در 29 اسفند 1329 نفت ما ملی شد و ما این روز را به عنوان جشنی ملی میشناسیم. اما برخی میگویند روزی باید جشن بگیریم و منتظر پیشرفت و توسعه باشیم که نفتمان تمام شده باشد...
* معرفی یکی از بهترین کتابهای تاریخی در همین زمینه:
"جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای 28 مرداد 1332". نوشتهی مرحوم سرهنگ غلامرضا نجاتی به علاوه گزارشها و مقالههای ضمیمهی دیگر.
ناشر: شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱37۸.
و اما بخشی از متن صفحهی اول کتاب را در اینجا برایتان مینویسم۱:
شرمساری برای ملتی که در مبارزه بزرگ ضد استعماری خود، امپراتوری بریتانیا را به زانو در آورد و آوازهی جنبش او، ملل ستمدیده زیر یوغ استعمار را در آسیا و آفریقا بیدار ساخت ولی در پیکار نهایی ایستادگی نکرد و به آسانی در صحنهی نبرد عقب نشست.
پینوشت:
۱-خوب بود که این متن را برای 28 مرداد نگه میداشتم اما معلوم نیست آن موقع کجا باشم و آیا اصلن در این دنیا باشم یا نه ضمن اینکه گفتهاند نقد باشه، کوفت باشه! (1-1)
پسا پینوشت:
۱-۱ چرا اینجوری نگاه میکنین؟ تاریخ رو به راحتی تحریف میکنن آب از آب تکون نمیخوره حالا ما یه ضرب المثل تحریف کردیمها...
اپیزود ۱ 
کافیشاپی سر خیابان ما هست به نام "تریا شب". انصافن نام متناسبی هم دارد چون حتا در روز هم مانند شب است و از بیرون هم نمیتوان داخلش را دید. هر روز که ما از آنجا رد میشویم تا به دانشگاه رفته و با کتابها و پایاننامه و اساتید و یا در هنگام تدریس با دانشجوها سر و کله بزنیم، دختران و پسران ژیگول پیگولی را میبینم که در آنجا منتظر دوستانشان ایستادهاند تا با هم به داخل رفته و گلویی تازه کنند. تا قبل از اینکه این کافیشاپ افتتاح شود ما فکر میکردیم مردم فقط عصرها و شبها به اینجور جاها میروند، اما بعد که دیدیم حتا در ساعت 9 صبح ۱نیز قرارهای عشقولانه برقرار است فهمیدیم که دنیا آنطورها که ما فکر میکردیم نیست. و همیشه وقتی از آنجا رد میشوم با خودم فکر میکنم که الان کدامیک از ما از زندگی لذت بیشتری میبریم. منِ پشت شیشهای (پشت کوهی سابق) یا آنهای توی شیشهای؟ البته نگران نباشید، این فکر فلسفی فقط یکی دو دقیقه دوام میآورد چون با رسیدن به سر خیابان، مهمترین مسالهی زندگیام میشود تاکسی گرفتن و به موقع رسیدن، چون ما از آن دقیقه نودیها هستیم!
اپیزود ۲
عمویی دارم بسیار باصفا که هرچند سال یکبار از بلادکفر برای دیدن ما به ایران میآید. یکی از مهمترین علاقمندیهایش در ایران گشتن در بازار سنتی شیراز و خیابانهای مرکز شهر است. پایه و همراه ثابت و همیشگیاش هم من هستم چون بقیه زیاد حوصلهی اینجور جاها را ندارند. کیف میکند که برود آنجا خرید کند و جنس بنجل در سبدش بگذارند. حتا گاهی که دچار کمبود هیجان میشود میگوید برویم سردوزک۲ بلکه جیبمان را هم بزنند و خوش بگذرد.
