مساله آموزش، بخش مهمی از نیاز اجتماعی ماست که متاسفانه به
دلایل مختلف به خوبی برآورده نمیشود. بخشی از اجتماع به دلیل محرومیتهایی که
دارند از آموزشهای لازم برای رشد و توسعه زندگی و موقعیت اجتماعیشان بیبهرهاند
که البته در نوشته دیگری به این دسته خواهم پرداخت. اما گروه دیگری در حالیکه از
امکانات و منابع لازم برخوردار هستند اما به دلیل نا آگاهی یا بیتوجهی خودشان از
آموزش باز میمانند. این آموزشها در زمینههای مختلف میتواند باشد مانند مهارتهای
زندگی یا آموزشهای علمی و ورزشی. یکی از موانع مهم به ویژه دربارهی مواردی چون
مهارتهای زندگی و یا آموزش کامپیوتر دیدگاه اشتباه افراد است که فکر میکنند هر
آنچه باید را میدانند و نیاز به فراگیری ندارند و یا بدتر از همه اینکه فکر میکنند
موضوع بسیار ساده است و با آزمون و خطا و یا مشورت با دیگران میتوانند به اطلاعات
لازم دست پیدا کنند. البته منظور من
هم پیچیده کردن موضوع نیست و یا نمیخواهم فراگیری را منحصر به شرکت در کلاسهای
آموزشی کنم. بلکه حرف اصلی این است که برای آموزش، چه بهصورت حضور در کلاس و چه
بهصورت استفاده مستقیم از منابع آموزشی، باید برنامه داشت و وقت صرف کرد.
افراد زیادی را به ویژه در دانشجویان و دانشآموزان میبینم
که به بهانه کمبود وقت به فراگیری درست و پایهای کامپیوتر و نرمافزارهای اصلی
نمیپردازند و آنگاه هنگام نیاز و استفاده، دچار سردرگمیهای زیادی میشوند و وقت
زیادی را صرف پرس و جو از دیگران و سعی و خطا میکنند. و تازه اگر در یافتن پاسخ
خود موفق شوند صرفا یک مشکل مقطعی از ایشان حل میشود و از بسیاری از قابلیتهای
گستردهای که نرمافزار دارد بی اطلاع میمانند. من نام این را گذاشتهام بیسوادی
پنهان در زمینه کامپیوتر. یعنی فردی ادعا میکند که با ویندوز، اینترنت، وُرد و
... کاملا آشناست و سالها با آنها کار میکند اما عملا به استفاده سطحی از آنها
بسنده میکند و نمیتواند از قابلیتهای تکنولوژی اطلاعات برای بهبود عملکردش و
استفاده بهینه از امکاناتش استفاده کند.
خیلیها را در اطرافم دیدهام که وقتی کتابهایی نظیر
اینترنت،PDF
و مانند آنها را در مجموعه
کلید میبینند میگویند مگر اینها هم کتاب میخواهد و چنان با اعتماد اینرا
میگویند که منِ نویسنده نیز گاهی به شک میافتم که آیا به راستی فلان مبحث هم
کتاب میخواست؟ و اما کمی بعد که میبینم آب روان فناوری جدید در کوزه است و ایشان
بیاطلاع از مزایای آن چنین تشنه لب میگردند، باز به اینجا میآیم و میگویم
"من برای آموزش وقت...".
خاطرهای تکمیلی:
در مسافرت بودم که یکی از دوستانم به من زنگ زد. بسیار هم
آشفته و نگران بود چون در حال تایپ یک گزارش در word
بود و با مشکلی رو به رو شده بود. بدینصورت که هر وقت مکان نما را در وسط جمله
قرار میداد و تایپ میکرد متنهای قبلی پاک شده و متن جدید روی آن نوشته میشد.
فکر میکرد کامپیوترش ویروسی شده و ساعتها وقتش برای حل این مشکل صرف شده بود تا اینکه بالاخره من را پیدا کرده
بود. خوب پاسخ این مشکل فشردن کلید Insert از صفحه کلید بود که حالت ویرایشی را
روی Insert یا Overwrite قرار میدهد. یادم میآید حدود ۱۲
سال پیش بود که یادگیری کامپیوتر را شروع کرده بودم و این جزو درسهای اولیه بود.

چالش بین دنبال حقیقت بودن یا محبوب و مورد توجه توده بودن
را زیاد در تاریخ دیدهایم و همین گذرگاه بوده که شخصیتهایی را به اوج رسانده است.
