تبليغاتX
یک

معمولا در مراسم و روزهای مذهبی غبطه می‌خورم به حال پایتخت نشینانی که فرصت شرکت در جلسات پربار حسینیه ارشاد را دارند. چون دست کم حاصل شرکت در برنامه‌هایشان معرفت و تفکر بیشتر است. البته چند سال پیش هم در مسجد محلمان در شیراز مراسم خوبی بود و از جمله از فرمایشات یکی از سخنرانان مجلس خیلی استفاده بردیم که گفت بچه‌هایتان را از کودکی به مسجد بیاورید تا وقتی بزرگ شدند نروند توی اینترنت‍!

بگذریم. به مناسبت این روزها می‌خواهم دو مطلب برایتان بنویسم که ممکن است کمی برایتان تکان دهنده و عجیب باشد. شرح و تفسیرش را می‌گذارم بعد از نوشتنشان.

اولی مربوط به بحث نزول قرآن در شب قدر است. همانگونه که در نقل‌ها رایج است و می‌گویند قرآن دارای دو نزول بوده، یکی نزول تدریجی و دیگری نزول دفعی در شب قدر. اما آقای صالحی نجف‌آبادی (آیت‌الله با توجه در درجه‌بندی‌های حوزه۱) نظر دیگری دارد. ایشان در یکی از مقالاتی که در کتاب حدیث‌های خیالی۲ چاپ شده‌است بحث نزول دفعی قرآن را مردود می‌شمارد و می‌گوید که قرآن فقط یک نزول داشته و آنهم نزول تدریجی آن در طول 23 سال بر پیامبر عزیز بوده است. دلایلی که ایشان می‌آورد دو دسته است. یک دسته به احادیثی می‌پردازد که مفهوم نزول یکباره قرآن از آنها برداشت شده‌است و با واکاوی اسناد و راویان آنها مدعی جعلی بودنشان می‌شود. در بخشی دیگر به بحثی قرآنی می‌پردازد. چون یکی دیگر از دلایلی که آورده می‌شود سوره قدر است که خدا در آن می‌فرماید قرآن را در شب قدر نازل کردیم. ایشان مثالی می‌زند و می‌گوید اگر شخصی که در حال کندن قنات است هنگامیکه آب قنات بیرون آمد بگوید "ٱب قنات جمعه بیرون آمد" آیا به این معنی است که در همان روز همه‌ی آب قنات خارج شده‌است؟ و بعد استدلال می‌کند که شب قدر شروع نزول تدریجی قرآن در ابتدای بعثت بوده‌است. البته بحث‌های ایشان مفصل است و من فقط خواستم اشاره‌ای به موضوع داشته باشم. (مقاله‌ی سوم، صفحه 307 تا 346).

مورد دیگر مربوط به شهادت حضرت علی است. ایشان مقاله‌ای دارد با عنوان "آیا علی(ع) قاتل خود را بیدار کرد؟" که در کتاب مجموعه مقالات ایشان چاپ شده‌است.3

ایشان می‌گوید که در یک محفل علمی مرد روشنفکری این سوال را مطرح کرد:

" می‌گویند علی(ع) در شب نوزدهم ماه رمضان هنگام سحر به مسجد آمد و ابن ملجم را بیدار کرد و گفت: برخیز می‌دانم زیر جامه‌ی خود چه چیز پنهان کرده‌ای... و آیا جایز است که امام مقدمات قتل خود را فراهم کند و مگر اقدام به خودکشی جایز است و ..."

اما مرحوم صالحی نجف‌آبادی در مقاله‌ی خود تحلیل تاریخی جالبی دارد. ایشان می‌گوید قدیمی‌ترین کتابی که درباره‌ی این موضوع چیزی نوشته و در دسترس ما هست کتابی است از محمد بن سعد که نویسنده آن در زمان حضرت رضا می‌زیسته‌است. خلاصه‌ی روایت این کتاب این است که ابن ملجم و شبیب بن بجره برای کشتن امام در مقابل در ورودی مسجد کمین کرده بودند و هنگامیکه ایشان وارد می‌شود به سمت وی حمله ور می‌شوند. شمشیر شبیب به طاق در می‌خورد اما شمشیر ابن ملجم به پیشانی ایشان اصابت کرده و تا وسط سر را می‌شکافد. قبل از آمدن حضرت هم یکی از اصحاب از نیت پلید این دو آگاه می‌شود و می‌رود تا آنرا به حضرت اطلاع دهد اما ایشان آنروز از راه دیگری به مسجد می‌روند و لذا آن شخص وقتی به مسجد می‌رسد کار از کار گذشته بوده.

سپس ادامه می‌دهد که این روایت در قرن دوم هجری کاملا بین راویان و مورخان رایج بوده و فهرست بلندی از شخصیتهای مشهور اسلامی که این روایت را نقل کرده‌اند می‌آورد. ایشان ریشه ورود شایعه‌ی ضربت خوردن حضرت در هنگام نماز را بررسی کرده و در نهایت می‌گوید که شهرت این مطلب پس از تالیف ناسخ التواریخ بوده و تا هرجا که ناسخ التواریخ نفوذ کرده این شایعه نیز منتشر شده و چون این کتاب بین ایرانیان بسیار رواج داشته به همین دلیل این روایت در ایران جا افتاده‌است. که البته مستندات مربوط در متن مقاله به‌صورت کامل آورده شده‌است.(صفحات 115 تا 125).

آقای صالحی علاوه بر اینکه دانشمند با سوادی‌است انسان بسیار شجاعی نیز هست که قبلا در بحث قدرت توده‌ها نیز اشاراتی به برخی دیگر از نظرات ایشان داشتم. نقطه‌ی قوت کار هم در اینجاست که این کتاب‌ها داخل ایران چاپ شده‌اند و قطعا کسی بدون پشتوانه‌ی علمی قوی نمی‌تواند نظریاتی از این دست را که خلاف باورهای رایج است چاپ کند و تا به حال نیز نقدی که ناقض بحثهای علمی ایشان باشد ندیده ام.

