تو زندگیم هیچ وقت استعداد شاعری در وجود خودم نکردم و سختترین
کار زندگی هم به نظرم همین بوده. ولی خوب یکبار نمیدونم چیشد و چند تا از سیمهای
مغزم با هم دیگه اتصال کوتاه برقرار کردند و این شاهکاری که اینجا میبینید خلق
شد. البته قضیه بعد از آن اتفاق افتاد که یکی از دوستانم یک کتاب شعر انگلیسی به من
قرض داد و این شعر هم بر وزن یکی از شعرهای همان کتاب است:
As soon as I could
speak,
I found out how much my
words are terrific
As soon as I could
view,
I found out how
beautiful is blue.
As soon as I could be
kind,
I found out how much gray
can be unkind!
As soon as I could
learn,
I found out now this is
the time to earn…
As as soon as I found
my aims in my brain,
I saw it is easier to
die under a train.
As soon as I read the
english book of poems,
I tried to compose my
first poem…
As soon as I compesed
my first poem,
I found out that I
should leave it and write my homeworks instead!
ترجمهی فارسی در ادامه مطلب:
ای کاش بیشتر تاریخ بخوانیم و گذشته خود را بشناسیم و برای رسیدن به اهدافمان صبر داشته باشیم و عمیق تر بیاندیشیم تا این ۲۸ مردادها مرتب در تاریخمان تکرار نشوند.
دوباره هوایی شدم و میخواهم خاطره تعریف کنم. سفرهای دوران
دانشجویی پرشورترین و شیرینترین لحظات عمرم است. همینجا به کسانیکه دانشجو هستند
توصیه میکنم قدر این دوران را بدانند. با تند تند واحد پاس کردن و از دانشگاه
بیرون پریدن چیزی به آدم نمیدهند و خبری نیست. هنگام فارغ التحصیلی همراه یکی از
دوستانم منتظر یک امضا بودیم. او میگفت نفهمیدم چطوری این دوران گذشت و هیچ لذتی
نبردیم. اما من گفتم: برعکس تو من با یک دنیا خاطرات زیبا اینجا را ترک میکنم.
همیشه قدیمیها به جدیدها این حرف را میزنند که دانشجویی بهترین دوران است. اما
کمتر کسی گوش میکند. من هم این مورد برایم جزو معدود نصیحتهایی بود که درجا پذیرا
شدم !
بگذریم. انگار هروقت من روی منبر میروم تا قبلش کلی مقدمه
نچینم نمیشود. سفری داشتیم به اهواز برای شرکت در کنفرانس دانشجویی عمران. از نجفآباد
تا اهواز حدود 14 ساعت در راه بودیم و تعدادمان از صندلیها بیشتر بود. اینقدر شور
و هیجان داشتیم و خوشگذشت که فکر کنم در کل این مسیر جمعا 3 ساعت روی صندلی
ننشستم (اشتباه برداشت نشودها، بنده نه رقص بلدم نه ورق بازی! میدانم باورش ممکن
است برایتان سخت باشد ولی باور کنید).
بچههای ما هم خیلی پرشور و حرارت بودند. سوار هر ماشینی که
میشدیم تا ما را به بخشهای مختلف شهر ببرد اینقدر سر و صدا میکردیم و آواز میخواندیم
(شرعیاش میشود سرود –ر.ک. رسانهی ملی) که مشهور شده بودیم و همه میخواستند
سوار ماشینی بشوند که ما بودیم.
برگزارکنندهها تصمیم داشتند جشنی برای ورودیهای جدید
برگزار کنند و در برنامهشان هم اعلام کرده بودند اما هیچ تدارکی ندیده بودند و
شدیدا زیر فشار بودند که ما مسولیت آنرا قبول کردیم. چندتایی ساز در اتوبوس
همراهمان بود:
یک سنتور شکسته، تنبکی که بدنهی آن از جنس لوله بخاری بود،
دف، ملودیکا (از این ارگ کوچولوها که باید هی توش فوت کنی تا صداش دربیاد، بیشتر
شبیه اسباب بازی هست). با همین سازکوچولو سرود ملی را از پشت پرده اجرا کردم. اما
قرار شد در انتهای مراسم نیز یک اجرا به همراه دف داشته باشیم. من قبول نمیکردم
که بیام روی سن ولی اینقدر همه اصرار کردند که آمدم. چشمتان روز بد نبیند. همینکه
من با این سازچه پایم را روی سن گذاشتم سالن منفجر شد از خنده. خودم هم خندهام
گرفته بود. حالا با این حالت خنده باید تو لولش فوت هم میکردم تا صداش دربیاد.
