یکی از عنوانهای داغ خبری چند روز گذشته مربوط بود به اعدام بهنود شجاعی، پسر جوانی که در نوجوانی و در یک نزاع خیابانی یک جوان دیگر را کشته بود. بنابر گفتهی وکیل وی ایرادات زیادی در پرونده وجود داشته و مراحل قانونی و قضایی به درستی پیموده نشده است. از جمله نکتههای جالب در صحبتهای وکیل وی این است که پرونده خیلی دیر به ایشان سپرده شده و در مرحلهی دادگاه تجدید نظر، بهنودِ ۱۷ ساله وکیل نداشته و خود لایحهی دفاعیهاش را نوشتهاست.
از دیگر سو افراد زیادی برای رضایت گرفتن از خانوادهی مقتول که احسان نصرالهی نام داشت تلاش کردند. از جمله فعالان حقوق بشر و هنرمندان معروف نظیر عزتالله انتظامی، پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی، کیومرث پور احمد و ...
در طول همین فعالیتها بود که این هنرمندان احضار قضایی شدند و برخوردهایی با آنها انجام شد. در یکی از دیدارها ایشان توانسته بودند رضایت خانوادهی مقتول را به ازای پرداخت دیهای سنگین بگیرند و از این جلسه نیز فیلم تهیه شدهبود. اما بعدن خانوادهی احسان اعلام رضایت خود را پس گرفتند. البته فعالانی که به دنبال نجات بهنود بودند به برخی از مراجع از جمله آقای مکارم شیرازی نیز مراجعه کردند و نظر ایشان مبنی بر معتبر بودن عفو و غیرقابل بازگشت بودنش را به دادگاه اعلام کردند.
این ماجرا فراز و نشیبهای زیادی داشت که با جستجو در اینترنت میتوانید از جزییات آن آگاه شوید. اما به نظرم چند نکتهی قابل توجه در این میان وجود دارد. از پیگیری اخبار مربوط به این اعدام و همچنین چند اعدام مشابه قبلی، به نظرم رسید که طیفی هستند که با روشهایی مستقیم یا غیرمستقیم خانوادهی مقتول را تشویق به قصاص میکنند و اینگونه القاء میکنند که بخشایش قاتل برابر است با هدر رفتن خون عزیزشان. بهنظر میرسد نگرانی ایشان از این باشد که حکم قصاص که اکنون مورد انتقاد فعالان حقوق بشر است سست شود. این طیف مخالف این هستند که برای موجه جلوه کردن در دنیا، اجرای احکام اسلامی را متوقف کنیم و از اینرو با شدت بیشتری بر اجرای احکام پافشاری میکنند به نوعی که در برخی از این اعدامها نوعی دهن کجی یا تو دهنی به مخالفان اعدام دیده میشود. برای مثال میبینیم که با وجود دستورالعمل رییس قوهی قضاییه مبنی بر ممنوعیت صدور حکم سنگسار، بازهم چند حکم سنگسار بهصورت سراسیمه و عجیب و غریب اجرا میشود.
اما نگاهی بیاندازیم به سوی دیگری از ماجرا. مادر احسان که تا لحظات آخر نیز گفته بود شاید بهنود را ببخشم و فقط میخواهم طناب دار را بر گردنش ببینم، خودش چارپایه را از زیر پای بهنود میکشد و او را میکشد. پس از آن هم در مصاحبهی تلویزیونی از این اقدام ابراز رضایت و آرامش میکند و از همکاریهای انجام گرفته با وی تشکر میکند. در پی آن، موجی در وبلاگها و برخی رسانهها راه میافتد و وی را آماج توهین و فحاشی قرار میدهند.