اپیزود 3
در یکی از سفرهای آخر این عموی ما پایش را توی یک کفش کرده بود که باید حتمن یک بار برویم این تریا شب "کافی" بخوریم. ما هم گفتیم چشم. لذا در یکی از دفعات بازارگردی، به جای اینکه برویم ته بازار و عرق3 بخوریم، در راه برگشت به این کافیشاپ رفتیم. وقتی با دستی پر از کیسههای سفید و سیاه که از جوراب گرفته تا سیخ کباب در آن یافت میشد وارد محل مربوطه شدیم، به شدت سنگینی نگاههای حاضرین را حس کردم. البته محمولهی اصلی دست من بود و آن یک کیسهی شفاف بود حاوی 5 کیلو مرغ لخت (از آنها که خروسها خوابشان را میبینند). پشت یکی از میِزهای نزدیک به ورودی نشستیم و من کیسهی مرغی را با صدای "شاتالاپ" ولو کردم روی زمین. نگاههای میزهای اطراف به کیسهی مرغمان قشنگ بود. عموجان یک قهوه سفارش داد و من با اینکه دلم آب پرتقال میخواست، آب انبه سفارش دادم بلکه باکلاستر باشد.
عمو که قد بلندی هم دارد با کنجکاوی هرچه تمامتر مشغول بررسی زوجهای میزهای مختلف بود. اما من که اصولن کمی تا قسمتی کمرو هستم سرم را پایین انداخته بودم و با خواندن چند ده بارهی منوی غذاها سعی میکردم که فرق بین کافه گلاسه، سان شاین، کوکتل و ... را بفهمم (چون معمولن با وجود متنوع بودن فهرست کافیشاپ ها، دست آخر همهی چیزهایی که میآورند شبیه هم هست و فقط با الفاظ بازی میکنند).تیپهای حاضرین هم از آن نوعی بود که امنیت اجتماعی! را شدیدن به خطر میاندازد. در این میان ناگهان عموی من گفت "oh shit" و به دختر و پسری اشاره کرد که در میز پشتی ما و در پناه پیشخوان بلند مغازه و در جایی دنج نشسته بودند. ظاهرن آن بندگان خدا طی عملیاتی آکروباتیک یک بوسهی آبدار رد و بدل کرده بودند و عمو جان ما را در حیرت گذاشته بودند (البته ایشان وقتی برای اولین بار بعد از ۲۰ سال به ایران بازگشته بود از دیدن اینکه همهی دختران "میک آپ" کرده هستند هم حسابی تعجب کرده بود). و در نهایت ما که نمیدانستیم در کافیشاپ باید با همه چیز لاس بزنی، با یک هورت کل لیوان آب میوه را سرکشیدیم و گفتیم یا الله!
نکته: نه اینکه فکر ما تا آن موقع در زندگیمان به کافی شاپ نرفته بودیم. چرا رفته بودیم و بارها برای یک چایی ۵۰ تومانی ۲۵۰۰ تومان داده بودیم. اما تا آن زمان به پتانسیلهای گستردهای که یک چنین مکانی دارد واقف نبودیم که البته واقف شدیم و از آموختههایمان در جهت خدمت به بشریت استفاده کردیم.
پینوشتها:
۱) با یک حساب سرانگشتی کسی که ساعت 9 صبح با موهای سیخ کرده یا تیپ آنچنانی سرقرار حاضر شده حتمن صبح زودتر از من از خواب بیدار شده پس آدم زرنگتری است چون گفتهاند که "سحر خیز باش تا کامروا شوی".
۲) محلی در مرکز شهر شیراز که شرح خاصی برایش ندارم.
3) با توجه به زمان ماجرا که در دوره جمهوری اسلامی است مشخص است که عرق بیدمشک، نسترن، کاسنی و ... منظور است.
-نقاشی از محمدَ 28/5 ساله از شیراز
نکته! خرید جنس بنجل به دلیل اشکال در خریدار است و منظورم این نیست که در محل گفته شده جنسهای بنجل عرضه میشود.
