تبليغاتX
یک

گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در اداره‌ی مکتب‌خانه‌‌ی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلداده‌ی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا می‌گذارند.

مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشه‌گانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بی‌مقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شده‌اند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچه‌خواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.

مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشه‌گان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.

بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدم‌ها و کاشانه‌ها و مَرکب‌هایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمی‌آمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشره‌ای که هیاتش کمتر از پشه می‌نمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشه‌ی چشمش بنشست.

این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانه‌ی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.

روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بنده‌ای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.

اما گویی پروردگار دست این بنده‌ی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیده‌ی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:

پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین می‌سرود:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بینه دل کنه یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد

زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2

من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعره‌ها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیم‌تر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعام‌های پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش می‌کشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون می‌شد.

پی‌نوشت:

1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کرده‌اند که این مکتب‌خانه‌ی عظیم جز خرابه‌ای نبوده‌است.

2-  سروده‌ی باباطاهر عریان

نکته مهم:

دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی می‌کند شدیدن سانسور می‌شود! قبلن گفته باشیم. 

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 2:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

عشق چنین شنگ و خوش آوا نبود

غلغله خیز و طرب افزا نبود

باده چو از خم به سبو ریخت عشق

از در و دیوار فرو ریخت عشق

در مطلب قبلی اشاره‌ای کردم به منظومه‌ی شمس و مولانا که در آن بیژن ترقی به زیبایی هرچه تمام‌تر لحظه‌ی دیدار این دو را به شعر درآورده است. در قطعه فیلمی که در سایت یوتیوب قرار گرفته وی این شعر را دربرابر دوربین می‌خواند که با کلیک روی پیوند زیر می‌توانید آن‌را ببینید:

http://www.youtube.com/watch?v=Wht9yguwCls

اما اگر اینترنتتان مانند من ذغالی و کند است می‌توانید با دریافت فایل صوتی زیر این شعر زیبا را با صدای شاعر بشنوید(کلیک راست روی پیوند و انتخاب save target یاsave link):

منظومه‌ی شمس و مولانا- حجم فایل 500 کیلوبایت ناقابل

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 15:2 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

انگار که نسیمی مرگ‌بار وزیده باشد، در این سه چهار سال گذشته تعداد زیادی از پیشکسوتان و بزرگان این سرزمین که در رشته‌های مختلف علمی و ادبی و هنری پیشکسوت بوده‌اند را از دست دادیم. چهره‌هایی که خیلی هایمان تازه بعد از مرگ نامشان را شنیدیم یا دوباره به یادشان آوردیم. چند روز پیش در حین صحبت با دوستی به یاد بیژن ترقی افتادیم و ترانه‌های ماندگارش. و من از فیلمی گفتم که به تازگی از او دیده بودم و در آن به لطافت تمام شعری را می‌خواند که در توصیف لحظه‌ی دیدار شمس و مولانا سروده بود و انصافن فوق العاده بود...

تا  که  در درج  سخن باز کرد

معرکه بود آنچه که ابراز کرد۱

و آن دوست هم با شور و هیجان کنسرتی از کیوان ساکت را به خاطر آورد و زیبایی‌های کارهایش را مرور کردیم. همان موقع فکر کردم که شاید چند صباحی دیگر، زبانم لال خبر درگذشت امثال او هم برسد و ما نتوانسته باشیم جلوه‌ای از هنرش را رو در رو ببینیم. که البته وقتی استاد پرآوازه‌ای همچون شجریان برای اجرای برنامه اینقدر مشکل و محدودیت دارد دیگر از این آرزوها معنایی ندارد.

و در این افکار پراکنده، به یاد کتاب "..."2 می‌افتم که متن ترانه‌های قدیمی و ماندگار این سرزمین را به همراه اطلاعاتی از شاعران و آهنگسازان آنها چاپ کرده بود و دوستم محمد ابراهیمی با آن صدای فوق‌العاده قوی و دلنشینش اجرایشان می‌کرد و لحظات سرد و بی‌حوصله‌ی خوابگاه را گرما می‌داد.

و کمی بعدتر به‌یاد انشایی در دوران دبیرستان افتادم که در آن پرسیده بودم: چرا ما برای عکس شخصیت‌های تاریخی و ادبی که در کتابهایمان هست سبیل و عینک می‌کشیم در حالیکه بچه‌ای ژاپنی آنطور که در فیلم‌های سینمایی تکراری عصرهای جمعه نشان می‌دهد، برای بزرگانشان ارزش و منزلت زیادی می‌گذارند؟ (در صورتیکه ایشان آنقدر بی‌فرهنگ بودند که یک همکلاسی عینکی‌شان را در مدرسه به طرز تهوع آور و مشمئزکننده‌ای مسخره می‌کردند و دست می‌انداختند- این صحنه‌ها هم مربوط به همان فیلم‌هاست که گفتم)3

یادش به خیر، عطار در ملاقاتی که با جد ما،شیخ اول، داشت گفته بود:

هرکه او رفت از میان اینک فنا

چون فنا گشت از فنا اینک بقا

***

و بعد از همه‌ی اینها، وقتی هنرمندی را از دست دادیم، تازه تب یادآوریش همه‌مان را می‌گیرد. البته بزرگداشت و یادآوری نه تنها بد نیست، که لازم و مفید هم هست. اما گاهی به گونه‌ای عمل می‌کنیم که انگار می‌خواهیم گوشت و استخوان آن فقید را هم زیر دندان‌هایمان له کنیم. مثلن نمونه‌ی معاصرش ناصر عبدالهی بود که بعد از درگذشتش، در همه‌ی سایت‌های دانلود و بهانه‌ی زنده نگه داشتن یادش، آلبوم‌هایش را برای دریافت قراردادند تا اگر خانواده‌اش برای گذران زندگی‌شان چشم امیدی به فروش این آلبوم‌ها داشتند تیرشان به سنگ بخورد. خوب بلدیم نمک بر زخم‌ها و لجن بر چهره‌ها بپاشیم و بمالیم.