مولانایی که امروز جهان را تحت تاثیر خود قرار داده زمانی به خاطر ترک منبر و
موعظه مورد انتقاد و نکوهش و بعضا تمسخر مردم هم عصر خود
بودهاست.
به هر حال ایستادن در برابر نظرات توده و تسلیم نشدن در
جهتی که باورهای آنها ترسیم میکند نیاز به شجاعت و صداقت بالایی دارد. همین آقای
صالحی نظریاتی دیگری هم دارد که در قالب کتاب منتشر شده که اگر این نظرات در یک
محفل مذهبی عمومی مطرح شود میتوان به راحتی مردم را بر علیهش شوراند و این هیجان
را به سمت هر هدفی هدایت کرد (ما معمولا اول اقدام میکنیم بعد تفکر).۱
به نظر من میزان تسلیم در برابر توده میتواند یکی از
معیارهای سنجش صداقت سیاستمداران باشد. برای مثال نگاهی بیاندازیم به انتخابات
ریاست جمهوری گذشته. در این انتخابات طیف گستردهای از روشنفکران انتخابات را
تحریم کرده بودند (یا بهتر است بگویم کسانیکه جامعه از ایشان انتظار دارد روشنفکر
باشند، مانند دانشجویان یا اساتید دانشگاه). شخصیتهای سیاسی و دیگر شخصیتهای
مرجع میدانستند که اگر از شرکت در انتخابات حمایت کنند مورد انتقاد و بدبینی این
طیف قرار میگیرند و اعتبار سیاسی و مبارزاتیشان ممکن است زیر سوال رود.
خوب کسانی مانند مهندس سحابی و مانند ایشان پیدا شدند که با
وجود این مسایل باز به خاطر اینکه تشخیصشان این بود که باید در انتخابات شرکت کرد
از "مشارکت جویی" حمایت کردند ( به ایشان گفته بودند که شما آبرویی در
بین مردم دارید و ایشان گفته بود که این آبرو را که برای سر قبرم نمیخواهم...). و
اما نگاهی بیاندازیم به رفتار طیفی دیگر یعنی بخشی از تحریمیان.
ایشان انتخابات را تحریم کردند و گفتند هرکس میخواهد بیاید
بیاید تفاوتی نمیکند. اما بعد که نتایج دور اول مشخص شد و دیدند که احمدی نژاد
دارد برنده میشود بسیار ترسیدند و پشت سر هاشمی رفسنجانی قرار گرفتند. خوب به نظر
من معنی این حرکت این بود:
این افراد فکر میکردند که در این دوره قرار است هاشمی حتما
برنده شود، پس از طرفی اوضاع مملکت زیاد هم بد نمیشود و از طرف دیگر ننگ شرکت در انتخابات هم بر تارکشان نخواهد نشست
( ننگ را بر اساس دیدگاه خودشان گفتم نه خودم). اما وقتی که دیدند اوضاع آنگونه که
فکر میکردند نشد دیگر هراسشان اجازه ندادکه این نقاب را بر چهره نگه دارند.
البته این مثال نسبت به اصل مطلبی که مورد نظرم است کمی
سطحی بود.
{ این قسمت دچار خودسانسوری شد}
پی نوشتها:
۱. مثلا ایشان
روایت رایجی که از ضربت خوردن حضرت علی وجود دارد را رد کرده و ضربت خوردن ایشان
را در هنگام ورود به مسجد میداند و لذا صحبتهایی مانند اینکه حضرت قبل از شهادت
به ابن ملجم میگوید که از برنامهی وی خبر دارد و نظیر آن ها را به کل باطل میداند.
یا نزول یک بارهی قرآن در شب قدر را صحیح ندانسته و تنها نزول تدریجی برای قرآن
را قابل قبول میداند. و یا در یک اظهار نظر شجاعانه آیهای که به آیهی تطهیر
مشهور است و علمای شیعه آنرا اثبات کنندهی عصمت ائمه میدانند را تفسیر کرده و
این برداشت از آنرا ناصواب میداند هرچند خود عصمت را رد نمیکند اما این آیه را
به عنوان دلیل فاقد پشتوانه علمی لازم میداند. توجه شود که من در مقام تایید یا
رد این نظرات نیستم و صرفا به عنوان نمونهای از اظهار نظرهای شجاعانهی یک محقق آنرا
نقل کردم.
