سلام به همهی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش میخواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح میدادم.
امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژهای برای این روز ندارم. شهید دادهایم و عید نداریم. اما برای همهی انسانهای شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفتهاست و تبدیل به نوکران بیجیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شدهاند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسانها نمیکند...و اما برای آنهایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبهی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!
و اما بعد از این نوبت میرسد به داستانی که انگیزهی نوشتن این مطلب شد.
قبض موبایلم که قطع شدهاست را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخهی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیریاست که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی میشدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همهی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.
چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامهی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آنرا زیر و رو کردم اما متاسفانه فرمها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمرهها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آنجا هم چارهای جز جعل سند نداشتم!
و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانهگیزیهای بیمنطق یا بازی دادنهای اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمهای نان حلال در سفرهی زن و بچهمان بگذاریم، "به حول و قوهی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمیگذارم:
- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمیزنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازالهی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایتنامهی همسر اول هم که حرفشو نزن، میگن آه زنها بدجوری میگیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بیخیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمیشه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسندههای مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی میشه و در حال نعشهگی سخنرانی میکنه و مردم رو به فنا میده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چیبدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟
- برو بابا این کاره نیستی...
خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتبخانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر میشود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقهی مفید- این هم به زودی منتشر میشود)، عریضهنویسی و غیره...
***
مطلب مرتبط:
پارسال همین موقعها بود که به مناسبت رمضان مطلب زیر را نوشتم:
اگر از پارسال خوانندهام نبودهاید دعوت میکنم که بخوانید. در همان موقع بحثهای جالبی دربارهی آن مطلب شد از جمله با یکی از دوستان که اصولن منتقد دین است. هرچه بود گذشت اما امسال به عنوان یک فردی که سعی میکند "مومن" باشد در برابر آن دوست و امثال وی خجالت زدهام وقتی میبینم که عدهای به نام دین چه کارها که نمیکنند. دوست دارم که بخوانم: "ربنا لا تزع قلوبنا بعد ان هدیتنا...". انگار گاهی ما مدعیان ایمان حسابی به خود غره میشویم و جای خود را در بهشت آماده میبینیم و لذا به خود حق میدهیم هر غلطی که خواستیم بکنیم (ضمیر افعال شخصی است و به اینجانب بر میگردد و به دیگر برادران مومن و نورانی برنخورد لطفن).
البته این "ربنا" نکتهای دیگر را هم به یادم میآورد و آن اینکه نخبگان هیچگاه توسط پخمگان بهصورت دائمی حذف نخواهند شد حتا اگر صدایشان به گوشها نرسد...
و در پایان دوست دارم فرازهایی از این دعای دوست داشتنی را با زاری بخوانم که:
اللهم فک کل اسیر، اللهم رد کل غریب...
پروردگارا اسیران و آنهایی که در بند هستند را آزاد کن و انسانهای غریب و تنها را به دیار آشنایشان بازگردان. پروردگارا اما قبل از آن اسیرانِ بند شهوتِ قدرت و ثروت را آزاد کن تا آزادی دیگران را به پای امیال خویش ذبح نکنند.
اللهم اشف کل مریض...
پروردگارا همهی مریضان را شفا بده. به ویژه مریضان جنسی را. اگر هم قابل شفا نیستند عاجزانه خواهشمندم نگذار در مشاغل مهم قرار بگیرند و بر ناموس ملت مسلط شوند!
اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...
خدایا، قربونت برم، پدر و مادری تو را نیست که به ایشان قسمت دهم و یکتا و بیهمتایی، ولی جون هرکی که میشه قسم خورد خواهش میکنم این یکی رو اجابت کن.
پنجشنبه گذشته که برای کوهپیمایی رفته بودیم، کاغذی را دیدیم که روی نردهی مدرسهی احسان وصل شده بود و خبر از گم شدن یک جفت باتون در حیاط مدرسه میداد که در تصویر زیر آنرا میبینید. (محل شروع کوهپیمایی از جلوی مدرسهی احسان است):
( برای دیدن عکس روی این پیوند هم میتوانید کلیک کنید)
دیدن این کاغذ توجه عدهای را جلب کرد و همگان لبخند تلخی زدند و گذشتند. به نظر شما جریان از چه قرار بودهاست؟
* راهنمایی: مدرسهی احسان سالن اجتماعات معروفی دارد که بسیاری از همایشهای شهر در آنجا برگزار میشود از جمله مراسمی که اصلاح طلبان فارس در آن برگزار کردند.
- تعدادی از برادران از جان گذشته که برای ارشاد جوانان گمراه و فریب خورده در محل حاضر بودهاند، وقتی برای قضای حاجت میروند باتونشان را بیرون در مستراح گذاشتهاند تا خدای نکرده به چیزی آلوده نشود و وقتی بیرون آمدهاند دیدهاند که بیت المال به سرقت رفتهاست.
- تعدادی از برادران روشنفکر باتون به دست وقتی دیدهاند که جوانان فریب خورده در برابر منطق ایشان به راه راست هدایت شده و پی به اشتباه خود میبرند و به اصرار میخواهند بیایند و در تلویزیون اعتراف کنند، باتون را کنار گذاشته و به بحث مستدل علمی میپردازند. اما در پایان کار و هنگام بازگشت به خانه، هر چه میگردند آنرا پیدا نمیکنند. آخر نمیدانستند با چه رویی باید به خانه بروند و به چشمان فرزند کوچکشان که هرشب منتظر است تا بابا بیاید و با باتون او بازی کند نگاه کنند. (ضمیر جمع به دلیل این است که این افراد دست کم دو نفر بودهاند وگرنه بعید است که یک نفر یک جفت باتون داشته باشد).
- شاید هم با دیدن آنهمه دختر و پسر جوان و خوش آب و رنگ، فهمیدهاند برای ارشاد راههایی بسیار بهتر از باتون وجود دارد و اصولن لازم نیست که انسان اینقدر بالا تنهاش (اعم از بازو، دهان یا خدای نکرده مغز) را به کار گرفته و به زحمت بیاندازد، آنهم در سال اصلاح الگوی مصرف. اما حاصل این شده که بعد از برگشتن به خانه و در حال غسل کردن برای رضای خدا، ناگهان به یاد آوردهاند که باتون را جا گذاشتهاند.
و اما پاسخ:
متاسفانه باید بگویم که ذهن منحرف و مغشوش ما خوانندهی اغتشاشگر عزیز کاملن راه را اشتباه رفته و بیخودی فکرهای بد کردهاید. اگر به جای اینکه مرتب بنشینید پای بیبی اس و سی ان ان و حرفهای انحرافی، یک کمی سواد به دست آورده بودید، آنوقت میدانستید که هر باتونی آن باتون نیست. بلکه یک باتون هم داریم که از ابزار کوهنوردی است و برخی به اشتباه آنرا عصا میخوانند. البته عصا و باتون کاملن به یکدیگر شبیه هستند با این تفاوت که عصا دسته دارد اما باتون ندارد. آن کسی هم که باتونش را در پارکینگ جا گذشته یکی از کوهنوردانِ کوه دراک شیراز است.
من هم یکی از این باتونها دارم که خیلی به آن مدیونم. رنگش هم سیاه هست.
وقتی همه به سختی از کوه بالا میآیند من به کمک باتونم از همه سبقت میگیرم و بقیه را مسخره میکنم، ولی میدونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.
موقع پایین اومدن که همه به خاطر اذیت شدنِ زانوهاشون، آهسته میان پایین، من با غر زدن از کنار همشون رد میشم و میام پایین، ولی میدونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.
بعضی وقتها که سنگ ریزههای خوار و حقیر تعادل انسانها با این هیکلهای بزرگشان را به هم زده و آنها را به زمین میزند، من بدون زمین خوردن از کنار آنها میگذرم و میخندم، ولی میدونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم...دقیقن مثل شاه و رفقا که تو ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بدون تفنگ و قمه و لشگر لات و اوباش و امثال شعبان بیمخها، هیچی نبودن.
پیوند مطلب در بالاترین
گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در ادارهی مکتبخانهی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلدادهی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا میگذارند.
مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشهگانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بیمقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شدهاند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچهخواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.
مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشهگان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.
بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدمها و کاشانهها و مَرکبهایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمیآمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشرهای که هیاتش کمتر از پشه مینمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشهی چشمش بنشست.
