی میکرد مرتب ما را به سینما میبرد: بایکوت
و بعدش پدرم هرگاه فیلم جدید یا جذابی روی پرده میآمد، ما و بچههای عمو و عمهام را به سینما میبرد: صادق خان، الماس بنفش، کشتی آنجلیکا و ... : کانی مانگا
نمیدانم الان اگر دوباره کانی مانگا را ببینم چه حس یا ارزیابی نسبت به آن خواهم داشت. ولی شور و هیجان وصف ناشدنی که از دیدن صحنههای این فیلم برایم ایجاد میشد همچنان در ذهنم باقیست.
البته سیف الله داد به غیر ساختن کانی مانگا، کارهای بسیار مهمتر و ماندگار تری انجام دادهاست. در اوایل دولت خاتمی معاونت سینمایی ارشاد بود. همان دورهای که هنرمندان از آن به عنوان دورهی طلایی سینمای ایران یاد میکنند. و البته طبیعی است آنهایی که کتابفروشیها را آتش میزدند و برای رفع خستگی و تنوع، شیشههای سینما را نیز پایین میآوردند نظرشان مخالف این باشد. اما به هر حال فیلمهای ماندگاری که در آن دوره دیدم را هرگز فراموش نمیکنم. راستی توی پرانتز یاد رسول ملاقلی پور و "نسل سوخته"اش هم بخیر، خدا رحمتش کند.
و اما در میان اینها، سیف الله داد سریال "بازمانده" را ساخت. دربارهی فلسطین. سریال خوش ساخت و قشنگی بود. و اما صحنهی آخرش برایم برداشت جالبی ایجاد کرد که شاید به خاطر آن به من بخندید. ولی وقتی آن مادر بزرگ فلسطینی قبل از پرت کردن خودش از قطار آیت الکرسی خواند و در پایان گفت "صدق الله العظیم"، به این فکر کردم که "سنیها" آن انسانهای بدی که در مدرسه برایمان ترسیم کرده بودند نیستند و به چارچوب فکری بسته و مضحک خودم خندیدم.
...
چند سالی بود که اسیر سرطان بود. خانوادهاش خیلی رنج کشیدند. هرچند مدتی بود که دوباره امیدهایشان زیاد شده بود. اما انگار این حوادث اخیر را تاب نیاورد و آنچه در دلش جمع شده بود سکتهاش داد.
خدا رحمتش کند.
بحث مطلق یا نسبی بودن ارزشهای اخلاقی، از قدیم در بین علمای اخلاقی و صاحبنظران مطرح بودهاست. اما در دین ما یعنی اسلام، تا آنجا که من درک و برداشت کردهام این ارزشها مطلق هستند. مثلن دروغ و عدالت در هر شرایط زمانی یک حکم را دارند. البته برخی علما بعضی از دروغها را بدون اشکال و حتا دارای ثواب دانستهاند. مثلن دروغ گفتن برای اصلاح رابطهی بین دو نفر. در اینجا نمیخواهم بحث فقهی کنم چون سوادش را ندارم. اما نظر من این است که کوچکترین نسبی گرایی که در چنین مفاهیمی ایجاد شود میتواند زمینه ساز انحرافهای بزرگ شود. برای مثال وقتی برای دروغ در شرایطی استثنا گذاشتیم، باعث میشود که اشخاص در شرایط مختلف و برای رسیدن به منافع مشروع یا غیر مشروعشان، بالاخره نوعی از توجیه عقلی یا شرعی را پیدا کنند تا دروغگوییشان توجیه شود. در این حالت مسالهی دروغ که دست کم در قرآن به عنوانی گناهی بسیار بزرگ معرفی شدهاست به یک مسالهی ساده وپیش پا افتاده تبدیل میشود.
فکر میکنم برای بهبود وضع فرهنگی جامعهمان باید از اینجا شروع کنیم که از هر نوع دروغی، چه مصلحتی باشد و چه غیر آن بپرهیزیم. حتا اگر به ظاهر خیری هم در آن باشد باز هم باید از آن دوری کنیم. شاید کمی سخت باشد، ولی تنها آدمهایی که شهامت و شجاعت روبرو شدن با واقعیت و همچنین راستگویی همیشگی را دارند میتوانند طعم واقعی سعادت را بچشند و منشا خیر و برکت برای خودشان، اطرافیانشان و جامعهشان باشند.
به امید روزی که این بلای عظیم از سرزمین ما رخت بربندد و انواع "دروغگویی" ویژگی شاخص اجتماعی ما نباشد.
***
در این مدت که نبودم روزهی سکوت نگرفته بودم، بلکه گلویم گرفته بود و نمیتوانستم حرف بزنم. از همه دوستانیکه جویای حال بنده بودند و یا به اینجا سر میزدند متشکرم. البته من به وبلاگ همه دوستان رفت و آمد داشتم! یکی از اتفاقات خوشی که در این مدت افتاد دیدن فعالیت دوبارهی شبلی عزیز بود.
مطلب مرتبط
بخش یک
اینجانب...
اینجانب جوانی هستم پرنشاط که سن زیادی هم ندارم. از آنجاکه جو جامعه سیاسی است و من هم جوگیر، خیلی زود سیاستمدار و تحلیلگر سیاسی شدم. سابقهی مبارزاتی گستردهای هم دارم نظیر افشاگری در جمع خانواده و دوستان، تماشای تظاهرات، فورواد کردن ایمیل و فحش دادن به مسولین در دلم۱. اطلاعات سیاسی گستردهای هم دارم و مثلن خوب میدانم که بورژوازی فحش خیلی بدیاست و بدتر از آن خورده بورژوازی است که یک چیزی در مایههای فحشِ خواب آور۲ است. از نظر تاریخی هم اطلاعات گستردهای دارم و خوب میدانم که در زمان شاه داشتیم به ابرقدرتی جهانی تبدیل میشدیم و آمریکا و اروپا که ترسیده بودند، میلیونهای دانشجو و مبارز و روشنفکر و روحانی و کارگر و غیرهی ایرانی را فریب دادند و انقلاب کردند. این اطلاعات نفیس را هم پدرجانم به من آموخته و از رسانههای معتبری چون تاکسی و اتوبوس هم شنیدهام. کتاب و مطالعه عمومی هم اصلن ندارم، همین درسهای مدرسه و دانشگاه کافیست. ضمن اینکه از شکم مامانم سیاستمدار بودهام و همیشه وقتی زیرآب دوستان و رفقایم را میزدم همه بر استعداد سیاستمداری من تاکید میکردند. تحلیلهای عمیقم مانند اینکه "همهی اینها مثل همند" هم در محافل مختلف با استقبال گستردهی شنوندگان روبرو شده و در نتیجه دیگر شکی ندارم که خیلی میفهمم. در همین راستا و از آنجا که در عنفوان جوانی دچار یاس و سرخوردگی از بهبود اوضاع کشور شدهام، به هیچ وجه در انتخابات شرکت نخواهم کرد تا با تحریم من کمر حکومت بشکند، یا اگه نشکست دست کم دیسکی، زخمی چیزی عارضش بشود. اگر هیچ آخی نگفت بازهم خیالی نیست، چون دست کم کلاس خود را بین دوستانم حفظ کردهام.
اونجانب...
و اما بشنوید از آنجانبان، ایشان از مبارزان و فعالان سیاسی-اجتماعی قدیمی این سرزمین بودهاند. درست است که شهرتشان در جامعهی امروز ما به پای قهرمانان سریال افسانهی جومونگ نمیرسد، اما فعالیت آزادیخواهانهشان را از سالهایی خیلی دور آغاز کردهاند. یعنی زمانی که برخی از مسولین انقلابی امروز هنوز به مدرسه هم نمیرفتند. خودشان و خانوادههایشان همواره در فشار بودهاند و هزینههای زیادی پرداختهاند. بعد از انقلاب هم نه به نان و نوایی رسیدهاند و نه به پست و مقامی. با ملاحظهی سنی که از ایشان گذشته انتظار است که امید و نشاطی کمتر از جوانانی چون "اینجانب" داشته باشند. آنقدر ناسپاسی و ناجوانمردی هم دیدهاند که حقشان برای یاس و سرخوردگی بیشتر از من باشد. اما به پشتوانهی شخصیتی بزرگ و ارزشمند و ایمانی خالصانه، همچنان منادی امید و نشاط و سرزندگی هستند. اگر میخواهید مختصری دربارهی یکی از دهها "آنجنابانی" که گفتم بدانید اینجا و اینجا را بخوانید.
بخش دو
پرینترم خراب شده بود و تصمیم گرفتم هرطور شده خودم درستش کنم. مرحله به مرحله پیچها را باز کردم و قطعات را بهصورت منظم خارج کردم. بعد از کمی دستکاری همان مراحل را بهصورت معکوس انجام داده و پرینتر را بستم. اما ظاهرن کار در حالت خواب آلود کار خودش را کرده بود و 4 پیچ در پایان اضاف آمده بود!
از آنجا که حوصله نداشتم دوباره دستگاه را باز کنم بی توجه به این مساله آن را روشن کرده و استفاده کردم و دیدم که خیلی خوب کار میکند. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که این غربیهای استعمارگر آزار داشتهاند که این پیچهای اضافی را در آنجا کار گذاشتهاند و هدفشان جلوگیری از پیشرفت جوان ایرانی بودهاست. این پیچهای اضافی درست مانند سازمان مدیریت هستند که آمریکای جنایتکار برای جلوگیری از پیشرفت ما آنرا وارد کشورمان کردهاست تا به دلیل انجام برنامهریزی از پیشرفت در کارها باز بمانیم3. و همانگونه که دیدهایم انحلال آن کار بسیار سنجیده و شجاعانهای بودهاست. فقط نمیدانم چرا پرینترم موقع چاپ کاغذ را در حد آتش گرفتن داغ میکند و گاهی بوی لاستیک سوخته از آن بیرون می آید.
نتیجه اخلاقی 1: در انتخابات شرکت کنید و برای تشویق دیگران به شرکت فعال باشید.
نتیجه اخلاقی 2: هیچگاه به یک تعمیرکار پرینتر ناشی رای ندهید.
نتیجه اخلاقی 3: رای بنده در انتخابات مخفیاست و از هیچکسی حمایت نمیکنم و اینها هم که گفتم فقط مصداقهای کلی بود!!!
پینوشت:
1- در شیراز به آن فحش تو کمی (komi) هم گفته میشود.
2- همان بینا.موسی یا خوارمادر سابق با کادر جدید و مجرب
3- دکتر محمود در یک سخنرانی تاسیس آن را از اهداف استثماری آمریکا خواندند.