مرحوم صالحی نجفآبادی (دارای درجهی آیتالهی با توجه به
درجه بندی
های حوزه) کتابی دارد با نام "شهید جاوید" دربارهی حادثه
کربلا و قیام امام حسین که کتابیاست بسیار مشهور و جنجال برانگیز و از مذهبیهای
دوران انقلاب فکر کنم کسی نباشد که نامش را نشنیده باشد. شریعتی این کتاب را بحث
برانگیزترین اثر قرن در حوزه خوانده. این کتاب روایتی عقلانیتر و انسانیتر از
حادثه کربلا نقل میکند که با روایت منبری تفاوتهای زیادی دارد. برای مثال میگوید
که حسین بن علی با هدف پیروزی به نبرد رفت و نه شهادت و اینگونه نبود که بداند در
این سفر شکست نظامی میخورد و شهید میشود و باز اقدام کند. بلکه بر اساس
فاکتورهای مختلف یک تجزیه و تحلیلی انجام داد که وی را به موفقیت در قیام امیدوار
کرد هرچند روند حوادث و اتفاقات به گونهای دیگر پیش رفت و منجر به فاجعهی کربلا
شد. به هر حال در اینجا قصد ندارم دربارهی این کتاب و یا کربلا صحبت کنم و هدفم
چیز دیگری است.
خوب این روایت از قیام امام حسین به طور مشخص با روایت رایج
و منبری تفاوتهای زیاد و عمیقی دارد و جنجال برانگیزی کتاب هم به همین دلیل است
تا جاییکه باعث بیمهریهای فراوانی به ایشان شد. در ابتدای این کتاب بخشی از نامههای
مختلفی که دربارهی کتاب نوشته شده آورده شدهاست. در این بین نامهای از شیخ محمد
شریعت اصفهانی از کراچی داری نکتهی جالبی بود که بخشی از آنرا برایتان مینویسم:
" هر جامعهای دارای چهار عنصر اساسی است: علم، مال،
قدرت و توده. اگر علم بر سه عنصر دیگر حکومت داشت میتواند وظیفهی ملکوتی خود را
انجام دهد و آن جامعه را به سعادت خود برساند... ". خوب اثر مال و قدرت بسیار
روشن و واضح است اما آن زمان بحث توده برایم کمی عجیب آمد که بعدا خیلی بهتر درکش
کردم و اثراتش را دیدم.
درست است که علما در کل جایگاه ویژهای در بین مردم دارند
اما وقتی دقیقتر نگاه میکنیم میبینیم که خیلی وقتها به جای اینکه علما جهت
دهندهی مردم باشند خود از مردم جهت میگیرند. چرا که شنا کردن بر خلاف جهت آب
بسیار سخت است. مردم به راحتی از عادتها و باورهای پوسیدهشان دست نمیکشند و بخش
زیادی از محبتشان به علما بدین خاطر است که علما چیزهایی که مردم باور دارند را
تئوریزه میکنند. بگذارید یک مثال انحرافی بزنم. حیلی از مردم در کشور ما خود را
در عرصهی پزشکی صاحب نظر میدانند و چارچوبهای خاصی را برای یک پزشک در نظر میگیرند.
مثلا اگر یک پزشکی تعداد داروهای کمی تجویز کرد و یا روش معاینهاش با روشی که
رایجاست تفاوت داشت او را بیسواد میخوانند. پزشکانی را دیدهام که خودشان معترف
بودهاند که برخی از تجویزهایشان اضافی و برای راضی کردن بیمار از نظر روانی بوده
است. این دقیقا یعنی تسلیم شدن علم به توده. یک زمانی کفرم از اینهمه کفرگوییهایی
که بعضا در مداحیها و برخی محافل مذهبی میشود درآمده بود (البته حرف از کفر که
گذشته، دیگر خیلی جاها شرک جلی را شاهدیم!). رفتم سری زدم به سایت تعدادی از مراجع
تا ببینم دربارهی چنین مسایل مهمی
هم حرفی زده شده یا نه. دیدم که به هر حال
برخی از ایشان نسبت به بروز شرک در این محافل هشدار داده بودند. اما چرا همین
نظرات که در نهایت محافظهکاری بیان شده را با صدای رسا به اطلاع طرفدارانشان نمیرسانند؟
بازهم به نظر من به خاطر نقش تودهها. یوسفی اشکوری در یکی از مراسم بزرگداشت
عاشورا حرف جالبی زد. او گفت که امام حسینی که در ایران میشناسیم بیشتر به سیاوش و داستان او شباهت دارد تا به
حسین بی علی.
هنگامیکه یک انسان بزرگ را میشناسیم که در زندگی موفق
زیستهاست، رواح او را در کالبد خویش میدمیم و با او زندگی میکنیم، و این ما را
حیاتی دوباره میبخشد.