این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانهی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.
روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بندهای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.
اما گویی پروردگار دست این بندهی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیدهی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:
پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین میسرود:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بینه دل کنه یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2
من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعرهها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیمتر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعامهای پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش میکشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون میشد.
پینوشت:
1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کردهاند که این مکتبخانهی عظیم جز خرابهای نبودهاست.
2- سرودهی باباطاهر عریان
نکته مهم:
دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی میکند شدیدن سانسور میشود! قبلن گفته باشیم.
بخش یک
اینجانب...
اینجانب جوانی هستم پرنشاط که سن زیادی هم ندارم. از آنجاکه جو جامعه سیاسی است و من هم جوگیر، خیلی زود سیاستمدار و تحلیلگر سیاسی شدم. سابقهی مبارزاتی گستردهای هم دارم نظیر افشاگری در جمع خانواده و دوستان، تماشای تظاهرات، فورواد کردن ایمیل و فحش دادن به مسولین در دلم۱. اطلاعات سیاسی گستردهای هم دارم و مثلن خوب میدانم که بورژوازی فحش خیلی بدیاست و بدتر از آن خورده بورژوازی است که یک چیزی در مایههای فحشِ خواب آور۲ است. از نظر تاریخی هم اطلاعات گستردهای دارم و خوب میدانم که در زمان شاه داشتیم به ابرقدرتی جهانی تبدیل میشدیم و آمریکا و اروپا که ترسیده بودند، میلیونهای دانشجو و مبارز و روشنفکر و روحانی و کارگر و غیرهی ایرانی را فریب دادند و انقلاب کردند. این اطلاعات نفیس را هم پدرجانم به من آموخته و از رسانههای معتبری چون تاکسی و اتوبوس هم شنیدهام. کتاب و مطالعه عمومی هم اصلن ندارم، همین درسهای مدرسه و دانشگاه کافیست. ضمن اینکه از شکم مامانم سیاستمدار بودهام و همیشه وقتی زیرآب دوستان و رفقایم را میزدم همه بر استعداد سیاستمداری من تاکید میکردند. تحلیلهای عمیقم مانند اینکه "همهی اینها مثل همند" هم در محافل مختلف با استقبال گستردهی شنوندگان روبرو شده و در نتیجه دیگر شکی ندارم که خیلی میفهمم. در همین راستا و از آنجا که در عنفوان جوانی دچار یاس و سرخوردگی از بهبود اوضاع کشور شدهام، به هیچ وجه در انتخابات شرکت نخواهم کرد تا با تحریم من کمر حکومت بشکند، یا اگه نشکست دست کم دیسکی، زخمی چیزی عارضش بشود. اگر هیچ آخی نگفت بازهم خیالی نیست، چون دست کم کلاس خود را بین دوستانم حفظ کردهام.
اونجانب...
و اما بشنوید از آنجانبان، ایشان از مبارزان و فعالان سیاسی-اجتماعی قدیمی این سرزمین بودهاند. درست است که شهرتشان در جامعهی امروز ما به پای قهرمانان سریال افسانهی جومونگ نمیرسد، اما فعالیت آزادیخواهانهشان را از سالهایی خیلی دور آغاز کردهاند. یعنی زمانی که برخی از مسولین انقلابی امروز هنوز به مدرسه هم نمیرفتند. خودشان و خانوادههایشان همواره در فشار بودهاند و هزینههای زیادی پرداختهاند. بعد از انقلاب هم نه به نان و نوایی رسیدهاند و نه به پست و مقامی. با ملاحظهی سنی که از ایشان گذشته انتظار است که امید و نشاطی کمتر از جوانانی چون "اینجانب" داشته باشند. آنقدر ناسپاسی و ناجوانمردی هم دیدهاند که حقشان برای یاس و سرخوردگی بیشتر از من باشد. اما به پشتوانهی شخصیتی بزرگ و ارزشمند و ایمانی خالصانه، همچنان منادی امید و نشاط و سرزندگی هستند. اگر میخواهید مختصری دربارهی یکی از دهها "آنجنابانی" که گفتم بدانید اینجا و اینجا را بخوانید.
بخش دو
پرینترم خراب شده بود و تصمیم گرفتم هرطور شده خودم درستش کنم. مرحله به مرحله پیچها را باز کردم و قطعات را بهصورت منظم خارج کردم. بعد از کمی دستکاری همان مراحل را بهصورت معکوس انجام داده و پرینتر را بستم. اما ظاهرن کار در حالت خواب آلود کار خودش را کرده بود و 4 پیچ در پایان اضاف آمده بود!
از آنجا که حوصله نداشتم دوباره دستگاه را باز کنم بی توجه به این مساله آن را روشن کرده و استفاده کردم و دیدم که خیلی خوب کار میکند. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که این غربیهای استعمارگر آزار داشتهاند که این پیچهای اضافی را در آنجا کار گذاشتهاند و هدفشان جلوگیری از پیشرفت جوان ایرانی بودهاست. این پیچهای اضافی درست مانند سازمان مدیریت هستند که آمریکای جنایتکار برای جلوگیری از پیشرفت ما آنرا وارد کشورمان کردهاست تا به دلیل انجام برنامهریزی از پیشرفت در کارها باز بمانیم3. و همانگونه که دیدهایم انحلال آن کار بسیار سنجیده و شجاعانهای بودهاست. فقط نمیدانم چرا پرینترم موقع چاپ کاغذ را در حد آتش گرفتن داغ میکند و گاهی بوی لاستیک سوخته از آن بیرون می آید.
نتیجه اخلاقی 1: در انتخابات شرکت کنید و برای تشویق دیگران به شرکت فعال باشید.
نتیجه اخلاقی 2: هیچگاه به یک تعمیرکار پرینتر ناشی رای ندهید.
نتیجه اخلاقی 3: رای بنده در انتخابات مخفیاست و از هیچکسی حمایت نمیکنم و اینها هم که گفتم فقط مصداقهای کلی بود!!!
پینوشت:
1- در شیراز به آن فحش تو کمی (komi) هم گفته میشود.
2- همان بینا.موسی یا خوارمادر سابق با کادر جدید و مجرب
3- دکتر محمود در یک سخنرانی تاسیس آن را از اهداف استثماری آمریکا خواندند.
چندی پیش فیلم مستندی دیدم با نام "گفتگو در مه" که ظاهرن شبکهی ضاله! و انگلیسی بیبیسی هم آن را نشان دادهاست. در فیلم، بخشهایی از زندگی و تلاشهای یک زن جوان که عضو شورای روستای دستجرد است نشان داده میشود و از تلاشهای وی در مرکز بهداشت روستا که با همت وی پا گرفتهاست تا نظارت بر بهداشت مدرسه و غیره صحبت میشود. اما چالش اصلی وی پیرمردی است با نام حاج کمال که ریش سفید ده است و از اعضای شورا نیز هم. اما شورای آنها با اینکه دوسال از تشکیلش گذشته است هنوز جلسهای تشکیل نداده، چراکه حاج کمال حاضر نیست با یک زن در جلسه بنشیند و میگوید که فقط با شیران،یعنی همجنسان من، صحبت میکند و نه با روبهان!
حتا حضور بخشدار هم در منزل حاج کمال اثری ندارد و وی قولی که برای تشکیل جلسه به وی دادهاست را نادیده میگیرد. با اینکه این "زنک" در برخوردهای مختلف با پیرمرد مرتب تحقیر میشود و حرفهای ناروا میشنود باز دست از کار نمیکشد و سعی دارد که اهالی را برای صحبت با وی قانع کند. ظاهرن دیگر پیرمردهای ده کمی روشنفکرترند و حتا یکی از آنها خطاب به دیگران میگوید که امروز در دنیا رییس جمهور زن هم داریم. اما با این وجود هیچکدام حاضر نیستند با وی صحبت کنند چرا که وی ریش سفید و کدخدا و عضو شوراست و "ما نمیتوانیم از او سوال کنیم"!
