تبليغاتX
یک

مولف: خودمون

ناشر: خودشون، تاریخ انتشار همین چند روز پیش (بهمن 87)

تعداد صفحه با مخلفات: ۱۲۸ قطع رقعی. (مخلفات شامل فرم نظرسنجی و قرعه‌کشی با سس مخصوص)

قیمت همراه با CD آموزشی: اینقدر ارزون که خجالت می‌کشم بگم، ولی حالا که اصرار می‌کنید 2500 تومان

(برای خرید اینترنتی کلیک کنید)

پیام مهم: اکسل برنامه‌ای بسیار قدرتمند و در عین حال ساده‌است که هرکسی با هر سطح تحصیلات و سواد و درهر رشته‌ای می‌تواند از امکانات آن برای بهبود عملکردش استفاده کند. از یک خانم خانه‌دار گرفته تا دانشجویان و اساتید و متخصصان. از رشته‌های علوم انسانی گرفته تا پزشکی و مهندسی و فنی. پس آن‌را جدی بگیرید!

در ابتدا تاکید می‌کنم که این کتاب نیز مانند بقیه‌ی کارها صد در صد تالیفی است. در راستای همان بحث رودربایستی ملی و بحث دروغگویی ملی (برنامه‌ی آینده‌ی وبلاگ)، با اینکه در کتاب ذکر شده که این کار تالیف است اما برخی هنگام صحبت کردن از آن از عبارت ترجمه استفاده می‌کنند. البته کار ترجمه ارزش خود را دارد و در پی نفی آن نیستم. اما ظاهرن در اثر زیاد دروغ گفتن و دروغ شنیدن به حرف‌های یکدیگر اعتماد نداریم و در برخی جاها لازم می‌شود که به مخاطب تاکید کنم که باور کند این کار تالیفی است (هرچند مطالعه‌ی آن و دیدن سبک مطلب و پروژه‌ها خواننده را به این باور می‌رساند). البته زیاد بر ایشان خرده نمی‌گیرم وقتی می‌بینم که فلان دانشجوی دکترا که حتا داور یک جشنواره‌ی معتبر کتاب هم بوده‌است، کتاب های زیادی را ترجمه  کرده (آن هم با چه کیفیتی) و بعد همه را در سایت خودش به عنوان کار تالیفی اعلام کرده است!

و اما معرفی کتاب و در ادامه فهرست مطالب:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 0:10 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

خبر درگذشت منوچهر احترامی را که دیدم حسابی یکه خوردم. خیلی حالم گرفته شد. منوچهر احترامی، شاعری طنزپرداز بود که خیلی از ما او را می‌شناسیم اما خودمان خبر نداریم. وی خالق شعر "حسنی نگو یه دسته گل" بود. حتمن همه خوب به خاطر دارند که توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود و بعد این حسنی موی بلند ناخن سیاه واه و واه و واه بود (فکر می‌کنم نیاز شدیدی هم به گشت ارشاد داشته اما حیف که در ده شلمرود امکانات کم بوده است). البته من هم به تازگی فهمیدم که شاعر این شعر منوچهر احترامی بوده‌است. او در نشریات گل‌آقا با نام‌های مستعار مختلفی می‌نوشت. در سری جدید هفته‌نامه‌ی گل‌آقا که البته بعد از بیست شماره که امسال منتشر کرد دچار خودتوقیفی شد، منوچ خان ستون ثابتی داشت با نام "مینی‌مال‌های مرحوم ابوی" که بسیار خواندنی، جالب و دلنشین بود.

در دومین جشنواره‌ی فیلم‌های کمدی گل‌آقا، از او نیز تقدیر به عمل آمد و خیلی‌ها که در آنجا بودند نیز مثل من تازه فهمیدند که سراینده‌ی حسنی منوچهر احترامی بوده‌است. رضا کیانیان در آن مراسم گفت که سال‌ها این شعر را هم خودش خوانده و هم برای بچه‌هایش اما تازه فهمیده که شاعرش کیست.

البته اکنون در بازار، کتاب‌های زیادی با نام حسنی یافت می‌شود که افراد مختلف نوشته‌اند. حتا چند روز پیش که سری به کتابفروشی دانشگاه علوم قرآنی زده بودم دیدم که تعداد زیادی نسخه از حسنی نوشته شده که البته در آنها حسنی حسابی ارشاد شده  و از شلمرود راهی زیارت امام رضا و کربلا و ... شده‌ بود.