چندی پیش فیلم مستندی دیدم با نام "گفتگو در مه" که ظاهرن شبکهی ضاله! و انگلیسی بیبیسی هم آن را نشان دادهاست. در فیلم، بخشهایی از زندگی و تلاشهای یک زن جوان که عضو شورای روستای دستجرد است نشان داده میشود و از تلاشهای وی در مرکز بهداشت روستا که با همت وی پا گرفتهاست تا نظارت بر بهداشت مدرسه و غیره صحبت میشود. اما چالش اصلی وی پیرمردی است با نام حاج کمال که ریش سفید ده است و از اعضای شورا نیز هم. اما شورای آنها با اینکه دوسال از تشکیلش گذشته است هنوز جلسهای تشکیل نداده، چراکه حاج کمال حاضر نیست با یک زن در جلسه بنشیند و میگوید که فقط با شیران،یعنی همجنسان من، صحبت میکند و نه با روبهان!
حتا حضور بخشدار هم در منزل حاج کمال اثری ندارد و وی قولی که برای تشکیل جلسه به وی دادهاست را نادیده میگیرد. با اینکه این "زنک" در برخوردهای مختلف با پیرمرد مرتب تحقیر میشود و حرفهای ناروا میشنود باز دست از کار نمیکشد و سعی دارد که اهالی را برای صحبت با وی قانع کند. ظاهرن دیگر پیرمردهای ده کمی روشنفکرترند و حتا یکی از آنها خطاب به دیگران میگوید که امروز در دنیا رییس جمهور زن هم داریم. اما با این وجود هیچکدام حاضر نیستند با وی صحبت کنند چرا که وی ریش سفید و کدخدا و عضو شوراست و "ما نمیتوانیم از او سوال کنیم"!
دیدن و یا شنیدن از آنچه در لایههای اینچنینی از جامعه میگذرد به خوبی عمق موانع پیشرفت و توسعه کشور و موانع فرایند دمکراسی را نشان میدهد. در مطلبی دیگر با عنوان "من شهری، من با فرهنگ..." نیز به عدم شناخت دقیق بسیاری از سیاستمداران و یا سیاست بازان تازه به دوران رسیده و ناپخته از شرایط و وضعیت لایههای مختلف اجتماع، اشارهای کردم. و به نظرم همین عدم شناخت است که باعث حرکتهای تندروانهای میشود که موج نامتوازنی را در جامعه ایجاد میکند و در نهایت نیز موفق نمیشود (نمونهاش به نظر من برخی تندرویهای دوران اصلاحات بود که مقصرش نه خاتمی، که مجموعهی نیروهای اصلاح طلب بودند).
اما از اینها که بگذریم، این فیلم نه تنها در من حس یاس و ناامیدی و فاصله داشتن از پیشرفت ایجاد نکرد، بلکه برعکس بسیار امیدوار شدم.
اینکه در این روستای کوچک با چنان ریشهای از افکار سنتی، یک زن در فرآیند انتخابات به بخشی از ساختار قدرت راه پیدا میکند جای امیدواریست...
اینکه در این روستا زنی پیدا میشود که چنین بیپروا و شجاعانه برای پیشرفت جامعهاش تلاش میکند،
اینکه این زن، زنان روستا را دور هم جمع میکند و از حق و حقوقشان برایشان صحبت میکند...
همهی اینها آیندهای روشن را برای ایران نوید میدهد، آیندهای که رسیدنش از همین امروز شروع میشود به شرطی که خسته نشویم، نا امید نشویم، آگاه باشیم و تلاش کنیم...
انگار که نسیمی مرگبار وزیده باشد، در این سه چهار سال گذشته تعداد زیادی از پیشکسوتان و بزرگان این سرزمین که در رشتههای مختلف علمی و ادبی و هنری پیشکسوت بودهاند را از دست دادیم. چهرههایی که خیلی هایمان تازه بعد از مرگ نامشان را شنیدیم یا دوباره به یادشان آوردیم. چند روز پیش در حین صحبت با دوستی به یاد بیژن ترقی افتادیم و ترانههای ماندگارش. و من از فیلمی گفتم که به تازگی از او دیده بودم و در آن به لطافت تمام شعری را میخواند که در توصیف لحظهی دیدار شمس و مولانا سروده بود و انصافن فوق العاده بود...
تا که در درج سخن باز کرد
معرکه بود آنچه که ابراز کرد۱
و آن دوست هم با شور و هیجان کنسرتی از کیوان ساکت را به خاطر آورد و زیباییهای کارهایش را مرور کردیم. همان موقع فکر کردم که شاید چند صباحی دیگر، زبانم لال خبر درگذشت امثال او هم برسد و ما نتوانسته باشیم جلوهای از هنرش را رو در رو ببینیم. که البته وقتی استاد پرآوازهای همچون شجریان برای اجرای برنامه اینقدر مشکل و محدودیت دارد دیگر از این آرزوها معنایی ندارد.
و در این افکار پراکنده، به یاد کتاب "..."2 میافتم که متن ترانههای قدیمی و ماندگار این سرزمین را به همراه اطلاعاتی از شاعران و آهنگسازان آنها چاپ کرده بود و دوستم محمد ابراهیمی با آن صدای فوقالعاده قوی و دلنشینش اجرایشان میکرد و لحظات سرد و بیحوصلهی خوابگاه را گرما میداد.
و کمی بعدتر بهیاد انشایی در دوران دبیرستان افتادم که در آن پرسیده بودم: چرا ما برای عکس شخصیتهای تاریخی و ادبی که در کتابهایمان هست سبیل و عینک میکشیم در حالیکه بچهای ژاپنی آنطور که در فیلمهای سینمایی تکراری عصرهای جمعه نشان میدهد، برای بزرگانشان ارزش و منزلت زیادی میگذارند؟ (در صورتیکه ایشان آنقدر بیفرهنگ بودند که یک همکلاسی عینکیشان را در مدرسه به طرز تهوع آور و مشمئزکنندهای مسخره میکردند و دست میانداختند- این صحنهها هم مربوط به همان فیلمهاست که گفتم)3
یادش به خیر، عطار در ملاقاتی که با جد ما،شیخ اول، داشت گفته بود:
هرکه او رفت از میان اینک فنا
چون فنا گشت از فنا اینک بقا
***
و بعد از همهی اینها، وقتی هنرمندی را از دست دادیم، تازه تب یادآوریش همهمان را میگیرد. البته بزرگداشت و یادآوری نه تنها بد نیست، که لازم و مفید هم هست. اما گاهی به گونهای عمل میکنیم که انگار میخواهیم گوشت و استخوان آن فقید را هم زیر دندانهایمان له کنیم. مثلن نمونهی معاصرش ناصر عبدالهی بود که بعد از درگذشتش، در همهی سایتهای دانلود و بهانهی زنده نگه داشتن یادش، آلبومهایش را برای دریافت قراردادند تا اگر خانوادهاش برای گذران زندگیشان چشم امیدی به فروش این آلبومها داشتند تیرشان به سنگ بخورد. خوب بلدیم نمک بر زخمها و لجن بر چهرهها بپاشیم و بمالیم.
***
در اوج گرفتاریها، اینهمه با انگیزه گرفتن از نوشتهی مهرداد به خاطر درگذشت رضاسیدحسینی آمد. در بخشی از وبلاگ این دوست عزیز همیشه مطالب جذاب و نابی از بزرگان این سرزمین میتوان خواند. مطالب وی نه یک سری زندگینامههای خسته کننده که روایتهایی زیبا و زنده هستند. پیشنهاد میکنم حتمن سری بزنید:
پینوشت:
1) در اولین فرصت فیلم و صدایش را برای دریافت قرار میدهم.
2) نترسید این ... چیز بدی نیست. فقط نام دقیقش را به خاطر نیاوردم.
3) هم سن و سالان من حتمن به خاطر میآورند که آن روزها هفتهای فقط یک فیلم سینمایی داشتیم آنهم جمعهها بعد از ظهر که گاهی اوقات تکراری بودن یا تراژیک بودنش بر ملال و خستگی عصرهای جمعهمان میافزود. به ویژه اگر در تلویزیون سیاه و سفید به تماشایشان مینشستیم.
صحنهی ۱
(منظور آن صحنههایی نیست که در فیلمهای بیناموسی نشان میدهند، ولی اگر جزو آن دسته هستید که از کودکی هنگام رسیدن به این صحنهها چشمانتان را میبستید یا میبستهاند، پس بهتر است الان هم همان کار را کنید چون این صحنه بدتر از آنهاست)
در آگهی تبلیغاتی بانک مسکن برای دعوت از مردم به شرکت در امر "خداپسندانه" قرض الحسنه و باز کردن حساب، فردی در جمع همکارانش مشغول صحبت از جوایز متعدد قرعه کشیهاست. اما همکارانش با واکنشهای نظیر اینکه باور نکن، دروغ است، چقدر سادهای و مانند آن سعی میکنند بی توجهی شان را نشان داده و وی را منصرف کنند. اما روز بعد که آن شخص برای بازکردن حساب به بانک میرود و با صدای آهسته و یواشکی از کارمند بانک درخواست افتتاح حساب قرض الحسنه میکند (یعنی اینکه برای به دست آوردن موقعیتهای خوب در زندگی زیرآبی بروید و یواشکی عمل کنید و گلیم خود را از آب بکشید بیرون، گور پدر بقیه)، در کمال تعجب میبیند که همهی همکارانش در صف بازکردن حساب ایستادهاند و سعی در مخفی کردن خود دارند.
در قسمت دیگری از این آگهی همین اتفاق در بین اعضای خانواده و نزدیکان آن شخص میافتد و قهرمان روزی که برای بازکردن حساب میرود، تمام خویشاوندان و عزیزان دورو و دروغگویش را در صف میبیند.
آیا با دیدن چنین صحنهای، دروغگویی و دورویی در ناخودآگاه بیننده به عنوان یک کار معمولی، رایج و زیرکانه و همچنین بانمک جلوهگر و ثبت نمیشود؟ به ویژه که مثل من کم سن و سال نیز باشد.
و صحنه همچنان باقیست...
البته دیدن این صحنهها دیگر برای من باعث تعجب نیست، چراکه دستمایهی ساخت بسیاری از سریالهای چندصد شبی همینگونه مسایل بودهاست. سریالهایی همچون زیر آسمان شهر، چهارخونه و ...
آدمهایی که مرتب در حال دروغگویی و دو رویی هستند. مثلن در یکی از قسمتها پدر خانواده دارای قدرتی شده بود که ذهن افراد را میخواند. آنگاه دختر عزیزش را میدید که قربان صدقهاش میرود اما در ذهنش این میگذرد که "آخه من به چیت بنازم پدر، نه قیافه داری نه پول داری..." (در بین اطرافیانش حتا یک نفر آدم روراست هم پیدا نشد که به عنوان یک شخصیت مثبت به بیننده معرفی شود).