دیدن و یا شنیدن از آنچه در لایههای اینچنینی از جامعه میگذرد به خوبی عمق موانع پیشرفت و توسعه کشور و موانع فرایند دمکراسی را نشان میدهد. در مطلبی دیگر با عنوان "من شهری، من با فرهنگ..." نیز به عدم شناخت دقیق بسیاری از سیاستمداران و یا سیاست بازان تازه به دوران رسیده و ناپخته از شرایط و وضعیت لایههای مختلف اجتماع، اشارهای کردم. و به نظرم همین عدم شناخت است که باعث حرکتهای تندروانهای میشود که موج نامتوازنی را در جامعه ایجاد میکند و در نهایت نیز موفق نمیشود (نمونهاش به نظر من برخی تندرویهای دوران اصلاحات بود که مقصرش نه خاتمی، که مجموعهی نیروهای اصلاح طلب بودند).
اما از اینها که بگذریم، این فیلم نه تنها در من حس یاس و ناامیدی و فاصله داشتن از پیشرفت ایجاد نکرد، بلکه برعکس بسیار امیدوار شدم.
اینکه در این روستای کوچک با چنان ریشهای از افکار سنتی، یک زن در فرآیند انتخابات به بخشی از ساختار قدرت راه پیدا میکند جای امیدواریست...
اینکه در این روستا زنی پیدا میشود که چنین بیپروا و شجاعانه برای پیشرفت جامعهاش تلاش میکند،
اینکه این زن، زنان روستا را دور هم جمع میکند و از حق و حقوقشان برایشان صحبت میکند...
همهی اینها آیندهای روشن را برای ایران نوید میدهد، آیندهای که رسیدنش از همین امروز شروع میشود به شرطی که خسته نشویم، نا امید نشویم، آگاه باشیم و تلاش کنیم...
سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیامها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همهی عزیزانی که از راههای دور و نزدیک تشریف آورده و با پیامهایشان بنده را شاد کردند تشکر میکنم. از اتفاقاتی که در این مدت غیبت اتفاق افتاد منصوب شدن به یک پست وزارت بود. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام میکنیم که وبلاگ یک شعبهی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامهی مصوری را تقدیم خواهم کرد.
و اما حکایت نوروز در کوچهی ما...
ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی میکنیم اما برخی از بخشهای زندگیمان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچهی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، داییهای پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی میکنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه میگذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچهگیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانهای دیگر میرویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر میشود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانهی بعدی میرویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی میرویم.
یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ دربارهاش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.
گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی میشود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشتهام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشتهاند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی میکنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!
در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش میدهیم کار کمی دشوار میشود. چون یا غذای ما برای دیگران میرود یا غذای دیگران برای ما میآید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که میخوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاریها میرود. یا مثلن پول میدهیم و گل میخریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچهی همسایه میکارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغها به اشتباه خویش پیش برده بودند!
در 29 اسفند 1329 نفت ما ملی شد و ما این روز را به عنوان جشنی ملی میشناسیم. اما برخی میگویند روزی باید جشن بگیریم و منتظر پیشرفت و توسعه باشیم که نفتمان تمام شده باشد...
* معرفی یکی از بهترین کتابهای تاریخی در همین زمینه:
"جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای 28 مرداد 1332". نوشتهی مرحوم سرهنگ غلامرضا نجاتی به علاوه گزارشها و مقالههای ضمیمهی دیگر.
ناشر: شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱37۸.
و اما بخشی از متن صفحهی اول کتاب را در اینجا برایتان مینویسم۱:
شرمساری برای ملتی که در مبارزه بزرگ ضد استعماری خود، امپراتوری بریتانیا را به زانو در آورد و آوازهی جنبش او، ملل ستمدیده زیر یوغ استعمار را در آسیا و آفریقا بیدار ساخت ولی در پیکار نهایی ایستادگی نکرد و به آسانی در صحنهی نبرد عقب نشست.
پینوشت:
۱-خوب بود که این متن را برای 28 مرداد نگه میداشتم اما معلوم نیست آن موقع کجا باشم و آیا اصلن در این دنیا باشم یا نه ضمن اینکه گفتهاند نقد باشه، کوفت باشه! (1-1)
پسا پینوشت:
۱-۱ چرا اینجوری نگاه میکنین؟ تاریخ رو به راحتی تحریف میکنن آب از آب تکون نمیخوره حالا ما یه ضرب المثل تحریف کردیمها...
برای شناساندن چهرهی تابناک شیخ شیراز، یکی از مریدانِ آزادهی وی قلمفرسایی کرده و برگهایی از تاریخ را ورق زده که نبشتهی ایشان بدون هیچ دخل و تصرفی تقدیم میگردد:
" اندر طبابت شيخ تقي اول
آورده اند شيخ تقي اول_ رضي الله عنه_در علوم دنيوي و عرفان و حكمت يگانه دوران بود . و مادر دهر چون او نزاده و ديگر نخواهد زاد.ايشان هم چنين در طبابت نيز دستي داشتند خصوصاً در اواخر عمر بسيار به اين امر اشتغال داشته و آن چنان تبحري داشتند! كه با نسخت اول بيمار را بهبودي ابدي بخشيده و به ديدار حق نائل مي نمودند. از قضا جد نگارنده اين سطور به هراه عيالشان در آن روزگار سفري به شيراز داشتند. گويا سفر به درازا مي انجامد و دست بر قضا جده از دوري وطنِ مالوف، بيمار گشته(همان افسردگي خودمان) و از هر كه نشان طبيب مي گيرند نشاني شيخ اول را ميدهد و ايشان هم به درب بيت شيخ مراجعت كرده، دق الباب نموده و غلام شيخ مي فرمايند: شيخ ما در ايام معدودي از سال به عبادت مشغول بوده، طبابت نمي كنند. با اصرار فراوان شيخ را به بالين جده مي آورند، شيخ ايشان را ديده نسختي مي دهند كه جده بعد از گذشت 3 روز ملك الموت راهمراهي مي نمايند. جد نگارنده از اين امر و فوت همسر، آن هم از بيماري دماغي بسي خشمگين شده در ساعت قصد خانه شيخ را مي كند. همگنان مانع مي گردند تا اينكه نيمه شب جده به خواب ايشان آمده مي گويند(( اي همسر مهربان! اي يگانه دوران! از سر تقصيراين شيخ بگذر كه خوش مكاني ما را فرستاده است و تنها غم من دوري توست. همي بدان بيش از نيمي از مردمان اين جا هم ،از نسخت اول او آمده اند و همگي نيز او را شكرگزارند همانا ما از دست اين دنيا به تنگ آمده بوديم. بر رفتن ما غم مخور و از آن طبيب ناشي بگذر. از ما مي شنوي زبانمان لال در اولين ناخوشي خود را به شيخ برسان تا زودتر به همسرت ملحق شوي )) جد نگارنده از خواب پريده و در ساعت روانه خانه شيخ تقي شده شرح ما وقع را مي دهند. شيخ نعره اي كشيده سرا به صحرا نهاده. گفته اند 7 شبانه روز در صحرا گذراند تا ايشان را يافته به شيراز باز گرداندند. شيخ از آن پس توبه كرده طبابت را كنار مي گذراند و فقط به جهت جامه عمل پوشانيدن به وصيت جدهی نگارنده، در حدود 5 سال بعد جد مرا نيز با نسخت خود به ديار باقي مي فرستند. ما نيز از اين سنت پيروي كرده در غيبت شيخ اول، شيخ ثاني _حفظ الله_ را طبيب الاول و مقدم الاطبا دانسته و فقط به نسخت ايشان عمل مي نماييم و با نسخت ايشان نيز هم از اين دنيا رخت بر مي بنديم . خداوند شيخ ما را حفظ كناد
برگرفته از نسخه خطي( تحقيقات اندر مقامات شيخ تقي اول) "
همانگونه که شرحش رفت، شیخنا در طب نیز ید طولا و شفابخشی داشتهاست. در حکایتی دیگر آوردهاند که روزی همهی برنایان شهر در محفلی گرد هم آمده بودند و در اثر پرخوریها که کرده بودند درد دلی کشنده ایشان را عارض گشت. شیخنا ایشان را نسختی بداد اما ساعتی نگذشت که جملگیشان دعوت حق را لبیک گفتند. لذا در شهر آشوبی به پا شد و مردمان داغدار میخواستند به قصاص جان فرزندانشان شیخ را سربَرکَنند. در این میان قاضی القضات شهر خلق الناس را وعده بداد که فیالفور محکمهای عادلانه برپا کند و مقصر را یافته و به سزای اعمالش برساند. شیخنا از ترس و وحشتی که بر او عارض شده بود به ناگه از هوش برفت و در عالم بیهوشی به مکاشفاتی دست یافت (وی در طول زندگی مکاشفات عرفانی زیادی را تجربه کرده بود و در هر مکاشفت، جلوهای از جهان آینده را میدید). در این حال وی طیارهای را دید در آسمان که مردمان بسیاری سوار بر آن بودند اما به ناگه آن طیاره همچون کبوتری که سنگش زده باشند در خود بپیچید و سقوط همیکرد و آن مردمان که مسافرش بودند دردم جان سپردند. و اما در پردهای دیگر از عالم مکاشفه دید که قاضی شهر، ساربان۱ طیاره را از برای این حادثه مقصر شناخت. شیخ از درک این تجربت عاجز بود و معنی آن ندانست تا اینکه به هوش آمد و یاران و مریدان و همسران را بر بالین خویش بدید، همه خندان رو.