***

در اوج گرفتاری‌ها، اینهمه با انگیزه گرفتن از نوشته‌ی مهرداد به خاطر درگذشت رضاسیدحسینی آمد. در بخشی از وبلاگ این دوست عزیز همیشه مطالب جذاب و نابی از بزرگان این سرزمین می‌توان خواند. مطالب وی نه یک سری زندگی‌نامه‌های خسته کننده که روایت‌هایی زیبا و زنده هستند. پیشنهاد می‌کنم حتمن سری بزنید:

عشق است...

پی‌نوشت:

1) در اولین فرصت فیلم و صدایش را برای دریافت قرار می‌دهم.

2) نترسید این ... چیز بدی نیست. فقط نام دقیقش را به خاطر نیاوردم.

3) هم سن و سالان من حتمن به خاطر می‌آورند که آن روزها هفته‌ای فقط یک فیلم سینمایی داشتیم آن‌هم جمعه‌ها بعد از ظهر که گاهی اوقات تکراری بودن یا تراژیک بودنش بر ملال و خستگی عصرهای جمعه‌مان می‌افزود. به ویژه اگر در تلویزیون سیاه و سفید به تماشایشان می‌نشستیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 12:36 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

در مطلب قبلی که دو کلمه حرف جدی هم داشت به بحث توسعه پایدار اشاره کرده بودم. با توجه به نظراتی که دوستان نوشتند برآن شدم تا در یک مطلب جداگانه به‌صورت کوتاه به آن بپردازم. توسعه‌ی پایدار (sustainable development) مفهومی شناخته شده‌است و به نوعی از مدل توسعه اشاره دارد که پایدار و متوازن باشد و جنبه‌های فنی، انسانی و اجتماعی و زیست محیطی را با هم دربر بگیرد. یعنی نیازهای نسل فعلی را به نوعی برآورده کنیم که باعث ناتوانی نسل‌های آینده در برآوردن نیازهایشان نشود و در واقع منابع طبیعی که در اختیار داریم را فرسوده نکنیم. و یا به بیانی زیباتر:

"توسعه پایدار یعنی مدیریت مطالبات جامعه بدون فرسودن منابع حیاتی.در توسعه پایدار، انسان مركز توجه است و انسانها، هماهنگ با طبیعت، سزاوار حیاتی توأم با سلامت و سازندگی هستند." (کمیته ملی توسعه‌ی پایدار)

مثلن بنده به عنوان یک مهندس عمران توجه داشته باشم که تخریب گسترده‌ی محیط زیست برای ساختن ساختمان و جاده باعث پیشرفت و رفاه بیشتر نمی‌شود و نه تنها در دراز مدت، که حتا در کوتاه مدت و میان مدت نیز عوارض مخرب آن آشکار خواهد گشت و علاوه بر به خطرافتادن منافع و نیازهای نسل آینده، بر سلامت جسم و روح نسل فعلی نیز اثر خواهد گذاشت. یا این نکته را باید در نظر داشته باشم که در انجام یک ساخت و ساز باید از منابع موجود استفاده‌ی بهینه شود. مثلن برای راحتی کار خودم چندبرابر فولاد و بتن مورد نیاز را در یک پروژه در نظر نگیرم. این قضیه دو بعد دارد. یکی همان صرفه‌جویی در منابع محدودیست که در اختیار داریم، دیگری اثرات اجتماعی و اقتصادی آن است. جریانی که می‌خواهم تعریف کنم البته کمی از موضوع اصلی دور است ولی قابل توجه است. دکتر رضا رازانی۱  از اساتید با سابقه و مشهور دانشگاه شیراز است و نامش در فهرست کمیته‌ی آیین نامه‌ی زلزله‌ی 2800 نیز به چشم می‌خورد. این استاد عزیز و ارجمند که اصلیتش بروجردی است تعریف می‌کرد که بعد از زلزله‌ی بروجرد و در راستای بازسازی شهر با سیستم سازه‌ای مناسب، طرح‌های ساختمانی را در اختیار مردم قرار دادند تا براساس آن ساختمان‌هایشان را از نو بسازند. اما از آنجاکه این طرح‌ها بهینه نبود و بی‌جهت مقادیر زیادی فولاد و بتن در آن‌ها استفاده شده بود، هزینه‌ی ساختمان سازی‌ها بالا رفت و خیلی‌ها بعد از اینکه پی ساختمان و اسکلت را بنا کردند پولشان تمام شد و نتوانستند کار را تمام کنند و به همین جهت اکنون در بروجرد تعداد زیادی ساختمان در مرحله‌ی اسکلت برای فروش موجود است و می‌توان با قیمت پایین خریداری کرد.