یک بار یکی از دوستانم در پی همین بحثها گفت که حالا چه اهمیتی دارد که حضرت در محراب ضربت خورده باشند یا در ورودی مسجد و مساله مهم برای ما چیز دیگری است. من هم حرف ایشان را تصدیق می‌کنم. اما نکته‌ی مهم در این قضایا چیز دیگری است. شخصا برای خودم فوق‌العاده مهم بود که می‌دیدم در نظریاتی که سال‌های سال به عنوان واقعیات مهم و خدشه ناپذیر بیان می‌شدند اکنون شبهه ایجاد شده است و این نشان می‌دهد که برای رشد معنوی و فکری و حرکت به سوی کمال باید بیشتر ذهنمان را باز و آماده شنیدن نظرات جدید و انجام تحول کنیم. دیگر اینکه می‌بینیم در برخی زمینه‌های تاریخی و مذهبی آنقدرها هم که باید کار نشده و سالهای سال مطالب قبل را تکرار کرده‌ایم.

این مطلب وقتی به برداشت‌ها و تفسیرهای دینی نگاه می‌کنیم بیشتر روشن می‌شود و زیبایی‌های تفکرات نو و شجاعانه را با مطالعه نظرات محققانی که امروز در حال در انداختن طرحی نو هستند بیشتر درک می‌کنیم. برای مثال محققانی که در حال بازنگری در احکام و مسایل دینی با تکیه بر قرآن هستند از این دسته هستند که انشاءالله در مطلبی دیگر نگاهی به برخی از آنها خواهیم انداخت.

باشد که با نگاهی متفکرانه‌تر به زندگی، بیشتر به "قدر" و منزلت وجود پر ارزش خویش پی‌ببریم که به گفته‌ی حضرت "هرکس خود را نشناسد پرودگارش را نیز نخواهد شناخت" و امیدوارم که از "لا یعقلون‌ها" نباشیم.

اگر برای این ایام احترامی قایل هستیم و بزرگداشتی می‌گیریم باید توجه کنیم که این مراسم در شروع نزول کتابی‌است که در آن گفته شده "آیا آنان که می‌دانند با آنان که نمی‌دانند برابرند؟" 4 پس ای کاش کمی از توجه تام و تمام به پوسته کاسته و مغز را دریابیم.

*** من در واقع نظرات مرحوم صالحی را نقل کردم و در مقام رد یا تایید نبودم.

پی‌نوشت‌ها:

۱. این‌را تاکید کردم تا آنهایی که عقیده دارند شرح و تفسیر مسایل دینی فقط حق روحانیون است خیالشان راحت باشد که دارند مطلبی از یک فقیه مشهور و رده‌بالای شیعه می‌خوانند!

۲. حدیث‌های خیالی در تفسیر مجمع البیان به همراه چهار مقاله تفسیری، نعمت‌الله صالحی نجف‌آبادی، نشر کویر،چاپ سوم 1384

3.مجموعه مقالات حقوقی،تاریخی، اجتماعی، انتشارات امید فردا، 1382

* این کتابها فکر کنم همچنان در دسترس هستند. فقط کتاب "غلو" از ایشان مدتی در توقیف بود.

4. هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون

5. از اینکه طولانی می‌نویسم پوزش می‌خواهم. اینکه در این عصر شتابناک برای خواندن مطالبم وقت می‌گذارید منتی است بر گردنم، متشکرم. سعی کردم مطلب خلاصه و مفید باشد و بهره‌وریش بالا!

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 1:45 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یکی از هم اتاقی‌های ما خیلی مشتاق بود که یکی از این درویش‌ها را ملاقات کند و بحثی با ایشان داشته باشد. برای همین مادر دوستمان یک شب ما سه نفری که هم اتاقی بودیم را به همراه یکی از این آقایان درویش برای شام دعوت کرد منزلشان. در واقع تازه آن شب بود که فهمیدم دراویشی که در مراسم بوده‌اند از دو فرقه‌ی متفاوت بوده‌اند. آن پیرمردی که آن شب در حضورش بودیم فرد بسیار نازنینی بود. بسیار خاکی و دوست‌داشتنی. قبل از اینکه ما چیزی بگوییم خودش زبان به اعتراض و انتقاد از آن گروه گشود و اینگونه حرکت‌ها را رد کرد و برایمان از حرکتهای عجیب دیگری که در محفل‌های خصوصی‌ترشان و یا در برخی خانقاه‌هایشان انجام می‌دهند.

جالب‌تر از این حرکت‌ها بدعت‌هایی است که برخی گروه‌ها گاها برای خودشان می‌گذارند. مثلا مراسم تریاک کشیدن به‌صورت دسته جمعی یا تعطیلی برخی احکام عبادی با این توجیه که برای کسانیکه به مراحل بالاتر عرفانی و شناخت رسیده‌اند این احکام دیگر لزومی ندارد و برخی کارهای دیگر.

شبلی در نظری که در قسمت قبل گذاشته بود ابراز امیدواری کرده بود که دیدن این حرکات باعث بدبینی به عرفان زیبای شرقی نشود و در واقع این قسمت دوم را هم به همین منظور نوشتم تا مشخص شود که اینگونه حرکات و دیگر مراسم خاص فقط مربوط به طیف خاصی می‌شود و نه همه.

اما دیدن این صحنه‌ها خاصیتی که دارد این است که به قدرت و قابلیت‌های گسترده‌ای که انسان دارد پی می‌بریم و از طرفی می‌بینیم که آنچه به عنوان یک باور علمی صد در صد درست و خدشه ناپذیر در ذهنمان ریشه کرده و غرور عالم بودن را در ما به وجود آورده است چندان هم قابل اتکا نیست و نمی‌توان با تکیه به آن و غره شدن به دانسته‌های اندکی که داریم سعی در توجیه علمی همه چیز کرد و مهم ‌تر اینکه نمی‌توانیم و نباید با تکیه بر آن هرچه که به نظرمان غیر معقول و غیر علمی می‌آید را رد کنیم. (بحثی هم قبلا داشتیم با عنوان جایی برای ندانسته‌ها).

نیک‌نگار این اعمال را به معجزه تشبیه کرده بود. شاید توجیهی که بتوان برای این قابلیت در نظر گرفته تغییر فرکانس بدن انسان باشد. در فرکانسی که به‌صورت معمولی هستیم حرارت ذغال از فاصله‌ی چند سانتیمتری هم می‌تواند پوست نازک دهان و زبان و بخش‌های داخلی بدن را بسوزاند اما اگر سطح فرکانسی ما بسیار تغییر کند احتمالا قضیه فرق خواهد کرد.