دوستم پویان
مطلبی با این عنوان نوشته بود و از بقیه دوستان نیز دعوت کرده بود که به این پرسش
پاسخ دهند. نوشتن در این باره برای من سخت است چون آنقدرها در آثار شریعتی مطالعه
و تحقیق نکردهام که بتوانم پاسخ شایستهای
به این سوال بدهم. اما همینقدر میدانم که هیچگاه شریعتی برایم یک اسطوره نبوده،
اما شخصیتی ارزشمند بوده که نگاه اجتماعیاش را خیلی میپسندیدم. قبلا دربارهی
اولین آشناییام با او و کتاب گیاهشناسیاش نوشته بودم (این کتاب را بهصورت
الکترونیکی نیز برای دریافت در کتابخانهام قرار دادهام). حتی در نگاهی که به
مذهب دارد باز این دید اجتماعی در کنار بررسیهای تاریخی بسیار برایم جذاب بودهاست.
نمونه بارزش هم کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی است.
و به صورت خلاصه، دیدگاههای شریعتی دربارهی انسانشناسی و
جامعهشناسی آن بخش پررنگی است که از وی در ذهن من مانده است.
متاسفانه در شناخت و یا تجزیه و تحلیل شخصیتها کمتر توجهی
به مختصات زمانی و مکانی ایشان میشود. به همین دلیل مثلا در یک دورهای افراد با
شریعتی ژست روشنفکری میگیرند و در دورهای دیگر با تخریب و نقد غیرمنصفانهی او.
اخیرا تقی رحمانی مطلب دنباله داری در روزآنلاین مینویسد با عنوان "چگونه
نقدی بر شریعتی رواست" که به نظرم روی نکتههای قابل توجهی دست گذاشتهاست و
اگر به این بحث علاقمند هستید پیشنهاد میکنم آنرا مطالعه کنید.
و اما در پایان یکی از حکایتهایی که وی از دوران تحصیلش
نقل کرده است را برایتان مینویسم که به نظرم حاوی پیام و نکتهی مهمی است و برای
خودم خیلی آموزنده و کارساز بودهاست.
چشم در چشم گاو
یک کسی از آن دهی که من مال آنجا هستم برای درس خواندن به
مشهد آمده بود. سه چهار ماهی رفت و درس خواند. هنوز به "اما بعد" نرسیده
بود که غم غربت و دوری چنان پریشانش کرده بود که حالت عادی نداشت. احوالپرسی که با
او میکردی به گریه میافتاد. میخواستیم تسلیتش بدهیم که در آن دهی که تو هیچ
نداری و آیندهای نداری، چه چیزی تو را به آنجا میکشاند؟
جواب داد: عصرها که میشد، با پدر و مادرمان جلوی خانه مینشستیم
و چای میخوردیم و یک گاو ماده آن طرف حیات بسته بودیم. من وقتی چای میخوردم
او(گاو) سرش را بر میگرداند و مدتی به من نگاه میکرد. مثل اینکه با نگاههایش با
من حرف میزد و آشنا بود. حالا هروقت به یاد او میافتم دلم میخواهد همهی این
کتابها و درسها را بگذارم و آنجا بروم. اینجا نمیتوانم طاقت بیاورم. آخرش هم
رفت تا چشم در چشم گاو بگذارد وخیالش راحت بشود!
این طرز تفکر، این قدرت اراده، نمیتواند یک مرتبه همهی
"اساطیر الاولین" را دور بیاندازد. این یک قهرمان میخواهد. ( با اندکی
خلاصهسازی از کتاب "حکایتهایی از زندگی دکتر شریعتی" ).
چوگویی که وام خرد توختم همه
هرچه میباید آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار که
بنشاندت پیش آموزگار
آنچه از نظرات قبلی برمیآید این است که بیشتر خوانندگانم
منظورم از مطلب "جایی برای ندانستهها" را بد فهمیدهاند که حتما یک
دلیل مهم بر این بدفهمی بدنوشتن من و ضعف در انتقال پیام بودهاست.
اینکه گفتم باید برای ندانستهها جایی در نظر بگیریم برای
این بود که ذهنمان با پاسخهای زودرس و ناپخته پرنشود. معمولا وقتی با یک مساله
جدید روبرو میشویم از آنجا که میخواهیم بار ندانستنش را به دوش نکشیم به اولین
پاسخهایی که به ذهنمان میرسد متوسل میشویم و این باعث میشود ذهنمان برای تفکر
و یادگیری بیشتر فعال نماند.