پرسید در این مصیبت از چه رو میخندید؟ و همسرانش پاسخ دادند که شیخنا و سیدنا مژدهای ده که بار دگر حقانیت و شرافت تو بر همگان ثابت شد و قاضی القضات عادل حکم بداد که مقصر آنها بودهاند که مردهاند و تو را قصور و گناهی نیست. و این نیز از کراماتی بود که تا سالها کس رمز آن ندانست و تنها چند سده بعد بود که مردمان با کراماتی نظیر آن، که نامش را رشوه مینهادند آشنا همی گشتند و در جهت گشایش امور خود آنرا بارها به کار گرفته و به خاندان شیخ درود همی فرستادند.
پینوشت:
۱) وی در آن عالم مکاشفه ندانست که آنکه طیاره را هدایت میکند خلبان است و طیاره و شتر را فرقی عظیم است.
۲) یک قانون قدیمی به زبان امروزی میگوید اگر در سقوط یک هواپیما خلبان نیز کشته شد بهطور قطع مقصر حادثه خلبان بودهاست اما اگر خلبان زنده ماند علت حادثه و مقصر هیچگاه روشن نخواهد شد و جعبه سیاه و دیگر شواهد فقط در حد عضوی مردانه از اعضای بدن محققان و مسولان حادثه محسوب میشود و شایستهی توجه نیست.
دیگر مطالب تاریخی مرتبط:
حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)
فرازهایی عبرت آموز از زندگانی یک شیخ
همانگونه که می دانیم اگر عمل "الف" منجر به عکس العمل "ب" شود آنگاه عملی معکوس "الف" باید عکس العملی خلاف "ب" داشته باشد و به عبارتی آن را خنثا کند. حال دو صحنهی زیر را در نظر بگیرید و بگویید چرا این اصول مهم فلسفی نقض شدهاند؟
یک پسر به یک دختر در خیابان:
پسر: خانم شما چه قدر زیبا هستید.
دختر: خجالت بکش پسره ی بی حیا، بی شرم...
پسر با توجه به آنچه سرکلاس های فلسفه شیخ آموخته است برای جبران می گوید:
پسر: ببخشید خانم، شما چه قدر زشت هستید.
دختر پس از آشفتگی زیاد: مردیکه ی ایکبیری، زشت خواهر و مادر خودت هستند...
یک دختر به یک پسر در خیابان:
دختر: آقا شما چه قدر خوشکل و خوش تیپ هستید
پسر: فدات بشم عزیزم، وجود زیبای خودته که همه چیز رو زیبا میبینه و بعد انجام اقداماتی شدید برای ادامه رابطه.
دختر: آقا شما چقدر زشت و بی ریخت هستید
پسر: خانم ما در برابر زیبایی شما هیچ نیستیم، من قربان اون زشت گفتنت بشم! (البته این عکس العمل ذلیلانه عمومیت ندارد).
***
مطلبی که نوشته شد بخشی از کتاب "روش های فلسفه و اصول رئالیسم" از نادر مکتوبات به جای مانده از شیخ تقی اول است. همانگونه که قبلن شرحش رفت، شیخ ما در همهی زمینه های علوم روز سرآمد روزگار بوده که فلسفه و پزشکی بخشی از آن هست1. وی همواره در توصیف خود می گفته که "ما خیلی بیشتر از آن یک ارزنیم که شیخ ابوسعید ابولخیر همان یک ارزن هم نبود2". گویند شیخنا درس های بالا را زمانی مینوشته که در بستر از تب میسوخته است3 و عنقریب بوده که جان به جان آفرین تسلیم کند. و گویند از دیدن نزدیکی مرگ و چهرهی ملک الموت که در آن حوالی پرسه میزده است، چنان بر خود میلرزیده و بیم داشته که بارها به رسم ایام طفولیت بستر را مرطوب نموده است. هرچند مریدان باور داشتند که با مرگ، وی به وصال معشوق رسیده و این قفس خاکی را در هم میشکند، اما شیخ که در خلوت آن کارهای دیگر کرده بود4 خوب میدانست که در روز رستاخیز از برای وی حوری و تخت روانی فراهم نیست و حداکثر ممکن است حوری مذکری وی را دهند که آن هم معلوم نیست توجیه شده باشد که آیا باید نعمتی باشد از برای شیخ یا عذابی الیم! و گویند وی در آن واپسین لحظات این ندا را مرتب در گوش و ذهنش میشنید که "اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم..."5. در ابتدا از شنیدن این نجوا بسیار شاد شد چراکه فکر میکرد مانند فضیل عیاض6 وی را فرصتی دیگر داده اند، اما کمی که گذشت به خاطر آورد آن آیه ای که برای فضیل خواندهاند چیز دیگری بوده است! و لذا دیگر فرصتی نیست. این بود که صیحه ای کشید و جان به جان آفرین تسلیم همی کرد و آخرین بیت از سرودههای وی که میگفت "تقیا مرد نکونام نمیرد هرگز" سالها ورد زبان مریدان باقی ماند.
پینوشت:
۱) به زودی بخشی دربارهی درمانهای اعجاز آمیز ایشان منتشر میشود.
۲و6) این حکایتها در حد همان داستان کوکب خانم مشهور هستند و حتمن به خاطر میآوریدشان.
3) راوی، یعنی نوهی شیخ نیز در حین نوشتن این مطالب در حال تب و لرز بودهاست. دیروز هنگام خروج از یک مغازه چنان با سر رفتم توی شیشه که صاحب مغازه از ارتعاش مغازه رنگش پرید. فکر کنم مریضی و ناراحتی ناگهانی بعدی در اثر همین ضربه و تغییر فرکانس غدهی هیپوفیزم بوده است.
4) حافظ: زاهدان کین جلوه بر محراب و منبر میکنند، چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند.
5) آیهای از قرآن به معنی: آیا دیگران را به انجام کار نیک سفارش میکنید در حالیکه خودتان آن را انجام نمیدهید (از انجام آن غافلید). سورهاش خاطرم نیست.
مطالب مرتبط:
حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)
چند روز پیش چهاردهمین سالگرد درگذشت مهندس مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر ایران پس از انقلاب و رییس دولت موقت بود. مبارزی دیندار و آزاده که هیچگاه دین، شرافت و وطنش را به مال و مقام نفروخت. وی در طول دوران زندگی پربرکت خویش منشا خدمات مختلف و گستردهای برای مردم و کشورش بود و مسولیتهای خطیری را نیز بر عهده داشت. از مسولیتهای علمی و آموزشی نظیر ریاست دانشکده فنی دانشگاه تهران1 گرفته تا ریاست هیات مدیره موقت شرکت ملی نفت ایران. هیاتی که در جریان حرکت ملی شدن صنعت نفت ایران، برای خلع ید از انگلیسیها تشکیل شده بود و مصدق در غروب یکی از روزهای ماه رمضان، پس از بوسیدن و به آغوش کشیدن وی، حکمش را به او داده بود.
خواندن تاریخ برای هر جامعهای که میخواهد پیشرفت کند و به واسطهی تکرار اشتباهات تاریخیاش عقبگرد نکند ضروری است و امثال بازرگان بخشهای مهمی از تاریخ این کشور هستند. در اینجا فقط به حکایت کوچکی از زندگی ایشان اشارهای میکنم.