دکتر ناصری در کتاب یک که قبلا هم در جاهای مختلفی به آن اشاره کرده‌ام در بحثی که مربوط به آمادگی بدن برای بیمار شدن است یک تقسیم بندی فرکانسی روی بدن انسان انجام می‌دهد. مثلا فرکانس 7 اگر مربوط به بیماری ام.اس باشد فرکانس‌های پایین‌تر مربوط به بیماری‌های کم خطرتر هستند تا برسیم به فرکانس انسان کاملا سالم. وی می‌گوید برای بیمار شدن فقط وارد شدن عامل بیماری‌زا به بدن کافی نیست. خیلی اوقات عامل به بدن کسی وارد می‌شود ولی وی را بیمار نمی‌کند. تنها وقتی شخص در اثر وارد شدن آن عامل بیمار می‌شود که قبلش فرکانس بدنش در سطح فرکانس بیماری قرار گرفته باشد و آنگاه در اینصورت است که وی نسبت به آن بیماری آسیب پذیر می‌شود و بحث‌های بسیار جالب دیگری را در پی آن می‌آورد که خواندنش را به دوستان پیشنهاد می‌کنم.

به هر حال شاید بشود توجیهی مشابه برای کارهایی مانند خوردن ذغال و مهتابی هم پیدا کرد!

قسمت اول(دیدار با با درویش: تعجب از نوع نزدیک)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 18:41 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

داستانی که تعریف می‌کنم مربوط به 6 سال پیش در اصفهان و دوران کارشناسی است. خانمی از همکاران و دوستانمان در انجمن عمران بچه‌های انجمن را برای مراسم جشن مبعث به خانه‌شان دعوت کرد. تا آن موقع به مراسم عزا زیاد رفته بودیم اما کمتر دیده بودیم کسی به‌صورت رسمی چنین جشنی بگیرد. مراسم مفصلی بود. وقتی رسیدیم گروهی در حال نواختن دف و خواندن اشعار عرفانی و مذهبی بودند. برایم خیلی جالب بود چون تا آن موقع ابزار موسیقی را در مراسم مذهبی ندیده بودم. هرچند مدتی است که برای جشن‌ها در تلویزیون هم چند دف نواز می‌آورند و البته با حفظ شئونات مذهبی و حذف تصویر دف نوازان (احتمالا "آلت" موسیقی هم جزو صور قبیحه محسوب می‌شود) و این البته به غیر از مراسم شاد دیگری است که در آن نوحه می‌خوانند ولی خوب به جای سینه دست می‌زنند!

بگذریم. مساله‌ی دیگر که باعث جلب توجه ما شد وجود تعداد زیادی از دراویش بود که از دو فرقه مختلف بودند و البته نامشان دقیق خاطرم نیست. دف نوازان لباس و ظاهر معمولی داشتند اما بعدا فهمیدم که آنها هم جزو دراویش بودند اما تازه وارد بودند. اما یک آقایی هم بود که از اول بدجوری رفتم تو نخش. یکی به خاطر اینکه سبیل خیلی راست و ردیفی داشت. دیگر اینکه خیلی به عموی خدابیامرزم شباهت داشت. و سوم اینکه احساس کردم با شنیدن صدای دف حالش یک جوری می‌شود و خیلی حس می‌گیرد.

دوباره مراسم دف نوازی شروع شد. ما مردان! روی صندلی‌هایی که در پارکینگ چیده شده بود نشسته بودیم و آرایش صندلی‌ها به گونه‌ای بود که یک فضای خالی بینشان ایجاد شده بود و دف نوازان آنجا ایستاده بودند. ما هم در ردیف اول و نزدیک به ایشان بودیم.دف زدنشان مدت طولانی ادامه پیدا کرد و حالت پرشوری ایجاد کرد. من همچنان تو نخ آن مرد بودم و دیدم که  بالاخره طاقتش را از دست داد و آمد وسط و شروع کرد به رقص و چرخ زدن. حالتش حالت خیلی خاصی بود. از دیدنش حس خاصی در من ایجاد می‌شد. ترکیبی از هیجان و کنجکاوی. نمی‌دانستم این حالت‌هایی که از خود نشان می‌دهد ساختگی است یا واقعا حس گرفته‌است.

دف زنان همچنان پرشور و هیجان به نواختنشان ادامه می‌دادند که دیدیم ناگهان طرف دستش را برد به سمت سقف کوتاه پارکینگ و یکی از مهتابی‌ها را در آورد و شروع کرد با آن رقصیدن. اول فکر کردم می‌خواهد از این رقص‌هایی که با چوب انجام می‌دهند انجام دهد. نگران شدم که نکند مهتابی بشکند و آسیبی به او برسد. می‌خواستم یکی از صاحبان مراسم را پیدا کنم و بگویم یک چوب به او بدهند که دیدم ناگهان مهتابی را از وسط شکست و قبل از اینکه بتوانم دلیلی برای این کار پیدا کنم دیدم سر شکسته را وارد دهانش کرد و قطعه‌ای از آن‌را کند و شروع کرد به جویدن. واقعا به تمام معنا نفس‌ها در سینه‌هایمان حبس شده‌بود. در همان حالت رقص و شور بازهم قطعات دیگری از مهتابی را در دهان گذاشت و جوید و قورت داد. سعی می‌کردم با تمام تمرکزم رد خرده شیشه‌ها را در دهان و گلو و معده‌اش دنبال کنم. راستش را بخواهید کمی هم وحشت کرده بودم. چون دیگر این فردی که در چند قدمی‌ام بود را یک انسان معمولی نمی‌دیدم و نمی‌دانستم آیا ممکن است آسیبی هم به ما برساند یا نه. بعد از مدتی دیدم که چند نفر از مرشدان و بزرگان با هیبت‌هایی به تمام معنا درویشی در حالیکه سینی ذغال و اسفند در دست داشتند به سراغش آمدند و سعی کردند او را آرام کنند. در همین حال بود که دیدم دستش را وارد ذغال‌های داغ و سرخ کرد و یکی را برداشت و در دهانش گذاشت. واقعا صحنه‌ای که می‌دیدم بیشتر از گنجایش ذهنی‌ام بود. درباره‌ی کارهای خارق‌العاده‌ی مرتاضان زیاد خوانده بودم و حتی عکس‌هایی دیده بودم اما باور کنید دیدن چنین صحنه‌ای از نزدیک خیلی تکان دهنده بود. بعد که ذغال را در دهانش گذاشت آب سیاهی از گوشه‌ی لبانش بیرون ریخت و من فکر کردم که خون است. اما بعد متوجه شدم که آب دهانش است که سرازیر شده! باور کنید هنوز برق سرخی ذغال‌ها را که از انتهای دهانش می‌دیدم در خاطرم هست.