دربارهی صحت مطلبی که در عنوان این بحث نوشته شده نظری ندارم فقط همین قدر میدانم که نام یک فیلم است. امروز هم که ۸ مارس است و روز جهانی زن. حرف برای گفتن که زیاد است، اما فقط دعوت میکنم که دو مطلب زیر را که در اوایل دوران جوانی وبلاگم نوشته بودم بخوانید:
ضمنن به بهانهی روز زن و برای تمرین در جهت بالارفتن فرهنگ اجتماعیمان پیشنهاد میکنم تمرین مشکل زیر را با هم انجام دهیم:
وقتی هنگام رانندگی از دست رانندگی کردن یک زن عصبانی شدیم خود را کنترل کرده و نگوییم" خوب زن است دیگر، زنها که رانندگی بلد نیستند و دیگر جملات مشابه".
پینوشت:
۱) شخصن این تمرین را نه به دلیل حفظ حقوق و احترام زنان، که برای شهروند باشعورتر شدن انجام میدهم. باشد که خدا یاری کند!
۲) این حامد کرزای و ملت افغانستان عجب بیغیرت هستند. مدتی پیش عکس سفیرشان در یکی از کشورها را دیدم که یک خانم بود با حجاب اسلامی اما در لباسی بسیار شیک و زیبا و رنگی. در این چند روزه هم چندین بار فیلمهایی از نمایندگان مجلسشان دیدم که 60 نفر از ایشان را زنان تشکیل میدهند و با لباسهایی زیبا و شاد در بین مردان حضور داشتند و عجیب بود که مردان مور مورشان نمیشد انگار! البته در مجلس ششم خودمان دو نفر از نمایندگان زن اصلاح طلب سنت شکنی کرده و بدون چادر در مجلس حاضر شدند (فکر بد نکنید، در زیرش مانتو و مقنعهی بلند پوشیده بودند). خوب شد که همان موقع برادران ارزشی غیرت به خرج داده و حسابی به ایشان فحش دادند وگرنه اگر جلوی ایشان نایستاده بودند حتمن امروز رویشان زیاد شده و تصمیم میگرفتند همانند نمایندگان افغانی با لباس سفید و روشن در مجلس حاضر شوند. لباس سفید هم همانطور که بر همگان واضح و مبرهن است تحریک آمیز بوده و عامل فساد است (براساس بخشنامهای که در کرمان صادر شده بود و ورود زنان با لباس سفید به ادارات را ممنوع کرده بود). البته برخی ایادی استکبار دربارهی رنگ سیاه حرفهای بدی میزنند و این از ناآگاهی ایشان است چون خبر ندارند که آن عارف نامی قرن هیچم فرموده که مشکی رنگ عقشه!
امروز که داشتم به گلهای پشت پنجره نگاه میکردم، حرکتهای یک زنبور عسل توجهم را جلب کرد. به نظرم خیلی قشنگ بود. یک بار هم قبلن در جهرم زیر درخت لیموشیرین نشسته بودم و انبوه زنبورها را تماشا کرده بودم. آنقدر سرشان شلوغ بود که که یادشان میرفت من را که وسط درخت نشسته بودم نیش بزنند. فکر کنم از دیدن آنهمه بهار روی درخت خرکیف شده بودند و آنقدر ذوق زده شده بودند که نمیدانستند روی کدام یکی بنشینند و مرتب از این گل به آن گل میرفتند. به نظرم زنبورهای شهرهای بزرگ هم مثل آدمهایش تنها هستند چون طرف تنها آمده بود شهد جمع کند. همچنین به این موضوع فکر میکردم که آیا حقیقت دارد که میگویند عسل همان جیش زنبور عسل است؟ و بعد یادم افتاد به اینکه در خردسالی یک بار یک زنبور عسل شمالی من را نیش زد و من که از دیدن نیش و کابلهای مرتبط با آن که در پایم باقی مانده بود وحشت زده شده بودم زدم زیر گریه. البته وقتی از پدرم شنیدم که این نیش خاصیت دارد خوشحال شده و گریه را متوقف کردم!
و در انتها...
