من وقت تلف میکنم،تو وقت تلف میکنی،ما وقت تلف میکنیم
ما وقت تلف میکنیم، شما وقت تلف میکنید...
تیممان مساوی میکند
من برنامه ندارم، تو برنامه نداری، او برنامه ندارد
ما برنامه نداریم، شما برنامه ندارید...
تیممان مساوی میکند
من احساساتی هستم، تو احساساتی هستی، او احساساتی است
ما احساساتی هستیم، شما احساساتی هستید
تیممان مساوی میکند
من حافظه تاریخی ندارم، تو حافظه تاریخی نداری،... آخ بقیهاش یادم رفت. بذار دوباره از اول شروع کنیم پس...
پینوشت دفاعی:
درست است که این مطلب ترجیع بند دارد اما به خدا شعر نیست. پس شاعران محترم به صرافت پاسخگویی و منصرف کردن اینجانب از شاعری نیافتند.
(اگر علاقمند بودید قسمت نظرات مطلب قبلی را بخوانید)
بلی دمکراسی خیلی گنده هست اگه ما کوچیکش نکنیم و در برآورده شدن نیازهای طبقهی خودمون خلاصش نکنیم. ضمن اینکه در پاسخ به شبلی و دیگران هم توضیح دادم که اصول دمکراسی و حقوق بشر را قبول دارم. اما راهکارها رو نقد کردم. اینکه بر اساس شناخت محدودی که از جامعه داریم نسخهی عملکرد سیاسی اجتماعی مطلق برای سیاستمداران و اداره کنندگان جامعه بپیچیم رو رد کردم.
آزادی هم تعریف دارد و حدش محدود نکردن آزادی دیگران و آسیب نرساندن به دیگران است که با این چارچوب روش برخورد با آن قضیهی پشکل روشن است!
هدف از آوردن این مثالهای ظاهرا بیربط هم توجه دادن به عمق تفاوتهای فرهنگی و تفاوتهای عظیم در دنیای افراد مختلف هموطنمان است. به کرات این بدفهمیها و تحلیلهای خودخواهانه را در جمع فعالان دانشجویی و غیر دانشجویی دیدهام. گاهی طرف طوری حرف میزند انگار که همهی مردم ایران تا دورافتادهترین روستاها هم مانند او نشستهاند در اینترنت و سرنوشت گنجی و سروش را دنبال میکنند و بر مبنای این دیدگاه برای حل مشکلات کشور نسخه میپیچد. فلان کاندیدا میآید و برای مردم فلان شهر و روستای دورافتاده از حقوق بشر و حقوق زنان صحبت میکند و هدف اصلیش را دمکراسی توصیف میکند. چرا؟ زیرا دلخوش کرده به مشاورانی با دیدگاههایی نظیر آنچه گفتم. از آنطرف یکی دیگر میآید که بلد است چگونه به زبان مردم حرف بزند و موفق میشود.
دقت کنید که ارزش مسایلی چون حقوق بشر و مردمسالاری را زیر سوال نبردم. اما وقتی شناخت خوبی از مردم نداشته باشی و نتوانی با زبان مناسب ایشان صحبت کنی هر حرف خوبی هم که داشته باشی به درد عمهات میخورد. اگر توانستی به مردم نشان دهی که چرا دمکراسی در بهبود وضعیت زندگیشان موثر است این هنر است. اما اگر طوری حرف زدی که از دمکراسی و حقوق بشر، دعواها و تنشهای سیاسی و بی بند و باری و از دست در رفتن زنها به ذهن متبادر شد آنوقت است که آب در هاون کوبیدهای. نمیتوانی با زدن انگ بیفرهنگی و نفهمی عدم توانایی خود و نشناختن جامعهات را توجیه کنی.
مثل اینکه من بروم سر کلاس و نتوانم خوب درس بدهم و مفاهیم را منتقل کنم و آنگاه دانشآموزان را به بیسوادی و بیشعوری متهم کنم و هنوز درس نداده از آنها انتظار پس دادن امتحان داشته باشم.
شایعات:
میگن طرف تا قبل از دوم خرداد از سیاست فقط آهنگ داریوش رو میفهمیده اما الان بعد از خوندن یک عالمه روزنامه کلی پیشرفت کرده و شده تحلیلگر مسایل استراتژیک.
خیلی از ما بچههای شهر
فکر میکنیم خیلی باسوادتر و با فرهنگتر از مردم روستاها و دهات هستیم. البته در
اینکه سطح سواد در شهرهای کشور ما خیلی بالاتر از روستاهاست که خوب شکی نیست.