خلاصه کم کم او را نشاندند و نواختن را متوقف کردند. درویشی پرهیبت که پیر مراد یکی از فرقه‌های حاضر بود آمد بالای سرش و روی نقاط خاصی از سرش دست می‌کشید و ورد می‌خواند. طرف کمی آرامتر شد. حالا همه ساکت بودند و تنها صدایی که می‌آمد صدای پوف کردنهایش بود. انگار که داشت حرارت ذغال را با تمام وجود بیرون می‌داد. چنان پوف می‌کرد که همه‌ی تارهای سبیلش به رقص در می‌آمدند. خیلی طول کشید تا از این حالت در آمد و بعدش هم باز حالت عادی نداشت. دوباره در انتهای مراسم که خواستند دف بزنند با دیدن منقلب شدن دوباره‌ی حال وی کار را متوقف کردند.

(پایان قسمت اول)

خواندن قسمت دوم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 2:7 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

قرار نیست یک مطلب تند و تیز سیاسی بخوانید. به هر حال می‌دانم که خلاف عقل و درایت است کسی‌که با اسم و رسم واقعی‌اش مطلب می‌نویسد وارد این مباحث شود. در اینجا فقط می‌خواهم ماجرایی جنجالی که مدتی است فضای سیاسی کشور را به خود مشغول کرده به‌صورت اجمالی بررسی کرده و نتایجی بگیرم و بعدش نظر شما را بدانم. تمام مطالبی که نقل می‌کنم همه از خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها و مسولان داخلی و ارزشی است و منابع خارجی و استکباری را در نظر نگرفته‌ام تا خدای نکرده متهم به براندازی مخملی یا هاپوکوماری و امثالهم نشوم. نقل ماجرا شاید برای برخی ملال آور باشد و بگویند اینها را که همه می‌دانند. ولی خوب راستش اینگونه نیست و همیشه تعداد بی‌خبران خیلی زیاد است. اگر ماجرا را قبلا دنبال کرده‌اید می‌توانید یک راست به قسمت نقطه عطف یا حرف آخر بروید. اگر به سیاست علاقه ندارید باز هم پیشنهاد می‌کنم بخوانید به هر حال بد نیست گاهی بدانیم در اطرافمان چه می‌گذرد. ضمن اینکه اگر با سیاست کار نداشته باشید ولی سیاست در ایران حتما با شما کار دارد.

چندی پیش رییس جمهور علی کردان را به عنوان نامزد وزارت کشور به مجلس معرفی کرد. جلسه‌ی رای اعتماد به وی بسیار جنجالی و پر حاشیه بود. ولی مدرک خود را دکترای حقوق از دانشگاه آکسفور اعلام کرده بود و سال‌ها با این مدرک در صدا و سیمای لاریجانی و دیگر جاها کار کرده بود و حقوق گرفته بود. اما در کمیسیون تخصصی مربوطه در مجلس مشخص شد که وی دکترا ندارد و خود وی نیز این‌را پذیرفته بود. همچنین اتهامات اخلاقی سنگینی نیز در مجلس به وی وارد شد. مبنای این اتهامات هم شبنامه‌ای بود که بین نمایندگان پخش شده بود و در آن مدارکی ارائه شده بود. همچنین در گزارش تحقیق مجلس ششم (یعنی مجلس اصلاحات)  از صدا و سیما اتهامات مالی نیز به وی وارد شده بود. مخالفت‌های اساسی که در مجلس با کردان شد نه از سوی طیف اقلیت و اصلاح طلبان بلکه از سوی مشهورترین نیروهای راست و اصولگرا بود. از جمله زاکانی که خود قبلا دبیرکل سازمان بسیج دانشجویی بوده است (امیدوارم سمتش را درست نوشته باشم) اشاره کرده بود که کردان اعتقادی به انتخابات در نظام ولایی ندارد و برای وزارت کشور مناسب نیست (نقل به مضمون). با این اوصاف و از کرامات شیخ ما اینکه وی به‌صورت ناپلئونی از مجلس رای اعتماد گرفت. ظاهرا یکی از دلایلی که ورق به نفع کردان برگشت این بود که احمدی نژاد در دفاع آخری که از وی کرد نقل قولی از آقای خامنه‌ای آورد با این مضمون که ایشان با وزارت کردان موافق است.