اما در نقطه‌ی مقابل توسعه‌ی پایدار، توسعه‌ی ناپایدار و غیرمتوازن است که اینجانب نام آن‌را "توسعه‌ی بزغاله‌ای"۲ می‌گذارم. نظیر فاجعه‌ای که در دریاچه‌ی پریشان رخ داده است و یا فاجعه‌ی زیست محیطی که در عسلویه در حال وقوع است و استاد کهرم نام آن‌را "چرنوبیل"3 ایران گذاشته‌است. یعنی بنده که ادعای مهندسی‌ام گوش فلک را کر کرده‌است به جای اینکه دیدم از مهندسی و وظایف آن "مشارکت در ایجاد زندگی بهتر برای انسان‌ها" باشد، به گونه‌ای ضعیف و محدود دنیا را می‌بینم. و در یک کلام:

همانگونه که معتقدم ریاضیات باید در همه‌ی رشته‌ها از جمله ادبیات و هنر و پزشکی به‌صورت اصولی و کاربردی آموزش داده شود، معتقد هستم که یک مهندس نیز باید از هنر و ادبیات و در یک کلام عشق سردر بیاورد. مهندسی که توجه به محیط زیست و طبیعت را "سوسول بازی" می‌داند شایسته‌ی این شغل و عنوان نیست. من برای مجتبا، مکانیک خوش اخلاقی که در زمان بیکاری اشعار سعدی را می‌خواند ارزش اجتماعی بسیار بالاتری نسبت به چنین دکتر و مهندس‌هایی قایل هستم.

پی‌نوشت:

۱) انسانی بسیار وارسته و عزیز که به زودی درباره‌اش مطلبی خواهم نوشت.

۲) آدم‌های کم سوادی مانند من فکر می‌کنند با گفتن حرف‌های بی مفهوم یا مسخره یا ابداعات سبک می‌توانند برای خودشان اسم و رسمی ایجاد کرده و اثری در دنیا بگذارنند. در حالیکه غافلم آنها که در دنیا اثر گذاشته‌اند حتا اثراتی مخرب و ناگوار همچون هیتلر، باز از نظر شخصی دارای ویژگی‌های ممتاز و کمالاتی بوده‌اند.

3) معروف‌تر از این است که توضیح بخواهد: نیروگاهی اتمی در شمال روسیه که به دلیل لش بازی مسولین پوکید! و فاجعه‌ی گسترده‌ای را به بار آورد.

(با یک جستجوی ساده در اینترنت انبوهی از مطالب درباره‌ی مفهوم و مصادیق توسعه‌ی پایدار به دست خواهد آمد)

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 21:5 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

خبر درگذشت منوچهر احترامی را که دیدم حسابی یکه خوردم. خیلی حالم گرفته شد. منوچهر احترامی، شاعری طنزپرداز بود که خیلی از ما او را می‌شناسیم اما خودمان خبر نداریم. وی خالق شعر "حسنی نگو یه دسته گل" بود. حتمن همه خوب به خاطر دارند که توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود و بعد این حسنی موی بلند ناخن سیاه واه و واه و واه بود (فکر می‌کنم نیاز شدیدی هم به گشت ارشاد داشته اما حیف که در ده شلمرود امکانات کم بوده است). البته من هم به تازگی فهمیدم که شاعر این شعر منوچهر احترامی بوده‌است. او در نشریات گل‌آقا با نام‌های مستعار مختلفی می‌نوشت. در سری جدید هفته‌نامه‌ی گل‌آقا که البته بعد از بیست شماره که امسال منتشر کرد دچار خودتوقیفی شد، منوچ خان ستون ثابتی داشت با نام "مینی‌مال‌های مرحوم ابوی" که بسیار خواندنی، جالب و دلنشین بود.

در دومین جشنواره‌ی فیلم‌های کمدی گل‌آقا، از او نیز تقدیر به عمل آمد و خیلی‌ها که در آنجا بودند نیز مثل من تازه فهمیدند که سراینده‌ی حسنی منوچهر احترامی بوده‌است. رضا کیانیان در آن مراسم گفت که سال‌ها این شعر را هم خودش خوانده و هم برای بچه‌هایش اما تازه فهمیده که شاعرش کیست.

البته اکنون در بازار، کتاب‌های زیادی با نام حسنی یافت می‌شود که افراد مختلف نوشته‌اند. حتا چند روز پیش که سری به کتابفروشی دانشگاه علوم قرآنی زده بودم دیدم که تعداد زیادی نسخه از حسنی نوشته شده که البته در آنها حسنی حسابی ارشاد شده  و از شلمرود راهی زیارت امام رضا و کربلا و ... شده‌ بود.

یک بار که برای خودم به دنبال شعر اصلی می‌گشتم همه جا را زیر و رو کردم ولی آن‌را نیافتم. هرچه به آن دختر کتابدار توضیح می‌دادم که من آن حسنی را می‌خواهم که توی ده شلمرود بود طرف متوجه نمی‌شد و آدرس اشتباهی می‌داد و آنجا بود که فهمیدم کسانی هم هستند که حسنی را نمی‌شناسند و بر غربت اهالی شلمرود غصه خوردم. و اما در همین زمینه خاطره‌ای که خود احترامی در یکی از آخرین مصاحبه‌هایش که با رادیو زمانه انجام داده نقل می‌کند جالب است. او می‌گفت که در نمایشگاه با پسری بیست و چندساله برخورد کرده که به دنبال کتاب حسنی می‌گشته است. احترامی از او می‌پرسد تو با این سن و سال حسنی را برای چه می‌خواهی که او پاسخ می‌دهد "برای خودم نمی‌خواهم. بلکه برای پدرم می‌خواهم. او از بچگی این شعر را برای ما می‌خوانده است و حالا خودش هوس کرده که دوباره آن‌را بخواند".

روحش شاد و یادش گرامی.

