تبليغاتX
یک

صحنه‌ی ۱

(منظور آن صحنه‌هایی نیست که در فیلم‌های بی‌ناموسی نشان می‌دهند، ولی اگر جزو آن دسته هستید که از کودکی هنگام رسیدن به این صحنه‌ها چشمانتان را می‌بستید یا می‌بسته‌اند، پس بهتر است الان هم همان کار را کنید چون این صحنه بدتر از آنهاست)

در آگهی تبلیغاتی بانک مسکن برای دعوت از مردم به شرکت در امر "خداپسندانه" قرض الحسنه و باز کردن حساب، فردی در جمع همکارانش مشغول صحبت از جوایز متعدد قرعه ‌کشی‌هاست. اما همکارانش با واکنش‌های نظیر اینکه باور نکن، دروغ است، چقدر ساده‌ای و مانند آن سعی می‌کنند بی توجهی شان را نشان داده و وی را منصرف کنند. اما روز بعد که آن شخص برای بازکردن حساب به بانک می‌رود و با صدای آهسته و یواشکی از کارمند بانک درخواست افتتاح حساب قرض الحسنه می‌کند (یعنی اینکه برای به دست آوردن موقعیت‌های خوب در زندگی زیرآبی بروید و یواشکی عمل کنید و گلیم خود را از آب بکشید بیرون، گور پدر بقیه)، در کمال تعجب می‌بیند که همه‌ی همکارانش در صف بازکردن حساب ایستاده‌اند و سعی در مخفی کردن خود دارند.

 در قسمت دیگری از این آگهی همین اتفاق در بین اعضای خانواده و نزدیکان آن شخص می‌افتد و قهرمان روزی که برای بازکردن حساب می‌رود، تمام خویشاوندان و عزیزان دورو و دروغگویش را در صف می‌بیند.

آیا با دیدن چنین صحنه‌ای، دروغگویی و دورویی در ناخودآگاه بیننده به عنوان یک کار معمولی، رایج و زیرکانه و همچنین بانمک جلوه‌گر و ثبت نمی‌شود؟ به ویژه که مثل من کم سن و سال نیز باشد.

و صحنه همچنان باقیست...

البته دیدن این صحنه‌ها دیگر برای من باعث تعجب نیست، چراکه دستمایه‌ی ساخت بسیاری از سریال‌های چندصد شبی همینگونه مسایل بوده‌است. سریال‌هایی همچون زیر آسمان شهر، چهارخونه و ...

آدم‌هایی که مرتب در حال دروغگویی و دو رویی هستند. مثلن در یکی از قسمت‌ها پدر خانواده دارای قدرتی شده بود که ذهن افراد را می‌خواند. آنگاه دختر عزیزش را می‌دید که قربان صدقه‌اش می‌رود اما در ذهنش این می‌گذرد که "آخه من به چیت بنازم پدر، نه قیافه داری نه پول داری..." (در بین اطرافیانش حتا یک نفر آدم روراست هم پیدا نشد که به عنوان یک شخصیت مثبت به بیننده معرفی شود).

اشتباه نشود، من نه خودم آدم پاستوریزه‌ای هستم و نه طرفدار پاستوریزه کردن فیلم‌ها. بنابر داستان و ساختار، یک فیلم می‌تواند صحنه‌های مختلفی از ترس و جنایت و دروغ داشته باشد (یا برای رفاه حال شهروندان بالای 18 سال صحنه‌های نقطه چین). اما استفاده از این عناصر و پرداختن به آنها خیلی مهم است. به ویژه در یک سریالی که اجتماعی است یا به هر حال اثرات اجتماعی گسترده دارد. به نظر من نوع به تصویر کشیدن این اخلاق و رفتار مزورانه و دروغگویی، در این سریال‌ها به گونه‌ای بوده‌است که عادی بودن و رایج بودن اینگونه رفتار را القا می‌کرده است. شخصیت‌های دروغگو و زیرآبزن سریال‌ها نیز همیشه محبوب بوده‌اند. در صحنه‌هایی که شکست خورده‌اند نیز دلیل شکستشان زشتی عمل دروغ نبوده، بلکه ناتوانی ایشان در "خوب دروغ گفتن" بوده‌است.

صحنه‌ی آخر...

به نظرم در جامعه‌ی ما که دروغگویی به یک رفتار عمومی و ویژگی شاخص اجتماعی تبدیل شده‌است، دیگر نیازی به تبلیغ این رذیله‌ی اخلاقی نیست. ضمن اینکه صحنه‌های زیاد دیگری را در طول زندگی تحصیلی و کاری شاهد هستیم که برای گذران امورمان رسمن دعوت به دروغگویی و نقش بازی کردن می‌شویم.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 0:50 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پیتیکو پیتیکو پتیکو پتیکو...دینگ! (برای آنهایی که صبح‌ها با صدای تقویم تاریخ و ورزش باستانی رادیو از خواب بلند می‌شدند)

29 سال پیش در چنین روزی هیچ اتفاق مهمی نیافتاد.