یک بار که برای خودم به دنبال شعر اصلی می‌گشتم همه جا را زیر و رو کردم ولی آن‌را نیافتم. هرچه به آن دختر کتابدار توضیح می‌دادم که من آن حسنی را می‌خواهم که توی ده شلمرود بود طرف متوجه نمی‌شد و آدرس اشتباهی می‌داد و آنجا بود که فهمیدم کسانی هم هستند که حسنی را نمی‌شناسند و بر غربت اهالی شلمرود غصه خوردم. و اما در همین زمینه خاطره‌ای که خود احترامی در یکی از آخرین مصاحبه‌هایش که با رادیو زمانه انجام داده نقل می‌کند جالب است. او می‌گفت که در نمایشگاه با پسری بیست و چندساله برخورد کرده که به دنبال کتاب حسنی می‌گشته است. احترامی از او می‌پرسد تو با این سن و سال حسنی را برای چه می‌خواهی که او پاسخ می‌دهد "برای خودم نمی‌خواهم. بلکه برای پدرم می‌خواهم. او از بچگی این شعر را برای ما می‌خوانده است و حالا خودش هوس کرده که دوباره آن‌را بخواند".

روحش شاد و یادش گرامی.

پی‌نوشت:

آمدم یک خط خبر درگذشتش را بنویسم و ذکر خیری از او کنم ولی باز مطلبم طولانی شد. ببخشید.

در همین زمینه:

منوچهر احترامی (+متن کامل شعر ماندگار حسنی نگو بلا بگو)

 منوچهر احترامی زبان مردم را خوب می‌شناخت

پیوند مطلب در دنباله

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت 23:44 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

برای شناساندن چهره‌ی تابناک شیخ شیراز، یکی از مریدانِ آزاده‌ی وی قلم‌فرسایی کرده و برگ‌هایی از تاریخ را ورق زده که نبشته‌ی ایشان بدون هیچ دخل و تصرفی تقدیم می‌گردد:

" اندر طبابت شيخ تقي اول

آورده اند شيخ تقي اول_ رضي الله عنه_در علوم دنيوي و عرفان و حكمت يگانه دوران بود . و مادر دهر چون او نزاده و ديگر نخواهد زاد.ايشان هم چنين در طبابت نيز دستي داشتند خصوصاً در اواخر عمر بسيار به اين امر اشتغال داشته و آن چنان تبحري داشتند! كه با نسخت اول بيمار را بهبودي ابدي بخشيده و به ديدار حق نائل مي نمودند. از قضا جد نگارنده اين سطور به هراه عيالشان در آن روزگار سفري به شيراز داشتند. گويا سفر به درازا مي انجامد و  دست بر قضا جده از دوري وطنِ مالوف،  بيمار گشته(همان افسردگي خودمان) و از هر كه نشان طبيب مي گيرند نشاني شيخ اول را ميدهد و ايشان هم به درب بيت شيخ مراجعت كرده، دق الباب نموده و غلام شيخ مي فرمايند: شيخ ما در ايام معدودي از سال به عبادت مشغول بوده، طبابت نمي كنند. با اصرار فراوان شيخ را به بالين جده مي آورند، شيخ ايشان را ديده نسختي مي دهند كه جده بعد از گذشت 3 روز ملك الموت راهمراهي مي نمايند. جد نگارنده از اين امر و فوت همسر، آن هم از بيماري دماغي بسي خشمگين شده در ساعت قصد خانه شيخ را مي كند. همگنان مانع مي گردند تا اينكه نيمه شب جده به خواب ايشان آمده مي گويند(( اي همسر مهربان! اي يگانه دوران! از سر تقصيراين  شيخ بگذر كه خوش مكاني ما را فرستاده است و تنها غم من دوري توست. همي بدان بيش از نيمي از مردمان اين جا هم ،از نسخت اول او آمده اند و همگي نيز او را شكرگزارند همانا ما از دست اين دنيا به تنگ آمده بوديم. بر رفتن ما غم مخور و از آن طبيب ناشي بگذر. از ما مي شنوي زبانمان لال در اولين ناخوشي خود را به شيخ برسان تا زودتر به همسرت ملحق شوي  )) جد نگارنده از خواب پريده و در ساعت روانه خانه شيخ تقي شده شرح ما وقع را مي دهند. شيخ نعره اي كشيده سرا به صحرا نهاده. گفته اند 7 شبانه روز در صحرا گذراند تا ايشان را يافته به شيراز باز گرداندند. شيخ از آن پس توبه كرده طبابت را كنار مي گذراند و فقط به جهت جامه عمل پوشانيدن به وصيت جده‌ی نگارنده، در حدود 5 سال بعد جد مرا نيز با نسخت خود به ديار باقي مي فرستند. ما نيز از اين سنت پيروي كرده در غيبت شيخ اول، شيخ ثاني _حفظ الله_ را طبيب الاول و مقدم الاطبا دانسته و فقط به نسخت ايشان عمل مي نماييم و با نسخت ايشان نيز هم از اين دنيا رخت بر مي بنديم . خداوند شيخ ما را حفظ كناد 

                               برگرفته از نسخه خطي( تحقيقات  اندر مقامات شيخ تقي اول) "

همانگونه که شرحش رفت، شیخنا در طب نیز ید طولا و شفابخشی داشته‌است. در حکایتی دیگر آورده‌اند که روزی همه‌ی برنایان شهر در محفلی گرد هم آمده بودند و در اثر پرخوری‌ها که کرده بودند درد دلی کشنده ایشان را عارض گشت. شیخنا ایشان را نسختی بداد اما  ساعتی نگذشت که  جملگی‌شان دعوت حق را لبیک گفتند. لذا در شهر آشوبی به پا شد و مردمان داغدار می‌خواستند به قصاص جان فرزندانشان شیخ را سربَرکَنند. در این میان قاضی القضات شهر خلق الناس را وعده بداد که فی‌الفور محکمه‌ای عادلانه برپا کند و مقصر را یافته و به سزای اعمالش برساند. شیخنا از ترس و وحشتی که بر او عارض شده بود به ناگه از هوش برفت و در عالم بی‌هوشی به مکاشفاتی دست یافت (وی در طول زندگی مکاشفات عرفانی زیادی را تجربه کرده بود و در هر مکاشفت، جلوه‌ای از  جهان آینده‌ را می‌دید). در این حال وی طیاره‌ای را دید در آسمان که مردمان بسیاری سوار بر آن بودند اما به ناگه آن طیاره همچون کبوتری که سنگش زده باشند در خود بپیچید و سقوط همی‌کرد و آن مردمان که مسافرش بودند دردم جان سپردند. و اما در پرده‌ای دیگر از عالم مکاشفه دید که قاضی شهر، ساربان۱ طیاره را از برای این حادثه مقصر شناخت. شیخ از درک این تجربت عاجز بود و معنی آن ندانست تا اینکه به هوش آمد و یاران و مریدان و همسران را بر بالین خویش بدید، همه خندان رو.

پرسید در این مصیبت از چه رو می‌خندید؟ و همسرانش پاسخ دادند که شیخنا و سیدنا مژده‌ای ده که بار دگر حقانیت و شرافت تو بر همگان ثابت شد و قاضی القضات عادل حکم بداد که مقصر آن‌ها بوده‌اند که مرده‌اند و تو را قصور و گناهی نیست. و این نیز از کراماتی بود که تا سال‌ها کس رمز آن ندانست و تنها چند سده بعد بود که مردمان با کراماتی نظیر آن، که نامش را رشوه می‌نهادند آشنا همی گشتند و در جهت گشایش امور خود آن‌را بارها به کار گرفته و به خاندان شیخ درود همی فرستادند.

پی‌نوشت:

۱) وی در آن عالم مکاشفه ندانست که آنکه طیاره را هدایت می‌کند خلبان است و طیاره و شتر را فرقی عظیم است.

۲) یک قانون قدیمی به زبان امروزی می‌گوید اگر در سقوط یک هواپیما خلبان نیز کشته شد به‌طور قطع مقصر حادثه خلبان بوده‌است اما اگر خلبان زنده ماند علت حادثه و مقصر هیچگاه روشن نخواهد شد و جعبه سیاه و دیگر شواهد فقط در حد عضوی مردانه از اعضای بدن محققان و مسولان حادثه محسوب می‌شود و شایسته‌ی توجه نیست.

دیگر مطالب تاریخی مرتبط:

حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)

فرازهایی عبرت آموز از زندگانی یک شیخ

فلسفه‌ی التقاطی (طنز شاید)
 
پیوند مطلب در دنباله
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 16:14 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

اینکه تعارف و رودربایستی یکی از ویژگی‌های اخلاقی ما ایرانی‌هاست را همه قبول دارند. هرچند در مثبت یا منفی ارزیابی کردن این ویژگی تفاوت نظر وجود دارد. و همین ویژگی که به نظر من بسیار منفی است، باعث شده رفتارها و احساساتی که نشان می‌دهیم واقعن آن چیزی نباشد که هست. از دیگر سو، به واسطه‌ی این تعارفی که با هم داریم خیلی وقت‌ها بدیهی‌ترین مسایل را هم انکار می‌کنیم یا در گیر و دار همین رودربایستی‌ها، گاهی یک عمل یا احساس طبیعی را موجب شرمساری می‌دانیم.

مثلن در پایان یک روز بسیار پرکار و خسته کننده در منزل هستم که مهمان می‌آید. اما وقتی این مهمان با توجه به خستگی و یا خواب آلودگی که در من می‌بیند می‌خواهد زودتر خانه‌ی ما را ترک کند با شدت می‌گویم که "نه، اصلن خسته نیستم و خوابم نمی‌آید". یا اگر صادقانه از خستگی‌ام بگویم مهمان محترم ناراحت می‌شود و بسته به درجه‌ی "خاله زنکی"‌اش پشت سرم حرف‌های نامربوط هم می‌زند. چرا؟ زیرا به او دروغی که دوست داشته‌است نگفته‌ام. یعنی در یک قرارداد ناگفته مایل هستیم که از هم دروغ تحویل بگیریم. و به خاطر حاکم بودن چنین ساز و کاری در روابط، گاهی یک تصمیم گیری ساده تبدیل به مساله‌ای پیچیده می‌شود. مثلن دوستی مرا برای ورود به خانه‌اش و صرف چای دعوت می‌کند و این وسط من باید تلاش و تحلیل ماهرانه‌ای کنم تا بفهمم که آیا تعارفش جدی هست یا فقط یک دعوت ظاهری. چون اگر واقعن جدی باشد و نروم باعث رنجشش می‌شود و اگر هم جدی نباشد و بروم باعث عواقب دیگر می‌شود۱.

درجه‌ی آسیب رسانی این رفتار وقتی بیشتر می‌شود که در سطوح بالاتری از جامعه و به‌صورت مشخص در رفتارهای مسولان رخ دهد. برای همین می‌بینیم که در کشور ما هیچگاه  هیچ مذاکره و دیداری بی‌نتیجه و بی‌فایده توصیف نمی‌شود. یا عملکرد هیچ مدیری دارای ضعف نیست. چه اشکالی دارد وقتی یک مدیر یا مسول اشتباهی انجام می‌دهد یا کارهایش به نتیجه نمی‌رسد، در یک گزارش شفاف آن را بیان کند. بالاخره قرارنیست افراد بدون اشتباه یا خطا باشند. ارایه یک گزارش عملکرد که در آن هم از ضعف‌ها صحبت شده و هم از پیشرفت‌ها، اعتماد مخاطب را افزایش می‌دهد و باعث می‌شود نقاط قوت نیز بهتر دیده شوند.

و اما بخش مهم دیگری از این قضیه، انکار بدیهیات و غرق شدن در تعارفات و ظاهرسازی‌های بی‌حاصل است. مثلن تصوری که از یک مدیر زحمتکش ایجاد کرده‌ایم این است که این مدیر حتمن باید پاچه‌اش را بالا زده و بیل بزند و حقوق هم نگیرد. لذا صحبت از حقوق بالای یک مدیر به عنوان یک افشاگری متهورانه شناخته می‌شود. یا عکسی از یک مسول در حال خوردن چلوکباب جزو اسناد مرفه بی درد بودن وی محسوب می‌شود. درصورتیکه در همه‌جای دنیا این یک مساله پذیرفته شده‌است که هرچه مسولیت افراد بالاتر می‌رود حقوق و مزایایشان نیز افزون می‌شود. خیلی طبیعی است که یک رییس جمهور یا نماینده مجلس، که شغل‌های خطیری دارند حقوق بالایی نیز داشته باشند. و یا اینکه رییس جمهور و مقامات مهم محافظ داشته باشند نشانه‌ی غیرمردمی بودن ایشان نیست۲.

در همین راستا گاهی آنقدر افراط می‌کنیم که ویژگی‌های انسانی افراد را هم از یاد می‌بریم. مثلن فکر می‌کنیم مدیری خوب و مردمی‌است که روزی فقط ۲ ساعت بخوابد. آن‌هم نه به اختیار خود، بلکه در سناریوی ما مدیر باید در حین کار و تلاش یک‌هو از فرط خستگی خوابش ببرد (اگر هم مریض شد یا مرد چه بهتر، یک قهرمان دیگر به بایگانی‌مان اضافه می‌شود تا به جبران بی‌عملی و بی‌تحرکی‌مان مرتب پز آن‌ها را بدهیم).

خیلی وقت بود که می‌خواستم درباره‌ی این موضوع بنویسم تا اینکه سخنرانی اخیر رسایی، نماینده‌ی مجلس هشتم، این انگیزه را به فعل درآورد. وی در سخنرانی پیش از دستورش حمله‌ی شدیدی به سید محمد خاتمی کرده‌است و در یکی از فرازهای انتقادش، به خاطره‌ای از محمدعلی ابطحی معاون خاتمی اشاره کرده‌است. ابطحی در یادداشتی در وبلاگش از روزی گفته بود که خاتمی چشم‌هایش پف کرده بوده و دلیل آن هم شب بیداری برای تماشای فوتبال بوده‌است. من هیچ تحلیل سیاسی روی سخنان وی ندارم. اما همین نکته را به عنوان یکی از مصداق‌های تعارفات ملی‌مان ارزیابی می‌کنم. اصلن می‌خواهم بپرسم اگر مقامات فوتبال و دیگر صحنه‌های ورزشی را نبینند، چگونه باید برای بازیکنان پیام تبریک بفرستند؟ آیا اگر آقای احمدی نژاد به همراه خانواده‌اش برای تفریح و استراحت به جزیره‌ی کیش برود مرتکب جرم یا کم‌کاری شده‌است؟

در کشور آمریکای جنایتکار، رییس جمهور منحرفش که با همکاری لابی‌های صهیونیستی به این مقام رسیده‌است، روزهایی در سال را به‌صورت رسمی و در معیت خانواده‌اش به تعطیلات می‌رود تا پس از استراحت و رفع خستگی و باز شدن ذهنش، دوباره با نشاط به سرکار برگردد و خون ملت جهان را در شیشه کند. حال مدیران خدمت‌گزار و زحمت‌کش ما نباید یک استراحت درست و حسابی داشته باشند تا بتوانند طرح‌های مشعشعشان را با ذهن آرام‌تر و بازتری تدوین و ارائه کنند؟

امیدوارم روزی فرزند من در وبلاگش شرح تحول اخلاق اجتماعی ایرانیان را از یک جامعه‌ی "تعارف‌مدار" به یک جامعه‌ی شفاف گزارش کند.

پی‌نوشت‌ها:

۱) اگر یک‌بار به واسطه‌ی چنین تعارفی در خانه یا مراسمی وارد شده‌ باشید و بعد احساس زیادی یا مزاحم بودن کرده باشید منظورم را از "عواقب" کامل متوجه می‌شوید.

۲) آنچه مقامات را از مردم جدا می‌کند محافظان نیستند بلکه دوره‌ی طولانی از زمامداری است و فکر می‌کنم یکی از دلایلی که ریاست جمهوری دوره‌ایست همین است که شخص پس از مدتی دوباره به میان مردم بازگردد.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 20:16 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

همانگونه که می دانیم  اگر عمل "الف" منجر به عکس العمل "ب" شود آنگاه عملی معکوس "الف" باید عکس العملی خلاف "ب" داشته باشد و به عبارتی آن را خنثا کند. حال دو صحنه‌ی زیر را در نظر بگیرید  و بگویید چرا این اصول مهم فلسفی نقض شده‌اند؟

یک پسر به یک دختر در خیابان:

پسر: خانم شما چه قدر زیبا هستید.

دختر: خجالت بکش پسره ی بی حیا، بی شرم...

پسر با توجه به آنچه سرکلاس های فلسفه شیخ آموخته است برای جبران می گوید:

پسر: ببخشید خانم، شما چه قدر زشت هستید.

دختر پس از آشفتگی زیاد: مردیکه ی ایکبیری، زشت خواهر و مادر خودت هستند...

یک دختر به یک پسر در خیابان:

دختر: آقا شما چه قدر خوشکل و خوش تیپ هستید

پسر: فدات بشم عزیزم، وجود زیبای خودته که همه چیز رو زیبا می‌بینه و بعد انجام اقداماتی شدید برای ادامه رابطه.

دختر: آقا شما چقدر زشت و بی ریخت هستید

پسر: خانم ما در برابر زیبایی شما هیچ نیستیم، من قربان اون زشت گفتنت بشم! (البته این عکس العمل ذلیلانه عمومیت ندارد).

***

مطلبی که نوشته شد بخشی از کتاب "روش های فلسفه و اصول رئالیسم" از نادر مکتوبات به جای مانده از شیخ تقی اول است. همانگونه که قبلن شرحش رفت، شیخ ما در همه‌ی زمینه های علوم روز سرآمد روزگار بوده که فلسفه و پزشکی بخشی از آن هست1. وی همواره در توصیف خود می گفته که "ما خیلی بیشتر از آن یک ارزنیم که شیخ ابوسعید ابولخیر همان یک ارزن هم نبود2". گویند شیخنا درس های بالا را زمانی می‌نوشته که در بستر از تب می‌سوخته است3 و عنقریب بوده که جان به جان آفرین تسلیم کند. و گویند از دیدن نزدیکی مرگ و چهره‌ی ملک الموت که در آن حوالی پرسه می‌زده است، چنان بر خود می‌لرزیده و بیم داشته که بارها به رسم ایام طفولیت بستر را مرطوب نموده است. هرچند مریدان باور داشتند که با مرگ، وی به وصال معشوق رسیده و این قفس خاکی را در هم می‌شکند، اما شیخ که در خلوت آن کارهای دیگر کرده بود4 خوب می‌دانست که در روز رستاخیز از برای وی حوری و تخت روانی فراهم نیست و حداکثر ممکن است حوری مذکری وی را دهند که آن هم معلوم نیست توجیه شده باشد که آیا باید نعمتی باشد از برای شیخ یا عذابی الیم! و گویند وی در آن واپسین لحظات این ندا را مرتب در گوش و ذهنش می‌شنید که "اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم..."5. در ابتدا از شنیدن این نجوا بسیار شاد شد چراکه فکر  می‌کرد مانند فضیل عیاض6 وی را فرصتی دیگر داده اند، اما کمی که گذشت به خاطر  آورد آن آیه ای که برای فضیل خوانده‌اند چیز دیگری بوده است! و لذا دیگر فرصتی نیست. این بود که صیحه ای کشید و جان به جان آفرین تسلیم همی کرد و آخرین بیت از سروده‌های وی که می‌گفت "تقیا مرد نکونام نمیرد هرگز" سال‌ها ورد زبان مریدان باقی ماند.         

پی‌نوشت:

۱) به زودی بخشی درباره‌ی درمان‌های اعجاز آمیز ایشان منتشر می‌شود.

۲و6) این حکایت‌ها در حد همان داستان کوکب خانم مشهور هستند و حتمن به خاطر می‌آوریدشان.

3) راوی، یعنی نوه‌ی شیخ نیز در حین نوشتن این مطالب در حال تب و لرز بوده‌است. دیروز هنگام خروج از یک مغازه چنان با سر رفتم توی شیشه که صاحب مغازه از ارتعاش مغازه رنگش پرید. فکر کنم مریضی و ناراحتی ناگهانی بعدی در اثر همین ضربه و تغییر فرکانس غده‌ی هیپوفیزم بوده است.

4) حافظ: زاهدان کین جلوه بر محراب و منبر می‌کنند، چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.

5) آیه‌ای از قرآن به معنی: آیا دیگران را به انجام کار نیک سفارش می‌کنید در حالیکه خودتان آن را انجام نمی‌دهید (از انجام آن غافلید). سوره‌اش خاطرم نیست.

مطالب مرتبط:

حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)

فرازهایی عبرت آموز از زندگانی یک شیخ

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت 13:29 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

داشتیم در جمع بچه‌های فامیل یادی می‌کردیم از درس‌ها و داستان‌های کتاب‌های دوران دبستان مانند کوکب خانم و کبرا و ... که دیدم دخترعمویم که از آمریکا آمده بود دستش را روی دلش گذاشته و می‌خندد. گفتم چی شده؟ گفت خیلی جالب است که جوانان ایرانی‌ که در همه‌ جا می‌بیند این خاطرات مشترک را دارند و خیلی تعجب می‌کرد که همه‌ی ما و همچنین دوستان ایرانی‌اش در آمریکا، یک مطلب یکسان را خوانده‌ایم. آنطور که می‌گفت در آمریکا اینگونه نیست و در ایالت‌های مختلف و حتا گاهی در مدرسه‌های مختلف در یک ایالت منابع آموزشی متفاوت هستند. و برای من هم جالب بود که می‌دیدم مساله‌ای که برای ما اینقدر عادی‌ است برای دیگری ویژه و قابل توجه‌است.

در ادامه شعر بسیار زیبایی از محمد علی حریری جهرمی را گذاشته‌ام که دعوت می‌کنم بخوانید (البته این شعر خیلی معروف است و ممکن است برای شما تکراری باشد ولی به هر حال خواندن دوباره‌اش خالی از لطف نیست).

پیوند مطلب در بالاترین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 19:43 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چند روز پیش چهاردهمین سالگرد درگذشت مهندس مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر ایران پس از انقلاب و رییس  دولت موقت بود. مبارزی دیندار و آزاده که هیچگاه دین، شرافت و وطنش را به مال و مقام نفروخت. وی در طول دوران زندگی پربرکت خویش منشا خدمات مختلف و گسترده‌ای برای مردم و کشورش بود و مسولیت‌های خطیری را نیز بر عهده داشت. از مسولیت‌های علمی و آموزشی نظیر ریاست دانشکده فنی دانشگاه تهران1 گرفته تا ریاست هیات مدیره موقت شرکت ملی نفت ایران. هیاتی که در جریان حرکت ملی شدن صنعت نفت ایران، برای خلع ید از انگلیسی‌ها تشکیل شده بود و مصدق در غروب یکی از روزهای ماه رمضان، پس از بوسیدن و به آغوش کشیدن وی، حکمش را به او داده بود.

خواندن تاریخ برای هر جامعه‌ای که می‌خواهد پیشرفت کند و به واسطه‌ی تکرار اشتباهات تاریخی‌اش عقب‌گرد نکند ضروری است و امثال بازرگان بخش‌های مهمی از تاریخ این کشور هستند. در اینجا فقط به حکایت کوچکی از زندگی ایشان اشاره‌ای می‌کنم.

پس از کودتای 28 مرداد 1332 و در اعتراض به قرارداد کنسرسیوم، عده‌ای از اساتید دانشگاه تهران مانند مهندس بازرگان و دکتر سحابی نامه‌ای تند و تیز نوشتند که منجر به حکم اخراج ایشان از دانشگاه شد. دکتر سیاسی رییس دانشگاه تهران که از اخراج ایشان بسیار ناراحت بود خطاب به او گفته بود:"شما که اوضاع را می‌دانستید، این چه کاری بود که کردید؟ این نامه و اعتراض چه فایده‌ای داشت؟"۲ و بازرگان هم پاسخ داده بود:

"بله، خوب می‌دانستم که نتیجه عملی ندارد و جلوی قرارداد کنسرسیوم را نخواهد گرفت. اما این کار را کردم تنها برای آن‌که بعدها که پسرم بزرگ شد، نگوید پدرم مرد بی‌حمیت و بی‌غیرتی بود. نسل‌های بعد ایران نیز وقتی به تاریخ گذشته نگاه می‌کنند، مایوس از خون و نژاد خود نباشند و نگویند نهضت عظیمی چون ملی شدن صنعت نفت در این مملکت به پا شد، بعد کودتایی و اوضاعی پیش آمد و تمام آن اقدامات و افتخارات را به باد داد، ولی صدا از هیچ‌کس درنیامد. ما این کار را کردیم تا در آن روزگار که نمی‌دانم ده سال دیگر، صد سال دیگر یا چه وقت خواهد بود، ایرانی امید و اعتمادی به خود داشته باشد و شاید حرکتی کند".3

یادش گرامی.

پی‌نوشت:

عنوان مطلب برگرفته از توصیفی است که دکتر سروش از ایشان کرده‌است.

۱- هنوز هم در بنای یادبودی که در محوطه‌ی دانشکده فنی دانشگاه تهران نصب شده‌است نام ایشان حک شده‌ است.

۲- این صحنه و گفتگو در سریال زیبای روزگار قریب نیز به تصویر کشیده شده بود.

3-برگرفته از کتاب "پدر بزرگ من، بازرگان" نوشته‌ی نازنین بنی اسدی، انتشارات کویر (هرچند در منابع بسیار دیگری نیز می‌توان این موارد را یافت).

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 11:39 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مارتین لوتر کینگ و دکتر آلبرت شوایتزر1، اولین شخصیت‌های غیرایرانی بودند که قصه‌ی زندگیشان را خواندم. سال اول دبیرستان بودم و پولی بیش از حد معمول در جیبم بود. من هم برای رها شدن از زیر بار این پول اضافی، یک روز عصر به کتابفروشی که سرکوچه‌ی مدرسه بود رفتم و تا قران آخرش را خرج کردم. مارتین لوترکینگ، حماسه‌ی آلبرت شوایتزر، قتل های شهر میلواکی آمریکا و نظام بین الملل و مساله‌ی صحرای غربی۲، تعدادی از عنوان‌های خرید انبوه آن روزم بودند. همه‌ی کتاب‌ها را هم در شب‌های امتحان خواندم به جز این آخری که حتا یک خط از آن را هم نفهمیدم. احساسات و شور دوران نوجوانی باعث شد که علاقه‌ی شدیدی به لوتر کینگ پیدا کنم. سیاه‌پوستی که رهبری مبارزه‌ی سیاهان آمریکا علیه نژادپرستی را به عهده گرفت و دست آخر جانش را نیز بر سر این‌کار نهاد. صفحات آخر که مربوط به ترور وی بود بسیار غم انگیز بود. آن موقع پیش خودم فکر می‌کردم که چه ملت با شعوری هستیم که هیچگاه به رنگین پوستان به دیده‌ی تبعیض نگاه نکرده‌ایم، غافل از اینکه همین امروز حتا مردم بخش‌های مختلف از کشور خودمان را به خاطر لهجه یا روش زندگی متفاوت به سخره می‌گیریم۳.

به هر حال امروز مراسم سوگند خوردن اوباما، اولین رییس جمهور سیاه پوست آمریکا برگزار می‌شود و همراهان لوترکینگ اشک شوق می‌ریزند و شادمانند از اینکه خون‌های دوستانشان اینگونه به ثمر نشسته است. و البته اکنون همه‌ی مردم آمریکا خوشحالند و قرار است جشنی باشکوه برگزار کنند تا در آن اوج دمکراسی‌شان را به رخ دنیا بکشند. امیدوارم اکنون که بر کرسی نشستن اوباما، یاد انسان‌هایی همچون لوترکینگ را پر رنگ‌تر کرده‌است،"انسانیت" نیز در سیاست خارجی آمریکا نقش پررنگ‌تری بگیرد.

پی‌نوشت‌ها:

1) دکتر آلبرت شوایترز، پزشکی اروپایی که برای کاهش درد مردم آفریقا به این قاره مهاجرت کرده بود و در مطب خویش در دور افتاده‌ترین نقاط این قاره‌ی فقیر، به فعالیت‌های درمانی و گسترش خدمات پزشکی می‌پرداخت.

۲) به خاطر عکس شتر و صحرایی که روی آن بود به یاد فیلم عمر مختار افتادم و فکر می‌کردم داستانی تاریخی باشد!

3)من شهری من با فرهنگ...

۴)دلمان خیلی برای شبلی تنگ شده...

۵) عنوان مطلب برگرفته از یکی از سخنرانی های مشهور وی با نام "من یک آرزو دارم"  است.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 0:57 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share