پی‌نوشت:

آمدم یک خط خبر درگذشتش را بنویسم و ذکر خیری از او کنم ولی باز مطلبم طولانی شد. ببخشید.

در همین زمینه:

منوچهر احترامی (+متن کامل شعر ماندگار حسنی نگو بلا بگو)

 منوچهر احترامی زبان مردم را خوب می‌شناخت

پیوند مطلب در دنباله

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت 23:44 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

زمانی نوشتن انشا برایم سخت‌ترین کار زندگی بود و کلاس‌های انشا همواره برایم یادآور ضعف و وحشت بودند. آخرین کلاس انشای وحشتناکی را که به خاطر می‌آورم مربوط می‌شود به حدود هفده سال پیش. کلاس اول راهنمایی بودم و معلم فارسی و انشایمان یک‌ نفر بود. شبی که فردایش قرار بود انشاها را تحویل دهیم آنقدر کسل کننده و پرتنش بود که هنوز آن‌را به یاد می‌آورم. آخرش هم نوشتن را بی‌خیال شدم و با جمعی از آشنایان به دیدن کنسرتی رفتیم که در باغ عفیف‌آباد برگزار می‌شد. اما قبل از شروع کنسرت ناگهان معلم انشا را دیدم و قبض روح شدم. می‌خواستم بروم و سلام کنم، اما ترسیدم که بپرسد "آیا انشایت را نوشته‌ای؟". اما بعدش پیشمان شدم و فکر کردم اگر با او سلام و علیک کرده‌ بودم به خاطر آشنایی که بینمان ایجاد شده از خطای من چشم‌پوشی می‌کند. به هر صورت آن شب گذشت و روز و ساعت موعود فرا رسید. یکی دو نفر از بچه‌ها رفتند انشایشان را خواندند. بعد معلم از بچه‌ها پرسید که چه‌کسی انشا ننوشته‌ است؟ و از خیل عظیم انشا ننوشتگان، من و دو نفر دیگر دستمان را بالا گرفتیم. او هم ما را برای تنبیه به جلوی کلاس آورد و سرپا نگه داشت. در تمام مدتی که سرپا ایستاده بودم و منتظر بودم تا با خط کش کف دستم را سرخ کند، به این فکر می‌کردم که راهی پیدا کنم و به او بگویم که من هم دیشب مانند او در کنسرت بوده‌ام. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم اگر این را بداند با من مهربان می‌شود...

سختی که در نوشتن داشتم به خاطر کلیشه‌هایی بود که رایج شده‌بود. انشا‌هایی که باید با مقدمه‌های آن چنانی شروع می‌شدند:

"به نام خدایی که کوه‌ها را چون میخ در زمین کوبید و ابرها را فلان طور در آسمان پراکند (احتمالن شبیه به پشم بره، یادم نیست ادیبان در آن زمان از چه اصطلاحی استفاده می‌کردند)..." و بعد از یک عالمه شکر به خالق و تملق به موجودات زمینی که مرتبط با موضوع بودند، دو سه خطی درباره‌ی موضوع اصلی می‌نوشتیم و بعد با هزار جان کندن موضوع را به موخره‌ای از نوع همان مقدمه پیوند می‌زدیم. وقتی می‌دیدم معلمان چگونه از این انشا‌های کلیشه‌ای با آب و تاب تعریف می‌کردند و آن را به رخ دیگران می‌کشیدند احساس ضعف و تحقیر می‌کردم.

***

در همان زمان سرپرست کارگاه حرفه و فن مدرسه مردی بود خوش اخلاق با موهای سفید و زیبا، به نام امین فقیری. آن موقع نمی‌دانستم که وی نویسنده‌ای نام‌دار است تا اینکه از اقبال بلند ما، سال دوم و سوم راهنمایی معلم انشا و هنر ما شد و دو سال افتخار شاگردی‌اش را داشتم. اولین موضوع‌هایی که او برای نوشتن به ما داد این‌ها بود:

نامه‌ای به اداره‌ی گاز بنویسید و از قطعی یا مشکلات گاز شکایت کنید، نامه‌ای به کلانتری محل‌تان بنویسید و از همسایه‌ی مردم آزارتان شکایت کنید و مواردی مانند این. به نظرم کار او در آن زمان بسیار خردمندانه و شجاعانه بود و به زیبایی یک ساختار پوسیده را شکست و به هم ریخت. شاید برای بچه‌های امروزی اهمیت این کار زیاد به چشم نیاید چرا که با همه‌ی ضعف‌هایی که وجود دارد، کیفیت آموزش زبان فارسی و همچنین کلاس‌ها و کتاب‌های انشا بسیار بالاتر رفته‌است. اما کار وی به نظر من واقعن بزرگ بود. یادم می‌آید که یکی از بچه‌های کلاس که معروف به بچه تنبل کلاس بود و همه توی سرش می‌زدند و انبانش پر از درس‌های تجدیدی بود، چگونه با شوق شکایت‌نامه‌ی طنزش  را می‌خواند و بچه‌ها می‌خندیدند.

در ساعت‌هایی از کلاس هم این استاد بزرگ به خواندن بخش‌هایی از داستان‌های خودش یا مطالبی که در دست نوشتن داشت می‌پرداخت و درباره‌ی روش‌های نوشتن و پیدا کردن موضوع صحبت می‌کرد.

امتحان‌های پایان ثلثش را نیز با روشی جدید چنان برگزار کرد که دیگر ترس از امتحان انشا را برای همیشه فراموش کردم. وی چند هفته قبل از امتحان موضوع‌های انشا را می‌داد و روز امتحان به راحتی موضوعی را که قبلن کار کرده بودیم می‌نوشتیم.