خواندن و بررسی حرفهای خانوادهی مقتول چه در مورد این اعدام و چه در مورد چند اعدام قبلی یک نکتهی مشترک را نشان میدهد و آن اینکه خانوادهی داغدیده بیشتر از اینکه انسانهای سنگدلی باشند در موقعیتی لجوجانه چنین تصمیمی گرفتهاند. لطفن به صحنهای که ترسیم میشود دقت کنید:
خانوادهای جوان عزیزش را در یک حادثه از دست دادهاست. قاتل هم یک جوان دیگر بوده که در یک لحظه عصبانی شده و به پشتوانه همهی کمبودها و بی توجهیهایی که در زندگی داشته و دیده و من و تو نیز به عنوان اعضایی از این جامعه در آن سهم داشتهایم، حاصل عمر یک خانواده را پرپر کردهاست.
حالا جریانی برای نجات جان قاتل به راه افتاده که موجی رسانهای نیز برپا کردهاست. عملکرد آنها نیز به گونه ایست که از قاتل یک قهرمان معصوم میسازد. در همهی تبلیغات و موجهای رسانهای هیچ کجا حرفی از درد و رنجهای خانوادهی داغدیده مطرح نمیشود. هیچ کجا مطلبی دربارهی ارزشهای انسانی آن شخصی که مظلومانه کشته شده دیده نمیشود. در عوض از نقاشیهای هنری متهم به قتل نمایشگاه برپا میشود و مرتب دربارهاش صحبت میشود. در کنار آن افرادی که برای رضایت گرفتن از خانوادهی مقتول تلاش میکنند مرتب در رسانهها آورده میشوند و بر محبوبیتشان افزوده میشود. افکار عمومی هم خیلی زود تحت تاثیر رسانهها قرار میگیرد. مثلن اگر به جای اینکه تمرکز خبری روی مظلومیت و معصومیت امثال بهنود باشد و خانوادهی مقتول یک سری آدمهای سنگدل و بیرحم و نفهم نشان داده شوند، چندین بار اشکهای سوزناک مادر مقتول نشان داده میشد و از رنجهایی که بر آنها رفته سخن گفته میشد آنگاه چهرهای ترسناک از قاتل ترسیم میشد که همه به دنبال قصاصش بودند.
به نظر من در چنین شرایطی خانوادهی مقتول حق دارد که احساس کند با گذشت کردن، خون فرزندش ضایع شدهاست. زیرا از یکطرف داغ و رنجش خودشان را میبینند و از طرف دیگر بیتوجهی و درک نشدن از طرف اجتماع را. از یک طرف به عفو میاندیشند و از دیگر سو و با دیدن رفتارهای طلبکارانه احساس میکنند که اجر کارشان نصیب فعالان و میانجیها میشود. برای مثال در یکی از همین نمونه اعدامهای اخیر، این حرف از خانوادهی مقتول جالب توجه بود که گفته بود قاتل از کارش ابراز ندامت نکرده بود و اگر پشیمان بود او را میبخشیدیم.
خلاصهی حرف بنده این است که من فکر میکنم به دلیل رقابت پیدا و پنهان بین دو گروه ، جان انسانها دارد فدا میشود و هیچکدام از دو طیف نیز به اهدافشان نمیرسند. از یک طرف فعالان حقوق بشر و مخالفان اعدام هستند که اعدام هر مجرم یعنی شکست آنها، پس باید در طرح و برنامههایشان تجدید نظر کنند. و در طرف دیگر مدافعان حکم قصاص هستند که آنها نیز از این راه به اهدافشان نمیرسند. زیرا پس از هرکدام از این اعدامها افراد جدیدتری از مومنان را میبینم که در عین حفظ اعتقاداتشان، به صف مخالفان اعدام میپیوندند.
پینوشت:
بهخاطر طولانی شدن مطلب عذرخواهی میکنم. به هر حال شیخی هستیم با هزار عیب و نقص که این روده درازی هم یکی از خصلتهای نهادینه شده در صنف ما است!
* ای کشته کهرا کشتی تا کشتی شدی زار، تا باز کجا کشته شود آنکه تو را کشت (ناصر خسرو) توضیح ضروری: استفاده از این شعر فقط برای جذابیت عنوان بود و قصدی برای انطباق مفهوم آن با ماجرایی که اتفاق افتاده وجود نداشته است.
پیوندها: