در سالروز درگذشت شریعتی و چمران هستیم و حیفم آمد حرفی از این دو بزگوار به میان نیاورم. هرچند وقتی بیشتر مردم این بزرگداشتهای رادیو و تلویزیونی را میشنوند و میبینند از شخصیتهای معرفی شده رویگردان میشوند. و جالبتر اینکه کسانی برای سخنرانی دربارهی شخصیتها دعوت میشوند که نه تنها کمترین سنخیت فکری و شخصیتی با آن فرد فقید ندارند بلکه بعضا دشمنی و کینهای دیرین نیز دارند. همین چند وقت پیش بود که خواهر شهید آوینی (یا یکی دیگر از بستگان نزدیکش، الان درست یادم نیست) از مراسمی که در بزرگداشتش برگزار کرده بودند و از آنهمه دروغ و حرفهای بی سر و ته برآشفته شده بود.

متنی از چمران هست که یک بخشش خیلی وقتها در ذهنم طنین
انداز میشود:
ای حیات، با تو وداع میگویم، با همه مظاهر جلال و جبروتت...۱
و اما متنی هم هست از شریعتی که شدیدا به آن علاقمندم و فکر
میکنم مهمترین معضلات فرهنگی و اجتماعی
ما را در چند جمله کوتاه و زیبا و اثر گذار به نمایش گذاشته است:
برای
سیاست بازی،برای خدمت به مملکت و برای تفریح و لذت بردن از زندگی همیشه وقت هست اما برای فراگیری
وقت همین الان است و میگذرد. وانگهی بی مایه فطیر است.
آدم
بیسواد سیاستش قیل و قالهای بی ریشه و
خدمتش پوچ و حقیر و زندگی و لذتش گند و سطحی و عامیانه است. ارزش و عمق و اصالت هر
کاری به میزان خود آگاهی ،رشد شخصیت و سرمایه و غنای فرهنگ و فکر آدمی وابسته است.
ظاهرا از دوره شریعتی تا کنون دردهایمان زیاد تغییری نکردهاست.
کم سوادی و مطالعه نکردن هنوز گریبان فرهنگ عمومی ما را گرفتهاست. همان عاملی که
آزادی را زودتر از آگاهی برایمان آورد تا امروز پس از اینهمه فراز و نشیب تاریخی و
چالشهای بزرگ اجتماعی، دوباره شاهد "فرزانگانی باشیم که از پیری خرف شدهاند
و مردان نیرومندی که هنوز در گهوارهاند"۲.
پینوشت:
۱- ای حیات! با تو وداع می کنم؛
با همه زیبایی هایت؛ با همه مظاهر جلال و جبروتت؛
با
همه کوه ها و دریاها و صحراها با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود
به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم.
این خاطره مربوط میشود به تقلب. البته کلا تقلب را دوست
ندارم چون یک جور احساس ناتمامی و ضعف میکنم. حالا چه تقلب در سر جلسه و چه تقلب
در تولید پروژههای دانشجویی که در این خصوص هم در مطلبی دیگر بیشتر مینویسم.
البته دو سه بار تو زندگیم تو امتحان تقلب کردهام که همش یا با شکست روبرو بوده و یا بینتیجه
بوده است.
یکیش تو راهنمایی بود که تقلب کردم و بعدا فهمیدم که سوالات
با هم فرق داشته و صفر شدم.
یکبار هم توی دانشگاه یک سوالی سه مورد را خواسته بود که من
هر سه را نوشتم ولی برای خودشیرینی جزوه را باز کردم و مورد چهارم را هم نوشتم.
یک بار هم در درس اقتصاد در دبیرستان بود که همه کتاب باز
میکردند و من هم به ناچار باز کردم چون باید یک صفحه رو از حفظ مینوشتیم. استاد
یک لحظه به طرفم برگشت و اومدم کتاب رو بکنم توی نیمکت ولی چون کاپشنم رو گذاشته
بودم اونجا دیگه کتاب جاش نشد و استاد دید (به پت و مت گفتیم زکی).
اما چندین بار تقلب رساندهام که باحال ترینش امتحان زبان پیش
دانشگاهی بود. من زبانم خوب بود و هیچوقت نمیخواندم و زود جواب میدادم و میآمدم
بیرون. یک بار یکی از بچه ها خیلی خواهش و تمنا کرد که کمکش کنم (پدر وی قبلا توی راهنمایی
معلم زبانمان بود) و من هم تو رودربایستی گیر کردم.