کلاس‌های وی واقعن شوق خواندن و نوشتن را بر می‌انگیخت. حتا به یاد دارم که در همان زمان دو داستان هم نوشتم که به نظرم در سطح خودش خوب بود. آن‌چه غیر مستقیم از او یاد گرفتم این بود که "ساده و بی‌پیرایه اما دقیق، ببین، فکر کن و بنویس". از آن به بعد هیچ‌وقت موقع نوشتن به مقدمه و موخره فکر نمی‌کردم و هرچه به ذهنم می‌رسید را فقط منظم می‌کردم و روی کاغذ می‌آوردم. این روش را حتا در دبیرستان هم ادامه دادم و دیگر کاری نداشتم که معلم‌ها چه سبکی را می‌پسندند و ترجیح می‌دادم روش خودم را تحمیل کنم. گاهی مطالب و روش نوشتنم به دید دیگران مسخره یا سطحی می‌آمد، ولی باز کار خودم را می‌کردم. چون اگر هم مطالبم زیبا نبود، ولی دست کم با آرامش و رضایت آن‌ها را نوشته بودم و لازم نبود قالب و دکوری مصنوعی برای نوشته‌ام پیدا کنم.

***

خاطرم هست که اولین شماره‌ی مجله‌ی ادبیات داستانی چاپ شده بود و امین فقیری آن‌را سر کلاس آورد و معرفی کرد. طرحی که روی جلدش بود شبیه به یک شست دست بود که نوک قلمی در آن فرو رفته‌است. فکر می‌کردم این طرح حتمن مربوط به داستانی جنایی و  مهیج، از نوع داستان‌های هیچکاک است، اما هر چه مجله را زیر و رو کردم اثری از آن ندیدم. چند شماره‌ی دیگر از نشریه را هم خریدم اما پس از آن دیگر عکس‌های جلد و داخلش برایم جذاب نبود و دیگر نخریدم. آخر در آن سن یک کلمه هم از مقاله‌های سنگین آن‌را نمی‌فهمیدم و فقط به عشق معلمی که آن‌را معرفی کرده بود می‌خریدمش.

پی‌نوشتی از پیامد‌ها:

این مهارتی که در عریضه نویسی به‌دست آوردیم خیلی خوب بود. به ویژه در این دوره‌ی آخر تحصیلات که مرتب با شوراها و کمیسیون‌های مختلف دانشگاه سر و کار داشتیم، حسابی از مهارت عریضه نویسی استفاده کردم. تا جایی که چندین بار و برای چندین نفر دیگر نیز اقدام به تهیه‌ی نامه‌ها و درخواست‌های لازم کردم. پاتوقم هم راهروی بخش عمران و همچنین چمن‌های روبه‌روی ساختمان ریاست بود و معروف بودم. فقط یک ماشین تایپ اون‌هم از نوع قدیمی کم داشتم تا به عریضه نویسان دادگستری شبیه بشوم.

***

در همین زمینه بخوانید:

گفتگو با امين فقيری، خالق دهكده پرملال: ما از مردم می‌نوشتيم

در همین زمینه گوش کنید:

داستانی کوتاه از امین فقیری که در رادیو زمانه و با صدای نویسنده منتشر شده‌است. روی پیوند زیر کلید راست را فشرده و save target as را انتخاب کنید:

http://www.zamahang.com/podcast/20070812_1dastankhani_amin_faqiri.mp3

 پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 23:50 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

امام جمعه‌ی شیراز در سخنانی در جمع مدیران دانشگاه آزاد و در دفاع از عملکرد این دانشگاه در برابر کسانی‌که معتقدند تولید علم فقط در دانشگاه‌های دولتی انجام می‌شود گفته‌است: "اگر دانشگاه‌های ما علم تولید می‌کردند که مردم پیتزا و سوسیس و کالباس نمی‌خوردند". من البته متن سخنرانی را نخوانده‌ام و فقط همین تیتر را دیده‌ام که در خیلی سایت‌ها برای مسخره کردن یا به عنوان طنز روی آن کار کرده بودند.

ولی راستش را بخواهید به‌نظر من این حرف ایشان حرف حساب بوده‌است. دانشگاه‌های ما راه خودشان را می‌روند و جامعه هم راه خودش را و اگر هم احیانا علمی تولید شود به کار گرفته نمی‌شود. مثلا متخصصان در رسانه‌ها و به عنوان هشدار اعلام می‌کنند که فلان نوع غذا مضر است و یا مثلا نوشیدنی داغ را در لیوان‌های یک‌بار مصرف پلاستیکی نریزید. اما خوب در اولین قدم همین توصیه‌ها در همایش‌ها و مراسمی که خود دانشگاه‌ها برگزار می‌کنند نادیده گرفته می‌شود. کاری به این ندارم که چرا وضع جامعه‌ی ما اینگونه است و مسبب آن چه کسان یا سیاست‌هایی هستند. ولی باور من هم تقریبا همین است که در دانشگاه‌های ما علم تولید نمی‌شود. دست‌کم مشاهدات من از بیش از ۸ سال دوران دانشجویی و شرکت در کنفرانس‌ها یا برنامه‌های علمی مختلف این است و در چارچوب مشاهدات خودم هم صحبت کردم. ضمن اینکه هم در بهترین دانشگاه آزاد دانشجو بوده‌ام و هم در بهترین دانشگاه‌ دولتی.