اشتباه نشود، من نه خودم آدم پاستوریزهای هستم و نه طرفدار پاستوریزه کردن فیلمها. بنابر داستان و ساختار، یک فیلم میتواند صحنههای مختلفی از ترس و جنایت و دروغ داشته باشد (یا برای رفاه حال شهروندان بالای 18 سال صحنههای نقطه چین). اما استفاده از این عناصر و پرداختن به آنها خیلی مهم است. به ویژه در یک سریالی که اجتماعی است یا به هر حال اثرات اجتماعی گسترده دارد. به نظر من نوع به تصویر کشیدن این اخلاق و رفتار مزورانه و دروغگویی، در این سریالها به گونهای بودهاست که عادی بودن و رایج بودن اینگونه رفتار را القا میکرده است. شخصیتهای دروغگو و زیرآبزن سریالها نیز همیشه محبوب بودهاند. در صحنههایی که شکست خوردهاند نیز دلیل شکستشان زشتی عمل دروغ نبوده، بلکه ناتوانی ایشان در "خوب دروغ گفتن" بودهاست.
صحنهی آخر...
به نظرم در جامعهی ما که دروغگویی به یک رفتار عمومی و ویژگی شاخص اجتماعی تبدیل شدهاست، دیگر نیازی به تبلیغ این رذیلهی اخلاقی نیست. ضمن اینکه صحنههای زیاد دیگری را در طول زندگی تحصیلی و کاری شاهد هستیم که برای گذران امورمان رسمن دعوت به دروغگویی و نقش بازی کردن میشویم.
سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیامها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همهی عزیزانی که از راههای دور و نزدیک تشریف آورده و با پیامهایشان بنده را شاد کردند تشکر میکنم. از اتفاقاتی که در این مدت غیبت اتفاق افتاد منصوب شدن به یک پست وزارت بود. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام میکنیم که وبلاگ یک شعبهی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامهی مصوری را تقدیم خواهم کرد.
و اما حکایت نوروز در کوچهی ما...
ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی میکنیم اما برخی از بخشهای زندگیمان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچهی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، داییهای پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی میکنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه میگذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچهگیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانهای دیگر میرویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر میشود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانهی بعدی میرویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی میرویم.
یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ دربارهاش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.
گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی میشود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشتهام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشتهاند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی میکنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!
در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش میدهیم کار کمی دشوار میشود. چون یا غذای ما برای دیگران میرود یا غذای دیگران برای ما میآید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که میخوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاریها میرود. یا مثلن پول میدهیم و گل میخریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچهی همسایه میکارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغها به اشتباه خویش پیش برده بودند!
دربارهی صحت مطلبی که در عنوان این بحث نوشته شده نظری ندارم فقط همین قدر میدانم که نام یک فیلم است. امروز هم که ۸ مارس است و روز جهانی زن. حرف برای گفتن که زیاد است، اما فقط دعوت میکنم که دو مطلب زیر را که در اوایل دوران جوانی وبلاگم نوشته بودم بخوانید:
ضمنن به بهانهی روز زن و برای تمرین در جهت بالارفتن فرهنگ اجتماعیمان پیشنهاد میکنم تمرین مشکل زیر را با هم انجام دهیم:
وقتی هنگام رانندگی از دست رانندگی کردن یک زن عصبانی شدیم خود را کنترل کرده و نگوییم" خوب زن است دیگر، زنها که رانندگی بلد نیستند و دیگر جملات مشابه".
پینوشت:
۱) شخصن این تمرین را نه به دلیل حفظ حقوق و احترام زنان، که برای شهروند باشعورتر شدن انجام میدهم. باشد که خدا یاری کند!
۲) این حامد کرزای و ملت افغانستان عجب بیغیرت هستند. مدتی پیش عکس سفیرشان در یکی از کشورها را دیدم که یک خانم بود با حجاب اسلامی اما در لباسی بسیار شیک و زیبا و رنگی. در این چند روزه هم چندین بار فیلمهایی از نمایندگان مجلسشان دیدم که 60 نفر از ایشان را زنان تشکیل میدهند و با لباسهایی زیبا و شاد در بین مردان حضور داشتند و عجیب بود که مردان مور مورشان نمیشد انگار! البته در مجلس ششم خودمان دو نفر از نمایندگان زن اصلاح طلب سنت شکنی کرده و بدون چادر در مجلس حاضر شدند (فکر بد نکنید، در زیرش مانتو و مقنعهی بلند پوشیده بودند). خوب شد که همان موقع برادران ارزشی غیرت به خرج داده و حسابی به ایشان فحش دادند وگرنه اگر جلوی ایشان نایستاده بودند حتمن امروز رویشان زیاد شده و تصمیم میگرفتند همانند نمایندگان افغانی با لباس سفید و روشن در مجلس حاضر شوند. لباس سفید هم همانطور که بر همگان واضح و مبرهن است تحریک آمیز بوده و عامل فساد است (براساس بخشنامهای که در کرمان صادر شده بود و ورود زنان با لباس سفید به ادارات را ممنوع کرده بود). البته برخی ایادی استکبار دربارهی رنگ سیاه حرفهای بدی میزنند و این از ناآگاهی ایشان است چون خبر ندارند که آن عارف نامی قرن هیچم فرموده که مشکی رنگ عقشه!
امروز پنج اسفند است و به یاد خواجه نصیرالدین طوسی روز مهندس نامگذاری شده است. از آنجا که بنده یک عدد مهندس هستم پس حتمن باید هرطور شده به مناسبت این روز یک چیزی بنویسم، حتا اگر حس و حالش را نداشته باشم. خوب از کجا شروع کنیم؟
برای شروع میتوان از روش کلیشهای و رایج در اکثر نوشتهها و سخنرانیهای مناسبتی استفاده کرد و آن این است که در یک اقدام ضربتی و با یک پرسش مهم و بدیهی، به خوانندگان یا شنوندگان بفهمانید که برداشت و فهم ایشان از موضوع سخنرانی تا کنون بسیار سطحی و نازل بوده و این شما هستید که میخواهید دریچهی تازهای به رویشان بگشایید. پس میگویم: به نظر شما مهندس کیست و آیا هرکسی که صرفن مدرک کارشناسی در یکی از رشتههای مهندسی دریافت کرده باشد مهندس است؟
در اینجاست که شنونده بر ناآگاهی و دید سطحی خویش واقف شده و پیش خود خجل میشود. چراکه تاکنون تعریفی جز این از مهندس نداشته است. و برای کاهش این بار خجالت، سرخود را به نشانهی تایید حرفهای شما به شدت تکان میدهد1. و در همین حال که افراد هنوز از شوک آن ضربهی اولیه بیرون نیامدهاند مابقی خزعبلاتی که به ذهنمان میرسد را تحویل ایشان میدهیم. به فیلمبرداران مراسم هم میسپاریم که روی چند نفر از حضار که به شدت و سرعت مشغول یادداشت برداری هستند زون2 کند.
در ضمن این کار باید با اعتماد به نفس تمام انجام شود. شاید بترسید که از میان جمع ناگهان کسی برخاسته و بگوید "مردک دهانت را ببند..." اما در همینجا به شما اطمینان میدهم که چنین اتفاقی هرگز نمیافتد. آمارها نشان میدهد که بیش از 90 درصد حاضرین جملاتی مانند این و حتا بدتر را در دلشان میگویند، اما بهطور قطع هیچکس جرات ابراز علنی آنرا ندارد. فقط دقت کنید که زمان سخنرانیتان نباید بیشتر از 20 تا 30 دقیقه باشد. زمانهای بالاتر از این فقط در توانایی و انحصار شیخانی همچون ماست! مثلن فقط کسی مانند شیخ تقی میتواند در حالیکه هیچ اطلاعاتی از دانش پزشکی ندارد، به مدت یک ساعت برای پزشکان و متخصصان دربارهی بیماری آبسه و علل وقوع آن صحبت کند3 (استفاده از تکنیک "خودآگاه و دیگران گوسپند پنداری" از مجموعه کتابهای روانشناسی مدرن تالیف شیخ اول).
دو کلمه حرف حساب
و اما قبل از اینکه این منبر را رها کنم اجازه بدهید دو کلمه حرف حساب هم بزنم.
یکی از وظایف مهم یک مهندس در دنیای امروز داشتن دیدی کل نگر است و توجه به مساله توسعهی پایدار. مثلن آن مهندسی که درکی از اهمیت محیط زیست ندارد، یعنی درکش از مفهوم توسعه ناقص است و توان دیدن و درک افقهای دوردست را ندارد. همچنین است مسالهی استفادهی بهینه از امکانات و ابزار و به هدر ندادن منابع.
حرف حساب بعدی مربوط میشود به خاطرهای از کنگره یادمان شیخ بهایی که در دانشگاه آزاد نجفآباد برگزار شد. در یکی از جلسات مقالاتی دربارهی آثار مختلف عمرانی و مهندسی که از شیخ بهایی به جای ماندهاست ارائه شد. در پایان جلسه یکی از اساتید، وقتی خارج از برنامه خواست تا نظراتی را بگوید. وی گفت که معلوم نیست بتوان همهی این آثار را به شیخ بهایی نسبت داد. وی وزیری قدرتمند در دستگاه شاه عباس صفوی بوده و این کارها و طرحها را طراحان و معماران گمنام انجام دادهاند. ایشان مثال زد که در آینده ممکن است گفته شود توسط هاشمی رفسنجانی فلان تعداد سد و پروژه ساخته شدهاست و ماندگار شدن نامش به دلیل قدرتمند بودنش بودهاست. به هر حال نکتهای بحث برانگیز اما قابل تامل بود.
پینوشت:
1) همانگونه که مستحضرید همیشه باید قبل از مصرف تکانش دهید!
2) همان بزرگنمایی یا zoom که به دلیل سواد زیاد ما آنرا زون تلفظ میکنیم.
3) این ماجرا کاملن واقعی است.
ترجیح دادم پاسخ کلیام به نظرات خوانندگان دربارهی مطلب قبلی را برای تنویر افکار عمومی در اینجا بنویسم:
1) اول از همه این مطلب را برای خودم نوشتم تا بلکه آن تحرکی که باید ایجاد بشود، ایجاد بشود!
