تبليغاتX
یک

امروز خیلی خسته کننده و پرچالش بود و آنقدر خسته‌ هستم که کاری جز خاطره‌ نوشتن در این لحظه از دستم برنمیاد. حجم خاطره‌ها داره زیاد می‌شه و دوست نداشتم وبلاگم یک سره بشه سرگرمی، ولی خوب طبق معمول درخواست‌ها زیاد بود و ما هم تسلیم. و دوباره طبق روال قبل بخشهایی را نقل می‌کنم که به درد دنیا و آخرت خواننده بخورد!

***

اولین خانه‌ای که در اصفهان گرفتیم حکایت‌های فراوانی داشت. صاحبخانه‌ی مجردی داشت حدود 40 تا 45 ساله. ولی تنهایی و اعتیاد حسابی داغونش کرده بود. خونه‌ای داشت به غایت کثیف که حتی رغبت نمی‌کردیم یک لحظه اونجا بشینیم. یک گربه هم داشت که از سر و کولش می‌رفت بالا و اونم معتاد شده بود. بارها و بارها حکایت گربه را برای ما تعریف کرده بود و می‌گفت که خاله و مادر بزرگ این گربه تو خونه قبلیشونم بودن و بعد که اینها اومدن اینجا این گربه با داییش هم اومدن و خلاصه به ‌صورت کاملا جدی از بامرامی این گربه می‌گفت و اینکه اصالت خانوادگی داره. یکی از معضلات ما این بود که در خانه‌ی وی همیشه باز بود و اگر هنگام وارد شدن به خانه مچمان را می‌گرفت باید با هزار ترفند و کلک از چایی تعارف کردنش فرار می‌کردیم. چندباری البته چایی‌هایش را با سختی فراوان و با طعم گربه و احساس مریضی خوردیم. گاهی که می‌خواست به ما محبت کند تکه کیک خشک شده‌‌ای که از مدت‌ها قبل در یخچال سیاه و تاریکش باقی‌مانده بود را برایمان می‌آورد. واقعا دلمان برایش می‌سوخت. معمولا چند روزی بعد از دریافت اجاره اور دوز می‌کرد و بیهوش می‌شد. اونوقت بود که ما بسیج می‌شدیم برای بردنش به بیمارستان. شاید باورتان نشود ولی اینقدر بیمارستان رفتنهایش مکرر شده بود که گاهی به اورژانس که زنگ می‌زدیم و نامش را می‌بردیم می‌گفتند ما نمی‌آییم. در این مواقع با بدبختی می‌گذاشتیمش تو پیکان قهوه‌ای که خودش داشت و می‌بردیمش تا بیمارستان خورشید اصفهان.

چندباری به ما گفتند که تا لب مرگ رفته و اگه دیرتر رسیده بودید مرده بود. در بیمارستان هم واقعا وضعیت رقت‌باری داشت. بعد از وصل کردن سرم مرتب بالا می‌آورد. یکبار خیلی کثیف کاریش زیاد شده بود و مسولان بیمارستان هم اصلا توجه نمی کردند و لباس بیمارستان را دادند گفتند خودتان تنش کنید. دوست من عصبانی شد و رفت به سرپرستار که مشغول بگو بخند بود و اصلا ما را تحویل نمی‌گرفت گفت خانم لطفا به جای اینکه اینجا لاس بزنید بیایید به مریض ما برسید. خوب بعد از این برخورد بود که انتظامات را صدا زدند و ما را با فحش و حقارت از بیمارستان انداختند بیرون و حتی در حیاتش هم راهمان ندادند. البته ما که گردنمان کلفت بود چون قبلا سابقه اخراج از دفاتر رییس دانشکده و امثالهم را داشتیم.

البته اعتیاد این بنده خدا سودهایی هم برای ما داشت. مثلا وقتی سرما خوردگی می‌شدیم و کشیدن دود پشکل ماچلاغ2 هم افاقه نمی‌کرد چند دقیقه‌ای بیشتر در دستشویی توقف می‌کردیم تا دود تریاک کار خود را بکند!