اینکه سواد و فرهنگ هم به ربط دارند مشخص است. ولی باز بهصورت کلی نمیتوان
دربارهی سطح فرهنگی یک قضاوت کلی کرد. برای مثال "دروغگویی" در جامعهی
ما بسیار رایج است. اما اگر در یک روستا این اخلاق زشت در میانشان رایج نباشد و در
کل رفتار سالمتری داشته باشند، آنگاه حتما آن روستا مولفههای فرهنگی قویتری
دارد (البته بستگی دارد که فرهنگ را در چه چیزهایی بدانیم). ضمن اینکه وجود تفاوتهای
گستردهی فرهنگی را کسی نمیتواند انکار کند، اما تفاوت فرهنگ لزوما به معنی بالا
بودن یکی و پایین بودن دیگری نیست.
اما حرف اصلی که میخواهم
در این یادداشت بزنم دربارهی قضاوت و شناخت ما از جامعه است. ما عادت داریم شناخت
خود از اطرافمان را به راحتی به همهی کشور تسری دهیم. احساس میکنیم جامعه را
کامل میشناسیم و بر اساس این شناخت هم نسخههای اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی میپیچیم.
مثلا یک دانشجوی دمکراسی خواه و شدیدا سیاسی (فرض کنید فقط یکی از ایشان، نه همهشان!)
فکر میکند نیاز و صدای همهی مردم کشور یک چیز است و آن همان چیزیاست که وی طلب
میکند. به ویژه دوم خرداد و رای 20 میلیونی به خاتمی این توهم را برای خیلیها
ایجاد کرد. در صورتیکه اگر بتوان کمی دقیقتر
از رفتار و زندگی قشرهای مختلف مردم سراسر کشور اطلاعاتی بهدست آورد آنگاه ممکن
است اساس دیدگاهها و تحلیلهای اجتماعی و یا سیاسی انسان دگرگون شود و به قول ابن
سینا در دانستن به جایی برسد که بفهمد هیچ نمیداند.
***
همسر یکی از دوستانم که
در شهرهای کوچک معلم بود و همچنین دوستم به نقل از خواهرش که در چند روستا معلم
بود همیشه حکایتهای شنیدنی داشتند. با اینکه تعاریف آنها از تفاوتهای سطح
فرهنگی، دیدگاهها و باورهای مردم برایم مکرر بود اما هربار که حکایت جدیدی را
نقل میکردند باز متعجب میشدم. و همینطور دربارهی خاطرات دوستان از سربازی. یادم
هست یکبار یکی از دوستانم که محل خدمتش همین اطراف بود به من تلفن زد و وقتی حرف
میزد گفت عدهای دورش جمع شدهاند و وی را تماشا میکنند زیرا تا به حال تلفن
ندیدهاند.
یکی دگیر از دوستانم که
در خوزستان سرباز بود هم داستان جالبی داشت. میگفت در آسایشگاه بوی بدی میآمد و
در تلاش برای یافتن دلیل آن به پسری رسیدند که بیسواد بود و شغلش چوپانی. اول فکر
کردهاند که این بو به دلیل نظافت کم وی است اما بعد متوجه شدند که وی همواره
مقداری پشکل در جیبش دارد و از بوی آن لذت میبرد. دقت شود که این را به عنوان
حادثهای خندهدار یا گریهدار ننوشتم و این رفتار را هم شایستهی سرزنش یا تحقیر
نمیدانم. فقط خواستم یادم باشد که رییس جمهور یا مسولان کشور قرار نیست فقط
"من" را ببینند و سیاستهایشان را برای رفاه من تنظیم کنند.
***
پینوشت غیراخلاقی:
امیدوارم این دوستان من به علاوهی پسر عموی داستانسازم هیچگاه وبلاگ راه نیاندازند چون آنگاه بخش خاطرات وبلاگ من بیمشتری و کم رونق میشود.
زمان وقوع: چند روز پیش
محل وقوع: یکی از شلوغترین و با کلاسترین چهارراههای
شهر
سوژه: یک افغانی شریف که او را خوب میشناسیم.
سوژه در ساعت 10 در محل گفته شده سوار تاکسی میشود که به
محل کارش برود. اما به راحتی توسط سرنشینان ربوده میشود و در خارج از شهر بعد از
اینکه پول و کارت اقامتش را میگیرند رهایش میکنند. در پاسخ به گریه و التماسش برای
بازگرداندن کارتش یک لگد حوالهاش میکنند و میگویند شانس آوردی نکشتیمت، دلمان
سوخت.