2) این حکایت دو جنبه دارد. یکی مثبت و دیگری منفی. بخش منفیاش مربوط به سیستمی است که جامعه روی افراد ارزش میگذارد که به مولفههای این ارزشگذاری و روشهای وزن کشی! اجتماعی انتقاد و اعتراض دارم و فقط خواستم آن را بهصورت خلاصه ابراز کنم. اما بخش مثبت آن در نقد توقعاتی است که داریم و انتظار داریم بدون کوشش برآورده شود. پدر، مادر اقوام و دوستان معمولن زیاد از ما تعریف میکنند که بچهی ما فلان است و اینهمه استعداد دارد و غیره. و ما هم جوگیر میشویم و فکر میکنیم پایمان را که از خانه بیرون گذاشتیم، همه باید در برابرمان تعظیم کنند. مثل اینکه مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومون هستیم.(یک لحظه آهنگ مربوطه را در ذهنتان پخش کرده و بعد ادامه مطلب را بخوانید)
3) مهرداد خان! کوتوله پروری و نخبهکشی رسم دیرین این سرزمین بوده است و مربوط به دورهی حاضر نیست و این پندهای حکیمانه نیز به نظرم برای همهی زمانها و مکانها مناسب است! (شیخ فرازمانه را عشق است)
4) نسبت دادن آن موفقیت به این پیام به رسم مالوف زمانه از سر فرصت طلبی و برای دوختن کیسه برای موسسهمان بودهاست والا درگوشی خدمتتان بگوییم این ما بودیم که از ایشان الگو گرفته و همان سال در کنکور قبول شدیم! (میدونم که صداقتم شما رو کشته)
5) وقتی یک صفحه مطلب مینویسم دو خط نظر نوشته میشود. وقتی دو خط مطلب مینویسم، یک صفحه نظر برایمان نوشته میشود. یادش بهخیر ظریفی را گفتیم (یا او را ما را گفت) به جای اینکه دهانت را بازکنی و چشمانت را ببندی، دهانت را ببند و چشمانت را باز کن تا صداهای دیگران را نیز بشنوی.
اینکه تعارف و رودربایستی یکی از ویژگیهای اخلاقی ما ایرانیهاست را همه قبول دارند. هرچند در مثبت یا منفی ارزیابی کردن این ویژگی تفاوت نظر وجود دارد. و همین ویژگی که به نظر من بسیار منفی است، باعث شده رفتارها و احساساتی که نشان میدهیم واقعن آن چیزی نباشد که هست. از دیگر سو، به واسطهی این تعارفی که با هم داریم خیلی وقتها بدیهیترین مسایل را هم انکار میکنیم یا در گیر و دار همین رودربایستیها، گاهی یک عمل یا احساس طبیعی را موجب شرمساری میدانیم.
مثلن در پایان یک روز بسیار پرکار و خسته کننده در منزل هستم که مهمان میآید. اما وقتی این مهمان با توجه به خستگی و یا خواب آلودگی که در من میبیند میخواهد زودتر خانهی ما را ترک کند با شدت میگویم که "نه، اصلن خسته نیستم و خوابم نمیآید". یا اگر صادقانه از خستگیام بگویم مهمان محترم ناراحت میشود و بسته به درجهی "خاله زنکی"اش پشت سرم حرفهای نامربوط هم میزند. چرا؟ زیرا به او دروغی که دوست داشتهاست نگفتهام. یعنی در یک قرارداد ناگفته مایل هستیم که از هم دروغ تحویل بگیریم. و به خاطر حاکم بودن چنین ساز و کاری در روابط، گاهی یک تصمیم گیری ساده تبدیل به مسالهای پیچیده میشود. مثلن دوستی مرا برای ورود به خانهاش و صرف چای دعوت میکند و این وسط من باید تلاش و تحلیل ماهرانهای کنم تا بفهمم که آیا تعارفش جدی هست یا فقط یک دعوت ظاهری. چون اگر واقعن جدی باشد و نروم باعث رنجشش میشود و اگر هم جدی نباشد و بروم باعث عواقب دیگر میشود۱.
درجهی آسیب رسانی این رفتار وقتی بیشتر میشود که در سطوح بالاتری از جامعه و بهصورت مشخص در رفتارهای مسولان رخ دهد. برای همین میبینیم که در کشور ما هیچگاه هیچ مذاکره و دیداری بینتیجه و بیفایده توصیف نمیشود. یا عملکرد هیچ مدیری دارای ضعف نیست. چه اشکالی دارد وقتی یک مدیر یا مسول اشتباهی انجام میدهد یا کارهایش به نتیجه نمیرسد، در یک گزارش شفاف آن را بیان کند. بالاخره قرارنیست افراد بدون اشتباه یا خطا باشند. ارایه یک گزارش عملکرد که در آن هم از ضعفها صحبت شده و هم از پیشرفتها، اعتماد مخاطب را افزایش میدهد و باعث میشود نقاط قوت نیز بهتر دیده شوند.
و اما بخش مهم دیگری از این قضیه، انکار بدیهیات و غرق شدن در تعارفات و ظاهرسازیهای بیحاصل است. مثلن تصوری که از یک مدیر زحمتکش ایجاد کردهایم این است که این مدیر حتمن باید پاچهاش را بالا زده و بیل بزند و حقوق هم نگیرد. لذا صحبت از حقوق بالای یک مدیر به عنوان یک افشاگری متهورانه شناخته میشود. یا عکسی از یک مسول در حال خوردن چلوکباب جزو اسناد مرفه بی درد بودن وی محسوب میشود. درصورتیکه در همهجای دنیا این یک مساله پذیرفته شدهاست که هرچه مسولیت افراد بالاتر میرود حقوق و مزایایشان نیز افزون میشود. خیلی طبیعی است که یک رییس جمهور یا نماینده مجلس، که شغلهای خطیری دارند حقوق بالایی نیز داشته باشند. و یا اینکه رییس جمهور و مقامات مهم محافظ داشته باشند نشانهی غیرمردمی بودن ایشان نیست۲.
در همین راستا گاهی آنقدر افراط میکنیم که ویژگیهای انسانی افراد را هم از یاد میبریم. مثلن فکر میکنیم مدیری خوب و مردمیاست که روزی فقط ۲ ساعت بخوابد. آنهم نه به اختیار خود، بلکه در سناریوی ما مدیر باید در حین کار و تلاش یکهو از فرط خستگی خوابش ببرد (اگر هم مریض شد یا مرد چه بهتر، یک قهرمان دیگر به بایگانیمان اضافه میشود تا به جبران بیعملی و بیتحرکیمان مرتب پز آنها را بدهیم).
خیلی وقت بود که میخواستم دربارهی این موضوع بنویسم تا اینکه سخنرانی اخیر رسایی، نمایندهی مجلس هشتم، این انگیزه را به فعل درآورد. وی در سخنرانی پیش از دستورش حملهی شدیدی به سید محمد خاتمی کردهاست و در یکی از فرازهای انتقادش، به خاطرهای از محمدعلی ابطحی معاون خاتمی اشاره کردهاست. ابطحی در یادداشتی در وبلاگش از روزی گفته بود که خاتمی چشمهایش پف کرده بوده و دلیل آن هم شب بیداری برای تماشای فوتبال بودهاست. من هیچ تحلیل سیاسی روی سخنان وی ندارم. اما همین نکته را به عنوان یکی از مصداقهای تعارفات ملیمان ارزیابی میکنم. اصلن میخواهم بپرسم اگر مقامات فوتبال و دیگر صحنههای ورزشی را نبینند، چگونه باید برای بازیکنان پیام تبریک بفرستند؟ آیا اگر آقای احمدی نژاد به همراه خانوادهاش برای تفریح و استراحت به جزیرهی کیش برود مرتکب جرم یا کمکاری شدهاست؟
در کشور آمریکای جنایتکار، رییس جمهور منحرفش که با همکاری لابیهای صهیونیستی به این مقام رسیدهاست، روزهایی در سال را بهصورت رسمی و در معیت خانوادهاش به تعطیلات میرود تا پس از استراحت و رفع خستگی و باز شدن ذهنش، دوباره با نشاط به سرکار برگردد و خون ملت جهان را در شیشه کند. حال مدیران خدمتگزار و زحمتکش ما نباید یک استراحت درست و حسابی داشته باشند تا بتوانند طرحهای مشعشعشان را با ذهن آرامتر و بازتری تدوین و ارائه کنند؟
امیدوارم روزی فرزند من در وبلاگش شرح تحول اخلاق اجتماعی ایرانیان را از یک جامعهی "تعارفمدار" به یک جامعهی شفاف گزارش کند.
پینوشتها:
۱) اگر یکبار به واسطهی چنین تعارفی در خانه یا مراسمی وارد شده باشید و بعد احساس زیادی یا مزاحم بودن کرده باشید منظورم را از "عواقب" کامل متوجه میشوید.
۲) آنچه مقامات را از مردم جدا میکند محافظان نیستند بلکه دورهی طولانی از زمامداری است و فکر میکنم یکی از دلایلی که ریاست جمهوری دورهایست همین است که شخص پس از مدتی دوباره به میان مردم بازگردد.
داشتیم در جمع بچههای فامیل یادی میکردیم از درسها و داستانهای کتابهای دوران دبستان مانند کوکب خانم و کبرا و ... که دیدم دخترعمویم که از آمریکا آمده بود دستش را روی دلش گذاشته و میخندد. گفتم چی شده؟ گفت خیلی جالب است که جوانان ایرانی که در همه جا میبیند این خاطرات مشترک را دارند و خیلی تعجب میکرد که همهی ما و همچنین دوستان ایرانیاش در آمریکا، یک مطلب یکسان را خواندهایم. آنطور که میگفت در آمریکا اینگونه نیست و در ایالتهای مختلف و حتا گاهی در مدرسههای مختلف در یک ایالت منابع آموزشی متفاوت هستند. و برای من هم جالب بود که میدیدم مسالهای که برای ما اینقدر عادی است برای دیگری ویژه و قابل توجهاست.
در ادامه شعر بسیار زیبایی از محمد علی حریری جهرمی را گذاشتهام که دعوت میکنم بخوانید (البته این شعر خیلی معروف است و ممکن است برای شما تکراری باشد ولی به هر حال خواندن دوبارهاش خالی از لطف نیست).