و در انتهای این تفکر بعد از ظهرانه، با خودم گفتم چرا قبلن متوجه زیباییهای این منظره نشده بودم. اینهمه تلویزیون در هنگام پخش آهنگها و به جای نشان دادن خواننده و نوازنده، گل و زنبور و پروانه نشان میدهد و ما بد و بیراه نثارش میکنیم که چرا ساز را نشان نمیدهی. واقعن چقدر ما قدر ناشناس هستیم؟ شما حسابش را بکنید الان موسیقی را گوش میدهیم، گل و زنبور را هم میبینیم و لذت میبریم اما قیافهی ساز را نمیبینیم تا به گناه بیافتیم آنوقت اینها همه جای شکر دارد نه شکایت!
پینوشت:
امروز برای اولین بار امتحان کلاس اینترنت را اینترنتی برگزار کردم. خیلی خوب بود. نه دیگه کسی برای کم و زیاد کردن زمان چک و چونه میتونست بزنه نه زیاد نگران تقلب بودم. چون بهصورت خودکار ترتیب پرسشهای و گزینهها برای هر کسی تغییر میکرد. برگه تصحیح کردن هم نداشت. شما هم که تا اینجا آمدهاید بدنیست یک امتحان کوچولو بدهید. برای تمدد اعصاب تحتانی مغز خوب است. برای شرکت در آزمون اینجا را کلیک کنید.(فعلن آزمون کار نمی کند کلیک نکنید)
در مطلب قبلی که دو کلمه حرف جدی هم داشت به بحث توسعه پایدار اشاره کرده بودم. با توجه به نظراتی که دوستان نوشتند برآن شدم تا در یک مطلب جداگانه بهصورت کوتاه به آن بپردازم. توسعهی پایدار (sustainable development) مفهومی شناخته شدهاست و به نوعی از مدل توسعه اشاره دارد که پایدار و متوازن باشد و جنبههای فنی، انسانی و اجتماعی و زیست محیطی را با هم دربر بگیرد. یعنی نیازهای نسل فعلی را به نوعی برآورده کنیم که باعث ناتوانی نسلهای آینده در برآوردن نیازهایشان نشود و در واقع منابع طبیعی که در اختیار داریم را فرسوده نکنیم. و یا به بیانی زیباتر:
"توسعه پایدار یعنی مدیریت مطالبات جامعه بدون فرسودن منابع حیاتی.در توسعه پایدار، انسان مركز توجه است و انسانها، هماهنگ با طبیعت، سزاوار حیاتی توأم با سلامت و سازندگی هستند." (کمیته ملی توسعهی پایدار)
مثلن بنده به عنوان یک مهندس عمران توجه داشته باشم که تخریب گستردهی محیط زیست برای ساختن ساختمان و جاده باعث پیشرفت و رفاه بیشتر نمیشود و نه تنها در دراز مدت، که حتا در کوتاه مدت و میان مدت نیز عوارض مخرب آن آشکار خواهد گشت و علاوه بر به خطرافتادن منافع و نیازهای نسل آینده، بر سلامت جسم و روح نسل فعلی نیز اثر خواهد گذاشت. یا این نکته را باید در نظر داشته باشم که در انجام یک ساخت و ساز باید از منابع موجود استفادهی بهینه شود. مثلن برای راحتی کار خودم چندبرابر فولاد و بتن مورد نیاز را در یک پروژه در نظر نگیرم. این قضیه دو بعد دارد. یکی همان صرفهجویی در منابع محدودیست که در اختیار داریم، دیگری اثرات اجتماعی و اقتصادی آن است. جریانی که میخواهم تعریف کنم البته کمی از موضوع اصلی دور است ولی قابل توجه است. دکتر رضا رازانی۱ از اساتید با سابقه و مشهور دانشگاه شیراز است و نامش در فهرست کمیتهی آیین نامهی زلزلهی 2800 نیز به چشم میخورد. این استاد عزیز و ارجمند که اصلیتش بروجردی است تعریف میکرد که بعد از زلزلهی بروجرد و در راستای بازسازی شهر با سیستم سازهای مناسب، طرحهای ساختمانی را در اختیار مردم قرار دادند تا براساس آن ساختمانهایشان را از نو بسازند. اما از آنجاکه این طرحها بهینه نبود و بیجهت مقادیر زیادی فولاد و بتن در آنها استفاده شده بود، هزینهی ساختمان سازیها بالا رفت و خیلیها بعد از اینکه پی ساختمان و اسکلت را بنا کردند پولشان تمام شد و نتوانستند کار را تمام کنند و به همین جهت اکنون در بروجرد تعداد زیادی ساختمان در مرحلهی اسکلت برای فروش موجود است و میتوان با قیمت پایین خریداری کرد.