خلاصه داستان‌های زیادی آنجا داشتیم. بعد از اینکه خانه‌مان را عوض کردیم یک‌ماه بعدش بنده خدا مرد. چون با آن حال خرابش رفته بود به باغش در نایین سربزند (یک باغ خراب که هیچ میوه سالمی نداشت). در راه چپ کرده بود و بعد از اینکه خودش را از ماشین بیرون کشیده بود برگشته بود خانه و خوابیده بود و بعد هم در همان بستر و در تنهایی و غربت غزل خداحافظی را خوانده بود.

 خودش می‌گفت که اولین سیگار را در پنج سالگی کشیده. ضمنا مهندس پتروشیمی هم بود. خدا رحمتش کند. البته خانه‌ی بعدی هم که رفتیم کم حکایت نداشت. یک آپارتمان کوچک بود اما به تمام معنا شبیه این سریال‌های تلویزیون بود که در هر طبقه‌اش مرتب داستانی اتفاق می‌افتد.

مثلا یکی خانمی بود که اعتیاد داشت و تعادل روانی نداشت. برای همین پسر ۱۱ ساله‌اش را از خانه اخراج کرده بود. آن پسر هم جلوی در خانه در پارکینک چادر زده بود و آنجا زندگی می‌کرد. اون یکی ظاهرا می‌رفت تو سایت‌های بدبد و بعد مزاحم خانمش می‌شد و یکهو نصف شب صدای دعوا و درگیری بلند می‌شد و البته بگویم که آنجا هم باز رد اعتیاد شوهر تحصیلکرده و با کلاس ایشان دیده می‌شد. یکی واحد دیگه هم بود که وضعی به مراتب بدتر داشت. چندین بار شاهد لشکرکشی‌های پلیس به آپارتمانمان و دستگیری همسایه‌ها و اینها بودیم. سخن کوتاه می‌کنم اما این‌را هم بگویم که محل زندگی ما در یک محله خوب و ممتاز بود.

خوب در دو جمله بگویید که از این داستان‌ها چه نتیجه‌ای گرفتید؟ هرکس بهترین پاسخ را داد همگی برایش دعا می‌کنیم که عاقبت به خیر شود.

پی‌نوشت:

۱- کیف می‌کنید چه نکته فلسفی مهمی را کشف کردم؟ از کرامات شیخ ما این است... شکر را خورد و گفت شیرین است.

۲-پشکل الاغ ماده که خاصیت درمانی زیادی دارد از جمله دود آن برای رفع گرفتگی مجاری تنفسی بسیار مفید است.

3- چون دوباره یه چند روزی باید برم سر به پایتخت نشینان بزنم طولانی نوشتم تا غیبتم احساس نشود!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30ساعت 23:56 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

I am a windows...

It rains hard and I do enjoy,

the sun shines and I do enjoy.

mtm

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت 13:9 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چند روز پیش ایمیلی داشتم از شخصی به نام نجیب از افغانستان. وی دانشجوی سال آخر اقتصاد است در دانشگاه هرات. اینطور که گفته بود خواننده تعدادی از کتاب‌های کلید بوده است. به‌صورت کلی از چاپ کتاب‌ها تشکر کرده بود اما گلایه کرده بود که این کتاب‌ها خیلی گران به دستشان می‌رسد و خواسته بود فکری برای این مساله بکنیم. راستش خیلی خوشحال شدم که کتاب‌ها به آنجا هم رفته و در آنجا نیز خواننده دارد و دردی را دوا کرده‌است.