مارتین لوتر کینگ و دکتر آلبرت شوایتزر1، اولین شخصیتهای غیرایرانی بودند که قصهی زندگیشان را خواندم. سال اول دبیرستان بودم و پولی بیش از حد معمول در جیبم بود. من هم برای رها شدن از زیر بار این پول اضافی، یک روز عصر به کتابفروشی که سرکوچهی مدرسه بود رفتم و تا قران آخرش را خرج کردم. مارتین لوترکینگ، حماسهی آلبرت شوایتزر، قتل های شهر میلواکی آمریکا و نظام بین الملل و مسالهی صحرای غربی۲، تعدادی از عنوانهای خرید انبوه آن روزم بودند. همهی کتابها را هم در شبهای امتحان خواندم به جز این آخری که حتا یک خط از آن را هم نفهمیدم. احساسات و شور دوران نوجوانی باعث شد که علاقهی شدیدی به لوتر کینگ پیدا کنم. سیاهپوستی که رهبری مبارزهی سیاهان آمریکا علیه نژادپرستی را به عهده گرفت و دست آخر جانش را نیز بر سر اینکار نهاد. صفحات آخر که مربوط به ترور وی بود بسیار غم انگیز بود. آن موقع پیش خودم فکر میکردم که چه ملت با شعوری هستیم که هیچگاه به رنگین پوستان به دیدهی تبعیض نگاه نکردهایم، غافل از اینکه همین امروز حتا مردم بخشهای مختلف از کشور خودمان را به خاطر لهجه یا روش زندگی متفاوت به سخره میگیریم۳.
به هر حال امروز مراسم سوگند خوردن اوباما، اولین رییس جمهور سیاه پوست آمریکا برگزار میشود و همراهان لوترکینگ اشک شوق میریزند و شادمانند از اینکه خونهای دوستانشان اینگونه به ثمر نشسته است. و البته اکنون همهی مردم آمریکا خوشحالند و قرار است جشنی باشکوه برگزار کنند تا در آن اوج دمکراسیشان را به رخ دنیا بکشند. امیدوارم اکنون که بر کرسی نشستن اوباما، یاد انسانهایی همچون لوترکینگ را پر رنگتر کردهاست،"انسانیت" نیز در سیاست خارجی آمریکا نقش پررنگتری بگیرد.
پینوشتها:
1) دکتر آلبرت شوایترز، پزشکی اروپایی که برای کاهش درد مردم آفریقا به این قاره مهاجرت کرده بود و در مطب خویش در دور افتادهترین نقاط این قارهی فقیر، به فعالیتهای درمانی و گسترش خدمات پزشکی میپرداخت.
۲) به خاطر عکس شتر و صحرایی که روی آن بود به یاد فیلم عمر مختار افتادم و فکر میکردم داستانی تاریخی باشد!
۴)دلمان خیلی برای شبلی تنگ شده...
۵) عنوان مطلب برگرفته از یکی از سخنرانی های مشهور وی با نام "من یک آرزو دارم" است.
چندی پیش سوار تاکسی بودم و راننده اتفاق جالبی را برایم روایت کرد. وی که مرد خوش تیپ و پر سبیلی بود و یک پژو آردی تر و تمیز داشت میگفت که چند روز پیش از آن یک ماشین مدل بالا محکم از عقب به ماشینش کوبیده است. وی پس از پیاده شدن دیده که رانندهی آن یک خانم بسیار شیک و زیباست1 و در پاسخ وی که از مبلغ خسارت سوال کرده گفته است "مگه من میتونم از تو خسارت بگیرم". البته در برابر نگاه ناباورانهی من اعتراف کرد که این جمله و دیگر قربان صدقهها را فقط در دلش گفته اما در نهایت دلش نیامده از او خسارت بگیرد و خداحافظی کرده و رفته است و همسر خودش که درکنارش و در ماشین نشسته بوده را حسابی حرص داده است.
شاید این قضیه برای شما جالب توجه نباشد اما برای من خیلی جالب بود که چنان در برابر آن زن مسحور شده که زیان مالیاش را نادیده گرفته و رفته. نمیدانم ضعفش را باید نکوهش کنم یا حس قوی زیبایی شناسانهاش را تمجید؟
بازهم تاکسی و باز هم شیراز...
صبح روز تاسوعا عازم اصفهان بودم. بعد از اینکه در ساعت پنج صبح از همهی تاکسی تلفنیها قطع امید کردم و با اینکه خواندن این مطلب امیدی برای گیرآوردن تاکسی در آن وقت صبح و در شیراز برایم باقی نگذاشته بود، تصمیم گرفتم به امید ماشینهای عبوری بزنم بیرون. بعد از مدت زیادی انتظار و پیاده روی در سرما بالاخره یک پژو من را سوار کرد و این در حالی بود که ده دقیقه بیشتر به زمان حرکت باقی نمانده نبود. اما از آنجا که آقای راننده قصد کرده بود حتمن برای صبحانه آش بخرد و آش را هم حتمن از مغازهی مشهوری که میشناخت بخرد، به اتفاق ایشان اول به دنبال آش فروشی گشته و پس از اینکه آن را یافته و ایشان حلیمش! را خرید به سمت ترمینال حرکت کردیم...
پینوشت زرد:
۱- صحنهی تعریف کردنش واقعن قشنگ و بامزه بود و چنان تعریف میکرد که...استغفرالله، یک لحظه یادمان رفت ما شیخیم!
بیژن سمندر، شاعر هنرمند و شناخته شدهی شیرازی است که بسیار ماهرانه شعرهایش را با لهجهی شیرازی سرودهاست. اون قدیما و اولین باری که اشعاری از او شنیدم فکر نمیکردم که چیزی به نام سرودن شعر با لهجه هم وجود داشته باشه.
فایل موسیقی که در اینجا برای دریافت قرار دادهام مربوط به اجرای یک گروه کر شیرازی است که در یکی از برنامههای شب یلدای دانشگاه شیراز اجرا داشتند. نام گروهشان درست خاطرم نیست (ارم یا پاسارگاد). کیفیت صدابرداری هم بالا نبودهاست اما در کل اجرای قشنگیاست که امیدوارم خوشتان بیاید. قسمتی از شعر آن را نیز در ادامه مینویسم:
شيراز و میگن نازِ واسی آُفتو جِنگِش
قلبارو گِرِِن میزنه به هم تیرشهی تِنگِش
بلبل تو کوچا، تو پس کوچا غزل میخونه
شعروی ترِحافظ میچکه از سرِ چِنگِش
عطر گل ياس و نسترن، بهار نارنج
هی سر میکشه از تو خونوی واز وِلِنگِش
این جان که اگر چِش تو چِشای هيکی بودوزی
ساز دِلشو میشنُفی از جِلِنگ جِلِنگِش
برای خواندن متن کامل این شعر به اینجا بروید.
برای دریافت فایل با پسوند wma و حجم 340 کلیوبایت روی یکی از پیوندهای زیر کلیک راست کرده و save target as را انتخاب کنید.
دو تا از برنامههای کودک هست که گاهی
اگر پای تلویزیون باشم و پخش شود نگاه میکنم. یکی برنامهی شاد "عموها"
یا همان "فیتیله"ی سابق و دیگری برنامهی عمو پورنگ و امیرمحمد. در
هردو نیز با استفاده از طنز کلامی و رفتاری و همچنین اجراهای موزیکال به ارایه
برنامه پرداخته میشود.
در برنامهی دیروز در بخشی که بهصورت
اخبار طنز اجرا میشد در تقدیر از یک بچهی دبستانی و از قول پدر و مادرش گفته شد
که پدر و مادرش او را خیلی دوست دارند
چون قرار است کارهای بدش را کنار بگذارد. (یعنی استفاده از
همان گفتمان تربیتی رایج در خانوادههای ایرانی)
من که تخصصی ندارم و به دلیل نداشتن
فرزند هم مطالعات چندانی در زمینهی روشهای صحیح تربیتی و مسایل روانشناسی مربوط
به آن نداشتهام. اما در همان مطالعات پراکنده و یا سخنان اساتید زیاد با این
مساله برخوردهام که میگویند دوست داشتن و همچنین احساس دوست داشتهشدن مهمترین حسی است که ضامن سلامت نفس و رفتار انسان است. و در ادامه میگویند
که کودک باید احساس کند بیواسطه دوست داشته میشود.
یعنی عشق ورزیدن و دوست داشتن باید بیواسطه باشد. اگر کودک کار بدی انجام میدهد
ابراز ناراحتی یا انزجار باید منحصرا در ارتباط با همان عمل باشد نه اینکه اساس
شخصیت کودک هدف قرار گرفته شود. گفتن اینکه "اگر فلان کار را کنی دیگه دوست
ندارم" در دستهی "کلام غیرسازنده" قرار میگیرد.
شاید بگویند حالا اون وسط یک چیزی
گفتند. ولی به نظر من کلمه به کلمهی حرفهایی که در یک برنامهی کودک گفته میشود
باید حساب شده باشد و بر اساس علوم مرتبط. وگرنه اگر به دلقک بازی باشد من هم میتوانم
مثلا بچههای فامیل را با چند حرکت عجیب و غریب و بعضا ناپسند ولی مهیج سرگرم کنم.
پینوشت:
نمیدانم این برنامهی عموها که کار موزیکال بسیار قشنگی بود دیگر پخش نمیشود یا زمان آن به زمانهای محدود تلویزیون نگاه کردن من نمیخورد. بعد از اینکه یک شخصیت مذهبی از حرکات موزون مجریان این برنامه انتقاد کرد من دیگر این برنامه را ندیدهام!


سریال "روزگار غریب" که مدتی پیش و پس از حدود یکسال به پایان رسید، به نظرم یکی از
شاهکارها و بهترین سریالی بود که تا کنون دیدهام و تنها سریالی است که حسرت قسمتهای
ندیدهاش را میخورم. کارگردان آن کیانوش عیاری بود و موضوع آن زندگی "دکتر
محمد قریب" پدر پزشکی اطفال ایران.
این سریال از کودکی تا هنگام مرگ این
مرد را به تصویر کشیده بود. اما نقطهی قوت و زیبایی این سریال در این بود که در
کنار روایت زیبایی که از زندگی این مرد بزرگ داشت، با مهارت و زیبایی فراوانی گوشههایی
از تاریخ اجتماعی ایران را نیز به تصویر کشیده بود. و البته بازیهای خیره کنندهی
بازیگران آن، به ویژه مهدی هاشمی که نقش بزرگسالی دکتر قریب را بازی میکرد را
نباید از نظر دور داشت.
قسمتهای آغازین سریال با بازی گیرای
مرحوم حسین پناهی و همچنین بازیگران خردسال و فراوانِ آن لطافت زیادی داشت و باعث
شد که مشتری پر و پا قرص آن بشوم. و البته ساختار شکنیهایی نظیر به تصویر کشیدن
مهندس بازرگان۱ و یا نشان دادن تصویری خاکستری از برخی مقامات حکومت
قبل را هم باید از دیگر عوامل جذابیت این مجموعه به حساب آورد.