تکمیلی:

شاید مثال‌هایی که آوردم خیلی ساده یا سطحی به نظر برسد. اما به‌نظر من همیشه لازم نیست به دنبال نشانه‌های پیچیده‌ای بگردیم یا برای اثبات هرچیز معادلات پیچیده را حل کنیم. معمولا هم دلایل و هم نشانه‌ها ساده هستند. هرچند موارد پیچیده‌ی زیادی را نیز می‌توان یافت.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 18:42 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

این واقعیت علمی-راز بقایی را که می‌نویسم چند سال پیش هنگام کشتن یک عقرب کشف کرده بودم. اما امشب که یکی دیگه کشتم گفتم شاید بد نباشد به عنوان یک مطلب آموزشی برای کسانیکه نمی‌دانند بنویسم.

عقرب وقتی در موقعیت خطر قرار می‌گیرد خودش را کاملا صاف می‌کند و به مردگی می‌زند. در این حالت هرچقدر از کنار با بدنش تماس برقرار شود هیچ عکس العملی نشان نمی‌دهد. مثلا اگر آنرا هل دهید می‌بینید که به گوشه‌ای پرت می‌شود اما تکان نمی‌خورد. اما در همین حال کافی است کوچکترین اشاره‌ای به پشتش یا کله‌اش بشود تا ناگهان دمش با تمام قوا بر سر لمس کننده فرود آید.

تجربه‌ی جالب دیگر ایجاد یک دایره‌ی آتش دور عقرب است که در این حالت وی خودش را نیش می‌زند و خلاصه از ترس تب به استقبال مرگ می‌رود.

یادم می‌آید حدودا پنج یا شش ساله بودم که به خانه‌ی مادر بزرگم در جهرم رفته بودیم. یک پشتی را برداشتم که روی آن بخوابم که شی‌ء عجیب و بزرگی را دیدم که از سیاهی می‌درخشید. تا آن موقع عقرب ندیده بودم. پایم را نزدیکش بردم تا لمسش کنم. اینقدر سیاه و براق بود که فکر می‌کردم اسباب بازی پلاستیکی یکی از بچه‌هاست که جا مانده. مدت زیادی خیره به آن ماندم و مرتب پایم را نزدیکش می‌بردم. نمی‌دانم چه حس ناخودآگاهی باعث شد به جای انجام کار احمقانه‌ای که در ذهنم بود مادرم را خبر کنم. اینگونه بود که با دیدن چهره وحشت زده‌ و عکس العمل سریع خاله‌ها و مادر بزرگم فهمیدم که باید از این موجود بترسم. و اما رفتار مادر بزرگم هم جالب بود که نگذاشت هیچ کس وارد عمل شود و خودش همانند شزن به عقرب حمله برد و با اینکه به علت خوب ندیدن،  عقرب از دستش در رفت اما بالاخره پس از یک تعقیب و گریز کوتاه کلکش را کند.

حالا که اسم عقرب اومد و مطلبم هم دوباره کش پیدا کرد بگذارید دست کم با یک خاطره‌ی آموزنده‌ی دیگر تمامش کنم. یک بار که به تخت جمشید رفته بودیم عقربی به غایت بزرگ و خطرناک را دیدیم که تازه کشته شده بود و در نزدیکی آن یکی از نگهبانان محلی نشسته بود که دستش را با پارچه‌ای بسته بود. طرف به ما هشدار داد که این موجودی که می‌بیند دمش را بر می‌گرداند و نیش می‌زند و اینطور که می‌گفت خودش بعد از نیش خوردن به این واقعیت پی برده بود. نمی‌دانم اینکه چه طور یک مرد جا افتاده‌ی محلی که در محیط غیر شهری بزرگ شده اما هنوز مکانیسم دفاعی کژدم را نمی‌داند عجیب‌تر است یا اینکه وی پس از دریافت آن نیش مرد افکن سالم و سرحال سرجایش نشسته است. اگر دومی را بشود با قوی بودن بدن یک مرد صحرا توجیه کرد اما اولی را نمی‌دانم چه باید کرد!

پی‌نوشت:

همیشه که نباید مطالب آدم داغ و آتشین باشد. در نتیجه اگر خوشتان نیامد خرده نگیرید. دست کم به این نتیجه اخلاقی می‌رسیم که: وقتی کشتن یک کژدم می‌تواند انگیزه‌ی نوشتن یک صفحه مطلب بشود پس با انگیزه‌های کوچکی که در زندگی داریم هم می‌توانیم کارهای بزرگی انجام دهیم! (حکیم ممد تقی)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت 0:18 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

گل خندان كه نخندد چه كند

علم از مشك نبندد چه كند

نار خندان كه دهان بگشادست

چون كه در پوست نگنجد چه كند

مه تابان به جز از خوبي و ناز

چه نمايد چه پسندد چه كند

آفتاب ار ندهد تابش و نور

پس بدين نادره گنبد چه كند

تن مرده كه برو بر گذري

نشود زنده نجنبد چه كند

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ

نخورشد نترنگد چه كند"

سال مولانا از نگاه گل آٔقا

8 مهر، سالروز بزرگداشت مولانا
صحنه‌هایی از مراسم رقص سماع

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/08ساعت 22:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 22:53 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

این روزها "وقت ندارم" شده ورد زبان ما. بیشترمان اینقدر کار و گرفتاری داریم که مرتب با کمبود وقت روبرو می‌شویم. همیشه در عجله‌ای پیدا و پنهان هستیم و ذهنمان زیر فشار برای انجام دادن سریع کارها و استفاده از وقت است. یک جلوه از اثر این زندگی پرسرعت را به نظرم می‌توانیم در مقدار و روش مطالعه کردنمان ببینیم (دستِ‌کم تجربه‌ی خودم اینگونه است). اینکه مطالب مختلف را با عجله می‌خوانیم و مطالب طولانی را نمی‌خوانیم و آن‌را می‌گذاریم برای وقتی دیگر در آینده، که معمولا هم این زمان هیچ‌وقت فرا نمی‌رسد!