در نامه‌ها و یا فرم‌های نظرسنجی گاهی موارد جالبی دیده می‌شود که انگیزه و روحیه آدم را حسابی بالا می‌برد. مانند نامه‌ای که گفتم و یا تصویرهای زیر (کوچک‌ترین و بزرگ‌ترین خواننده):

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 19:1 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
بالاخره اولین کتابم در زمینه‌ی رشته‌ام چاپ شد. همیشه دوستان می‌گفتند چرا کتابهایت در رشته خودت نیستند و اکنون این است پاسخی به اعتماد شما...ببخشید یه لحظه با تبلیغ بانک اشتباه شد.
امیدوارم که بخشی از نیازهای جامعه عمرانی‌های کشور را پوشش دهد و قدم مثبتی باشد.



معرفی کامل‌تر کتاب در آدرس زیر:
http://kelid.ir/forum/showthread.php?t=469
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت 19:22 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

این مطلب رو در واقع به خاطر گل روی نیک‌نگار می‌نویسم که دوست دارد جنبشی وبلاگی برای گلشیفته درست کند. راستش من با بزرگ کردن موضوع زیاد موافق نیستم و به نظرم آنقدرها موضوع خاصی نیست که لازم به انجام چنین کاری باشد و هدف روشنی هم در آن نمی‌بینم. ولی گلشیفته را بسیار دوست دارم و از بازی‌اش لذت می‌برم و مطرح شدنش در سطح بین المللی برای من هم به عنوان یک ایرانی دارای افتخار است همانگونه که قبل از او هم از دیدن بازی همایون ارشادی بازیگر توانا و دوست داشتنی در یک فیلم هالیوودی دیگر بسیار خرسند شده بودم. فیلمی که در افغانستان پر شده بود و الان نامش خاطرم نیست. امیدوارم هنرمندان ما بتوانند ظرفیت‌های جهانی خود را روز به روز بیشتر نشان دهند. می‌خواستم در ادامه بنویسم " و با این کار فرهنگ و تمدن ما را به رخ دنیا بکشانند..." ولی یادم افتاد اینقدر در من آنم که رستم فلان بود و کورش فلان غرق شده‌ایم و باد غرور و خودخواهی ما را گرفته که از پیشرفت و توسعه بازمانده‌ایم و بیشتر از این تعریف‌ها به انتقاد از خود نیاز داریم...

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت 18:6 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یه مدت پیش یکی از اقوام که در  مطلب جنگ هم ردشان باقی است یک مهمانی مفصل گرفته بودند و ما را دعوت کرده بودند. در لحظه حساس هجوم به میز غذا ایشان با شوخی گفت که یادت باشد گزارش امروز را هم در وبلاگت بنویسی. قضیه را به شوخی رد کردیم ولی فکر کردم که خوب چه اشکال دارد آدم مطلب سفارشی هم بنویسد. به هر حال یا شکم آدم پر می‌شود یا جیبش. چون وقتی وبلاگ بازدید کننده کمی دارد دست کم باید انگیزه‌های مادی برای خودمان جفت و جور کنیم دیگر. لذا از این پس از کلیه ارباب قدرت و ثروت سفارش مطلب قبول می‌کنیم!

مساله بعدی مربوط می‌شود به افزایش آمار بازدیدکننده. بر همگان واضح و مبرهن است که امروزه انسان‌ها کمتر حوصله خواندن مطالب تحلیلی و مقاله دارند برای همین تلاش و البته شانس زیادی لازم است که یک وبلاگ با اینگونه محتوا بتواند بازدیدکننده‌ی زیادی داشته باشد. مگر اینکه موضوعات داغ برای وبلاگ انتخاب شود و به قولا به وبلاگ زرد تبدیل شود. مثلا آخرین عکسهای بیکینی اسپیرز، ببخشید بریتنی اسپیرز  در لب ساحل یا دیگر جاهای آنچنانی می‌تواند آمار بازدیدکننده را بسیار بالا ببرد. حوزه مسایل جن*سی هم که قربانش بروم طرفدار زیاد دارد و می‌تواند آمار بازدیدکننده را مانند آنچه در اینجا اتفاق افتاد ناگهان از متوسط 50 بازدید به بالای هزار برساند. اینها را برای فرهاد گفتم که به خاطر همان یک روز هجوم بازدیدکننده، به ما رشک برده بود! البته عضویت و ارسال لینک در سایت‌های بالاترین و دنباله هم بسیار مفید هستند.