صحنههایی غم
انگیز و تکان دهنده...
بیسوادی، ناآگاهی، بدبختی و فساد، برگهایی
از تاریخ این کشور بودند که در این سریال مرتب ورق زده شدند. به ویژه دو صحنه و
داستان بودند که خیلی توجهم را جلب کرد.
مدرسه، عامل بیدینی است...
در یکی از شهرها عدهای برای اینکه
فرزندانشان پیشرفت کنند اقدام به تاسیس مدرسه کرده و بخشی از خانهشان را به آن اختصاص داده بودند.
اما گروهی متعصب که باور داشتند مدرسه رفتن باعث بیدینی بچههای مردم میشود و بر
همان سیستم قدیمی مکتبخانهای پافشاری میکردند، پس از بارها تهدید بالاخره به
مدرسه حمله کردند و ضمن کتک زدن بانیان آن، نیمکتها را به آتش کشیدند. دیدن شعلههای
جهل و تعصب واقعا دلخراش بود...
داستان مداد
در مدرسهای در یکی از محلههای پایین
شهر دانش آموزان در حال بازی بودند که همزمان چشم دو نفر از ایشان به مدادی میافتد
که روی خاک افتادهاست و به سمت آن هجوم میبرند. یکی از آنها مداد را بر میدارد اما ادعای نفر دوم مبنی بر زودتر دیدن
مداد منجر به درگیری ایشان میشود. در این حین یکی از ایشان مقداری آهک را برداشته
و به چشم دیگر میریزد و پسرک بخت برگشته در حالیکه چشمش دچار سوزش شدید شده
چاقویی را در میآورد و در شکم همکلاسیاش فرو میکند و فرار میکند.
صحنهای که مادر با بچهی چاقوکشش رو بهرو
میشود خیلی قشنگ ساخته شدهاست. مادری که هم جگرش از بلایی که بر سر چشم فرزندش
آمده و نالههای وی میسوزد و هم در نگرانی از جنایتی که مرتکب شده او را سرزنش میکند
و کتک میزند.
خوشبختانه پسرک چاقو خورده جان به در میبرد
اما چشم آسیب دیدهی آن یکی ماجراها ایجاد میکند. عموی پسر چاقو خورده که یک جوان
لات و بیکار است و جز تخمه شکستن کاری بلد نیست، در حوالی خانهی ضارب کشیک میدهد
تا پدر آن پسر را به تلافی جرم پسرش با چاقو بزند. خانوادهی پسر هم از ترس وی
پسرشان را پس از اینکه دکتر قریب او را معاینه کرده بود از بیمارستان برده و در
جایی پنهان میکنند. دکتر قریب هم که بسیار نگران چشم آسیب دیدهی پسرک است در به
در دنبال وی میگردد تا پیداش کند و در نهایت و با راضی کردن پدرش، پسر را نزد یکی
از متخصصان چشم میبرد تا درمانش کند...
جزییاتی مهمتر از کل
صحنههای این سریال پر است از رفتارها و
اتفاقات و حرکتهای جزیی که باعث واقعیتر شدن فضای کار شدهاست و باعث شده که
داستانهای ساده نمایش با شکوهی داشته باشند. و در انتها نیز...
جان سپردن دکتر قریب در اثر سرطان و
دیدن کودکانی که در راهروهای اولین بیمارستان تخصصی اطفال به این سو و آن سو میدوند،
پایان بخش خاطرهی تماشای این سریال و نمایش غربت و رنج مردم این سرزمین است.
پینوشت:
۱- مهندس بازرگان از دوستان نزدیک دکتر
قریب بود و حتی شنیدهام در دوران زندانی بودن مهندس بازرگان دکتر قریب برای تامین
هزینههای زندگی به خانوادهی ایشان کمک میکرده است.
۲-پشت صحنههای جالب این سریال دوشنبهها
ساعت هشت و نیم پخش میشود. احتمالا هفتهی آینده قسمت آخرش باشد.
در همین زمینه بخوانید:
گزارشی از بی بی سی فارسی دربارهی این سریال
من وقت تلف میکنم،تو وقت تلف میکنی،ما وقت تلف میکنیم
ما وقت تلف میکنیم، شما وقت تلف میکنید...
تیممان مساوی میکند
من برنامه ندارم، تو برنامه نداری، او برنامه ندارد
ما برنامه نداریم، شما برنامه ندارید...
تیممان مساوی میکند
من احساساتی هستم، تو احساساتی هستی، او احساساتی است
ما احساساتی هستیم، شما احساساتی هستید
تیممان مساوی میکند
من حافظه تاریخی ندارم، تو حافظه تاریخی نداری،... آخ بقیهاش یادم رفت. بذار دوباره از اول شروع کنیم پس...
پینوشت دفاعی:
درست است که این مطلب ترجیع بند دارد اما به خدا شعر نیست. پس شاعران محترم به صرافت پاسخگویی و منصرف کردن اینجانب از شاعری نیافتند.
خیلی از ما بچههای شهر
فکر میکنیم خیلی باسوادتر و با فرهنگتر از مردم روستاها و دهات هستیم. البته در
اینکه سطح سواد در شهرهای کشور ما خیلی بالاتر از روستاهاست که خوب شکی نیست.
اینکه سواد و فرهنگ هم به ربط دارند مشخص است. ولی باز بهصورت کلی نمیتوان
دربارهی سطح فرهنگی یک قضاوت کلی کرد. برای مثال "دروغگویی" در جامعهی
ما بسیار رایج است. اما اگر در یک روستا این اخلاق زشت در میانشان رایج نباشد و در
کل رفتار سالمتری داشته باشند، آنگاه حتما آن روستا مولفههای فرهنگی قویتری
دارد (البته بستگی دارد که فرهنگ را در چه چیزهایی بدانیم). ضمن اینکه وجود تفاوتهای
گستردهی فرهنگی را کسی نمیتواند انکار کند، اما تفاوت فرهنگ لزوما به معنی بالا
بودن یکی و پایین بودن دیگری نیست.
اما حرف اصلی که میخواهم
در این یادداشت بزنم دربارهی قضاوت و شناخت ما از جامعه است. ما عادت داریم شناخت
خود از اطرافمان را به راحتی به همهی کشور تسری دهیم. احساس میکنیم جامعه را
کامل میشناسیم و بر اساس این شناخت هم نسخههای اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی میپیچیم.
مثلا یک دانشجوی دمکراسی خواه و شدیدا سیاسی (فرض کنید فقط یکی از ایشان، نه همهشان!)
فکر میکند نیاز و صدای همهی مردم کشور یک چیز است و آن همان چیزیاست که وی طلب
میکند. به ویژه دوم خرداد و رای 20 میلیونی به خاتمی این توهم را برای خیلیها
ایجاد کرد. در صورتیکه اگر بتوان کمی دقیقتر
از رفتار و زندگی قشرهای مختلف مردم سراسر کشور اطلاعاتی بهدست آورد آنگاه ممکن
است اساس دیدگاهها و تحلیلهای اجتماعی و یا سیاسی انسان دگرگون شود و به قول ابن
سینا در دانستن به جایی برسد که بفهمد هیچ نمیداند.
***
همسر یکی از دوستانم که
در شهرهای کوچک معلم بود و همچنین دوستم به نقل از خواهرش که در چند روستا معلم
بود همیشه حکایتهای شنیدنی داشتند. با اینکه تعاریف آنها از تفاوتهای سطح
فرهنگی، دیدگاهها و باورهای مردم برایم مکرر بود اما هربار که حکایت جدیدی را
نقل میکردند باز متعجب میشدم. و همینطور دربارهی خاطرات دوستان از سربازی. یادم
هست یکبار یکی از دوستانم که محل خدمتش همین اطراف بود به من تلفن زد و وقتی حرف
میزد گفت عدهای دورش جمع شدهاند و وی را تماشا میکنند زیرا تا به حال تلفن
ندیدهاند.
یکی دگیر از دوستانم که
در خوزستان سرباز بود هم داستان جالبی داشت. میگفت در آسایشگاه بوی بدی میآمد و
در تلاش برای یافتن دلیل آن به پسری رسیدند که بیسواد بود و شغلش چوپانی. اول فکر
کردهاند که این بو به دلیل نظافت کم وی است اما بعد متوجه شدند که وی همواره
مقداری پشکل در جیبش دارد و از بوی آن لذت میبرد. دقت شود که این را به عنوان
حادثهای خندهدار یا گریهدار ننوشتم و این رفتار را هم شایستهی سرزنش یا تحقیر
نمیدانم. فقط خواستم یادم باشد که رییس جمهور یا مسولان کشور قرار نیست فقط
"من" را ببینند و سیاستهایشان را برای رفاه من تنظیم کنند.
***
پینوشت غیراخلاقی:
امیدوارم این دوستان من به علاوهی پسر عموی داستانسازم هیچگاه وبلاگ راه نیاندازند چون آنگاه بخش خاطرات وبلاگ من بیمشتری و کم رونق میشود.
زمان وقوع: چند روز پیش
محل وقوع: یکی از شلوغترین و با کلاسترین چهارراههای
شهر
سوژه: یک افغانی شریف که او را خوب میشناسیم.
سوژه در ساعت 10 در محل گفته شده سوار تاکسی میشود که به
محل کارش برود. اما به راحتی توسط سرنشینان ربوده میشود و در خارج از شهر بعد از
اینکه پول و کارت اقامتش را میگیرند رهایش میکنند. در پاسخ به گریه و التماسش برای
بازگرداندن کارتش یک لگد حوالهاش میکنند و میگویند شانس آوردی نکشتیمت، دلمان
سوخت.
سخن ما: خدا را شکر که زندهای، جای شکرش باقیست که نکشتنت و
بعد از انبان خاطراتمان موارد مشابه و زیاد دیگری که منجر به قتل قربانی شدهبود
را بیرون کشیده و تعریف میکنیم.
در نتیجه: خدا به آن دزدان محترم خیر دهد که نکشتنش.
***
حکایت دوم مربوط به دزدانیاست که چند شب پیش به خانهی
همسایه مان آمده بودند و مبالغ زیادی پول برده بودند. و قبل از اینکه وارد اتاق
دختر جوان خانواده شوند که از ترس در کمد پنهان شدهبود، با شنیدن صدای زنگ در
فرار میکنند. مسیر فرارشان از تراس خانهی ما و سپس خانهی درندشت کناری ما که
اکنون خالی از سکنهاست بودهاست.