اما در نقطهی مقابل توسعهی پایدار، توسعهی ناپایدار و غیرمتوازن است که اینجانب نام آنرا "توسعهی بزغالهای"۲ میگذارم. نظیر فاجعهای که در دریاچهی پریشان رخ داده است و یا فاجعهی زیست محیطی که در عسلویه در حال وقوع است و استاد کهرم نام آنرا "چرنوبیل"3 ایران گذاشتهاست. یعنی بنده که ادعای مهندسیام گوش فلک را کر کردهاست به جای اینکه دیدم از مهندسی و وظایف آن "مشارکت در ایجاد زندگی بهتر برای انسانها" باشد، به گونهای ضعیف و محدود دنیا را میبینم. و در یک کلام:
همانگونه که معتقدم ریاضیات باید در همهی رشتهها از جمله ادبیات و هنر و پزشکی بهصورت اصولی و کاربردی آموزش داده شود، معتقد هستم که یک مهندس نیز باید از هنر و ادبیات و در یک کلام عشق سردر بیاورد. مهندسی که توجه به محیط زیست و طبیعت را "سوسول بازی" میداند شایستهی این شغل و عنوان نیست. من برای مجتبا، مکانیک خوش اخلاقی که در زمان بیکاری اشعار سعدی را میخواند ارزش اجتماعی بسیار بالاتری نسبت به چنین دکتر و مهندسهایی قایل هستم.
پینوشت:
۱) انسانی بسیار وارسته و عزیز که به زودی دربارهاش مطلبی خواهم نوشت.
۲) آدمهای کم سوادی مانند من فکر میکنند با گفتن حرفهای بی مفهوم یا مسخره یا ابداعات سبک میتوانند برای خودشان اسم و رسمی ایجاد کرده و اثری در دنیا بگذارنند. در حالیکه غافلم آنها که در دنیا اثر گذاشتهاند حتا اثراتی مخرب و ناگوار همچون هیتلر، باز از نظر شخصی دارای ویژگیهای ممتاز و کمالاتی بودهاند.
3) معروفتر از این است که توضیح بخواهد: نیروگاهی اتمی در شمال روسیه که به دلیل لش بازی مسولین پوکید! و فاجعهی گستردهای را به بار آورد.