ولی جاتون خالی عجب همنوازی پرشوری شد. آخرش هم یار دبستانی اجرا کردیم و همهی سالن دست در دست هم میخواندند و دور
میزدند (البته خانمها و آقایان دست هم را نگرفته بودند، فردا حرف در نیاورید).
فرداش دکتر عرب از مقامات! بلندپایهی سازمان عمران ما را دید و از دوستم خیلی
تشکر کرد به خاطر نواختن دف. اما از من نه. حالا نمیدانم ساز من را جلف میدانست
یا اسمش را بلد نبود یا اینکه کلا مثل خیلی جاهای دیگر اصلا به چشم نیامده بودم.
چند روزیاست پارچه نوشتههایی بزرگ در مورد طرح طرد اتباع
بیگانه در مکانهای مختلفی در سطح شهر نصب شده و هر روز چشممان را نوازش میکند.
در آنها دربارهی مجازات کسانیکه به
اتباع بیگانه پناه میدهند یا کار میدهند نوشته شدهاست. از جمله اینکه اگر کسی
آنها را سوار ماشینش کرد فلان قدر جریمه سنگین دارد و از این حرفها.
خوب خیلی خوشحال شدم. یادم افتاد که در این چند سال گذشته
چه جنایتهای عظیمی که این افغانیها مرتکب نشدند. مثلا بیجه که آنهمه بچه را به
طرز فجیعی کشت، سعید حنایی که در مشهد زنها را برای رضای خدا میکشت، قتلهای
کرمان و دهها و صدها مورد دیگر که در صفحهی حوادث روزنامهها هست...هان؟ چیگفتید؟
گفتید آنها افغانی نبودند؟
ببخشید، الان یادم آمد که عاملان اینها بخشی از هموطنان
تحقیر شدهی ما بودند. هموطنانی که از بچهگی به جای اینکه مسایلشان حل شود صورت
مسالههایشان پاک شده بود تا در آستانهی جوانی یا میانسالی کولهباری از مسالههای
پاک شده یکهو بروز کند و اُبُر مسالهها را ایجاد کند.
پس فرمودید افغانیها جنایت نکردند. باشد، از این یکی میگذرم.
اما هنوز جا برای خوشحالی هست. میدانید با رفتن اینهمه افغانی معضل بیکاری که
دستکم حل میشود. الان اینهمه دکتر مهندس بیکار داریم که این افغانیها جایشان
را گرفتهاند و شکر خدا با درایت مسولان و اخراج حقارت بار ایشان مشکل اشتغالمان
هم حل شد.
اینم نشد؟ تحلیلم اشتباه بود؟ باور کنید تقصیر من نیست.
خواستم یک لحظه خودم را جای مدیران عالی مقام بگذارم و همانند ایشان سطح بالا فکر کنم.
میان پرده- همیشه به کارخانه که میرفتند یکی دو کارگر
افغانی از شیراز میبردند. ایندفعه که من همراهشان بودم گفتند از نیروهای محلی
استفاده کنیم تا خیری هم به ایشان برسد. به شهر نزدیک کارخانه که رسیدیم سراغ
میدانی که کارگران در آن جمع میشوند رفتیم. تعداد زیادی آنجا بودند. یکیشان میخواست
از بعد از ظهر برود عروسی و کار کوچک و آسان میخواست. یکیشان میگفت کار سخت است
نمیآیم. خلاصه هرکس چیزی گفت و نیامد. ظاهرا مزاحم سیگار کشیدن و خاطره تعریف
کردنشان شده بودیم. عذرخواهی کردیم و رفتیم.
نتیجه میانپرده- وقتی رقابت نباشد حاصلش این میشود که
ایران خودرو و سایپا و ... هر بنجلی را به هر قیمتی خواستند به مردم بفروشند و
منتی هم بر سرشان بگذارند. ربطش به بحث را خودتان پیدا کنید.