مرور یک سکانس:
{ساعت حدودا یک نیمه شب}. آقا تقی به همراه یک مامور پلیس
به پشت بام خانهی همسایه میروند. در آنجا پلکان روبازی را میبینند که به بالکن
منتهی میشود. از آن پایین میروند. مامور پلیس در فلزی حفاظ ورودی را امتحان میکند
و میبیند که باز است. بعد در چوبی پشتش را امتحان میکند. میبیند که آنهم باز
است. هر دو نفر شدیدا تعجب کرده و مشکوک میشوند. تقی (مشهور به ممتقی، و البته
در خانه محمد صدایش میکنند) با چراغ قوهاش بخشی از سالن را روشن میکند. پلیس
کلتش را بیرون کشیده و مسلح میکند {در این لحظه تقی که کمی ترسیده در ذهنش آهنگ
ترسناک پخش میشود}.
پلیس با لگد یکی یکی درها را باز میکند و با روشهای پلیسی
ویژه و رعایت اصول امنیتی وارد اتاقهای تو در تو و کمدها میشود.{خداییش شبیه
خانهی ارواح بود با آنهمه اتاق و کمد به هم ریخته}. در این لحظه پلیس محمد را
صدا میکند و میگوید همراه من راه بیا و از من دور نشو {محمد احساس شجاعت میکند،
چون فکر میکند آقا پلیسه ترسیده و به حمایتش نیاز دارد، هرچند آن بنده خدا هم
کمی ترسیده بود اما مشکل اصلیش این بود که تاریک بود و به نور تقی نیاز داشت نه
خودش، همچنین میترسید که اگر از هم دور بیافتیم بلایی سر من بیاید}. از دیگر سو
آن یکی مامور به همراه تنی چند از همسایهها از در حیاط وارد ساختمان شده بودند و
با دیدن نور چراغ قوهی ما از درون ساختمان ترسیده بودند و فکر کرده بودند که
دزدان را یافتهاند. محمد داشت فکر میکرد که الان ممکن است در اثر شلوغی و تاریکی
اشتباهی پیش بیاید و در صورت درگیری نظامی افراد بیگناه هدف تیراندازی قرار
بگیرند. پس افراد را به بیرون دعوت کرد {چند وقت پیش گروهی از نظامیان به اشتباه سر
از کمینگاه گروهی دیگر که برای قاچاقچیان طراحی شده بود در آورده و متاسفانه کشته
شده بودند}.
نتیجه: خدا را هزاران مرتبه شکر که دزدان محترم با آن دختر
معصوم روبرو نشده بودند...
***
دیگر تعدادش دارد از دستم در میرود. تعداد آشنایانی را میگویم
که در اثر دیر رسیدن به بیمارستان یا ضعف در مراقبتها و رسیدگی پزشکی جانشان را
از دست دادهاند (به شهادت متخصصان امر پزشکی و نه تعاریف خاله زنکها).
و آنچه ما میگوییم: خدا را شکر که مرد! راحت شد. خیلی درد
میکشید. خدا را شکر که نماند و خفت نکشید. ممکن بود روی جا بیافتد و تا آخر عمر
محتاج دیگران شود. خدا دوستش داشته...
***
نتیجهگیری اخلاقی: هروقت از کمبودهایی که در اطرافتان میبینید
به ستوه آمدید، هرگاه بیانصافی یا بیعدالتی دیدید یا سوء مدیریت یا بیاحترامی
اجتماعی در جایی شما را ناراحت کرد زیاد به خودتان فشار نیاورید. بلکه خدا را
صدهزار مرتبه شکر کنید که:
وقتی سوار تاکسی شدید بر خلاف انتظار شما را ندزدیده و نکشتهاند. وقتی در خانه در کمال آرامش و امنیت استراحت میکردید بر خلاف انتظار دزدان به خانهی شما نریخته و لختتان نکردهاند. هنگام قدم زدن در یک پیاده رو در بلواری اصلی از شهر بر خلاف انتظار جیبتان را خالی نکردهاند. وقتی به سختی مریض شدهاید خیلی زود بعدش مردهاید و زیاد در این دنیا درد نکشیدهاید (این را برای ارواح گفتم که طیف بیشتری از خوانندهها را به این وبلاگ جذب کردهباشم). { خودتان این فهرست را کامل کنید}
آن قدیمها توی مدرسه به ما میگفتند "کند همجنس با
همجنس پرواز". اما خوب ما میشنیدیم که همجنس با همجنس یواشکی خیلی کارهای دیگر
هم ممکن است بکنند. تا اینکه علم پیشرفت کرد و امروز در برخی نقاط جهان دیگه لازم نیست آن کارها را یواشکی بکنند!
مطلب قبلی یعنی همجنسگرایی در روز روشن خیلی
بحث برانگیز شد و باعث برانگیخته شدن احساس خشم، نفرت یا انتقاد جماعت همجنسگرا
یا حامیان حقوق انسانی ایشان علیه اینجانب شد. در حالیکه آن مطلب اصلا یک مطلب
تحیلی دربارهی این نوع گرایش جن*سی نبود. بلکه صرفا یک تعریف از یک مشاهده روزانه
بود. آن حس ترحم و حال بهم خوردگی هم که دربارهاش صحبت کردم بیشتر منعطف به جنبهی
خودفروشی قضیه بود.
دربارهی اینکه این رفتار مریضی هست یا نه هم اظهار نظری در
متن نکرده بودم. دربارهی طبیعی یا غیر طبیعی بودن هم اگر معیار این است که ببینیم
در بین دیگر موجودات چنین اتفاقاتی میافتد یا نه، آنوقت باید اعتراف کنم که این
روش صد در صد طبیعی است. شاهدش هم میمون همسایهمان بود که با تعدادی از گربههای
محله روابط غیراخلاقی آنهم از نوع شدید برقرار کرده بود (واقعا باور نکردنی
بود!). اما موجودات ناقص هم زیاد به دنیا میآیند، آیا این دلیلی میشود بر طبیعی
انگاشتن یک تولد ناقص؟
باز میگویم که بحث "تن فروشی" آن هم از نوع
همجنسگرایانهاش چیزی بود که مرا خیلی آزار داد. وگرنه صرفا دیدن اینکه کسی مرتکب
چنین نوع از رابطهای میشود آنقدرها برایم عجیب و نادر نبود و در جامعهمان کم
نداریم و در طول تاریخ هم کم نداشتهایم. آن موقعها که اروپاییان (و جنها نیز به
هکذا) چنین نوع از رابطه جن*سی زیاد به عقلشان نرسیده بود در ایران ما دیوان
شاعران کم یا زیاد پر بود از اشارتهایی به این مساله. ایرج میرزا پس از سرودن
چندین شعر بلند و بالا و نقل پر آب و تاب چند قصهی آنچنانی در این زمینه، این
پرسش را مطرح میکند که چرا در بلاد فرنگ که در شهوترانی از ما جلوتر هستند (نقل
مضمون از یکی از شعرهای وی) چنین رابطهای به این گستردگی شکل نگرفته است؟ و بعد
در پاسخی دلیل آنرا در محدودیتهای موجود در رابطهی بین دو جنس مخالف در ایران
آنروز مییابد. حیف که ایرج میرزا اکنون زنده نیست تا به جای تاسف خوردن اکنون انگشت حیرت به دهان بگیرد و بگوید: "
ما چی بودیم خودمون خبر نداشتیم، این فرنگیا بعد از سالها دوندگی تازه به ما
رسیدند!".
***
بگذریم، ولی این قانون جذب فرهاد هم انگاری بدجوری
داره کار میده دستمون. بعد از نوشتن قسمت اول این مطلب و بحثهایی که در حواشی آن
مطرح شد در چند موقعیت دیگر این موضوع بر سر راه ذهنم و بعدش هم چشمم قرار گرفت!
اتفاقی که برای یکی از دوستانم در تهران افتاده بود هم شنیدنی است.
وی که از جوانان غیور خوزستان است، یک بار در ساعتهای آخر
شب در زیر یکی از پلهای معروف تهران با دوستش قرار داشته و منتظر آمدنش بوده.
بعدا از دوستان اهل فن کاشف به عمل آمد که این پل در این ساعت پاتوقی است که همجنس.گراها
در آنجا به دنبال مشتری میگردند.
وی که از همه جا بیخبر بوده میبیند که ماشینی جلوی پایش
ترمز میکند و میگوید "گم شدی کوچولو؟" و بعد وی را دعوت به سوار شدن
میکند. البته قبل از اینکه این دوست ما آجری که برداشته بوده را پرتاب کند آن
ماشین فرار میکند.
و آنجایی که گفتم تهران بود، هر چند محلش را به نام شخصیتی
از شهر ما مزین کرده بودند. و در همین تهران بود که یکی از پسرها با قیافهای که
دیگر نمیخواهم احساسم را دربارهاش بگویم اما به مراتب بدتر از آنچه بود که در
پست قبلی تشریح کرده بودم، و در ساعتی در انتهای شب، با اصرار و خواهش از ما میخواست
که سوارش کنیم...
***
در اتوبوس بودم و به سمت دیار خودمان بر میگشتم. در خواب
عمیقی بودم که احساس کردم کسی به شدت در حال کشیدن شلوارم است. وحشت زده شده بودم
و داشتم چند حرف نسنجیده حوالهی فرهاد و قانون جذبش میکردم و همهی این مطالب و حوادث
آخر را در ذهنم مرور میکردم که از گوشهی چشمان خواب آلودهای که به زور بازشان
کرده بودم دختر بچهای را دیدم که آمده بود آب بخورد اما تعادلش را از دست داده
بود و از شلوار من آویزان شده بود! (1)
پینوشت:
از حقوق مسلم نویسنده این است که حادثهای که چند سال پیش
در اتوبوس برایش اتفاق افتاده بوده را با موضوع مطلب امروزش پیوند بزند تا حرف
تلخش با پاراگراف شیرینتری به پایان رسیده باشد.
این مطلب رو در واقع به خاطر گل روی نیکنگار مینویسم که
دوست دارد جنبشی وبلاگی برای گلشیفته درست کند. راستش من با بزرگ کردن موضوع زیاد
موافق نیستم و به نظرم آنقدرها موضوع خاصی نیست که لازم به انجام چنین کاری باشد و
هدف روشنی هم در آن نمیبینم. ولی گلشیفته را بسیار دوست دارم و از بازیاش لذت میبرم
و مطرح شدنش در سطح بین المللی برای من هم به عنوان یک ایرانی دارای افتخار است
همانگونه که قبل از او هم از دیدن بازی همایون ارشادی بازیگر توانا و دوست داشتنی در
یک فیلم هالیوودی دیگر بسیار خرسند شده بودم. فیلمی که در افغانستان پر شده بود و
الان نامش خاطرم نیست. امیدوارم هنرمندان ما بتوانند ظرفیتهای جهانی خود را روز
به روز بیشتر نشان دهند. میخواستم در ادامه بنویسم " و با این کار فرهنگ و
تمدن ما را به رخ دنیا بکشانند..." ولی یادم افتاد اینقدر در من آنم که رستم
فلان بود و کورش فلان غرق شدهایم و باد غرور و خودخواهی ما را گرفته که از پیشرفت
و توسعه بازماندهایم و بیشتر از این تعریفها به انتقاد از خود نیاز داریم...