پس از کودتای 28 مرداد 1332 و در اعتراض به قرارداد کنسرسیوم، عدهای از اساتید دانشگاه تهران مانند مهندس بازرگان و دکتر سحابی نامهای تند و تیز نوشتند که منجر به حکم اخراج ایشان از دانشگاه شد. دکتر سیاسی رییس دانشگاه تهران که از اخراج ایشان بسیار ناراحت بود خطاب به او گفته بود:"شما که اوضاع را میدانستید، این چه کاری بود که کردید؟ این نامه و اعتراض چه فایدهای داشت؟"۲ و بازرگان هم پاسخ داده بود:
"بله، خوب میدانستم که نتیجه عملی ندارد و جلوی قرارداد کنسرسیوم را نخواهد گرفت. اما این کار را کردم تنها برای آنکه بعدها که پسرم بزرگ شد، نگوید پدرم مرد بیحمیت و بیغیرتی بود. نسلهای بعد ایران نیز وقتی به تاریخ گذشته نگاه میکنند، مایوس از خون و نژاد خود نباشند و نگویند نهضت عظیمی چون ملی شدن صنعت نفت در این مملکت به پا شد، بعد کودتایی و اوضاعی پیش آمد و تمام آن اقدامات و افتخارات را به باد داد، ولی صدا از هیچکس درنیامد. ما این کار را کردیم تا در آن روزگار که نمیدانم ده سال دیگر، صد سال دیگر یا چه وقت خواهد بود، ایرانی امید و اعتمادی به خود داشته باشد و شاید حرکتی کند".3
یادش گرامی.
پینوشت:
عنوان مطلب برگرفته از توصیفی است که دکتر سروش از ایشان کردهاست.
۱- هنوز هم در بنای یادبودی که در محوطهی دانشکده فنی دانشگاه تهران نصب شدهاست نام ایشان حک شده است.
۲- این صحنه و گفتگو در سریال زیبای روزگار قریب نیز به تصویر کشیده شده بود.
3-برگرفته از کتاب "پدر بزرگ من، بازرگان" نوشتهی نازنین بنی اسدی، انتشارات کویر (هرچند در منابع بسیار دیگری نیز میتوان این موارد را یافت).
یادش بهخیر، تازه جنگ عراق و کویت شروع شده بود. یادم نیست چند ساله بودم، اما آنقدر کوچک بودم که به قدر کافی خنگ باشم. در اثر جنگ تعداد زیادی از ایرانیهایی که ساکن کویت بودند به ایران برگشته بودند و با خودشان ماشینهای خارجی و رنگ و وارنگشان را هم آورده بودند. ماشینهایی که به آنها میگفتیم "ماشین کویتی" و دیدن آنها در خیابان برایمان جالب و جذاب بود.
خاطرم هست که جهرم بودیم و داشتیم از خانهی خالهام خارج میشدیم که دیدیم پسر همسایهی روبرویی سوار بر ماشین کویتیاش در حال خروج از خانه است. با تعارفی که کرد همگی سوار ماشینش شدیم تا ما را به مقصد برساند. من هم که مرد آن جمع بودم به حکم غیرت جلو نشستم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره سوار یکی از این کویتیها شدهام. اما بعد از سوار شدن همهی شور و شوقم فرو نشست چون اصلن آن تجربهی لذت بخشی که فکر میکردم در کار نبود. صندلیاش آنقدر گود و پایین بود که فقط شکم راننده و حداکثر لب داشبورد را میدیدم. پیکان خودمان خیلی بهتر بود. چون به راحتی میشد از درون آن همهجا را دید و لذت برد. تازه قبلش هم یک ژیان قرمز داشتیم که آنهم معرکه بود. از درون آن به راحتی به خیابان مسلط بودم و میتوانستم به راحتی برای پلیسها دست تکان داده و بگویم "سلام همسر"۱. تازه یک بار هم موقع سوار شدن، در عقبش کاملن کنده شد و مناظر بدیع و جالبی را در حال رانندگی در پیش چشممان گذاشت.
البته اینطور هم نبود که ما به غیر از ژیان و پیکان ماشین دیگری ندیده باشیم. پسرخالهام که وضع مالیاش خوب بود آن زمانها یک مرسدس بنز صفر خریده بود. اما من همچنان عقیده داشتم که پیکان خودمان بهتر است چون دیده بودم که در صفحهی کیلومترش تا 220 نوشته که مسَلمن از صفر خیلی بیشتر بود2.
آن دوران جامعهی خیلی سادهای داشتیم و از اینهمه لوازم و خرت و پرتهای لوکس و چشم نواز خبری نبود. سالهای قبلش را هم به خوبی به خاطر میآورم که نوشابههای قوطی تازه وارد بازار ایران شده بود و قیمتش گران بود. اگر اشتباه نکنم هر قوطی 40 تومان بود. خوردن نوشابهی قوطی به نظرم کار بسیار هیجان انگیز و جالبی میآمد. برای همین طی یک برنامهی حساب شده و به همراه برادرم که دوسال از من کوچکتر بود، محل اختفای عیدیهایمان را پیدا کرده و با استفاده از این منبع عظیم خدادادی چندین نوبت اقدام به شرب نوشابههای آنچنانی در خفا کردیم. واقعن طعم اولین میراندا و سون آپی که خوردم را هیچگاه فراموش نمیکنم و مزهاش از خاطرم نمیرود.
پینوشتها:
1- مدتها طول کشید تا فهمیدم در ادبیات فارسی دو کلمهی مجزا با نامهای همسر و افسر وجود دارند.
2-نه اینکه فکر کنید برای مزاح این را نوشتمها، باور کنید از صفر کیلومتر بودن فقط در همین حد میفهمیدم.
3-برای اینکه دیدی از شرایط اقتصادی آن زمان به دست آورید قیمت برخی مایحتاج ضروری دیگر را برایتان مینویسم:نوشابه شیشهای 6 تومان، نون و سس 2 تومان، همبرگر مخصوص هم 20 تومان.
4-یادم هست اولین باری که بیلبوردهای تبلیغاتی راه افتاده بود و روی آنها تبلیغ کالاهای خارجی چاپ شده بود، انصار حزب الله به آنها حمله کرده و آنها را پاره میکردند. مخالفان هاشمی هنوز هم وی را متهم به مصرفی کردن جامعه میکنند.
"تو را برای خودم درست کرده و پرداختهام. به من روی آور و با من انس بگیر و در من بیاویز، تو مال منی نه از آن دیگران. اگر یک قدم به سوی من بیایی ده قدم به سوی تو خواهم برداشت" –کتاب کوچک تنهایی.
عیدتان مبارک و به همین مناسبت و برای شادی روح دوستان حکایتی دیگر تقدیم میشود:
آوردهاند که در عصر شیخ اشراق، شیخی گمنام نیز در شیراز میزیسته است با نام شیخ شیراز یا همان شیخ تقی اول که حیات و ممات وی برای رهروان طریقت به غایت عبرت آموز بوده و درسها و کلامش اندیشه سوز۱.
پارسایی و نیکو خصالی وی شهرهی خاص و عام بود و همیشه معطر به بوی مشک و عنبر. و از این روی بسیار کسان وی را شایستهی همسری والامقام و خوش صورت و نیک سیرت میدانستند و مریدان مونث و متاهل وی مرتب از برای وی آستینها بالا میزدند و وی را سفارش به دانستن قدر خویش و وصلت نکردن با هرکس و ناکس میکردند. و این تمجید که خلق از وی میکردند بر غرورش فزود و کار بدانجا رسید که همهی ماهرویان شیرازی را بدین سبب که در ایشان به دیدهی تحقیر مینگریست از خود برنجاند و بدین روش باقی عمر را همچون خدای خویش در تنهایی گذارند و در تنهایی و عزلت نیز بمرد.
همچنین گویند که وی را علم و دانشی زیاد حاضر بود و بر هر جماعتی که وارد میشد و زبان به سخن میگشود همهگان از آن همه فضل و دانش مدهوش میگشتند. هم از این روی بود که شیخنا کل دوران شباب را به وعظ خلق در مجالس علمی گذارند و اشتغال بدین امر و مدح و ستایش خلق او را با حجره و کتابها و اساتیدش غریبه کرد و بدین سبب کلام او از محتوا تهی گشت و اعتبار از کف بداد و باقی عمر را به شنیدن استهزاء خلق گذارند و در تنهایی و نادانی قالب تهی کرد.