خلاصه ما روی سن بودیم و همهی کسانیکه نامشان با میم بود هم
همانجا بودند و از قضا عمدهی خلافکاران و برو بچههای لات کلاس اونجا بودن. من هم
از اول سوال ها تا آخرش را از تستی گرفته تا تشریحی برای طرف خواندم. هفته بعدش که
آمده بودم مدرسه مرتب گنده لاتهای کلاس زنجیر چرخان میآمدند دنبالم و میگفتند بیا
بریم ساندویچی یه چیزی بهت بدیم چون به تو مدیونیم. اونجا بود که فهمیدم اینقدر بلند
رسونده بودم که کل سن مستفیض شده بودند! اون سال مدرسه خیلی رشد کرد چون بیشتر بچههای بیسواد
توانسته بودند نمره خوبی در زبانشان بگیرند.
این تجربهی شیرین باعث شد در امتحان بعدی که در همان مکان
بود اوج اعتماد به نفس زندگیم را به نمایش بگذارم. سن در ابتدای سالن بود و تمامی
مراقبها پشت سرمان بودند و به ما اشراف داشتند. در این حالت من در امتحان گسسته جوابها
را روی یک برگ نوشته و حتی بدون مچاله کردن به بغل دستیام تقدیم کردم. خوب ناظم
هم که در چند قدمی من بود یقهمان را گرفت و از سالن انداخت بیرون. اون طرف خیلی
التماس کرد و دوباره بهش برگه دادن ولی من مغرور بودم و فقط یک بار گفتم ببخشید.
در نتیجه من را راه ندادند و البته
خوشبختانه به اندازه ۱۱ نوشته بودم.
میگویند یک بنده خدایی در حال سخنرانی فلسفی بوده و میگوید
فقط آدمهای احمق هستند که مسالهای را بهصورت صد در صد میپذیرند و باور میکنند.
یک نفر میپرسد آیا مطمئنی و پاسخ میشنود: صد در صد!
یک مدت پیش به متنی بسیار جالب برخوردم که بی ارتباط با
مطلب قبلی که نوشتم نیست. ترجمهی آنرا برایتان مینویسم و بعدش هم متن زیبای
انگلیسیاش را:
"هر شخص تا پایان دوران تحصیلات دانشگاهیش بیش از 2600
بار در انواع امتحانات شرکت کردهاست. به همین دلیل تفکر "پاسخ صحیح" در
عمق ذهن ما ریشه دواندهاست. شاید این نوع طرز تفکر در برخورد با مسایل ریاضی
پسندیده باشد زیرا در ریاضیان همیشه یک پاسخ صحیح وجود دارد۱. اما مشکل اینجاست که
بیشتر مسایلی که در زندگی پیش میآیند اینگونه نیستند. در زندگی ابهامات زیادی
وجود دارد و بسته به اینکه به دنبال چه چیزی میگردید همواره پاسخهای صحیح زیادی
وجود دارد۲. اما اگر اینگونه فکر کنید که همواره یک پاسخ درست برای هر مسالهای
وجود دارد، آنگاه با مواجه شدن با اولین پاسخی که پیدا میکنید دیگر به جستجو برای
دیگر پاسخها ادامه نمیدهید."3
این جملهی آخر به نظرم بسیار مهم و تفکر برانگیز است.
پینوشتها:
۱- البته در منطق فازی(fuzzy logic) و ریاضیات فازی
چنین رویکردی وجود ندارد.
۲- به یاد حرفهای
رضا مارمولک دربارهی راههای رسیدن به خدا افتادم.
3- نوشتهی Roger von Oech متن انگلیسی:
مطلب مرتبط: جایی برای ندانستهها
یکی از درسهای
مهمی که در زندگی گرفتهام و ارزش و اهمیت آنرا تجربه کردهام این است که آدم
همواره باید جای مهمی از ذهنش را به ندانستههایش اختصاص دهد
.
عادت ریشه داری که خیلی از ما داریم این است که
معمولا فکر میکنیم خیلی میدانیم و دانستههایمان برای پاسخ به همهی پرسشهایی که
برایمان ایجاد میشود کافی است (هرچند صریحا به آن اذعان نمیکنیم). اما نمود عملی
این نوع تفکر این میشود که تعدادی پاسخ و
قضاوت که بر اساس تجربههای محدود قبلی مان در چنته داریم را میخواهیم به خورد هر
مساله جدیدی بدهیم. یعنی هنگام رو به رو شدن با یک مساله سعی میکنیم یکی از
جوابهایی که بلد هستیم را به خورد مساله بدهیم. در حالیکه به نظر میرسد راه درستتر
این باشد که اگر نمیتوانیم پاسخی درست برای مسالهای پیدا کنیم آنرا در قسمت
ندانستههای مغزمان بگذاریم. آنگاه دیگر با دیدن اعمال و رفتار دیگران به خودمان
اجازه نمیدهیم که به راحتی آنها را قضاوت کنیم. مثلا یکی از دوستانم هرگاه پاسخ
منفی دختری به خواستگاری را میدید و عیب و ایراد خاصی هم در پسر وجود نداشت
تحلیلش این بود که حتما کسی در زندگی این دختر هست. حالا شاید در برخی موارد این
تحلیل درست از آب در میآمد، ولی به نظر من دقیقا تلاشی بود برای پاسخ دادن به
مسالهای جدید با پاسخهای آماده قدیمی (شاید یک دلیلش این باشد که میخواهیم به
روشی نادرست از زیر بار ندانستن خارج شویم).
اما چه کسی گفته که ما باید پاسخ همه چیز را بدانیم، چرا باید دلیلهای پس زمینه همه رفتارهای دیگران
را ببینیم و چرا مرتب باید در حال تجزیه و تحلیل شخصیت دیگران باشیم؟ آیا اگر برای
حوادث اطرافمان دلیل روشنی نداریم حق داریم قضاوتی صد در صدی بر اساس دادههای پیشین کنیم؟
همین بحث را به نظرم دربارهی مساله وجود خدا هم میتوان
مطرح کرد که در مطلبی دیگر نظراتم را دربارهاش مینویسم.
کتابهای جلال
آل احمد اولین کتابهایی بودند که بهصورت مستقل برای مطالعه انتخاب کردم. آن
موقع اول راهنمایی بودم. قبل از آن مادرم برایم کتاب میخرید و این اولین باری بود
که خودم به کتابفروشی میرفتم. یادش به خیر با دوستم آرمین بودیم و او نام جلال را آورد
و من 3 تا از کتابهایش را خریدم. زن زیادی، سرگذشت کندوها و سهتار. واقعا کتابهای
قشنگی بودند و طعم شیرین خواندشان را همچنان به
یاد میآورم. بعد از آن کتابهای
دیگری از او را خواندم. برای اولین بار هم بود که در یک کتاب به کلمات عامیانه و
غیرپاستوریزه برخورد میکردم. مثلا از بازی بچهها نوشته بود که چوب کبریت تو
اونجای پشه میکردند(اون ننوشته بود اونجاها، خودم سانسورش کردم). وقتی اینگونه
کلمات را دیدم با تعجب و هیجان فراوان و البته همراه با شرم آنها را به پدر و
مادرم نشان دادم و فکر میکردم خیلی ناراحت شوند. ولی خوب توضیحاتی دادند که هرچند
متوجه نشدم ولی فهمیدم که خیلی هم اتفاق عجیبی نیافتاده است. برای همین بعدا هضم
مطالبی از این دست و حتی بدتر! برایم آسانتر شد و درکشان میکردم. آخرین کتابی هم
که چندین سال پیش از او خواندم "از رنجی که میبریم" بود که به غیر از زیبایی خود کتاب نامش همواره حس عجیبی را به من میداد و هنوز هم گاهی این
عبارت در ذهنم طنینی میاندازد.
سبک این کتابها خیلی روی من اثر گذاشت. هم روی نگاهم به
دنیا و هم روی نوشتنی که بعدا شروع کردم. نقطه اوجش هم در یک روزنامه دیواری بود
که با دوستم آرمین درست کردیم. آنموقع خیلیها روزنامه درست میکردند و آنرا با
مطالبی که از جاهای مختلف میآوردند و نوشتههای کلیشهای و لطیفه و جدول و ... پر
میکردند.ولی ما در یک اقدام ابتکاری انتحاری دست به کاری دیگر بردیم و آن نوشتن
مطالب انتقادی و طنز از ناظم مدرسه و برخی معلمان بود. در آن مطلب از شلنگ ناظم
گرفته تا برخی رفتارهای معلمان به ویژه خشکترینشان (معلم ادبیات) را به شدت به
سخره گرفتیم و کاریکاتورهایی نیز از ایشان کشیدیم (طراحیها را خواهر آرمین انجام
میداد). وقتی روزنامه را به دیوار زدیم مثل توپ صدا کرد. محل نصب روزنامه در برد
کنار دفتر بود و آنقدر ازدحام بچهها زیاد بود که رفت و آمد معلمها مختل شده بود.