یه مدت پیش یکی از اقوام که در مطلب جنگ هم ردشان
باقی است یک مهمانی مفصل گرفته بودند و ما را دعوت کرده بودند. در لحظه حساس هجوم
به میز غذا ایشان با شوخی گفت که یادت باشد گزارش امروز را هم در وبلاگت بنویسی.
قضیه را به شوخی رد کردیم ولی فکر کردم که خوب چه اشکال دارد آدم مطلب سفارشی هم
بنویسد. به هر حال یا شکم آدم پر میشود یا جیبش. چون وقتی وبلاگ بازدید کننده کمی
دارد دست کم باید انگیزههای مادی برای خودمان جفت و جور کنیم دیگر. لذا از این پس
از کلیه ارباب قدرت و ثروت سفارش مطلب قبول میکنیم!
مساله بعدی مربوط میشود به افزایش آمار بازدیدکننده. بر
همگان واضح و مبرهن است که امروزه انسانها کمتر حوصله خواندن مطالب تحلیلی و
مقاله دارند برای همین تلاش و البته شانس زیادی لازم است که یک وبلاگ با اینگونه
محتوا بتواند بازدیدکنندهی زیادی داشته باشد. مگر اینکه موضوعات داغ برای وبلاگ
انتخاب شود و به قولا به وبلاگ زرد تبدیل شود. مثلا آخرین عکسهای بیکینی اسپیرز،
ببخشید بریتنی اسپیرز در لب ساحل یا دیگر
جاهای آنچنانی میتواند آمار بازدیدکننده را بسیار بالا ببرد. حوزه مسایل جن*سی هم
که قربانش بروم طرفدار زیاد دارد و میتواند آمار بازدیدکننده را مانند آنچه در
اینجا اتفاق افتاد ناگهان از متوسط 50 بازدید به بالای هزار برساند. اینها را برای
فرهاد گفتم که به خاطر همان یک روز هجوم بازدیدکننده، به ما رشک برده بود! البته
عضویت و ارسال لینک در سایتهای بالاترین و دنباله هم بسیار مفید هستند.
و در آخر: چند روزی نبودم و برای عرض تسلیت به یکی از
دوستانم که پدرش را از دست داده بود به اصفهان رفته بودم. یکی از دستاوردهای این
سفر دریافت مدرک دکترا بود. سخنران مجلس وقتی داشت از دوستان و آشنایانی که از راههای
دور و نزدیک آمده بودند تشکر میکرد تشکر جانانهای هم از "اساتید عزیز
آقایان دکتر مروج و ..." کرد و بنده که حسابی جا خورده بودم به سختی خنده
خودم را کنترل کردم. البته بعدا فهمیدم که این شیطنت از کجا آب خورده ولی خوب ما
که بدمان نیامد.
پینوشت تصویری:

عکس بالا مربوط به عدهای از کودکان موجود در مجلس ترحیم
است که خانه را روی سرشان گذاشته بودند و بالاخره با به کارگیری تکنیکهای ظریف
تربیتی (تهدید با چاقو) اینگونه مودب در
جلوی تلویزیون دراز کشیدند. عمق اثر تهدید تا آنجا بود که با وجود عربی بودن زبان
کارتونی که در حال پخش بود باز از جایشان تکان نمیخوردند. البته بنده هم کارتون
را با کمک گرفتن از لبخوانی برایشان ترجمه کردم تا هم لذت برده باشند و هم در
آینده فرد مفیدی برای خود و جامعهشان بشوند.
از دو نفر از دوستانم شنیده بودم که برخی مکانها در تهران
هستند که مردان و پسران همجنسگرا جمع میشوند و زوج یا مشتری برای خود انتخاب میکنند
و میروند. ولی خوب باورم نمیشد. البته میدانم که اینگونه روابط هست ولی اینکه
کسی رسما دنبال شریک جنسی بگردد برایم خیلی قابل هضم نبود (در ایران منظورم هست).
یکی دیگر از آشنایان که تازه از خارج آمده و در تهران ساکن
شده هم برایم تعریف کرد که یک نفر او را به یک پارتی برده و در آنجا دیده که محفل
مربوط به همجنس بازان مرد بوده و حالش به هم خورده و آمده بیرون.
اما امروز یک مورد رو از نزدیک دیدم. یک وقت خیال بد نکنید
ها, جایی نرفته بودم. سوار تاکسی بودم که در چند متری مانده به فلکه سنگی پسری جلوی ماشین دست گرفت و گفت
فلکه سنگی که خیلی تعجب کردم. ماشین پراید بود و راننده یک جوان حدودا 35 ساله.
قیافهی آن مسافر خیلی برایم چندش آورد بود ابروهایش را برداشته بود و یک آرایش
حسابی کرده بود و لباس خوبی هم پوشیده بود. وقتی سوار شد به راننده گفت آقا من پول
ندارم اشکال نداره (با ناز و عشوه تمام) و راننده هم با کمی تعجب و وارفتگی گفت نه
چه اشکال داره و نگاههای معنی داری در آینه بینشان رد و بدل شد. من جلو نشسته
بودم و اون پسر عقب. از راننده مسیر بعدی رو پرسید و بعد که راننده گفت بعثت پسره
گفت منم باهات بیام بعثت؟ که دوباره جواب راننده مثبت بود. وقتی من پیاده شدم اون
پسره سریع پیاده شد و اومد جلو نشست و در همین حال یک لحظه نگاهمون تو هم قفل شد.
نمیدونم چرا ولی یک احساس ترحم شدید همراه با دل به هم خوردگی در من ایجاد شد.
(شاید برخی شواهدی که در این نوشته آوردم برای اثبات همجنسگرایی آن بنده خدا کافی
به نظر نرسد اما خوب شواهد حسی فراوانی هم بود که قابل انتقال نیست).
پ.ن. : این مطالب را خیلی وقت پیش نوشته بودم ولی دوست
نداشتم بفرستم رو وبلاگ. اما بعدش نظرم عوض شد!
یکی از هم اتاقیهای ما خیلی مشتاق بود که یکی از این درویشها
را ملاقات کند و بحثی با ایشان داشته باشد. برای همین مادر دوستمان یک شب ما سه
نفری که هم اتاقی بودیم را به همراه یکی از این آقایان درویش برای شام دعوت کرد
منزلشان. در واقع تازه آن شب بود که
فهمیدم دراویشی که در مراسم بودهاند از
دو فرقهی متفاوت بودهاند. آن پیرمردی که آن شب در حضورش بودیم فرد بسیار نازنینی
بود. بسیار خاکی و دوستداشتنی. قبل از اینکه ما چیزی بگوییم خودش زبان به اعتراض
و انتقاد از آن گروه گشود و اینگونه حرکتها را رد کرد و برایمان از حرکتهای عجیب
دیگری که در محفلهای خصوصیترشان و یا در برخی خانقاههایشان انجام میدهند.
جالبتر از این حرکتها بدعتهایی است که برخی گروهها گاها
برای خودشان میگذارند. مثلا مراسم تریاک کشیدن بهصورت دسته جمعی یا تعطیلی برخی
احکام عبادی با این توجیه که برای کسانیکه به مراحل بالاتر عرفانی و شناخت رسیدهاند
این احکام دیگر لزومی ندارد و برخی کارهای دیگر.
شبلی در نظری که در قسمت قبل گذاشته بود ابراز امیدواری کرده بود که دیدن این
حرکات باعث بدبینی به عرفان زیبای شرقی نشود و در واقع این قسمت دوم را هم به همین
منظور نوشتم تا مشخص شود که اینگونه حرکات و دیگر مراسم خاص فقط مربوط به طیف خاصی میشود و نه همه.
اما دیدن این صحنهها خاصیتی که دارد این است که به قدرت و
قابلیتهای گستردهای که انسان دارد پی میبریم و از طرفی میبینیم که آنچه به
عنوان یک باور علمی صد در صد درست و خدشه ناپذیر در ذهنمان ریشه کرده و غرور عالم بودن را در ما به وجود آورده است چندان هم
قابل اتکا نیست و نمیتوان با تکیه به آن و غره شدن به دانستههای اندکی که داریم سعی
در توجیه علمی همه چیز کرد و مهم تر اینکه نمیتوانیم و نباید با تکیه بر آن هرچه
که به نظرمان غیر معقول و غیر علمی میآید را رد کنیم. (بحثی هم قبلا داشتیم با
عنوان جایی برای ندانستهها).
نیکنگار این اعمال را به معجزه تشبیه کرده بود. شاید توجیهی که بتوان برای این قابلیت
در نظر گرفته تغییر فرکانس بدن انسان باشد. در فرکانسی که بهصورت معمولی هستیم
حرارت ذغال از فاصلهی چند سانتیمتری هم میتواند پوست نازک دهان و زبان و بخشهای
داخلی بدن را بسوزاند اما اگر سطح فرکانسی ما بسیار تغییر کند احتمالا قضیه فرق
خواهد کرد.
دکتر ناصری در کتاب یک که قبلا هم در جاهای مختلفی به آن
اشاره کردهام در بحثی که مربوط به آمادگی بدن برای بیمار شدن است یک تقسیم بندی
فرکانسی روی بدن انسان انجام میدهد. مثلا فرکانس 7 اگر مربوط به بیماری ام.اس
باشد فرکانسهای پایینتر مربوط به بیماریهای کم خطرتر هستند تا برسیم به فرکانس
انسان کاملا سالم. وی میگوید برای بیمار شدن فقط وارد شدن عامل بیماریزا به بدن
کافی نیست. خیلی اوقات عامل به بدن کسی وارد میشود ولی وی را بیمار نمیکند. تنها
وقتی شخص در اثر وارد شدن آن عامل بیمار میشود که قبلش فرکانس بدنش در سطح فرکانس
بیماری قرار گرفته باشد و آنگاه در اینصورت است که وی نسبت به آن بیماری آسیب پذیر
میشود و بحثهای بسیار جالب دیگری را در پی آن میآورد که خواندنش را به دوستان
پیشنهاد میکنم.
به هر حال شاید بشود توجیهی مشابه برای کارهایی مانند خوردن
ذغال و مهتابی هم پیدا کرد!