من با افغانیها زیاد سر و کار داشتهام. اینکه اتباع خارجی
حضورشان باید قانونمند و با نظارت باشد هم قبول دارم. اما تحقیر انسانها را قبول
ندارم. اینکه ارزشی حتی کمتر از حیوان هم برایشان قایل نشویم. واقعا برخوردهایی که
هنگام جمع آوری افغانها میشود زننده و مشمئز کننده است. با جدیت تمام بذر کینه و
نفرت را دل مردم همسایهمان میکاریم. به جای تشویق ایشان به فراگیری زبان فارسی و
فراهم کردن امکان تحصیل و جذبشان در فرهنگ ایرانی، آنها را فراری و از خود دور میکنیم.
البته اینها همهاش به مسولین مربوط نمیشود. خوب وقتی ما خودمان را افتاده از
دماغ فیل میدانیم و به بقیه فقط به خاطر اینکه ظاهرشان یا رفتارشان با آنچه ما
خیال میکنیم خوب و درست است تفاوت دارد با دید تحقیرآمیز نگاه میکنیم.
... در همین خیالها بودم که یک بنده خدایی رسید و گفت: دلم
برای خوش خیالیات میسوزد. سالهاست طرح طرد اتباع خودی (و ایضا تبدیل خودیها به
غیرخودی و نخودی) دارد اجرا میشود حالا تو یک کاره اومدی دربارهی بیگانهها مینویسی.
سالهاست خودیها هم در اثر رفتارهای پر از کینه و ریا و تزویر از فرهنگ خودمان
دور میشوند و ما هم نامش را تهاجم فرهنگی (لابد تهاجم فرهنگی خودمان به خودمان)
گذاشتیم حالا تو داری از جذب دیگران حرف میزنی؟
مهارتهای زندگی یکی از مسایلی است که در برنامهی آموزشی
ما تقریبا جایی ندارد و برای فراگیری
آن بهصورت جدی وقت یا هزینه اختصاص نمیدهیم.
تفکر و تجربهی خودمان را برای برخورد با مسایل مختلف زندگی کافی میدانیم و فکر
میکنیم بهترین راه و روشها را میشناسیم. در یک کلام ادعای همهچیز دانی داریم.
یادش بخیر در فیلم "دوزن" تهمینه میلانی هنگامیکه نیکی کریمی به عمل
شوهرش در دور ریختن کتابهایی که برای تربیت فرزندش تهیه کرده بود اعتراض میکرد
شوهرش گفت خوب اگر بچه داری بلد نیستی برو از خواهر و مادرم بپرس.
اکثرا هنگام نگاه کردن این فیلم با نشستن در جایگاهی
روشنفکرانه به جهالت این مرد نیشخند زدیم. اما وقتی پای عمل رسید خود نیز همان راه
کژ را رفتیم. در همین جامعهی تحصیلکرده خیلیها هستند که اگر پیشنهاد کردی برای
حل مشکلاتشان به مشاور مراجعه کنند ناراحت
میشوند. البته مساله نگران کنندهتر این است که خیلی وقتها دردمان را نمیبینیم.
قبول نمیکنیم که مشکل داریم. فکر میکنیم مشکل فقط مشکلات روحی و روانی شدید است.
برخی میگویند آن قدیمها که بساط این کلاسهای روانشناسی و
خودشناسی یا آموزش مهارتهای زندگی پهن نبود که مردم (بخوانید مردها) راحت زندگی
میکردند و مشکلی نداشتند. در پاسخ میگویم آیا چالشهایی که در زندگی امروز با آن
روبرو هستیم اصلا قابل مقایسه با دوران قدیم هست؟
یکی از دوستانم به پدرش گفته بود وقتی یک نفر میخواهد
گاوداری بزند میرود چندتا کتاب میخواند و از این و آن مشورت میگیرد تا با علم و
آگاهی وارد کار شود. شما قبل از به دنیا آوردن من چند صفحه کتاب خواندید. بنده خدا
پدرش تا یک هفته با او حرف نمیزد. بگذریم که این انتقاد بسیار تیز و زننده و کمی
غیرمنصفانه بوده (با توجه به زمان البته) اما نمیتوان چشم به روی واقعیتها بست.
رفتارهای شخصی و اجتماعیمان پر از ضعف و اشکال است. روابط
و رفتارهای ناسالم اجتماعی زندگیهایمان را زیر اثر خود گرفته و مرتب درگیر تنشها
و فشارهای عصبی هستیم. دلیل آنرا هم به گردن اطرافیان و همکاران یا حکومت و دولت و یا آمریکا و انگلیس میاندازیم.
من هم قبول دارم مثلا تورم 26درصدی (که البته محمودخان قبول ندارد) روی مردم فشار
میآورد. ولی خلاصه کردن مشکلات اجتماعی و شخصی افراد اجتماع در چند عامل محدود
پاک کردن صورت مساله است. مساله اصلی این است که "بلد نیستیم درست زندگی
کنیم". امیدوارم روز به روز توجه افراد جامعه به اهمیت آموزش به ویژه آموزش
مهارتهای زندگی بیشتر شود. همچنین امیدوارم که مسولین بعد از به پایان بردن پروژههای
مهمی همچون جداسازی کتابهای درسی دختران و پسران و دیوار کشیدن در دانشگاهها،
فکری هم به حال وارد کردن چنین موارد مهمی در سرفصلهای آموزشی دورههای ابتدایی
تا دانشگاه بکنند. البته آرزوی دیگری که دارم این است که روزی مفاهیمی چون دمکراسی و حقوق
انسانها نیز در مدارس ما آموزش داده شود. اما از آنجا که شاعر گفته شتر (یعنی من)
در خواب بیند پنبه دانه فعلا به همان آرزوی اول بسنده میکنم تا ببینم غول چراغ چه
تدبیر میکند.
خوب در ابتدا باید از شما عذرخواهی کنم که برای بار سوم میخواهم دربارهی حقههای اینترنتی مطلب بنویسم. چون باز یک مورد دیگه به خاطرم اومد. البته این دفعه این حقه مربوط به موبایل هست.
یکی از دوستان پیام زیر را با ایمیل برایم فرستاده بود:
تمامي کاربران تلفن همراه توجه داشته باشند که در صورتيکه با شما تماسي برقرار شدو در نمايشگر گوشي شما اين پيغام ظاهر شد( XALAN ) از پاسخ دادن به ان خودداري نماييد و تماس را به سرعت قطع کنيد در صورت جواب دادن به تماس گوشي شما ويروسي خواهد شد اين ويروس اطلاعات IMEI و IMSI را از روي گوشي و سيم کارت شما پاک خواهد کرد که اين امر باعث قطع ارتباط شما با شبکه تلفن خواهد شد و شما مجبور خواهيد شد گوشي ديگري خريداري نماييد. لطفا به منظور متوقف کردن اين کار پيغام را براي ديگر دوستان نيز ارسال نماييد
قبلا هم این پیام و دیگر پیامهای مشابه را دریافت کرده بودم. اکنون نگاهی به پیوند زیر بیاندازید. عین همین پیام و دگر پیامهای مشابه را به زبان انگلیسی در آن میبینید. این صفحه مربوط به شرکت McAfee است که در آن به جعلی بودن این پیام اشاره شدهاست. جالب است که مدتی پیش یکی از سایتهای خبری نیز این مطلب را در بخش فناوری اطلاعات خود آورده بود!

یک سبک دیگر از ایمیل های قلابی یا همان حقه های اینترنتی
بود که در مطلب قبلی یادم
رفته بود بنویسم. امروز که از چند نفر از دوستانم پیامی دریافت کردم مبنی بر دو تا شدن ماه در 27 آگوست سال 2008 یادم افتاد
که اینرا بنویسم. در این پیام پس از توضیح دلایل اخترشناختی گفته شده که در این
تاریخ دو ماه در آسمان خواهیم داشت و هرکس در طول زندگیش فقط یکبار ممکن است چنین
پدیدهای را ببیند. یادم میآید چند سال پیش هم چنین پیغامی را دریافت کرده بودم!
پیغامی که چند سال پیش منتشر شد را با کلیک روی پیوند زیر
ببینید. جالب است که تولید کنندگان این پیامهای سرکاری به چند خط هم کفایت نمیکنند
و آنقدر مطالب قلمبه سلمبه سرهم میکنند تا خواننده فکر کند با یک متن علمی روبرو
است:
http://urbanlegends.about.com/library/bl_mars_encounter.htm
یادم میاد اون قدیما گاهی یک کاغذهایی میانداختند توی خانه
که توش مثلا نوشته شده بود "دیشب حضرت زهرا را در خواب دیدم و به من گفت این
نامه را برای 10 نفر دیگر هم بفرست و هرکس نفرستد اتفاق بدی برایش میافتد و هرکس
هم بفرستد ظرف یک هفته خبرهای خوبی میشنود...". در قرآنها و کتابهایی که
در اماکن زیارتی هستند نیز از این چیزها دیده میشود. در صفحه اول یک قرآنی در حرم
امام رضا در مشهد نوشته شده بود:" دیشب امام رضا را در خواب دیدم که میگفت
من از دست این دخترها که به حرم میآیند و جوراب سفید نازک یا رنگی و ... میپوشند
{بنده خدا فهرستی از اقلامی که برایش تحریک آمیز بودند را نوشته بود} ناراحت
هستم" بعدش هم گفته بود که این پیام را در فلان عدد قرآن دیگر هم بنویسید
و موارد مشابه...
و اما از حرم امام رضا شما را بیرون آورده و با هم سری میزنیم
به پیغام رسان یاهو... (اینها را بخوانید تا مطمئن شوید اینهایی که میگویند
یاهو همان یاهوی دراویش خودمان است بیراه نمیگویند!):
- هشت بار یا امام رضا بگویید و این پیام را برای ۸ نفر از افراد لیستتان
بفرستید تا امشب حتما خبر خوبی خواهید شنید...برای من که جواب داد، بی توجهی نکنید
- دخترکی ۸ ساله که سرطان دارد تا ۲ روز دیگر میمیرد و دکترها گفتهاند که فقط
باید برایش دعا کنید، اگر انسان هستید این پیام را برای همهی دوستانتان بفرستید ۱
البته از این دست پیامها با ایمیل و در قالب اسلایدهای
پاورپوینت یا دیگر انواع نیز زیاد دیده میشود:
- مثلا عکسها یا اسلایدهایی از آموزههای عرفانی و نکات اخلاقی (به ویژه
برگرفته از مطالب اوشو) که در انتها میگوید اگر این را برای ۱ نفر بفرستید یک خبر
خوب میشنوید، اگر برای ۱0 نفر بفرستید فلان اتفاق خوب میافتد و اگر هم نفرستید
بدبخت میشوید. فلان کس معلمی بود در دهکدهای در ژاپن که این را برای ۱00 نفر
فرستاد و ناگهان یک ارث خفن به او رسید، فلان خانم بیتوجهی کرد و نفرستاد و ظرف
سه روز بدبخت شد!
خوب امیدوارم تا اینجا منظورم را اشتباه نفهمیده باشید. قصد
من کوبیدن اهل عرفان و مذهب نبود که خودم به این دو مقوله بسیار علاقمند هستم.
اکنون به دستهای دیگر از این مطالب نگاهی بیاندازیم:
- یاهو قصد دارد آیدی کاربرانی که فعال نیستند را مسدود کند. برای همین این پیام
را باید برای همهی دوستانتان بفرستید تا به عنوان آیدی فعال شناخته شده ودسترسیتان قطع نشود. درون اینگونه پیغامها
معمولا یک سری عبارات بی سر و ته و بی معنی مانند 192.24.68.05 yahoo server:88 و دیگر اراجیف
مشابه نوشته میشود که چون از آن سر در نمیآوریم فکر میکنیم یک دستور فنی
کامپیوتری است که باعث میشود یاهو از فعال بودن ما آگاه شود!
اکنون دستهای از کابران دیگر کم کم به تجربه دریافتهاند
که اینگونه پیامها صحت چندانی ندارد. لذا فرستندگان اینگونه پیامها برای این
دسته از کابران نیز فکری کردهاند. کمتر کسیاست که در صحت پیامهایی مانند آنچه
در زیر نوشته شده شک کند:
- هشدار هشدار! ویروس جدیدی آمده که با فلان عنوان برای شما نامه یا پیام میفرستد
و اگر بازش کنید کامپیوترتان آلوده شده و ابتدا همهی فایلهایتان پاک شده و بعد
هارد دیسکتان میسوزد، این ویروس تا کنون نیمی از کامپیوترهای جهان را آلوده کردهاست
و ...
خوب هر انسان مسولیت پذیری سعی میکند با آگاه کردن دوستانش
از چنین خطری به آنها کمک و خدمتی کرده باشد.
اکنون یک تحلیل کوچک از این موارد.
ایمیلهای زنجیرهای از قدیم در دنیای اینترنت رواج داشتهاند.
کسی ایمیلی را از جایی شروع میکرده و اینقدر افراد آنرا برای یکدیگر میفرستادهاند
که یک زنجیرهی چند صد هزار نفری یا چند میلیونی از ارجاعات را تشکیل میداده است.
اما عدهای نیز از تولید پیامهایی که در سرتاسر شبکه بین کاربران مختلف رد و بدل
میشود لذت میبرند. خودمانیاش میشود از سرکار گذاشتن ملت تفریح میکنند. خوب
است قبل از فرستادن اینگونه پیامها برای دیگران ( آنهم با آب و تاب فراوان) کمی
به محتویات آن دقت کنیم. برای مثال کمی فکر کنیم که طراحان شبکه با عظمت یاهو برای
فهمیدن اینکه چه تعدادی از کابرانشان فعال هستند نیازی به این فعالیتهای مسخره
ندارند و هر وقت که اراده کنند در عرض کسری از ثانیه میتوانند هر اطلاعات آماری
که از جامعهی کاربرانشان میخواهند به دست آورند. ضمن اینکه چارچوب خدمات سایتها
و اینکه چه موقع میتوانند خدماتشان را قطع کنند و موارد مشابه همگی در توفقنامهای
اولیهای که هنگام ایجاد ایمیل به اطلاع ما میرسد و یا یک کلیک آنرا تایید میکنیم
نوشته شدهاست. حتی اگر یاهو بخواهد پیامی به کاربرانش بدهد و درخواستی از آنها
مطرح کند از طریق ایمیل رسمی خودش و یا روشهای معتبر دیگر اینرا به اطلاع
کاربران میرساند نه اینکه به پسرخالهی من بگوید تا او برای من بفرستد.
و اما دربارهی پیامهایی که نسبت به گسترش ویروسها هشدار
میدهند. اینگونه پیامها نیز اغلب تقلبی هستند و به آنها حقههای اینترنتی یا hoax
گفته میشود. مگر اینکه از راه سایتهای رسمی و معتبر به اطلاع رسانده شود. مدتی
پیش یکی از دوستانم ایمیلی فرستاده بود و دربارهی اثرات مخرب یک ویروس هشدار داده
بود. در انتهای آن نیز آدرس یک سایت اینترنتی که دربارهی آن ویروس بود وجود داشت.
روی آن کلیک کردن تا ببینم در آن سایت واقعا چه نوشته شده. جالب بود که خودشان
نوشته بودند این پیغام یک حقه (hoax) است. و بعد گفته
بودند که البته این ویروسی که گفتیم وجود دارد اما این کارهایی که در ایمیل نوشته
مانند سوزاندن دیسک و مانند آن اغراق بوده و چنین چیزی نیست.
شاید برخی بگویند که ما حوصله نداریم اول تحقیق کنیم ببینیم
فلان ویروس واقعی است یا نه. خوب من هم نخواستم دعوت به فرستادن یا نفرستادن
اینگونه پیامهای بکنم. فقط خواستم اطلاعاتی دربارهی آنها بدهم. ضمن اینکه وقتی
به اینترنت وارد میشود بدون استفاده از برنامههای امنیتی و ضد ویروس همیشه در
معرض خطر هستیم. باز نکردن ایمیلهای ناشناس یا دریافت نکردن فایلهای ضمیمهای که
نمیشناسیم یا دقت در برخورد با نامههای ناشناسی اصولی هستند که همیشه باید رعایت
شوند و فقط مربوط به یکی دو نامهی خاص که مثلا عنوانشان یک عنوان خاصی است که در
هشدارها نوشته میشود نیست.
ببخشید که این مطلب طولانی شد اما وقتی همچنان میبینم که
بازار این دسته از پیغامهای داغ است احساس میکنم باید اطلاع رسانی مناسبی در این
زمینه انجام شود.