شیخنا تقی-کرم الهه وجه- همچنین شهره بود به چالاکی و قدر گوهر زمان نیک بدانست و بدین سبب در ولایت شیراز شهره گشت. چراکه مردم این شهر به غایت آسوده خاطر بودند و تن خویش را از برای امور پست دنیوی آزرده نمیکردند. و شیخ که سوار بر مدح خلق، خود را به غایت زرنگ میدانست گویی حکایت لاکپشت و خرگوش را نشنیده بود و زمانی از خواب برخواست که همهی آن خلقِ تنآسا، فرسنگها از وی به پیش افتاده بودند.
از دیگر سجایای اخلاقی شیخنا که شیوخ دیگران، از جمله عطار در تذکره اولیای خوش نقل کردهاست، همانا صبر شیخ و دوری وی از هرگونه اضطراب و تشویش بود و هیچ اتفاقی وی را نگران نکرده و آتشی در درونش نمیافروخت. گویند که دوران تحصیل علمش در مکتبخانه به درازا کشید و روزی شیخ الرییس آن مکتب وی را به کناری کشید و گفت: من از این همه خونسردی که در تو میبینم در عجبم و عنقریب است که تو را از این مکتب بیرون کنند. اما شیخنا بخندید و هیچ نگفت. دگر روز شیخ الرییس باز وی را انذار داد و عجبا که شیخ ما باز بخندید. و روزی دگر بود که مکتوبی به شیخ دادند و وی را لگدی حوالت کرده و از آن محنتکده بیرون انداختند و البته شیخ ما دیگر نخندید و جان به جان آفرین تسلیم همیکرد.
و تو ای عزیز بدان که این شیخ، جد نگارندهی همین سطور یعنی شیخ تقی ثانی (هم عصر با شبلی ثانی) است. اما اینکه چگونه شیخنا با اینکه با هیچ زنی نیامیخت و زندگی را در عزلت و تنهایی به سر برد چنین تخم و ترکهای به هم زده خود حکایتیاست شنیدنی که در این مقال نمیگنجد اما همین را بدان که هر شیخی را در زندگی کرامتی خاص است با نام کرامت الکرامات، و داشتن فرزند بدون اختیار کردن همسر نیز از جملهی همین کرامات است.2
پینوشتها:
۱- اندیشهسوز نه به معنی خراب کنندهی اندیشه که به معنی امریست که چنان فرد را به تفکر وا میدارد که بابای فکر و اندیشهاش سوخته میشود. مانند بحثهای برخی فیلسوفان امروزی که مجاز به نام بردن از ایشان نیستم!
۲-شاید امروز به دلیل پیشرفت علم این کرامت را هر جوجه شیخی بتواند انجام دهد ولی در آن زمان این کار بسی سخت بوده است.{مثلن استفاده از ... اجارهای یا دیگر روشهای شرعی و علمی دیگر که کلی هم فیلم و سریال دربارهاش ساخته شده است-مترجم}
شیخیات مرتبط:
حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)
پیوند مطلب در بالاترینپایگاه های در اینترنت هستند که ویژه ی معرفی لینک به کاربران هستند. کاربران عضو آدرس پیوندهایی که فکر می کنند جالب است را در آنجا قرار می دهند و دیگران به آن پیوندها امتیاز می دهند. یکی از مشهورترین و قدیمی ترین پایگاه های فارسی در این زمینه "بالاترین" است که البته در حال حاضر فیل.تر است. این سایت فقط با دعوتنامه عضو می گیرد. افرادی که در این سایت عضو هستند پس از اینکه امتیازشان به حد خاصی رسید می توانند برای دیگران نیز دعوتنامه بفرستند. حال تعدادی دعوتنامه در اختیار دارم و دوستانیکه مایل به عضویت هستند و همچنین می توانند از پس فی.لتر بربیایند به من نامه بدهند تا برایشان بفرستم.
اعلام مطلب به سبک تهرانی: تعداد محدودی دعوت نامه بالاترین موجود است. افراد زیادی برای عضویت در این سایت سر و دست می شکنند. متقاضیان در خواست خود را بفرستند. اولویت با خوانندگان این وبلاگ است.
سبک شیرازی: یه مشت دعوتنامه ی اضافی دارم که می خوام بریزم دور. هرکی می خواد بگه تا هروقت حوصله ام شد براش بفرستم.
چند سکانس واقعی:
مکان: تهران, فرحزاد یا جاده شمال. فروشنده های مواد غذایی و رستوران ها اگر شده حتی یقه ی مشتری را می گیرند تا وی را به داخل مغازه یا رستوران خود بیاورند.
مکان:مسیر اصفهان به شیراز. شهر آباده. یک رستوران بین راهی. جمع خانواده در ساعت 3 بعد از ظهر وارد می شوند و صاحب مکان در کمال بی میلی می گوید:ووووی (voy). عامو زود سفارش بیدید من میخام برم امروز 70 تا مشتری دوشتیم خسمه (khassame' 1) میخام برم خونه.
تکمیلی: در ایام عزاداری پس از مرگ عمویم تنها لحظه ای که خنده بر لبم نشست سر سفره بود که مادربزرگم به پسرخاله ام که از تهران آمده بود خیلی جدی تعارف می کرد که: بخور خشا اگه نخوری باید بیریزیم دور...
پی نوشت:
1) I am tired
بازتاب: ظاهرا این مطلب مورد توجه رسانههای خبری دنیا قرار گرفته است:
http://asriran.com/fa/pages/?cid=57942(اگر علاقمند بودید قسمت نظرات مطلب قبلی را بخوانید)
بلی دمکراسی خیلی گنده هست اگه ما کوچیکش نکنیم و در برآورده شدن نیازهای طبقهی خودمون خلاصش نکنیم. ضمن اینکه در پاسخ به شبلی و دیگران هم توضیح دادم که اصول دمکراسی و حقوق بشر را قبول دارم. اما راهکارها رو نقد کردم. اینکه بر اساس شناخت محدودی که از جامعه داریم نسخهی عملکرد سیاسی اجتماعی مطلق برای سیاستمداران و اداره کنندگان جامعه بپیچیم رو رد کردم.
آزادی هم تعریف دارد و حدش محدود نکردن آزادی دیگران و آسیب نرساندن به دیگران است که با این چارچوب روش برخورد با آن قضیهی پشکل روشن است!
هدف از آوردن این مثالهای ظاهرا بیربط هم توجه دادن به عمق تفاوتهای فرهنگی و تفاوتهای عظیم در دنیای افراد مختلف هموطنمان است. به کرات این بدفهمیها و تحلیلهای خودخواهانه را در جمع فعالان دانشجویی و غیر دانشجویی دیدهام. گاهی طرف طوری حرف میزند انگار که همهی مردم ایران تا دورافتادهترین روستاها هم مانند او نشستهاند در اینترنت و سرنوشت گنجی و سروش را دنبال میکنند و بر مبنای این دیدگاه برای حل مشکلات کشور نسخه میپیچد. فلان کاندیدا میآید و برای مردم فلان شهر و روستای دورافتاده از حقوق بشر و حقوق زنان صحبت میکند و هدف اصلیش را دمکراسی توصیف میکند. چرا؟ زیرا دلخوش کرده به مشاورانی با دیدگاههایی نظیر آنچه گفتم. از آنطرف یکی دیگر میآید که بلد است چگونه به زبان مردم حرف بزند و موفق میشود.
دقت کنید که ارزش مسایلی چون حقوق بشر و مردمسالاری را زیر سوال نبردم. اما وقتی شناخت خوبی از مردم نداشته باشی و نتوانی با زبان مناسب ایشان صحبت کنی هر حرف خوبی هم که داشته باشی به درد عمهات میخورد. اگر توانستی به مردم نشان دهی که چرا دمکراسی در بهبود وضعیت زندگیشان موثر است این هنر است. اما اگر طوری حرف زدی که از دمکراسی و حقوق بشر، دعواها و تنشهای سیاسی و بی بند و باری و از دست در رفتن زنها به ذهن متبادر شد آنوقت است که آب در هاون کوبیدهای. نمیتوانی با زدن انگ بیفرهنگی و نفهمی عدم توانایی خود و نشناختن جامعهات را توجیه کنی.
مثل اینکه من بروم سر کلاس و نتوانم خوب درس بدهم و مفاهیم را منتقل کنم و آنگاه دانشآموزان را به بیسوادی و بیشعوری متهم کنم و هنوز درس نداده از آنها انتظار پس دادن امتحان داشته باشم.