من برای فرار از این فشار ذهنی و آرام تر شدن، گاهی روشی معکوس را انتخاب می‌کنم. مثلا زمان‌هایی که می‌بینم زیادی در نگرانی از گذشت زمان و کمبود وقت هستم، کمی تامل می‌‌کنم، سپس به سراغ یکی دو تا از وبلاگ‌ها یا سایت‌هایی می‌روم که می‌دانم مطالبشان جذاب و مفید اما طولانی است، و سپس برخی از آن مطالب را کامل از اول تا آخِر می‌خوانم. یا سراغ یکی از کتاب‌های نیمه‌تمام می‌روم و چند صفحه‌ای از آن‌ها را می‌خوانم. و بعد که دلم خنک شد از اینکه به قول خودمانی حال این روند شتابناک زندگی را گرفته‌ام، آنگاه با ذهنی آرام‌تر به انجام بقیه کارها مشغول می‌شوم. خوب تا حالا که خوب جواب داده. اما چی شد که این‌را نوشتم. یکی اینکه می‌دانم خیلی‌های دیگر هم هستند که با چنین مساله‌ای سر و کار دارند. و اما دلیل مهم‌تر خواندن مطلبی جالب از هرمان هسه بود که حیفم آمد آن‌را اینجا برایتان ننویسم:

" ارزش نهادن بیش از اندازه بر دقیقه‌ها، یعنی شتاب، در مقام مهم‌ترین عامل در شیوه زندگی‌مان، بی گمان خطرناک‌ترین دشمن شادمانی است. ما مطالب مربوط به آرمان‌ها و سفرنامه‌های احساس برانگیز دوران گذشته را با لبخندی آرزومندانه می‌خوانیم و می‌اندیشیم  اجداد ما برای چه کارهایی که وقت نداشته‌اند!"

برگرفته از کتاب "شادمانی‌های کوچک، هرمان هسه". نام مترجم و ناشرش را بعدا برایتان می‌نویسم.

** منبع عکس

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 9:52 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مطلب قبلی زیادی فیزیکی شد. اما حرف اینه که پدیده‌های مختلف موجود در جهان همه وابسته به هم هستند و وجود همه‌ی موجودات همانند تار و پود یک قالی در هم تنیده شده است.

 

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند

 

چو عضوی به درد آورد روزگار         دگر عضوها را نماند قرار

 

 در فیزیک کوانتوم علم و عرفان در هم تنیده می‌شود و "یک" مجموعه واحد را تشکیل می‌دهند. نیلز بوهر که نظریات پایه‌ای و مهم فیزیک کوانتوم متعلق به وی است، فرضیه‌ی خود را از عرفان شرق الهام گرفته است. در فلسفه‌ی چینی تائو، واقعیت عبارت است از یک فرآیند تغییر مداوم و پیوسته. یعنی تمام پدیده‌هایی که مشاهده می‌کنیم یک فرآیند تغییر مداوم هستند که مرتب بین دو قطب حرکت می‌کنند. این دو قطب ئین و ینگ هستند. اعتقاد بر آن است که ئین پس از رسیدن به اوج خود کم کم عقب می‌رود و دوران را به دست ینگ می‌سپارد و ینگ هم به همین صورت کار می‌کند. آنچه اهمیت دارد این است که نه تنها هیچیک از دو قطب فوق بر دیگری برتری ندارد بلکه هیچکدام به خودی خود نمی‌توانند موجودیت داشته باشند. در حقیقت این دو قطب تنها دو حد تغییرات واحد در یک فرآیند واحد(یک) هستند.

 

تمام کائنات نمودی از یک نوسان دائم و تدریجی بین این دو قطب است. الگوی خاصی که برای نشان دادن اصطلاح ئین-ینگ به کار می‌رود در شکل زیر نشان داده شده است:

 

دو قطب ظاهرا متضادی که دو روی یک سکه اند

 

این دو قطب به نظرم خیلی از پدیده‌های اطرافمان را می‌تواند به یادمان بیاورد. اینطور نیست؟

 

مرگ و حیات، غم و شادی، داشتن و نداشتن،شب و روز و ...

 

اینها همه یعنی همه‌ی جهان یک مجموعه واحد است. همانند تصاویر هولوگرام. خاصیتی که این تصاویر دارند این است که اگر آن‌را به هزار قطعه تقسیم کنیم و یکی از قطعات را از نزدیک نگاه کنیم، همان تصویر کلی که از به هم پیوسته بودن قطعات حاصل می‌شد باز هم دیده می‌شود! یعنی آفتابی در دل هر ذره‌ای. یعنی هر جزء این جهان نمودی از کل عظمت جهان هستی است. یعنی همه چیز در این جهان عظمتی به بزرگی همه‌ی دنیا دارد.