اما جنجال‌ها بر سر مدرک دکترای کردان تازه پس از گرفتن رای اعتماد شروع شد و پیشتاز حملات و انتقادات به وی احمدتوکلی نماینده‌ی اصولگرای مجلس بود. چند روز بعد وزارت کشور تصویر مدرک دکترای افتخاری که کردان از آکسفورد گرفته بود را منتشر کرد و از همه خواست که دیگر سکوت کنند و منتقدان را تهدید نیز کرده بود و به خیال خود می‌خواست قضیه را فیصله دهد. اما این عمل خود دوباره آغازگر موج دیگری شد و این نظر که بسیاری از مسولین فرسنگ‌ها از ساز و کارهای دنیای امروز به دورند و واقعا نمی‌دانند دور و برشان چه خبر است تا حدودی اثبات شد! زیرا مدرک آقا جعلی از آب در آمد. سایت الف که متعلق به احمد توکلی است تعداد زیادی غلط املایی و نگارشی در این مدرک پیدا کرد و نهایتا آش آنقدر شور شد که دانشگاه آکسفورد رسما بیانه‌ای داد و اعلام کرد که هیچگونه مدرکی به آقای کردان نداده و افرادی که نامشان در زیر آن مدرک کذایی آمده اصولا متخصص در رشته‌ای دیگر هستند و هیچگونه حق امضایی هم در مدارک ندارند. در ادامه سایت الف فیلتر شد که شاکی آن معاون حقوقی رییس جمهور محمدرضا رحیمی بود. وی قبلا استاندار کردستان بود که به دلیل تقلب در انتخابات در دوره‌ی خاتمی برکنار شد اما خاتمی از ادامه‌ی شکایتش از وی صرفنظر کرد. وی بعدا به همکاری با شورای نگهبان پرداخت و در دوره‌ی احمدی نژاد رییس دیوان محاسبات کشور شد. زاکانی که قبلا خدمتتان معرفی شد در واکنش به این اقدام مدعی شد که مدرک دکترای رحیمی نیز از نوع مدرک کردان است. اما نکته‌ی جالب در این وسط این بود که احمدی نژاد حکم رسمی وزارت کردان را البته با حذف پیشوند دکتر امضا کرد و عملا نشان داد که تصمیم داد کار خود را پیش ببرد. همزمان داوود احمدی نژاد برادر رییس جمهور که رییس بازرسی ویژه ریاست جمهوری بود از کار برکنار شد و بعدا مشخص شد که دلیل برکناری وی مخالفت‌هایش با تصمیم‌های رییس جمهور از جمله همین مساله کردان بوده. همچنین برخی منابع گزارش کردند که پخش شبنامه علیه کردان در مجلس کار برادر احمدی‌نژاد بوده‌است.

موضوع جالب دیگر این بود که فردای روز رای گیری روزنامه کیهان (دیگر ننه جون من هم می‌داند که این روزنامه شدیدا متعلق به اصولگراها و در حمایت از ایشان بسیار تند روست و حامی سرسخت احمدی‌نژاد هم بوده است) در مطلبی به‌صورت ملایم از رییس جمهور انتقاد کرده بود و گفته بود که نقل قول وی از رهبری مبنی بر تایید کردان صحت نداشته که نفهمیدیم چطور شد بعد از چند روز کیهان یکهو ساکت شد و دیگر پیگیر قضیه نشد.

ادامه ماجرا

جزییات زیادی از داستان هست که از آنها می‌گذرم اما در روند پی‌گیری صحت مدرک، یکی از مسولان دولت (یادم نیست کدامشان بود) گفت که مدرک ایشان صحت دارد و یک وکیل را فرستاده‌ایم برود آکسفورد و مدرک را بگیرد و بیاورد. ظاهرا بنده خدا فکر کرده آنجا هم مثل این ادارت گل و بلبل خودمان است که به راحتی اسناد و مدارک ممکن است گم شود و یا فکر کرده نظم و هماهنگی آکسفورد هم مثل اینجاست که مسول روابط عمومی‌اش از آنچه واقعا در دانشگاه گذشته خبر ندارد. شاید هم فکر کرده‌اند بقالی است و باید کسی را بفرستند تا چانه بزند و یا همانند زبانم لال برخی ادارات رشوه بدهند تا کارشان راه بیافتد و مدرک را تحویل بگیرند. و دوباره این دانشگاه آکسفورد بود که خبر داد نظر قبلی‌اش صحیح بوده و ضمنا هیچکس هم از ایران مراجعه نکرده و قص علی هذا. البته همزمان یکی از مسولان وزارت علوم سخنان این عضو دولت را تکذیب کرد. از طرفی جوانفکر مشاور احمدی نژاد هم در سایتش از کردان انتقاد و از وی خواسته بود خودش استعفا دهد.

نقطه عطف

اما نقطه عطف قضیه مطلبی است که اخیرا روزنامه کیهان منتشر کرده و مدعی شده‌است که کردان و رحیمی در جلسه‌ای با مسولان شرکت کرسنت قراردادی برای فروش گاز ایران بسته‌اند که قیمت آن بسیار ناچیز است و در این در حالی است که کردان مسولیتی در وزارت نفت ندارد. ضمنا شرکت کرسنت قبلا به پرداخت رشوه به مسولان ایران متهم شده بود و همین آقای رحیمی حملات تندی را علیه دولت خاتمی به خاطر بستن قرار داد ارزان قیمت با این شرکت سازمان داده بود. اما بنابر نوشته‌ی کیهان قیمتی که اکنون آقایان توافق کرده‌اند از مبلغ قبلی بسیار کمتر است و لذا یا آقایان ساده لوح هستند و یا رشوه گرفته‌اند.

یعنی اتهام سنگین رشوه‌گیری نیز به اتهام جعل مدرک و مشکلات اخلاقی کردان اضافه شد آن‌هم از طرف کیهان.

حرف آخر

 یادآور می‌شود مدیر مسول کیهان نماینده رهبری در این روزنامه است. همچنین رهبری اخیرا دوباره حمایت شدید خود را از دولت اعلام کرده و حتی خطاب به ایشان گفتند که شما باید روی 5 سال آینده حساب کنید و نه فقط یکسال دیگر. در این مدت اخیر مطالبی از این دست (منظورم ماجرای مدرک است) که نوعی تناقض و عدم روشن بودن موضع در آن دیده می‌شود زیاد پخش شده است. ماجرای مشایی معاون احمدی‌نژاد که نسبت به مردم اسراییل ابراز دوستی کرده بود نمونه‌ای دیگر است.

در اینجا نمی‌خواهم یا بهتر است بگویم نمی‌توانم قضاوت و جمع بندی دقیق و قطعی روی این قضایا داشته باشم. اما مساله مهمی که باید توجه شود این است که فضای سیاسی کشور ما بسیار پیچیده است و هرچه تاریخ حوادث بعد از انقلاب و تحولات سیاسی اخیر را بیشتر مطالعه می‌کنیم بیشتر به این پیچیدگی پی می‌بریم. با توجه به همین پیچیدگی‌هاست که باید در انجام هرگونه تحلیل سیاسی دقت و وسواس داشت و دانست که نمی‌توان با تحلیل‌های سطحی و آبگوشتی و به ویژه از نوع تاکسی-اتوبوسی آن به تحلیل شرایط پرداخت و بر مبنای آن تصمیم گیری کرد. تحلیل‌هایی از این نوع که آقا اینها همه مثل هم هستند و دستشان در یکجاست و فلان هستند و بهمان. البته مردمان کشورهای توسعه یافته که نسیمی از علم به زندگی‌شان وزیده به خود اجازه نمی‌دهند که به راحتی و بدون خواندن یک صفحه مطلب در مورد چیزی اظهار نظر کنند. اما خوب در کشور ما که مردم همه عقل کل و تحلیل‌گر مسایل سیاسی اقتصادی هستند قضیه فرق می‌کند. به ویژه دیدن و درک این پیچیدگی‌ها باید ما را ترغیب کند تا آگاهانه‌تر صحبت کنیم و هنگام تصمیم‌گیری‌های مهم بیشتر دقت داشته باشیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/21ساعت 0:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

دو هفته‌نامه‌ی گل‌آقا از بین کسانیکه در نظرسنجی هر شماره شرکت کرده و بهترین مطلب را انتخاب می‌کنند یک نفر را انتخاب و به او جایزه می‌دهد. این‌دفعه بنده برنده شدم. اهمیت این مساله از آنجاست که تا به حال در زندگی در هیچ قرعه‌کشی و امثال آن برنده نشدم و این می‌توان نوید بخش آینده‌ای درخشان باشد! مثلا الان امیدوارم شده‌ام که در بانک آپارتمان برنده شوم.

البته این بهانه‌ای بود برای اینکه مطلبی که آن‌را به عنوان بهترین انتخاب کرده‌بودم در اینجا برای شما نیز بنویسم. فکر کنم زیباتر از این نمی‌شد به آقایان گفت که بابا نخواستیم مشکلات ما را حل کنید. شما فقط کاری به کار ما نداشته باشید:

گل‌آقا، شماره ششم، پنجشنبه 3 مرداد

چهره هفته

« وزیر ارشاد: یارانه همه مطبوعات افزایش نمی‌یابد»-جراید «وزیر ارشاد: اگر با ایده‌آل مطلق خودمان عمل کنیم باید دست آخر در سینماها را ببندیم»- جراید

آنان که مشکل همه دنیا دوا کنند

 آیا بود که مشکل ما را رها کنند

ما را به درد خویش گذارند و بگذرند

 جایی دگر روند که فیلی هوا کنند

هر مساله که حل نشود پاک می‌کنند

 یا پاک اگر نشد همه جایش سیا کنند

بیچاره آن مریض که دستش شکسته است

 درمان او همیشه به قطع دوپا کنند

آن را که سکسکه بکند، تند و گاه‌گاه

 با یک فشار بیخ گلو بی‌صدا کنند

یا رب روا مدار که بی‌ سینما شویم

 یا اینکه قفل بر در این سینما کنند

این محتضر به درد خودش خو گرفته‌است

 بدبخت می‌شود اگر او را دعا کنند

نشریه‌ها هم از اثر مهر پرنصیب

 چیزی نمانده روی به دیگر سرا کنند

می‌خورد یک نفر به سرِ سبز خود قسم

 پاینده‌ایم گرچه جهان جابجا کنند

از ترس تب به مرگ رضایت نمی‌دهیم

 هرچند قطع کامل سهمیه‌ها کنند

* یک مصاحبه از زیباکلام در  قسمت پیوندهای روزانه گذاشته‌ام پیشنهاد می‌کنم بخوانید.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 14:37 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

با مفهوم استفاده‌ی قدرت طلبانه از مذهب برای رسیدن به مقاصد سیاسی دیگر همه آشنا هستیم و با تمام پوست و گوشت و خونمان (یا همان استخوان سابق) درکش می‌کنیم. اما چند سالی است که خرده پاهای اقتصادی نیز که این الگوی استفاده ابزاری را خوب یاد گرفته‌اند در حال پس دادن درس‌هایشان هستند.

من واقعا نمی‌فهمم. تا به حال که گاهی در وسط آگهی‌های بازرگانی می‌شد چند برنامه‌ی تلویزیونی هم دید (همان آگهی‌های فراوانی که باعث می‌شود آنقدر پول روی دستشان باد کند که یک هو چند میلیارد به ادعای گزارش تحقیق مجلس گم بشود). اما حالا دیگر چرا باید ابتدا ربنا یا بخشی از دعای سحر یا اذان موذن‌زاده اردبیلی را گوش کرد و بعد تبلیغ روغن و شامپو و پفک را دید، این آن چیزی است که این جوان نمی‌فهمد. آنوقت رفته‌اند از محسن نامجو شکایت کرده‌اند که چرا آیات قرآن را به سبک زننده‌ای خوانده‌است. فعلا همین صدا و سیما که دم دستتان را بچسبید. اگر استفاده از دعاها و متون دینی در تبلیقات (از ریشه قالب کردن) خودرو و پفک زننده نیست مطمئنا کار نامجو هم موردی ندارد. این فتوای خودم است خیالتان راحت.

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 0:45 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
خوب پویان اینقدر مطلب جمع و جور کرده که دیگر چیزی برای ما نمانده. پیشنهاد می کنم سری به اینجا بزنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 10:49 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

فردا شروع رمضانی دیگر است. همیشه این ماه برایم همراه بوده با احساساتی لطیف و دوست داشتنی. آن موقع‌ها می‌گفتند باید روزه بگیرید تا درد مردم گرسنه را بفهمید. ولی من تقریبا هیچ وقت در اثر روزه گرفتن این درد را نفهمیدم. چون می‌دانستم اگر الان نمی‌توانم چیزی بخورم اما از بعد از افطار می‌توانم این انبان شکم را مالامال از نان کنم. ولی در دوره‌ی دانشجویی کمی این حس گرسنگان را تجربه کردم. تاکید می‌کنم فقط کمی. گاهی می‌شد که از دانشگاه به خانه بر می‌گشتیم و واقعا به تمام معنا هیچ چیز برای خوردن موجود نبود و بوی غذاهای رنگارنگ همسایه‌ها دیوانه کننده بود1. و آنجا بود که برای اولین بار طعم غمی به نام گرسنگی را چشیدم و همین نیمچه طعم چنان زیر زبانم مانده که هر وقت سعی می‌کنم به گداهای خیابانی پول ندهم با شنیدن این جمله که گرسنه هستم و مدتی است چیزی نخورده‌ام زود دست و دلم شل می‌شود و کمکشان می‌کنم.

اما مفهوم مهم دیگری که به نظرم در روزه داری نهفته است تمرین صبر است و  دیدن و نخواستن. صبر بهترین پروش دهنده‌ی روح و روان آدمی است و دیدن و نخواستن گام برداشتن از روی موانع است برای رسیدن به زیبایی‌های راستین. موانعی که گاهی در نگاه اول آن‌ها را شیرین و خواستنی می‌یابیم. شخصا فرصت‌های زیادی را در زندگی از دست داده‌ام. اما هرچه را هم که به دست آورده‌ام مدیون صبر بوده‌ام و آرامشی که از برخی نخواستن‌ها به دست آوردم. وقتی به عقب نگاه می‌کنم به روشنی می‌بینم که اگر آن زمان‌هایی که در چالش خواستن و نخواستن بودم لحظه‌ای صبر از کف داده بودم الان در مسیری دیگر و حال و هوایی دیگر بودم که شاید از دید خیلی‌ها بد نبود اما آنچه همیشه می‌خواسته‌ام نبود.

روزه داری بی وقفه و منظم در طول یک ماه به نظرم یکی از بهترین راه‌های تمرین برای ویژگی‌هایی است که گفتم. البته نمی‌گویم فقط با این عمل مذهبی مسلمانان است که به چنین اهدافی می‌رسیم اما مطمئن هستم که بدون تمرین، چنین ویژگی‌هایی در انسان رشد نمی‌کند. روشن است که وقتی من از اینها صحبت می‌کنم منظورم این نیست که انسان رشد یافته و کاملی هستم بلکه منظورم این است که من این راه را برای رشد روحی، شخصیتی و اخلاقی مناسب یافته‌ام.

برخی مدعی‌اند که بدون تمرین و مراقبه نیز می‌توان به مرحله‌ای از اراده رسید که هر وقت هر کاری که خواستی نکنی حتی در شرایط سخت و زیر فشار. ولی آنچه تا به حال از ایشان دیده‌ام پیروی تمام وقت از هوای دل و نوشتن آن به حساب اراده بوده‌است. ایشان آدم را یاد آن بنده خدایی می‌اندازد که می‌گفت ترک سیگار یکی از آسان‌ترین کارهاست و من تا به حال صدها بار این کار ساده را انجام داده‌ام!

اما ارزش این پرهیز بیشتر به نظرم در این است که انسان بتواند در شرایط داشتن و دیدن قرار بگیرد اما نخواهد. اینکه خودم را حبس کنم تا نبینم و نشنوم تا بلکه خواهش‌های دلم من را تسلیم نکند هنر ارزنده‌ای نیست. یا اینکه همه‌ی اطرافیانم را محبور کنم جلوی من نخورند و نیاشامند بلکه بنده تحریک نشوم. البته از نظر اخلاقی خیلی از ما در شرایط عادی هم وقتی می‌بینیم کسی گرسنه‌است یا غذا ندارد در برابر او از خوردن پرهیز می‌کنیم. اما این مساله را به‌صورت قانون درآوردن به نظرم خیلی ناپسند است. یادم نمی‌رود یکبار ماه رمضان از مدرسه بر می‌گشتم و یکی از لباس شخصی‌های سپاه در حالیکه پسری را کتک می‌زد به طرز تحقیر آمیزی وی را وارد دفتر ستاد کرد و بعدش را دیگر ما ندیدیم. جرمش هم این بود که از نانوایی نان خریده بود و در حال بردن نان به خانه داشت از آن می‌خورد. حالت مشمئز کننده‌ای که از دیدن این رفتار در من ایجاد شد تا چند روز من را درگیر خودش کرده بود در حالیکه اگر آن پسر بخت برگشته را در حال خوردن دیده بودم ممکن بود فقط تا چند دقیقه دهانم آب بیافتد.

این نوع نگاه به پرهیز و تقوا دامنه‌ی اثرش گسترده‌تر و مهم‌تر از آن چیزی است که تا اینجا اشاره شد. اگر کسی را در زندان و در زیر دوربین نگهداری کنیم که هنری نیست گناه و اشتباه نکند. سلامت نفس وی وقتی اثبات می‌شود که در شرایط عادی زندگی و مواجهه با خواسته‌ها یا امکانات راه درست را انتخاب کند. خوب نتیجه نگاه رایجی که هست این می‌شود طرف با عمری عبادت و دور نگاه داشتن خود از شرایط گناه و احتمالا داغ کردن پیشانی، وقتی می‌شود فلان مسول دانشگاه یا حراست با دیدن دخترکان خوش و آب رنگ و داشتن قدرت (قدیما می‌گفتن مسولیت!) عنان طاقت از کف داده و می‌شود آنچه که در این مدت اخیر بارها اخبارش را خواندیم. و البته این نگاه کاملا خوشبینانه است و من آن تعداد خیلی محدود و انگشت شماری ۲ که با تزویر و ریا به جایی رسیده‌اند و در پشت ظاهر مذهبی‌شان فقط فساد است و دیگر هیچ را در نظر نگرفتم.

خوب احتمالا لازم نیست بیشتر بنویسم تا ثابت کنم که پرحرف هستم. خواستم چند توصیه اخلاقی هم بنویسم که دیدم خودم هیچکدام را درست و حسابی رعایت نمی‌کنم پس دیگر سکوت می‌کنم.

پی‌نوشت:

۱- به دلایلی که بعدا می‌گویم آن موقع در حال رعایت انضباط مالی شدیدی در خانه دانشجویی‌مان بودیم و در نتیجه در صورت نبودن غذا باید می‌ایستادیم و درست می‌کردیم و سفارش دادن از بیرون و این حرفها تو مراممون نبود.

۲- منظورم انگشتان هزارپا بود.