و در آخر: چند روزی نبودم و برای عرض تسلیت به یکی از دوستانم که پدرش را از دست داده بود به اصفهان رفته بودم. یکی از دستاوردهای این سفر دریافت مدرک دکترا بود. سخنران مجلس وقتی داشت از دوستان و آشنایانی که از راه‌های دور و نزدیک آمده بودند تشکر می‌کرد تشکر جانانه‌ای هم از "اساتید عزیز آقایان دکتر مروج و ..." کرد و بنده که حسابی جا خورده بودم به سختی خنده خودم را کنترل کردم. البته بعدا فهمیدم که این شیطنت از کجا آب خورده ولی خوب ما که بدمان نیامد.

پی‌نوشت تصویری:

                             

عکس بالا مربوط به عده‌ای از کودکان موجود در مجلس ترحیم است که خانه را روی سرشان گذاشته بودند و بالاخره با به کار‌گیری تکنیک‌های ظریف تربیتی (تهدید با چاقو)  اینگونه مودب در جلوی تلویزیون دراز کشیدند. عمق اثر تهدید تا آنجا بود که با وجود عربی بودن زبان کارتونی که در حال پخش بود باز از جایشان تکان نمی‌خوردند. البته بنده هم کارتون را با کمک گرفتن از لب‌خوانی برایشان ترجمه کردم تا هم لذت برده باشند و هم در آینده فرد مفیدی برای خود و جامعه‌شان بشوند.

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 13:3 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

از دو نفر از دوستانم شنیده بودم که برخی مکان‌ها در تهران هستند که مردان و پسران همجنسگرا جمع می‌شوند و زوج یا مشتری برای خود انتخاب می‌کنند و می‌روند. ولی خوب باورم نمی‌شد. البته می‌دانم که اینگونه روابط هست ولی اینکه کسی رسما دنبال شریک جنسی بگردد برایم خیلی قابل هضم نبود (در ایران منظورم هست).

یکی دیگر از آشنایان که تازه از خارج آمده و در تهران ساکن شده هم برایم تعریف کرد که یک نفر او را به یک پارتی برده و در آنجا دیده که محفل مربوط به همجنس بازان مرد بوده و حالش به هم خورده و آمده بیرون.

اما امروز یک مورد رو از نزدیک دیدم. یک وقت خیال بد نکنید ها, جایی نرفته بودم. سوار تاکسی بودم که در چند متری مانده  به فلکه سنگی پسری جلوی ماشین دست گرفت و گفت فلکه سنگی که خیلی تعجب کردم. ماشین پراید بود و راننده یک جوان حدودا 35 ساله. قیافه‌ی آن مسافر خیلی برایم چندش آورد بود ابروهایش را برداشته بود و یک آرایش حسابی کرده بود و لباس خوبی هم پوشیده بود. وقتی سوار شد به راننده گفت آقا من پول ندارم اشکال نداره (با ناز و عشوه تمام) و راننده هم با کمی تعجب و وارفتگی گفت نه چه اشکال داره و نگاه‌های معنی داری در آینه بینشان رد و بدل شد. من جلو نشسته بودم و اون پسر عقب. از راننده مسیر بعدی رو پرسید و بعد که راننده گفت بعثت پسره گفت منم باهات بیام بعثت؟ که دوباره جواب راننده مثبت بود. وقتی من پیاده شدم اون پسره سریع پیاده شد و اومد جلو نشست و در همین حال یک لحظه نگاهمون تو هم قفل شد. نمی‌دونم چرا ولی یک احساس ترحم شدید همراه با دل به هم خوردگی در من ایجاد شد. (شاید برخی شواهدی که در این نوشته آوردم برای اثبات همجنسگرایی آن بنده خدا کافی به نظر نرسد اما خوب شواهد حسی فراوانی هم بود که قابل انتقال نیست).

پ.ن. : این مطالب را خیلی وقت پیش نوشته بودم ولی دوست نداشتم بفرستم رو وبلاگ. اما بعدش نظرم عوض شد!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/14ساعت 18:34 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام علیکم بما صبرتم... (سلام بر شما به واسطه‌ی آنچه بدان صبر کردید)

آمدن عید فطر را به همه عزیزان تبریک می‌گویم، چه آنها که روزه بودند و چه آنها که روزه نبودند اما روزه داران را دوست داشتند و یا حتی آنها که روزه نبودند و روزه‌داران را نیز دوست نداشتند اما در عوضش ورزشکاران را دوست دارند. به هر حال عید است و بهانه‌ای است برای شادی.

بنابر اصرار شدید خوانندگان۱ به مناسبت این روز زیبا می‌خواهم چند خاطره‌ی دست اول و البته آموزنده و فرهنگی-اجتماعی-غیر سیاسی برایتان تعریف کنم.

یادش بخیر آخرین عید فطری بود که در خانه‌ی دانشجویی در اصفهان بودیم. با دو تن از دوستان قرار گذاشته‌ بودیم که برای نماز عید صبح به مسجد سرکوچه که از قبل اعلام کرده بود نماز در آن برپا می‌شود برویم. طبق برنامه من و دوستم سعید رفتیم به طرف مسجد اما دیدیم که در کمال ناجوانمردی مراسم لغو شده و آقایان پس از یکماه روزه داری عیدشان را با خلف وعده فرخنده کردند. دلیلشان هم این بود که می‌خواستند همه بروند میدان نقش جهان و پشت سر امام جمعه نماز بخوانند. از آنجا که از هیچ جهت رفتن به آنجا برای ما مقدور نبود (به دلیل نداشتن وسیله و دلایل غیرقابل ذکر دیگر!) دست از پا درازتر برگشتیم به خانه. در خانه‌ هم که تعداد زیادی از دوستان که از شب قبل آمده بودند دراز به دراز خوابیده بودند. اینجا بود که در اثر غرور جریحه‌دار شده و مشورت با سعید تصمیم گرفتیم که نمازی پرشکوه را در پشت بام و به امامت اینجانب برگزار کنیم. (ناسلامتی قبلا در دوران دبیرستان توسط همکلاسی‌ها به مقام مرجعیت رسیده بودیم). نماز عید قنوتی طولانی دارد که خوشبختانه از حفظ بودم.

خلاصه به پشت بام رفتیم و نماز را به خوبی شروع کردیم. وقتی به اواسط قنوت نهم رسیدیم ناگهان ادامه دعا یادم رفت و سکوتی عجیب حکفرما شد. این دوست ما سعید اصولا بمب خنده است و همراهی با او می‌تواند در هر شرایطی آدم را لبریز از شادی کند. کمی که گذشت دوستم نیشخندی زد و البته به سختی خودش را کنترل کرد و شانس آوردیم که در همان لحظه بقیه دعا یادم آمد و از بروز یک بحران جلوگیری شد. چون اگر خنده‌های ما شروع می‌شد مطمئن بودم حتی یک رکعت دیگر هم نمی‌توانیم بخوانیم.

حالا که بحث به اینجا رسید و شما دارید این مطلب را می‌خوانید و عید هم هست و کمی سرتان خلوت‌تر است بگذارید درباره‌ی این خنده‌های بی‌موقع بیشتر صحبت کنیم. مسلما همه تجربه‌هایی از این مساله داشته‌اید که باعث خرسندی‌است اگر برخی از آنها را در قسمت نظرات بنویسید تا جای خالی برنامه‌های طنز و شادی آور در رسانه‌ها را پر کرده باشیم.

خنده بی‌موقع زیاد داشته‌ایم. از خنده در وسط مراسم ختم گرفته تا دیگر جاها. یکی از پرهزینه ترینهایش مربوط می‌شود به دوران دبیرستان. صندلی زیر پای یکی از بچه‌ها را شکسته بودیم و نظم کلاس به هم ریخته بود و ناظم با عصبانیت تمام وارد کلاس شد و شروع کرد به داد و بیداد. فقط نمی‌دانم چرا این وسط یکهو یک فحش جدید از خودش ابداع کرد و داد زد "توله خرس" و بعدش من‌را که از خنده منفجر شده بودم با خشونت تمام از کلاس اخراج کرد.

مورد دیگر مربوط به صاحبخانه‌ی اولمان در اصفهان بود. ایشان تنها زندگی می‌کرد و شدیدا درگیر اعتیاد بود. حکایتهای خواندنی از ایشان را نیز بعد از اینکه درخواستهای خوانندگان به حد نصاب رسید حتما می‌نویسم. یک شب که حسابی خمار بود آمد طبقه بالا پیش ما و گیر داد که بیایید برایتان فال حافظ بگیرم. آدم حساسی هم بود و زود رنج. چشمتان روز بد نبیند، حافظ را که درست نمی‌خواند هیچ وسطش هم یکهو خوابش می‌برد و می‌افتاد کف زمین. خلاصه هرچه ما به خودمان فشار آوردیم نتوانستیم جلوی خنده‌ها را بگیریم و بسیار حالت بدی پیش آمد. بعدا چندبا به خاطر این قضیه از ما گلگی کرد و ناراحت بود که روحیه عرفانیش را درک نکردیم. خدا رحمتش کند.

پی‌نوشت:

۱- همانطور که همیشه بینندگان نامریی تلویزیون مرتب تماس می‌گیرند و درخواست پخش چند ده باره‌ی برنامه‌های آبگوشتی را می‌دهند، ما هم که تاثیر پذیریمان زیاد است از این روش برای خالی بندی الگو گرفتیم.

پی‌نوشت مهم بازرگانی:

اگر می‌خواهید هم کامتان شیرین شود و هم این آقا سعید قصه‌ی مارا ببینید می‌توانید به فروشگاه شهرشکلات در مرکز خرید تیراژه تهران مراجعه کنید! (همونکه سرزمین عجایب توشه و تو تبلیغاتش می‌گه اگه از اون خر برقیه  افتادی نگی که به من نگفتی). انشاالله تخفیف هم می‌دهند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 16:38 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

گل خندان كه نخندد چه كند

علم از مشك نبندد چه كند

نار خندان كه دهان بگشادست

چون كه در پوست نگنجد چه كند

مه تابان به جز از خوبي و ناز

چه نمايد چه پسندد چه كند

آفتاب ار ندهد تابش و نور

پس بدين نادره گنبد چه كند

تن مرده كه برو بر گذري

نشود زنده نجنبد چه كند

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ

نخورشد نترنگد چه كند"

سال مولانا از نگاه گل آٔقا

8 مهر، سالروز بزرگداشت مولانا
صحنه‌هایی از مراسم رقص سماع

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/08ساعت 22:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

این روزها مصادف است با سالگرد شروع جنگی ناجوانمردانه علیه ایران. چند وقت پیش محسن رضایی فرمانده اسبق سپاه حرف خوبی زد و گفت "ما باید سالگرد پایان جنگ را جشن بگیریم نه شروع جنگ را. چه کسی می‌آید سالگرد حمله به کشورش را جشن بگیرد." (نقل به مضمون). البته همین حرف خوب و ساده را اگر این شخص با این موقعیتش نگفته بود مطمئنا من وبلاگ نویس یک لا قبا الان جرات نمی‌کردم بگویم چون آنگاه متهم می‌شدم به هزارجور اتهام که آخرش طبق معمول یا به انقلاب مخمل می‌رسد یا ... {می‌گن نباید نفوس بد زد، ولی خوب وقتی دو تا پزشک که در زمینه‌ی ایدز کار می‌کردن الان حسابشون افتاده با کرام الکاتبین و متهم به ارتباطات ناجور با بیگانگان شده‌اند خوب آدم یک جوریش می‌شود دیگر! }