شایعات:
میگن طرف تا قبل از دوم خرداد از سیاست فقط آهنگ داریوش رو میفهمیده اما الان بعد از خوندن یک عالمه روزنامه کلی پیشرفت کرده و شده تحلیلگر مسایل استراتژیک.
زیاد دوستندارم مطالب دیگران را نقل کنم مگر اینکه آن دیگران گلآقا باشد و
بهویژه اینکه برخی موضوعات واقعا جالب هستند مثل این:
"در آخرین اظهار نظرها، عضو کمیسیون فرهنگی مجلس، اینترنت را سگ هار
دانست و رییس سازمان ملی جوانان افزایش مجردها در جامعه را باعث افزایش نکبت
اعلام کرد".- جراید
اینهم کاریکاتوری بامزه از گلآقا در این زمینه:

البته در بخش چهره هفته شعری هم در پاسخ به این سخنان سرودهاند که دو بیت
آخرش را مینویسم:
در جوابش بگو به هر گوشی که خریدار میشود گاهی
دیگر مطالب گلآقایی:
خبر خوش
غیر هستهای و شعر از کجا آوردهای
بخش راه و ساختمان در دانشگاه شیراز به سختگیری شهرت همی دارد. ترمی را به خاطر میآورم که از شدت فشار، بیماریهای فراوانی نظیر کوری ناگهانی و مشکلات عجیب دیگر بر طلاب علم عارض گشته بود.
نقل کنند که در همان روزها شیخ تقی به اتفاق دوستان از خیابان گذر میکرد که دو جوان قلچماق را دید که بر در ورودی کتابخانه به هم خشم گرفته بودند و در هم آمیخته بودند۱ و یکدیگر را لگدهایی جانانه حوالت میکردند. شیخ نگاهی در ایشان کرد و گفت: این لگد که تو پرانی خر و الاغ هم توانند پراند لیک اگر مردی واحدی در این دانشرا {پاس کن}2. شیخ این بگفت و برفت و یاران برجای ماندند و نالهها زدند و نعرهها برآوردند و مویه همی کردند از عظمتی که در آن سخن نهفته بود و غفلتی که همه عمر زندگی ایشان را زیر یوغ خود درآورده بود...
***
۱- منظور دست به یخه شدن است. سو تفاهم نشود، این مطلب هیچ ربطی به مطالب قبلی ندارد.
2- به علت خوانا نبودن نسخهی خطی این عبارت با نظر کارشناسان ادبی جایگزین شدهاست.
قرار نیست یک مطلب تند و تیز سیاسی بخوانید. به هر حال میدانم
که خلاف عقل و درایت است کسیکه با اسم و رسم واقعیاش مطلب مینویسد وارد این
مباحث شود. در اینجا فقط میخواهم ماجرایی جنجالی که مدتی است فضای سیاسی کشور را
به خود مشغول کرده بهصورت اجمالی بررسی کرده و نتایجی بگیرم و بعدش نظر شما را
بدانم. تمام مطالبی که نقل میکنم همه از خبرگزاریها و روزنامهها و مسولان داخلی
و ارزشی است و منابع خارجی و استکباری را در نظر نگرفتهام تا خدای نکرده متهم به
براندازی مخملی یا هاپوکوماری و امثالهم نشوم. نقل ماجرا شاید برای برخی ملال آور
باشد و بگویند اینها را که همه میدانند. ولی خوب راستش اینگونه نیست و همیشه
تعداد بیخبران خیلی زیاد است. اگر ماجرا را قبلا دنبال کردهاید میتوانید یک
راست به قسمت نقطه عطف یا حرف آخر بروید. اگر به سیاست علاقه ندارید باز هم
پیشنهاد میکنم بخوانید به هر حال بد نیست گاهی بدانیم در اطرافمان چه میگذرد.
ضمن اینکه اگر با سیاست کار نداشته باشید ولی سیاست در ایران حتما با شما کار
دارد.
چندی پیش رییس جمهور علی کردان را به عنوان نامزد وزارت
کشور به مجلس معرفی کرد. جلسهی رای اعتماد به وی بسیار جنجالی و پر حاشیه بود. ولی
مدرک خود را دکترای حقوق از دانشگاه آکسفور اعلام کرده بود و سالها با این مدرک
در صدا و سیمای لاریجانی و دیگر جاها کار کرده بود و حقوق گرفته بود. اما در
کمیسیون تخصصی مربوطه در مجلس مشخص شد که وی دکترا ندارد و خود وی نیز اینرا
پذیرفته بود. همچنین اتهامات اخلاقی سنگینی نیز در مجلس به وی وارد شد. مبنای این
اتهامات هم شبنامهای بود که بین نمایندگان پخش شده بود و در آن مدارکی ارائه شده
بود. همچنین در گزارش تحقیق مجلس ششم (یعنی مجلس اصلاحات) از صدا و سیما اتهامات مالی نیز به وی وارد شده
بود. مخالفتهای اساسی که در مجلس با کردان شد نه از سوی طیف اقلیت و اصلاح طلبان
بلکه از سوی مشهورترین نیروهای راست و اصولگرا بود. از جمله زاکانی که خود قبلا
دبیرکل سازمان بسیج دانشجویی بوده است (امیدوارم سمتش را درست نوشته باشم) اشاره
کرده بود که کردان اعتقادی به انتخابات در نظام ولایی ندارد و برای وزارت کشور
مناسب نیست (نقل به مضمون). با این اوصاف و از کرامات شیخ ما اینکه وی بهصورت
ناپلئونی از مجلس رای اعتماد گرفت. ظاهرا یکی از دلایلی که ورق به نفع کردان برگشت
این بود که احمدی نژاد در دفاع آخری که از وی کرد نقل قولی از آقای خامنهای آورد
با این مضمون که ایشان با وزارت کردان موافق است.
اما جنجالها بر سر مدرک دکترای کردان تازه پس از گرفتن رای
اعتماد شروع شد و پیشتاز حملات و انتقادات به وی احمدتوکلی نمایندهی اصولگرای
مجلس بود. چند روز بعد وزارت کشور تصویر مدرک دکترای افتخاری که کردان از آکسفورد
گرفته بود را منتشر کرد و از همه خواست که دیگر سکوت کنند و منتقدان را تهدید نیز
کرده بود و به خیال خود میخواست قضیه را فیصله دهد. اما این عمل خود دوباره
آغازگر موج دیگری شد و این نظر که بسیاری از مسولین فرسنگها از ساز و کارهای
دنیای امروز به دورند و واقعا نمیدانند دور و برشان چه خبر است تا حدودی اثبات
شد! زیرا مدرک آقا جعلی از آب در آمد. سایت الف که متعلق به احمد توکلی است تعداد
زیادی غلط املایی و نگارشی در این مدرک پیدا کرد و نهایتا آش آنقدر شور شد که
دانشگاه آکسفورد رسما بیانهای داد و اعلام کرد که هیچگونه مدرکی به آقای کردان
نداده و افرادی که نامشان در زیر آن مدرک کذایی آمده اصولا متخصص در رشتهای دیگر هستند و هیچگونه حق
امضایی هم در مدارک ندارند. در ادامه سایت الف فیلتر شد که شاکی آن معاون حقوقی
رییس جمهور محمدرضا رحیمی بود. وی قبلا استاندار کردستان بود که به دلیل تقلب در
انتخابات در دورهی خاتمی برکنار شد اما خاتمی از ادامهی شکایتش از وی صرفنظر
کرد. وی بعدا به همکاری با شورای نگهبان پرداخت و در دورهی احمدی نژاد رییس دیوان
محاسبات کشور شد. زاکانی که قبلا خدمتتان معرفی شد در واکنش به این اقدام مدعی شد
که مدرک دکترای رحیمی نیز از نوع مدرک کردان است. اما نکتهی جالب در این وسط این
بود که احمدی نژاد حکم رسمی وزارت کردان را البته با حذف پیشوند دکتر امضا کرد و
عملا نشان داد که تصمیم داد کار خود را پیش ببرد. همزمان داوود احمدی نژاد برادر
رییس جمهور که رییس بازرسی ویژه ریاست
جمهوری بود از کار برکنار شد و بعدا مشخص شد که دلیل برکناری وی مخالفتهایش با
تصمیمهای رییس جمهور از جمله همین مساله کردان بوده. همچنین برخی منابع گزارش
کردند که پخش شبنامه علیه کردان در مجلس کار برادر احمدینژاد بودهاست.