سخن ما: خدا را شکر که زندهای، جای شکرش باقیست که نکشتنت و
بعد از انبان خاطراتمان موارد مشابه و زیاد دیگری که منجر به قتل قربانی شدهبود
را بیرون کشیده و تعریف میکنیم.
در نتیجه: خدا به آن دزدان محترم خیر دهد که نکشتنش.
***
حکایت دوم مربوط به دزدانیاست که چند شب پیش به خانهی
همسایه مان آمده بودند و مبالغ زیادی پول برده بودند. و قبل از اینکه وارد اتاق
دختر جوان خانواده شوند که از ترس در کمد پنهان شدهبود، با شنیدن صدای زنگ در
فرار میکنند. مسیر فرارشان از تراس خانهی ما و سپس خانهی درندشت کناری ما که
اکنون خالی از سکنهاست بودهاست.
مرور یک سکانس:
{ساعت حدودا یک نیمه شب}. آقا تقی به همراه یک مامور پلیس
به پشت بام خانهی همسایه میروند. در آنجا پلکان روبازی را میبینند که به بالکن
منتهی میشود. از آن پایین میروند. مامور پلیس در فلزی حفاظ ورودی را امتحان میکند
و میبیند که باز است. بعد در چوبی پشتش را امتحان میکند. میبیند که آنهم باز
است. هر دو نفر شدیدا تعجب کرده و مشکوک میشوند. تقی (مشهور به ممتقی، و البته
در خانه محمد صدایش میکنند) با چراغ قوهاش بخشی از سالن را روشن میکند. پلیس
کلتش را بیرون کشیده و مسلح میکند {در این لحظه تقی که کمی ترسیده در ذهنش آهنگ
ترسناک پخش میشود}.
پلیس با لگد یکی یکی درها را باز میکند و با روشهای پلیسی
ویژه و رعایت اصول امنیتی وارد اتاقهای تو در تو و کمدها میشود.{خداییش شبیه
خانهی ارواح بود با آنهمه اتاق و کمد به هم ریخته}. در این لحظه پلیس محمد را
صدا میکند و میگوید همراه من راه بیا و از من دور نشو {محمد احساس شجاعت میکند،
چون فکر میکند آقا پلیسه ترسیده و به حمایتش نیاز دارد، هرچند آن بنده خدا هم
کمی ترسیده بود اما مشکل اصلیش این بود که تاریک بود و به نور تقی نیاز داشت نه
خودش، همچنین میترسید که اگر از هم دور بیافتیم بلایی سر من بیاید}. از دیگر سو
آن یکی مامور به همراه تنی چند از همسایهها از در حیاط وارد ساختمان شده بودند و
با دیدن نور چراغ قوهی ما از درون ساختمان ترسیده بودند و فکر کرده بودند که
دزدان را یافتهاند. محمد داشت فکر میکرد که الان ممکن است در اثر شلوغی و تاریکی
اشتباهی پیش بیاید و در صورت درگیری نظامی افراد بیگناه هدف تیراندازی قرار
بگیرند. پس افراد را به بیرون دعوت کرد {چند وقت پیش گروهی از نظامیان به اشتباه سر
از کمینگاه گروهی دیگر که برای قاچاقچیان طراحی شده بود در آورده و متاسفانه کشته
شده بودند}.
نتیجه: خدا را هزاران مرتبه شکر که دزدان محترم با آن دختر
معصوم روبرو نشده بودند...
***
دیگر تعدادش دارد از دستم در میرود. تعداد آشنایانی را میگویم
که در اثر دیر رسیدن به بیمارستان یا ضعف در مراقبتها و رسیدگی پزشکی جانشان را
از دست دادهاند (به شهادت متخصصان امر پزشکی و نه تعاریف خاله زنکها).
و آنچه ما میگوییم: خدا را شکر که مرد! راحت شد. خیلی درد
میکشید. خدا را شکر که نماند و خفت نکشید. ممکن بود روی جا بیافتد و تا آخر عمر
محتاج دیگران شود. خدا دوستش داشته...