(با یک جستجوی ساده در اینترنت انبوهی از مطالب دربارهی مفهوم و مصادیق توسعهی پایدار به دست خواهد آمد)
امروز پنج اسفند است و به یاد خواجه نصیرالدین طوسی روز مهندس نامگذاری شده است. از آنجا که بنده یک عدد مهندس هستم پس حتمن باید هرطور شده به مناسبت این روز یک چیزی بنویسم، حتا اگر حس و حالش را نداشته باشم. خوب از کجا شروع کنیم؟
برای شروع میتوان از روش کلیشهای و رایج در اکثر نوشتهها و سخنرانیهای مناسبتی استفاده کرد و آن این است که در یک اقدام ضربتی و با یک پرسش مهم و بدیهی، به خوانندگان یا شنوندگان بفهمانید که برداشت و فهم ایشان از موضوع سخنرانی تا کنون بسیار سطحی و نازل بوده و این شما هستید که میخواهید دریچهی تازهای به رویشان بگشایید. پس میگویم: به نظر شما مهندس کیست و آیا هرکسی که صرفن مدرک کارشناسی در یکی از رشتههای مهندسی دریافت کرده باشد مهندس است؟
در اینجاست که شنونده بر ناآگاهی و دید سطحی خویش واقف شده و پیش خود خجل میشود. چراکه تاکنون تعریفی جز این از مهندس نداشته است. و برای کاهش این بار خجالت، سرخود را به نشانهی تایید حرفهای شما به شدت تکان میدهد1. و در همین حال که افراد هنوز از شوک آن ضربهی اولیه بیرون نیامدهاند مابقی خزعبلاتی که به ذهنمان میرسد را تحویل ایشان میدهیم. به فیلمبرداران مراسم هم میسپاریم که روی چند نفر از حضار که به شدت و سرعت مشغول یادداشت برداری هستند زون2 کند.
در ضمن این کار باید با اعتماد به نفس تمام انجام شود. شاید بترسید که از میان جمع ناگهان کسی برخاسته و بگوید "مردک دهانت را ببند..." اما در همینجا به شما اطمینان میدهم که چنین اتفاقی هرگز نمیافتد. آمارها نشان میدهد که بیش از 90 درصد حاضرین جملاتی مانند این و حتا بدتر را در دلشان میگویند، اما بهطور قطع هیچکس جرات ابراز علنی آنرا ندارد. فقط دقت کنید که زمان سخنرانیتان نباید بیشتر از 20 تا 30 دقیقه باشد. زمانهای بالاتر از این فقط در توانایی و انحصار شیخانی همچون ماست! مثلن فقط کسی مانند شیخ تقی میتواند در حالیکه هیچ اطلاعاتی از دانش پزشکی ندارد، به مدت یک ساعت برای پزشکان و متخصصان دربارهی بیماری آبسه و علل وقوع آن صحبت کند3 (استفاده از تکنیک "خودآگاه و دیگران گوسپند پنداری" از مجموعه کتابهای روانشناسی مدرن تالیف شیخ اول).
دو کلمه حرف حساب
و اما قبل از اینکه این منبر را رها کنم اجازه بدهید دو کلمه حرف حساب هم بزنم.
یکی از وظایف مهم یک مهندس در دنیای امروز داشتن دیدی کل نگر است و توجه به مساله توسعهی پایدار. مثلن آن مهندسی که درکی از اهمیت محیط زیست ندارد، یعنی درکش از مفهوم توسعه ناقص است و توان دیدن و درک افقهای دوردست را ندارد. همچنین است مسالهی استفادهی بهینه از امکانات و ابزار و به هدر ندادن منابع.
حرف حساب بعدی مربوط میشود به خاطرهای از کنگره یادمان شیخ بهایی که در دانشگاه آزاد نجفآباد برگزار شد. در یکی از جلسات مقالاتی دربارهی آثار مختلف عمرانی و مهندسی که از شیخ بهایی به جای ماندهاست ارائه شد. در پایان جلسه یکی از اساتید، وقتی خارج از برنامه خواست تا نظراتی را بگوید. وی گفت که معلوم نیست بتوان همهی این آثار را به شیخ بهایی نسبت داد. وی وزیری قدرتمند در دستگاه شاه عباس صفوی بوده و این کارها و طرحها را طراحان و معماران گمنام انجام دادهاند. ایشان مثال زد که در آینده ممکن است گفته شود توسط هاشمی رفسنجانی فلان تعداد سد و پروژه ساخته شدهاست و ماندگار شدن نامش به دلیل قدرتمند بودنش بودهاست. به هر حال نکتهای بحث برانگیز اما قابل تامل بود.
پینوشت:
1) همانگونه که مستحضرید همیشه باید قبل از مصرف تکانش دهید!
2) همان بزرگنمایی یا zoom که به دلیل سواد زیاد ما آنرا زون تلفظ میکنیم.