موضوع جالب دیگر این بود که فردای روز رای گیری روزنامه
کیهان (دیگر ننه جون من هم میداند که این روزنامه شدیدا متعلق به اصولگراها و در
حمایت از ایشان بسیار تند روست و حامی سرسخت احمدینژاد هم بوده است) در مطلبی بهصورت
ملایم از رییس جمهور انتقاد کرده بود و گفته بود که نقل قول وی از رهبری مبنی بر
تایید کردان صحت نداشته که نفهمیدیم چطور شد بعد از چند روز کیهان یکهو ساکت شد و
دیگر پیگیر قضیه نشد.
ادامه ماجرا
جزییات زیادی از داستان هست که از آنها میگذرم اما در روند
پیگیری صحت مدرک، یکی از مسولان دولت (یادم نیست کدامشان بود) گفت که مدرک ایشان
صحت دارد و یک وکیل را فرستادهایم برود آکسفورد و مدرک را بگیرد و بیاورد. ظاهرا
بنده خدا فکر کرده آنجا هم مثل این ادارت گل و بلبل خودمان است که به راحتی اسناد
و مدارک ممکن است گم شود و یا فکر کرده نظم و هماهنگی آکسفورد هم مثل اینجاست که
مسول روابط عمومیاش از آنچه واقعا در دانشگاه گذشته خبر ندارد. شاید هم فکر کردهاند
بقالی است و باید کسی را بفرستند تا چانه بزند و یا همانند زبانم لال برخی ادارات
رشوه بدهند تا کارشان راه بیافتد و مدرک را تحویل بگیرند. و دوباره این دانشگاه
آکسفورد بود که خبر داد نظر قبلیاش صحیح بوده و ضمنا هیچکس هم از ایران مراجعه
نکرده و قص علی هذا. البته همزمان یکی از مسولان وزارت علوم سخنان این عضو دولت را
تکذیب کرد. از طرفی جوانفکر مشاور احمدی نژاد هم در سایتش از کردان انتقاد و از وی
خواسته بود خودش استعفا دهد.
نقطه عطف
اما نقطه عطف قضیه مطلبی است که اخیرا روزنامه کیهان منتشر
کرده و مدعی شدهاست که کردان و رحیمی در جلسهای با مسولان شرکت کرسنت قراردادی
برای فروش گاز ایران بستهاند که قیمت آن بسیار ناچیز است و در این در حالی است که
کردان مسولیتی در وزارت نفت ندارد. ضمنا شرکت کرسنت قبلا به پرداخت رشوه به مسولان
ایران متهم شده بود و همین آقای رحیمی حملات تندی را علیه دولت خاتمی به خاطر بستن
قرار داد ارزان قیمت با این شرکت سازمان داده بود. اما بنابر نوشتهی کیهان قیمتی
که اکنون آقایان توافق کردهاند از مبلغ قبلی بسیار کمتر است و لذا یا آقایان ساده
لوح هستند و یا رشوه گرفتهاند.
یعنی اتهام سنگین رشوهگیری نیز به اتهام جعل مدرک و مشکلات
اخلاقی کردان اضافه شد آنهم از طرف کیهان.
حرف آخر
یادآور میشود مدیر
مسول کیهان نماینده رهبری در این روزنامه است. همچنین رهبری اخیرا دوباره حمایت
شدید خود را از دولت اعلام کرده و حتی خطاب به ایشان گفتند که شما باید روی 5 سال
آینده حساب کنید و نه فقط یکسال دیگر. در این مدت اخیر مطالبی از این دست (منظورم
ماجرای مدرک است) که نوعی تناقض و عدم روشن بودن موضع در آن دیده میشود زیاد پخش
شده است. ماجرای مشایی معاون احمدینژاد که نسبت به مردم اسراییل ابراز دوستی کرده
بود نمونهای دیگر است.
در اینجا نمیخواهم یا بهتر است بگویم نمیتوانم قضاوت و
جمع بندی دقیق و قطعی روی این قضایا داشته باشم. اما مساله مهمی که باید توجه شود
این است که فضای سیاسی کشور ما بسیار پیچیده است و هرچه تاریخ حوادث بعد از انقلاب
و تحولات سیاسی اخیر را بیشتر مطالعه میکنیم بیشتر به این پیچیدگی پی میبریم. با
توجه به همین پیچیدگیهاست که باید در انجام هرگونه تحلیل سیاسی دقت و وسواس داشت
و دانست که نمیتوان با تحلیلهای سطحی و آبگوشتی و به ویژه از نوع تاکسی-اتوبوسی
آن به تحلیل شرایط پرداخت و بر مبنای آن تصمیم گیری کرد. تحلیلهایی از این نوع که
آقا اینها همه مثل هم هستند و دستشان در یکجاست و فلان هستند و بهمان. البته
مردمان کشورهای توسعه یافته که نسیمی از علم به زندگیشان وزیده به خود اجازه نمیدهند
که به راحتی و بدون خواندن یک صفحه مطلب در مورد چیزی اظهار نظر کنند. اما خوب در
کشور ما که مردم همه عقل کل و تحلیلگر مسایل سیاسی اقتصادی هستند قضیه فرق میکند.
به ویژه دیدن و درک این پیچیدگیها باید ما را ترغیب کند تا آگاهانهتر صحبت کنیم
و هنگام تصمیمگیریهای مهم بیشتر دقت داشته باشیم.
دو هفتهنامهی گلآقا از بین کسانیکه در نظرسنجی هر شماره
شرکت کرده و بهترین مطلب را انتخاب میکنند یک نفر را انتخاب و به او جایزه میدهد.
ایندفعه بنده برنده شدم. اهمیت این مساله از آنجاست که تا به حال در زندگی در هیچ
قرعهکشی و امثال آن برنده نشدم و این میتوان نوید بخش آیندهای درخشان باشد!
مثلا الان امیدوارم شدهام که در بانک آپارتمان برنده شوم.
البته این بهانهای بود برای اینکه مطلبی که آنرا به عنوان
بهترین انتخاب کردهبودم در اینجا برای شما نیز بنویسم. فکر کنم زیباتر از این نمیشد
به آقایان گفت که بابا نخواستیم مشکلات ما را حل کنید. شما فقط کاری به کار ما
نداشته باشید:
گلآقا، شماره ششم، پنجشنبه 3 مرداد
چهره هفته
« وزیر ارشاد: یارانه همه مطبوعات افزایش نمییابد»-جراید «وزیر
ارشاد: اگر با ایدهآل مطلق خودمان عمل کنیم باید دست آخر در سینماها را ببندیم»-
جراید
آنان که مشکل همه دنیا دوا کنند
آیا بود که مشکل ما را رها کنند
ما را به درد خویش گذارند و بگذرند
جایی دگر روند که فیلی هوا کنند
هر مساله که حل نشود پاک میکنند
یا پاک اگر نشد همه جایش سیا کنند
بیچاره آن مریض که دستش شکسته است
درمان او همیشه به قطع دوپا کنند
آن را که سکسکه بکند، تند و گاهگاه
با یک فشار بیخ گلو بیصدا کنند
یا رب روا مدار که بی سینما شویم
یا اینکه قفل بر در این سینما کنند
این محتضر به درد خودش خو گرفتهاست
بدبخت میشود اگر او را دعا کنند
نشریهها هم از اثر مهر پرنصیب
چیزی نمانده روی به دیگر سرا کنند
میخورد یک نفر به سرِ سبز خود قسم
پایندهایم گرچه جهان جابجا کنند
از ترس تب به مرگ رضایت نمیدهیم
هیلاری کلینتون در یکی از نطقهای انتخاباتیاش صحبتی کرده مبنی بر محو کردن ایران (به عنوان واکنشی در برابر تهدید یا حمله ایران به اسرائیل). این شعر زیبا را که در پاسخ به این رجزخوانی آمریکا سروده شده در اینجا میآورم. نام شاعرش هم در انتها درج شده است.
هیلاری! ما فقط دو تا گیلاسیم
ما گیلاسیم
فقط دو تا گیلاس
هیلاری
گفت، میخواهم ایران را از صحنه روزگار محو کنم
هیلاری!
ما را محو نکن، ما را نزن
ما گناه داریم
ما فقط دو تا گیلاسیم
هیلاری!
وقتی وارد آشپزخانه شدی