هر وقت در هر گوشه‌ای از دنیا خبری از جنگ می‌رسد دلم می‌گیرد و یاد پریشانی‌های دوران کودکی می‌افتم. آژیرهای پی در پی، پناهگاه بزرگی که سر کوچه مدرسه بود و همه در آن جمع می‌شدیم، و رهنمودهای دایی‌ام که هنگام رفتن به مدرسه توضیح می‌داد که اگر در راه ضدای آژیر را شنیدم چگونه باید در جوب یا باغچه پناه بگیرم. و من که می‌دانستم در صورت حمله هوایی هیچگاه خودم را توی باغچه پرت نمی‌کنم (فکر کنم خجالت می‌کشیدم) همواره در راه مدرسه عکس خودم را در اعلامیه ترحیم روی دیوار می‌دیدم و در اثر برنامه‌ها و تبلیغات تلویزیونی فکر می‌کردم که در این‌صورت شهید پر افتخاری برای مادرم خواهم بود چون در راه مدرسه کشته شده‌ام!

و بالاخره اینقدر شدت حملات زیاد شد و آنقدر خانه‌های مردم بی‌پناه در همسایگی ما یا دورتر روی سر ساکنانش خراب شد که بالاخره مدرسه‌ها تعطیل شد و برای اینکه از درس عقب نمانیم من را فرستادند جهرم پیش خاله‌ام تا کلاس دوم را در آنجا بگذارنم. برادرم را هم برای اینکه از مهدکودکش عقب نیافتد همراه من به جهرم فرستادند و او را به خاله‌ی دیگرم سپردند! هنوز شبهایی که در رختخواب در دلتنگی برای مادرم گریه می‌کردم را به خاطر دارم و محبتهای خاله‌ام را...

آنموقع اخبار تلویزیون مدام از پیروزیهای ما می‌گفت و از تعداد کشته‌ها و مجروح‌ها و من همیشه فکر می‌کردم این "مجروح" دیگر چه جور بلایی است که ممکن است سر آدم بیاید و بعدا فهمیدم که هرچه هست باز آدم زنده می‌ماند.

کلاس اول که بودم دایی‌ام مدتی پیش ما زندگی می‌کرد و املاهای مدرسه را او به من می‌گفت. املای من اخبار تلویزیون بود و کلمات قلمبه سلمبه و وحشتناک سیاسی، نظامی. خانم معلم سر کلاس فقط املای من را کامل می‌خواند چون نه تنها اطلاعات عمومی‌اش درباره‌ی وضع جهان زیاد می‌شد بلکه آمار دقیق کشته و مجروح‌های عملیات نظامی را نیز به دست می آورد.

و یاد سنگرمان بخیر. زمینی خالی که پشت خانه‌مان بود و با کمک همان دایی که گفتم یک سوراخ کوچک در دیوار کندیم و پناهگاهی در آن زمین ساختیم. زمینی که شب در آن پناه می‌گرفتیم و روز در آن سبزی می‌کاشتیم و محل بازی من بود. و یاد آن شب‌ها...نمی‌دانم بخیرش را بگویم یا نه...شبهایی که به حمله‌ در ساعت مشخصی عادت کرده بودیم. یک شب که در اثر بدقولی صدام (به خاطر همین بدقولی اعدام حقش بود) دیرتر حمله کردند سراسیمه از خواب پریدیم و به سمت سنگر کوچکمان رفتیم. و همین خواب آلودگی باعث شد که هنگام عبور از سوراخ دیوار چنان سرم به دیوار کوبیده شود که تا سالها هروقت به آن فکر می‌کنم دوباره دردش را احساس می‌کنم...دردی که با شنیدن صدای جنگ دوباره احساسش می کنم، اما این بار نه در سرم که در قلبم و به یاد جوانان وطنم که پرپر شدند و داغشان را بر جگر مادرشان ایران گذاشتند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت 17:55 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share