3) این ماجرا کاملن واقعی است.
ترجیح دادم پاسخ کلیام به نظرات خوانندگان دربارهی مطلب قبلی را برای تنویر افکار عمومی در اینجا بنویسم:
1) اول از همه این مطلب را برای خودم نوشتم تا بلکه آن تحرکی که باید ایجاد بشود، ایجاد بشود!
2) این حکایت دو جنبه دارد. یکی مثبت و دیگری منفی. بخش منفیاش مربوط به سیستمی است که جامعه روی افراد ارزش میگذارد که به مولفههای این ارزشگذاری و روشهای وزن کشی! اجتماعی انتقاد و اعتراض دارم و فقط خواستم آن را بهصورت خلاصه ابراز کنم. اما بخش مثبت آن در نقد توقعاتی است که داریم و انتظار داریم بدون کوشش برآورده شود. پدر، مادر اقوام و دوستان معمولن زیاد از ما تعریف میکنند که بچهی ما فلان است و اینهمه استعداد دارد و غیره. و ما هم جوگیر میشویم و فکر میکنیم پایمان را که از خانه بیرون گذاشتیم، همه باید در برابرمان تعظیم کنند. مثل اینکه مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومون هستیم.(یک لحظه آهنگ مربوطه را در ذهنتان پخش کرده و بعد ادامه مطلب را بخوانید)
3) مهرداد خان! کوتوله پروری و نخبهکشی رسم دیرین این سرزمین بوده است و مربوط به دورهی حاضر نیست و این پندهای حکیمانه نیز به نظرم برای همهی زمانها و مکانها مناسب است! (شیخ فرازمانه را عشق است)
4) نسبت دادن آن موفقیت به این پیام به رسم مالوف زمانه از سر فرصت طلبی و برای دوختن کیسه برای موسسهمان بودهاست والا درگوشی خدمتتان بگوییم این ما بودیم که از ایشان الگو گرفته و همان سال در کنکور قبول شدیم! (میدونم که صداقتم شما رو کشته)
5) وقتی یک صفحه مطلب مینویسم دو خط نظر نوشته میشود. وقتی دو خط مطلب مینویسم، یک صفحه نظر برایمان نوشته میشود. یادش بهخیر ظریفی را گفتیم (یا او را ما را گفت) به جای اینکه دهانت را بازکنی و چشمانت را ببندی، دهانت را ببند و چشمانت را باز کن تا صداهای دیگران را نیز بشنوی.
ارزش و وزن هر شخص در اجتماع نه به استعدادهای نهفتهی وی، بلکه به مقدار استعدادها و تواناییهای که با تلاش و پشتکار آنها را فعال کرده و در اختیار جامعه گذاشتهاست سنجیده میشود. (حکیم تقی ثانی)
پینکتهها:
1- چندسال پیش که خواهرم برای کنکور درس میخواند از من خواست تا جملهای برایش پیدا کرده یا بنویسم که در اتاقش بچسباند تا با دیدن آن عزم و پشتکارش برای درس خواندن مرتب افزایش پیدا کند. ما هم این جمله را نوشتیم و ایشان با رتبهی خوب در کنکور قبول شد و ما تمام این موفقیت را در اثر آن پند حکیمانه میدانیم و اصلن هم خودخواه و فرصت طلب نیستیم. حال شما نیز اگر چشمتان بدین جمله خورده بدانید که هر موفقیتی که ازین پس کسب کنید به سبب آن بودهاست. پس عکس و مشخصات خود را برای موسسهی مشاورهی "شیخ شیراز و فرزندان و زنان" با نام تجاری "قلمچیست؟" بفرستید تا در بروشورهایمان چاپ کنیم.
2- خودمانیش میشود اینکه کسی ما را بهخاطر آنچه میتوانستیم باشیم تحویل نمیگیرد و استعدادهایی که معمولن پدر و مادرمان از آن خیلی تعریف میکنند به خودی خود برایمان نان و آب نمیشود