گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در ادارهی مکتبخانهی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلدادهی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا میگذارند.
مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشهگانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بیمقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شدهاند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچهخواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.
مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشهگان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.
بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدمها و کاشانهها و مَرکبهایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمیآمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشرهای که هیاتش کمتر از پشه مینمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشهی چشمش بنشست.
این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانهی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.
روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بندهای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.
اما گویی پروردگار دست این بندهی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیدهی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:
پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین میسرود:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بینه دل کنه یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2
من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعرهها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیمتر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعامهای پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش میکشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون میشد.
پینوشت:
1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کردهاند که این مکتبخانهی عظیم جز خرابهای نبودهاست.
2- سرودهی باباطاهر عریان
نکته مهم:
دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی میکند شدیدن سانسور میشود! قبلن گفته باشیم.
بحث مطلق یا نسبی بودن ارزشهای اخلاقی، از قدیم در بین علمای اخلاقی و صاحبنظران مطرح بودهاست. اما در دین ما یعنی اسلام، تا آنجا که من درک و برداشت کردهام این ارزشها مطلق هستند. مثلن دروغ و عدالت در هر شرایط زمانی یک حکم را دارند. البته برخی علما بعضی از دروغها را بدون اشکال و حتا دارای ثواب دانستهاند. مثلن دروغ گفتن برای اصلاح رابطهی بین دو نفر. در اینجا نمیخواهم بحث فقهی کنم چون سوادش را ندارم. اما نظر من این است که کوچکترین نسبی گرایی که در چنین مفاهیمی ایجاد شود میتواند زمینه ساز انحرافهای بزرگ شود. برای مثال وقتی برای دروغ در شرایطی استثنا گذاشتیم، باعث میشود که اشخاص در شرایط مختلف و برای رسیدن به منافع مشروع یا غیر مشروعشان، بالاخره نوعی از توجیه عقلی یا شرعی را پیدا کنند تا دروغگوییشان توجیه شود. در این حالت مسالهی دروغ که دست کم در قرآن به عنوانی گناهی بسیار بزرگ معرفی شدهاست به یک مسالهی ساده وپیش پا افتاده تبدیل میشود.
فکر میکنم برای بهبود وضع فرهنگی جامعهمان باید از اینجا شروع کنیم که از هر نوع دروغی، چه مصلحتی باشد و چه غیر آن بپرهیزیم. حتا اگر به ظاهر خیری هم در آن باشد باز هم باید از آن دوری کنیم. شاید کمی سخت باشد، ولی تنها آدمهایی که شهامت و شجاعت روبرو شدن با واقعیت و همچنین راستگویی همیشگی را دارند میتوانند طعم واقعی سعادت را بچشند و منشا خیر و برکت برای خودشان، اطرافیانشان و جامعهشان باشند.
به امید روزی که این بلای عظیم از سرزمین ما رخت بربندد و انواع "دروغگویی" ویژگی شاخص اجتماعی ما نباشد.
***
در این مدت که نبودم روزهی سکوت نگرفته بودم، بلکه گلویم گرفته بود و نمیتوانستم حرف بزنم. از همه دوستانیکه جویای حال بنده بودند و یا به اینجا سر میزدند متشکرم. البته من به وبلاگ همه دوستان رفت و آمد داشتم! یکی از اتفاقات خوشی که در این مدت افتاد دیدن فعالیت دوبارهی شبلی عزیز بود.
مطلب مرتبط