ای که بیست و نه رفت و درخوابی

مگر این چند روزه را دریابی (نقل همراه با تحریف از سعدی شیرازی)

دیروز، آخرین روز از دهه‌ی دوم زندگانی‌ام بود و رسمن پا به سومین دهه گذاشته‌ام. انگار همین دیروز بود، صبح زود مزاحم مادرجانم شدم و سر به عرصه‌ی وجود گذاشتم. خیلی دوست داشتم مرد بزرگی باشم اما حیف که مانند بقیه‌ی انسان‌ها، وقتی به دنیا آمدم خیلی کوچک بودم. آخر در زندگینامه‌ی انسان‌های بزرگ خوانده‌ام که نوشته‌اند در فلان تاریخ مرد بزرگی به دنیا آمد، و من هیچ وقت نفهمیدم اگر آن مرد بزرگ بوده پس چگونه در شکم مادرش جاشده است. ضمن اینکه شنیده‌ام بچه با سر به دنیا می‌آید لذا چگونگی پا به عرصه گذاشتن مردان بزرگ نیز باز جای پرسش دارد. در کل انسان ملاحظه‌کاری بوده‌ام و همیشه سعی داشته‌ام دیگران را راضی نگه دارم. روایت هست که هنگام به دنیا آمدن برای اینکه دکترهای محترم ناراحت نشوند حتا یک قطره اشک هم نریخته‌ام. و اینها همه از کرامات شیخ ما بوده‌است. البته چند سالی‌است که در پی تغییر این رفتار هستم و در کل موفق هم بوده‌ام.

با مطالعه‌ی گسترده‌ی کتاب‌های طالع بینی دریافته‌ام که اگر همچنان به روند اصلاح تغذیه‌ام ادامه دهم، روز به روز رشد بهتری خواهم داشت و بزرگ خواهم شد. همچنین در این کتاب‌ها گفته‌اند هرکس همسر بنده شود خیلی خوشبخت می‌شود اما خودش متوجه نخواهد شد!

شاد باشید و تولدم مبارک.

*** در راستای گیج بازیهایی که مدتی است دچار آن شده‌ام، فکر می‌کردم جمعه 22 فروردین باشد که روز تولدم است اما انگار اشتباهی تاریخی کرده‌ام.

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 0:4 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
کاربرگی در اکسل تهیه کرده ام که اطلاعات مربوط به فاصله شهرهای ایران بر اساس اطلس راه های ایران در آن وارد شده است و با دادن نام دو شهر فاصله بین آنها به کاربر داده می شود.

در طول مسافرت اطلس راه های ایران (موسسه جغرافیایی و کارتوگرافی گیتاشناسی) کمک بسیار بزرگی به ما کرد و تصمیم گرفتم تا این بخش را به صورت یک برنامه درآورم.

امیدوارم مورد توجه و استفاده تان قرار بگیرد.

برای دریافت روی این پیوند کلید راست را فشرده و save target as را انتخاب کنید.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت 14:2 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیام‌ها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همه‌ی عزیزانی که از راه‌های دور و نزدیک تشریف آورده و با پیام‌هایشان بنده را شاد کردند تشکر می‌کنم. از اتفاقاتی که در این مدت غیبت اتفاق افتاد منصوب شدن به یک پست وزارت بود. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام می‌کنیم که وبلاگ یک شعبه‌ی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامه‌ی مصوری را  تقدیم خواهم کرد.

و اما حکایت نوروز در کوچه‌ی ما...

ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی می‌کنیم اما برخی از بخش‌های زندگی‌مان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچه‌ی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، دایی‌های پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی می‌کنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه می‌گذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچه‌گیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانه‌ای دیگر می‌رویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر می‌شود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانه‌ی بعدی می‌رویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی می‌رویم.

یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ درباره‌اش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.

گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی می‌شود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشته‌ام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشته‌اند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی می‌کنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!

در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش می‌دهیم کار کمی دشوار می‌شود. چون یا غذای ما برای دیگران می‌رود یا غذای دیگران برای ما می‌آید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که می‌خوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاری‌ها می‌رود. یا مثلن پول می‌دهیم و گل می‌خریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچه‌ی همسایه می‌کارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغ‌ها به اشتباه خویش پیش برده بودند!