 

در هر فلکی مردمکی می‌بینم هر مردمکی را فلکی می‌بینم

 

ای احوال اگر یکی دو می‌بینی تو بر عکس تو من دو را یکی می‌بینم

 

 (شگفت از اندیشه‌های پرعظمت مولانا)

 

آشنایی با این مباحث برای من بسیار دگرگون کنند بود و بخشی بزرگی از این دگرگونی را وامدار نظریات تکان‌ دهنده و جالب مسعود ناصری هستم در کتاب‌های بسیار ارزشمندش "یک" و "صفر" که اولی را در بخش کتابخانه شخصی معرفی کرده‌ام و مطالب مربوط به ئین-ینگ را که در بالا آوردم مستقیم از کتاب ایشان نقل کردم.

 

به نظر من دیدگاه کل نگر رمز تحولات بزرگ آینده در همه‌ی زمینه هاست. از پزشکی و علوم انسانی گرفته تا مهندسی. درباره‌ی کل نگری و ارتباط آن با مباحث مختلف انشاء الله در دفعات بعدی بیشتر می‌نویسم.

 

اگر درباره‌ی مطالب نظری دارید حتما برایم بنویسید. بسیار خوشحال خواهم شد.

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 22:36 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

امروز می‌خواهم کمی درباره‌ی عنوانی که برای وبلاگم انتخاب کرده‌ام بنویسم یعنی "یک". درباره‌ی این "یک" و آن "صفر" سزاوار است که صدها ساعت فکر شود. منظور از "یک"، فلسفه‌ی کل نگر است و نگاه کردن به جهان با یک دید کل نگر. طبق عادتی دیرینه‌ای که داریم و علم رایج نیز آن‌را جا انداخته، نگاه ما به پدیده‌ها معمولا جزیی نگر است. اما در دیدگاه "کل نگر" (holistic view) به جای اینکه به  جزییات توجه کنیم و برای شناخت یک پدیده آن‌را به قسمت‌های کوچک تبدیل کنیم تا از مطالعه رفتار قسمت‌های کوچک به رفتار کل پدیده پی ببریم، کل پدیده یکجا و از بیرون نگریسته می‌شود و این مساله همان است که به زیبایی در داستان فیل از مولانا اشاره شده است. افرادی که در تاریکی به لمس کردن بخش‌های مختلف یک فیل می‌پردازند و بعد تعریف هرکدام از فیل محدود به همان بخشی است که لمس کرده‌اند (یکی فیل را همانند چهار ستون دیده و دیگری که خرطوم آن را لمس کرده به گونه ای دیگر دیده و ...).

 

جا افتادن و رایج شدن دیدگاه جزء نگر عملا بر می‌گردد به کشفیات نیوتن و تحولات بزرگی که وی ایجاد کرد. نیوتن یک دیدگاه مکانیکی را عرضه و فرمول‌بندی کرد. بر اساس آنچه وی ارائه کرده، می‌توان برای مطالعه یک سیستم آن‌را به بخش‌های کوچک‌تر تقسیم کرد و معادلات تعادل و حرکت را برای آن جزء سیستم بررسی کرد و سپس از کنار هم قرار دادن آن‌ها از رفتار کل سیستم اطلاع پیدا کرد.( برای مثال می‌توانیم قطعات مختلف یک دوچرخه را از هم جدا کرده ونیروهای وارد بر هر کدام را در نظر گرفته و با استفاده از روابط فیزیک مکانیک رفتار آن جزء را مطالعه کرد و سپس با کنار هم قرار دادن اجزاء و برقراری روابط تعادل رفتار دوچرخه را فهمید). نبوع وی تا آنجا بود که حتی ریاضیات لازم برای اثبات نظریاتش را نیز خودش ابداع کرد (حساب دیفرانسیل). بر این اساس اگر وضعیت یک سیستم را در این لحظه دقیقا بدانیم می‌توانیم وضعیت آن‌را در گذشته و یا آینده  با دقت گزارش کنیم. مثلا اگر بدانیم دوچرخه الان با چه سرعتی در حال حرکت است می‌توانیم بگوییم که یکساعت پیش کجا بوده و یا یک ساعت دیگر در کجا خواهد بود. پس اگر بتوانیم تمام اجزاء این جهان را دقیقا مطالعه کنیم و وضعیت آن‌ها را بدانیم می‌توانیم آینده را نیز پیشگویی کنیم. دقت علمی که نظریات وی داشت و پشتوانه‌ی قوی ریاضیات باعث شد تمام عرضه‌های علمی از فلسفه گرفته تا پزشکی تحت اثر این نظریات قرار بگیرد.

 

درباره‌ی ابعاد این اثرگذاری بعدا کمی بیشتر صحبت خواهم کرد. اما با پیشرفت‌های علمی که انجام شد و ظهور فیزیک کوانتوم، نظریات نیوتن به چالش جدی کشیده شد و نشان داده شد که نظریات وی در ابعاد ریز (میکروسکوپی) اعتباری ندارند. در برابر دیدگاه مکانیکی و ماشینی نیوتن به دنیا، فیزیک کوانتوم دیدگاهی دیگر را بنا می‌نهد و از دیدی کل نگرانه به دنیا نگاه می‌کند. در دیدگاه مکانیکی وجود یا عدم وجود ناظر اثری در وقوه پدیده‌ها ندارد و برای مثال این دنیا چه ما انسان‌ها باشیم و چه نباشیم همین شکل و ساختار را دارد. در حالیکه در دیدگاه کوانتومی وقوع پدیده‌ها کاملا وابسته به ناظر است. و در بستر این فیزیک پیشگویی آینده "امکان ندارد" هرچند می‌توان احتمال وقوع پدیده‌ها را بررسی کرد.

 

(ادامه در قسمت بعد)

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 20:21 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share