یادم میآید که مادر یکی از دوستانم از روش پزشکی
هومیوپاتی برایم صحبت کرد و گفت که درد معدهی مزمنی که از زمان تولد فرزندش با او
بوده و هیچوقت هم پزشکان نتوانسته بودند درمانش کنند بالاخره بعد از بیست سال با
استفاده از هومیوپاتی درمان شدهاست. من تا آن موقع اسمی از این روش نشنیده بودم و
تنها روش درمانی مجاز و علمی که میشناختم همین پزشکی رایج بود. البته با طب سوزنی
و انرژی درمانی آشنایی بسیار کمی داشتم. فکر میکردم اگر روش معتبری درمانی دیگری
وجود میداشت حتما تا به حال نامش به گوشم خورده بود. آنهم برای من که روزانه
چندساعت وقت را به مطالعات پراکنده در زمینههای مختلف اختصاص میدادم. پس شروع
کردم به قطار کردن توجیهات مختلفی که به ذهنم میرسید و متاسفانه میبینم که
مخالفین این روش یا کسانیکه آنرا نمیشناسند نیز همین حرفها را میزنند. از
جمله اینکه ممکن است داروهایی که اینها میدهند بسیار خطرناک باشد یا مسکنهای
بسیار قوی باشد یا تلقین باشد و ...
همینکه نمیخواستم جایی در ذهنم را برای این موضوع جدید که
نمیدانستم باز کنم باعث شد تا بیشتر از یکسال دیگر هم از میگرن رنج ببرم و
سردردهای وحشتناکی را تحمل کنم (دردی که روش درمانی رایج هیچ کار مناسبی را نتوانست
روی آن انجام دهد و فقط تبدیل شده بودم به مخزن انواع و اقسام داروهای شیمیایی
رنگارنگ). تا اینکه بالاخره به طرز جالبی با این روش آشنا شدم و علاوه بر بهبودهای
جسمی و روحی بزرگی که برایم به ارمغان آورد باعث شد با دیدگاه اساسی و متحول کنندهی
"کل نگری" در زندگی و علم آشنا شوم و بتوانم بسیاری از تکههای پازلی که در ذهنم پراکنده شده بود را به هم پیوند
بزنم.
مثالهای اینچنینی زیاد هستند. انسان مدرن امروزی که نسیمی
از علم به زندگیاش وزیده غروری شگرف وجودش را فراگرفته و فکر میکند که این سر
سوزن علمی که بهدست آورده برای توجیه همهی پدیدههای زندگی کافی است و لذا
هرآنچه را درک نمیکند و در قوهی ادراکش نمیگنجد و به نظرش تجربه پذیر نیست را
رد میکند. مانند پشهای که مولانا توصیفش را میکند. پشهای که بر روی برگی نشسته
و آن برگ روی ادراری که روی زمین ریخته شناور است و پشه فکر میکند در حال سفر روی
اقیانوسی عظیم است (جزییات داستانش یادم نیست، بعدا پیدا میکنم و مینویسمش).
اما انسانی که از دوره مدرن گذر کرده اکنون کمی پختهتر عمل میکند و با تکیه بر علمش به راحتی بر هر
چیزی خط بطلان نمیکشد. بلکه میگوید: نمیدانم.
خوب این یک بخش قضیه بود که با این توضیحات روشن میشود با
مطلب بعدی که "صد در صد" بود نه تنها تناقض ندارد بلکه به نوعی همپوشانی
نیز دارد.
اما اشارهای هم به جنبههای اجتماعی بحث کرده بودم و اینکه
مواردی هست که انسان نباید اصراری به دانستن داشته باشد و اصولا خیلی چیزهاست که
دانستنش برای انسان سودی ندارد و فقط یک کنجکاوی بیمورد و بیشتر اوقات مبتذل را
ارضا میکند.
برای اینکه با آرامش بیشتری زندگی کنیم باید بتوانیم در ارتباط با حوادثی که دور و
برمان اتفاق میافتد یک برخورد پذیرشی داشته باشیم. یعنی آنچه که هست و وجود دارد
را همانگونه که هست ببینیم و به دنبال اختراع و کشف نیمههای پیدا و پنهان قضایا و
چسباندن معنیهای من درآوردی به پدیدهها نباشیم. شاید این حرف تا حد زیادی نزدیک
به دیدگاه و روش زندگی "بودن با آنچه که هست" باشد.
و در پایان از طولانی شدن مطلب پوزش میخواهم. هرکاری میکنم
آخرش طولانی میشود.