این بود معرفی کوچه‌ی ما به عنوان بخشی از جاذبه‌های توریستی شهر شیراز. لازم به گفتن است که تا همین چند سال پیش نام کوچه‌ی ما با نام  دایی پدرم که از پزشکان متخصص قدیمی است و ما او را "دایی دکتر" خطاب می‌کنیم شناخته می‌شد و در مراودات پستی از این نام در آدرس‌هایمان استفاده می‌کردیم. اینها را قبلن چندبار برای دوستانم تعریف کرده بودم و خوششان آمده و به همین دلیل فکر کردم ممکن است شما هم خوشتان بیاید. زیاده عرضی نیست، والسلام.
پیوند مطلب در بالاترین
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 11:35 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام به همه‌ی خوانندگان عزیز این وبلاگ. چه قدیمی و چه جدید و چه دوست و آشنا و چه غریب. آمدن بهار را صمیمانه به همه‌ی شما تبریک می‌گویم. خواستم به رسم سال‌های گذشته کارت تبریکی طراحی کنم و برای دوستان بفرستم اما حسی که برای آن لازم بود نجوشید. گفتند بیا در تلویزیون و پیام نوروزی‌ات را برای مردم بخوان (چراکه ما شیخ مهمی هستیم) اما آن را نیز نپسندیدم چرا که دیدم فعلن خودم به شنیدن پیام بیشتر نیاز دارم تا به دادن آن! لذا گفتیم بهتر است از همین رسانه‌ی درویشی یعنی وبلاگمان عرض ارادت و شادباشی کنیم به عزیزان.

امیدوارم شادی‌هایی که امسال وارد زندگی‌تان می‌شود پایدار باشد و غم‌هایی که می‌آید زودگذر.

غم و شادی دو وجه از سکه‌ی زندگی ما هستند. امیدوارم در بین اطرافیان و اجتماعی که در آن هستیم، همواره آن بخش شاد از وجودمان بچربد و جلوه‌گر باشد.

کاش دلمان آنقدر صاف باشد تا خاطره‌های فراوان از خوبی خانواده، دوستان و اطرافیان را فقط به یک چند خاطره‌ی ناخوشایند به آتش فراموشی و کینه نسپاریم.

ایکاش آن دوست یاری‌مان کند تا ببینیم و درک کنیم که آرزوهای برآورده نشده‌مان معمولن در برابر آرزوها و نیازهای برآورده شده، آنقدر کم هستند که ارزش غصه خوردن و افسرده شدن را ندارند.

امیدوارم قدرتی بیابیم برای رها شدن از وابستگی‌های بی حاصل. و امیدارم شادی و نشاطی را در درون بیابیم که وابسته به انواع دلبستگی‌ها نباشد.

و در انتها دوست دارم این جمله را که قبلن نیز بارها در پیام‌های تبریکم استفاده کرده‌ام، باز خطاب به خودم  بخوانم که:

از لباس کهنه‌ات خجالت نکش، بلکه از افکار کهنه‌ات خجالت بکش (آلبرت انیشتین)

برخی دوستان می‌گویند وقتی با فشارهای سهمگین زندگی روبرو شدی آنگاه این جملات شاعرانه و عاشقانه فراموشت می‌شود. نمی‌دانم، شاید همینگونه که می‌گویند باشد. اما چه اشکال دارد تا قبل از اینکه به آنجا برسیم و تا وقت هست "احساس" را احساس کنیم؟ باور کنید دیده‌ام کسی که جیبش پر از پول نبوده اما از دیدن صحنه‌ی عشق ورزی یک پدر به کودکش، خیلی بیشتر از آنکه پیمانه‌ی مشروبش را تا خط هفتم پرکرده است، لذت برده و شاد شده...شادی که درد خماری و غم لحظه‌ی بیداری پس از آن را نداشته است...

پی‌نوشت بی‌شماره (یه چیز تو مایه‌های مانکن بی ساکشن که یارو تو شعرش گفته!):

این پیام داش حسین اوباما هم خیلی قشنگ بودها. کلی برامون تو دنیا تبلیغ شد. دست کم الان تعداد بیشتری انسان توی دنیا هستند که می‌دونن ما سابقه‌ی فرهنگی طولانی و درخشانی داریم و در زمینه‌ی ادبیات و شعر و موسیقی پیشکسوت هستیم. تحلیل سیاسی‌اش بماند برای سیاست مدارها، فقط امیدوارم هر پاسخی می‌دهند متین و مودبانه باشد. لازم به گفتن است که اگر کل مردم دنیا به ایران سفر می‌کردند دیدشان نسبت به ایران آنقدرها مثبت نمی‌شد که حالا از تعاریف حسین خان! ممکن است شده باشد. چون آن رفتار فرهنگی اجتماعی که بروز می‌دهیم خیلی با آن تعریف و تمجیدها وقمپزهای جهانی‌مان سازگاری ندارد...

* دارای کپی رایت از کلاه قرمزی

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/02ساعت 2:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share