***
نتیجهگیری اخلاقی: هروقت از کمبودهایی که در اطرافتان میبینید
به ستوه آمدید، هرگاه بیانصافی یا بیعدالتی دیدید یا سوء مدیریت یا بیاحترامی
اجتماعی در جایی شما را ناراحت کرد زیاد به خودتان فشار نیاورید. بلکه خدا را
صدهزار مرتبه شکر کنید که:
وقتی سوار تاکسی شدید بر خلاف انتظار شما را ندزدیده و نکشتهاند. وقتی در خانه در کمال آرامش و امنیت استراحت میکردید بر خلاف انتظار دزدان به خانهی شما نریخته و لختتان نکردهاند. هنگام قدم زدن در یک پیاده رو در بلواری اصلی از شهر بر خلاف انتظار جیبتان را خالی نکردهاند. وقتی به سختی مریض شدهاید خیلی زود بعدش مردهاید و زیاد در این دنیا درد نکشیدهاید (این را برای ارواح گفتم که طیف بیشتری از خوانندهها را به این وبلاگ جذب کردهباشم). { خودتان این فهرست را کامل کنید}
زیاد دوستندارم مطالب دیگران را نقل کنم مگر اینکه آن دیگران گلآقا باشد و
بهویژه اینکه برخی موضوعات واقعا جالب هستند مثل این:
"در آخرین اظهار نظرها، عضو کمیسیون فرهنگی مجلس، اینترنت را سگ هار
دانست و رییس سازمان ملی جوانان افزایش مجردها در جامعه را باعث افزایش نکبت
اعلام کرد".- جراید
اینهم کاریکاتوری بامزه از گلآقا در این زمینه:

البته در بخش چهره هفته شعری هم در پاسخ به این سخنان سرودهاند که دو بیت
آخرش را مینویسم:
در جوابش بگو به هر گوشی که خریدار میشود گاهی
دیگر مطالب گلآقایی:
خبر خوش
غیر هستهای و شعر از کجا آوردهای
در یک جزوهی آموزشی روش کار با این ابزار از گوگل را بهصورت بسیار مختصر توضیح داده ام. برای دریافت روی پیوند زیر کلیک راست کرده و save target as را انتخاب کنید و پس از آن آدرس محل ضبط را در کامپیوتر مشخص کرده و پس از فشردن چند yes و ok فایل روی دیسک کامپیوترتان خواهد بود (حجم فایل: 260 کیلوبایت ناقابل)
پیوند مستقیم برای دریافت جزوهی آموزشی Google Reader
درصورتیکه پیوند بالامشکل داشت روی پیوندزیرکه البته به صورت غیرمستقیم است کلیک کنید و مراحل را دنبال کنید:
http://www.4shared.com/file/72164213/84489f82/learn_google_reader.html
بخش راه و ساختمان در دانشگاه شیراز به سختگیری شهرت همی دارد. ترمی را به خاطر میآورم که از شدت فشار، بیماریهای فراوانی نظیر کوری ناگهانی و مشکلات عجیب دیگر بر طلاب علم عارض گشته بود.
نقل کنند که در همان روزها شیخ تقی به اتفاق دوستان از خیابان گذر میکرد که دو جوان قلچماق را دید که بر در ورودی کتابخانه به هم خشم گرفته بودند و در هم آمیخته بودند۱ و یکدیگر را لگدهایی جانانه حوالت میکردند. شیخ نگاهی در ایشان کرد و گفت: این لگد که تو پرانی خر و الاغ هم توانند پراند لیک اگر مردی واحدی در این دانشرا {پاس کن}2. شیخ این بگفت و برفت و یاران برجای ماندند و نالهها زدند و نعرهها برآوردند و مویه همی کردند از عظمتی که در آن سخن نهفته بود و غفلتی که همه عمر زندگی ایشان را زیر یوغ خود درآورده بود...
***
۱- منظور دست به یخه شدن است. سو تفاهم نشود، این مطلب هیچ ربطی به مطالب قبلی ندارد.
2- به علت خوانا نبودن نسخهی خطی این عبارت با نظر کارشناسان ادبی جایگزین شدهاست.
این واقعیت علمی-راز بقایی را که مینویسم چند سال پیش
هنگام کشتن یک عقرب کشف کرده بودم. اما امشب که یکی دیگه کشتم گفتم شاید بد نباشد
به عنوان یک مطلب آموزشی برای کسانیکه نمیدانند بنویسم.
عقرب وقتی در موقعیت خطر قرار میگیرد خودش را کاملا صاف میکند
و به مردگی میزند. در این حالت هرچقدر از کنار با بدنش تماس برقرار شود هیچ عکس
العملی نشان نمیدهد. مثلا اگر آنرا هل دهید میبینید که به گوشهای پرت میشود
اما تکان نمیخورد. اما در همین حال کافی است کوچکترین اشارهای به پشتش یا کلهاش
بشود تا ناگهان دمش با تمام قوا بر سر لمس کننده فرود آید.
تجربهی جالب دیگر ایجاد یک دایرهی آتش دور عقرب است که در
این حالت وی خودش را نیش میزند و خلاصه از ترس تب به استقبال مرگ میرود.
یادم میآید حدودا پنج یا شش ساله بودم که به خانهی مادر
بزرگم در جهرم رفته بودیم. یک پشتی را برداشتم که روی آن بخوابم که شیء عجیب و
بزرگی را دیدم که از سیاهی میدرخشید. تا آن موقع عقرب ندیده بودم. پایم را نزدیکش
بردم تا لمسش کنم. اینقدر سیاه و براق بود که فکر میکردم اسباب بازی پلاستیکی یکی
از بچههاست که جا مانده. مدت زیادی خیره به آن ماندم و مرتب پایم را نزدیکش میبردم.
نمیدانم چه حس ناخودآگاهی باعث شد به جای انجام کار احمقانهای که در ذهنم بود
مادرم را خبر کنم. اینگونه بود که با دیدن چهره وحشت زده و عکس العمل سریع خالهها
و مادر بزرگم فهمیدم که باید از این موجود
بترسم. و اما رفتار مادر بزرگم هم جالب بود که نگذاشت هیچ کس وارد عمل شود و خودش
همانند شزن به عقرب حمله برد و با اینکه به علت خوب ندیدن، عقرب از دستش در رفت اما بالاخره پس از یک تعقیب
و گریز کوتاه کلکش را کند.
حالا که اسم عقرب اومد و مطلبم هم دوباره کش پیدا کرد
بگذارید دست کم با یک خاطرهی آموزندهی دیگر تمامش کنم. یک بار که به تخت جمشید
رفته بودیم عقربی به غایت بزرگ و خطرناک را دیدیم که تازه کشته شده بود و در
نزدیکی آن یکی از نگهبانان محلی نشسته بود که دستش را با پارچهای بسته بود. طرف
به ما هشدار داد که این موجودی که میبیند دمش را بر میگرداند و نیش میزند و
اینطور که میگفت خودش بعد از نیش خوردن به این واقعیت پی برده بود. نمیدانم
اینکه چه طور یک مرد جا افتادهی محلی که در محیط غیر شهری بزرگ شده اما هنوز
مکانیسم دفاعی کژدم را نمیداند عجیبتر است یا اینکه وی پس از دریافت آن نیش مرد
افکن سالم و سرحال سرجایش نشسته است. اگر دومی را بشود با قوی بودن بدن یک مرد
صحرا توجیه کرد اما اولی را نمیدانم چه باید کرد!
پینوشت:
همیشه که نباید مطالب آدم داغ و آتشین باشد. در نتیجه اگر
خوشتان نیامد خرده نگیرید. دست کم به این نتیجه اخلاقی میرسیم که: وقتی کشتن یک کژدم میتواند انگیزهی نوشتن یک صفحه مطلب بشود
پس با انگیزههای کوچکی که در زندگی داریم هم میتوانیم کارهای بزرگی انجام دهیم!
(حکیم ممد تقی)
آن قدیمها توی مدرسه به ما میگفتند "کند همجنس با
همجنس پرواز". اما خوب ما میشنیدیم که همجنس با همجنس یواشکی خیلی کارهای دیگر
هم ممکن است بکنند. تا اینکه علم پیشرفت کرد و امروز در برخی نقاط جهان دیگه لازم نیست آن کارها را یواشکی بکنند!
مطلب قبلی یعنی همجنسگرایی در روز روشن خیلی
بحث برانگیز شد و باعث برانگیخته شدن احساس خشم، نفرت یا انتقاد جماعت همجنسگرا
یا حامیان حقوق انسانی ایشان علیه اینجانب شد. در حالیکه آن مطلب اصلا یک مطلب
تحیلی دربارهی این نوع گرایش جن*سی نبود. بلکه صرفا یک تعریف از یک مشاهده روزانه
بود. آن حس ترحم و حال بهم خوردگی هم که دربارهاش صحبت کردم بیشتر منعطف به جنبهی
خودفروشی قضیه بود.
دربارهی اینکه این رفتار مریضی هست یا نه هم اظهار نظری در
متن نکرده بودم. دربارهی طبیعی یا غیر طبیعی بودن هم اگر معیار این است که ببینیم
در بین دیگر موجودات چنین اتفاقاتی میافتد یا نه، آنوقت باید اعتراف کنم که این
روش صد در صد طبیعی است. شاهدش هم میمون همسایهمان بود که با تعدادی از گربههای
محله روابط غیراخلاقی آنهم از نوع شدید برقرار کرده بود (واقعا باور نکردنی
بود!). اما موجودات ناقص هم زیاد به دنیا میآیند، آیا این دلیلی میشود بر طبیعی
انگاشتن یک تولد ناقص؟
باز میگویم که بحث "تن فروشی" آن هم از نوع
همجنسگرایانهاش چیزی بود که مرا خیلی آزار داد. وگرنه صرفا دیدن اینکه کسی مرتکب
چنین نوع از رابطهای میشود آنقدرها برایم عجیب و نادر نبود و در جامعهمان کم
نداریم و در طول تاریخ هم کم نداشتهایم. آن موقعها که اروپاییان (و جنها نیز به
هکذا) چنین نوع از رابطه جن*سی زیاد به عقلشان نرسیده بود در ایران ما دیوان
شاعران کم یا زیاد پر بود از اشارتهایی به این مساله. ایرج میرزا پس از سرودن
چندین شعر بلند و بالا و نقل پر آب و تاب چند قصهی آنچنانی در این زمینه، این
پرسش را مطرح میکند که چرا در بلاد فرنگ که در شهوترانی از ما جلوتر هستند (نقل
مضمون از یکی از شعرهای وی) چنین رابطهای به این گستردگی شکل نگرفته است؟ و بعد
در پاسخی دلیل آنرا در محدودیتهای موجود در رابطهی بین دو جنس مخالف در ایران
آنروز مییابد. حیف که ایرج میرزا اکنون زنده نیست تا به جای تاسف خوردن اکنون انگشت حیرت به دهان بگیرد و بگوید: "
ما چی بودیم خودمون خبر نداشتیم، این فرنگیا بعد از سالها دوندگی تازه به ما
رسیدند!".
***
بگذریم، ولی این قانون جذب فرهاد هم انگاری بدجوری
داره کار میده دستمون. بعد از نوشتن قسمت اول این مطلب و بحثهایی که در حواشی آن
مطرح شد در چند موقعیت دیگر این موضوع بر سر راه ذهنم و بعدش هم چشمم قرار گرفت!
اتفاقی که برای یکی از دوستانم در تهران افتاده بود هم شنیدنی است.
وی که از جوانان غیور خوزستان است، یک بار در ساعتهای آخر
شب در زیر یکی از پلهای معروف تهران با دوستش قرار داشته و منتظر آمدنش بوده.
بعدا از دوستان اهل فن کاشف به عمل آمد که این پل در این ساعت پاتوقی است که همجنس.گراها
در آنجا به دنبال مشتری میگردند.
وی که از همه جا بیخبر بوده میبیند که ماشینی جلوی پایش
ترمز میکند و میگوید "گم شدی کوچولو؟" و بعد وی را دعوت به سوار شدن
میکند. البته قبل از اینکه این دوست ما آجری که برداشته بوده را پرتاب کند آن
ماشین فرار میکند.
و آنجایی که گفتم تهران بود، هر چند محلش را به نام شخصیتی
از شهر ما مزین کرده بودند. و در همین تهران بود که یکی از پسرها با قیافهای که
دیگر نمیخواهم احساسم را دربارهاش بگویم اما به مراتب بدتر از آنچه بود که در
پست قبلی تشریح کرده بودم، و در ساعتی در انتهای شب، با اصرار و خواهش از ما میخواست
که سوارش کنیم...
***
در اتوبوس بودم و به سمت دیار خودمان بر میگشتم. در خواب
عمیقی بودم که احساس کردم کسی به شدت در حال کشیدن شلوارم است. وحشت زده شده بودم
و داشتم چند حرف نسنجیده حوالهی فرهاد و قانون جذبش میکردم و همهی این مطالب و حوادث
آخر را در ذهنم مرور میکردم که از گوشهی چشمان خواب آلودهای که به زور بازشان
کرده بودم دختر بچهای را دیدم که آمده بود آب بخورد اما تعادلش را از دست داده
بود و از شلوار من آویزان شده بود! (1)
پینوشت:
از حقوق مسلم نویسنده این است که حادثهای که چند سال پیش
در اتوبوس برایش اتفاق افتاده بوده را با موضوع مطلب امروزش پیوند بزند تا حرف
تلخش با پاراگراف شیرینتری به پایان رسیده باشد.