مطلب مرتبط:

سیر تحول سوء استفاده از مذهب

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 23:58 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

اشتباه نشود. قرار نیست از مسافرتی که رفتم خاطره تعریف کنم چون تازه یک روز است که رفته ام, یعنی آمده ام! کجا؟ تهران (این هم محل اولیه اش جهت اطلاع شبلی) و در نتیجه هنوز خاطره ای ندارم. البته ما معمولا آنقدر دسته گل به آب می دهیم که یک ساعت هم که از شهر دور شویم می شود خاطره (مثلا ترکیدن لاستیک وسط بیابان و نداشتن هیچ نوع ابزاری) اما چیزی که مفید به حال خوانندگان باشد و باعث بشود با استفاده از آن در آینده فرد مفیدی برای خود و جامعه باشند برای گفتن ندارم. اما منظورم این بود که در طول مسافرت یاد یک خاطره افتاده ام. جریان مربوط به یکی از شب های خوابگاه است که به نظرم در اثر کشیدن1 زیاد و خنده شدید (یعنی در حد مرگ) حسابی گیج بودم و به جای خمیر دندان روی مسواکم کرم صورت مالیدم و با جدیت تمام مشغول مسواک زدن شدم. پس از مدتی تلاش برای آغشته کردن تمام دهان و دندان ها از اینکه خمیر دندان کف نمی کند شاکی شدم و در همین زمان بود که احساس کردم مزه ی خمیر دندان خیلی شبیه به بوی2 مشترک همه خانم هاست. در تلاش برای حل این مشکل فلسفی به اتاق برگشتم و با نگاهی به لوله کرم 5 به عمق فاجعه 4 پی برده و سوژه ای بدیع برای ادامه خنده ها تا صبح ساختم.

 1- هوار کشیدن. هوار به قرینه ایجاد هیجان کاذب حذف شده است.

 2- بازم خدا رو شکر که طعمش هم به خوبی بوش بود. بعضی چیزها بوی خیلی خوبی دارند اما مزه ی لجن می دهند. مثل بعضی آدم ها که چهره شان مثل ماه شب 12 (پ.ن.2-1) است اما تا دهن باز می کنند درست مانند در سطل زباله ی صورتی قلب قلبی است (نوع دیگر با علامت خرس های کوچولو هم موجود است).

 3- اینکه چرا هم اتاقی من برای مرطوب شدن پوست تیره اش از کرم زنانه استفاده می کرد را من نمی دانم پس نپرسید لطفا. اینهم که چرا محل این پی نوشت را در متن مشخص نکرده ام نیاز به هیچ پاسخی ندارد. چون مسولان محترم و پاسخگو جور شهروندان غیر مسولی همچون بنده را می کشند. این پای آن در.

 4- البته این اتفاق در برابر زمان دیگری که رنگ روغنی ریخت توی چشمم و دوستان با نفت و بنزین تمیزش کردند خیلی نمی تواند فاجعه باشد. جریان طرف که آتش گرفته بود و در اثر کوفتگی مرده بود را شنیده اید حتما. همانکه دوستش با بیل خاموشش کرده بود.

 5- اگه فکر می کنید واقعا با یک نگاه فهمیدم اشتباه کرده اید. کلی با دقت متن روی جلدش را خواندم تا مطمئن شدم خمیر دندان نیست و بعد رفتم با دردسر دهانم را شستم.

 پی نوشت 2-1 : والا این روزا هر چی ما نگاه می کنیم ماه از شب 12 کامل هست و خیلی هم خوشگله. ضمنا اگر فکر می کنید در نزدیکی ماه رمضان و گرم شدن دوباره بازار دیدن روی ماه این بند را نوشتم اشتباه می کنید. نخیر بنده همیشه در فکر دیدن آن روی ماه هستم چه در آستانه این ماه چه در آستانه آن ماه.

 پرسش اساسی 1 (شبیه اونایی که تو کتابای درسی می نویسن و فکر می کنن خیلی دانش آموزها رو به تفکر و تعمق وا می داره) : چرا زندگی من هم مثل این مطلب پی نوشتهاش بیشتر مهم تر و احتمالا جذاب تر از اصلشه؟

 پرسش اساسی 2 : چرا نطق من اینجا باز شده؟

 پاسخ : چون این موقع شب تو مسافرت اگه وبلاگ ننویسم یا باید برم بخوابم یا برم معتاد بشم. اما اگه شیراز بودم می تونستم برم هزار* تا کار عقب افتاده را انجام بدم.

* هزار به ریال بود وگرنه اینقدرها هم آدم مهمی نیستم.

** منتظرم تلفن آزاد بشه اینو بفرستم اگه نشد ممکنه اون روی پرحرف شیرازیم بیاد بالا و چند صفحه دیگه بنویسم. اونوقت شما که مجبور نیستید بخونید در نتیجه ممکنه دیگه نیاید اینجا.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت 2:10 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
سلام. در اوج گرفتاری یک هو یک پیشنهاد مسافرت شد و من هم تصمیم گرفتم حال کار و گرفتاریها و مشغله‌ها را بگیرم و به سفر بروم. در نتیجه اگر دیر به نامه یا یادداشت‌ها پاسخ دادم گله‌مند نشوید لطفا هرچند اعتیاد من به اینترنت اجازه نمی‌دهد زیاد از اینجا دور بمانم. شاد باشید. بعدش اگر سفرنامه‌ی به درد بخوری داشتم می‌نویسم. البته چون با خانواده هستیم خنگ بازی‌های شخصی‌ من بروز نمی‌کند و مجال ایجاد خاطره نمی‌دهد ( مانند جا ماندن از اتوبوس و گیر دادن(۱) به یک خانم کتابفروش در انقلاب  و ...)

پی‌نوشت:
۱) برداشت اشتباه نشود‌ها. گیر دادن من یعنی اینکه ده بار ازش درباره‌ی کتاب‌های مختلف سوال کردم و برای اینکه طبیعی جلوه کند هربار یک کتاب هم خریدم! بعدشم که پولم تموم شد دوستم رو بردم زورکی تا چند تا کتاب هم اون بخره...
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 20:53 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
از این صحنه‌ها در زندگی زیاد داشتیم! یک بار شب امتحان مکانیک سیالات تعداد بیشتری از دوستان جمع شده بودند و به سبک مکتب خانه دور اتاق نشسته بودند و من درس می‌دادم و ایشان فرا می‌گرفتند. دست آخر من آن درس را مردود شدم ولی تعدادی از این طلاب درس را گذارندند.


(صحنه‌ای پرشور از پرداخت زکات علم. برای دیدن عکسی دیگر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت 20:41 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share