به دلیل محبوبیت زیاد روزنامهمان را در دو شیف مدرسه به نمایش گذاشتند و تا مدتها
روی دیوار بود.ضمن اینکه یک جایزهی 2000 تومانی هم میخواستند بدهند که البته
پرید.
بعد از این ماجراها بود که ما دچار حس از خود متشکری
فراوانی شدیم و تصمیم گرفتیم یک کتاب لطیفه با هم چاپ کنیم و بازار را تسخیر کنیم.
مدتی نیز روی آن کار کردیم و جوکهای رد و بدل شده را یادداشت و گهگاهی اشعار سعدی
و حافظ و بابا طاهر را دستکاری و یا بهتر است بگویم لجنکاری میکردیم تا طنزی از
آن در بیاید. هرچند بعد از مدتی از صرافت چاپ کتاب افتادیم اما در عوض شبهای
زیادی را با رویای شیرین چاپ کردن کتاب به صبح رساندم.
یکی از موارد جالب در ارتباط بین خواهر و برادرها جنگها و آشتیهای بین آنهاست. البته فقط در همان عالم کودکی قشنگ هستند و اگر به دوران بزرگسالی برسند بسیار تلخند و گزنده. نمیدانم آیا شما هم در کودکی آنرا تجربه کردهاید یا نه ولی خوب خیلیهای دیگر را میشناسم که از این جنگ و آشتیهای کودکانه زیاد داشتهاند. معمولا هم این اتفاق بین بچههایی میافتد که پشت سر هم هستند و فاصله سنیشان کمتر است. مثلا من و برادرم!
وقتی یادم میآید که سر چه مسایل کوچکی با هم چه دعواهای وحشتناکی داشتیم هم خندهام میگیرد و هم تعجب میکنم. یکی از موارد همیشگی دعوای ما مربوط به کارهای خانه بود و رعایت نکردن برنامهریزی. با توجه به اینکه مادرم کارمند بود صبح تا ظهر در خانه تنها بودیم و کارهایی مانند تهیه صبحانه و گرم کردن ناهار را خودمان انجام میدادیم. موارد برنامهریزی ما هم اینها بود: تمیز کردن میز صبحانه، جواب دادن به تلفن، باز کردن در کوچه (خانهمان در طبقه دوم بود و درباز کن هم خراب) عوض کردن کانال تلویزیون(کنترل از راه دور نداشت) و ... مثلا روزهای فرد من تلفن را جواب میدادم و روزهای زوج برادرم. (مربوط به دوران مدرسه ابتدایی) اما گاهی محمود از اجرای برنامه سر باز میزد و به طرز عجیبی کفرم را در میآورد و اینجا بود که درگیری لفظی آغاز میشد و گاهی منجر به درگیری فیزیکی میشد. گاهی شدت درگیری آنقدر زیاد میشد که عمهام از طبقه پایین برای جداسازی ما میآمد. اما جالب بود که به فاصله کوتاهی پس از درگیری روابطمان دوباره
حسنه میشد. بدینصورت که من با لحنی کاملا عصبانی و جدی او را دعوت به خوردن نیمرو و یا بازی آتاری میکردم و بدین ترتیب از باهم بودنمان لذت میبردیم. بعدها که بزرگتر شدیم دیگر اینگونه اختلافات محو شد و در عوض تنشهای با مزهای بین برادرم و خواهر کوچکم اتفاق میافتاد.
اما جالب است که اکنون آنهایی که با هم جنگ و جدل بیشتری داشتهاند روابط نزدیک و صمیمانهتری با هم دارند. نمیدانم چقدر این مطلب برای شما جذاب بود. گفتم شاید پیوندی بین این مطلب با خاطرات و تجربیات شخصیتان برقرار شود و یادآوری گذشتهها برایتان شیرین باشد. برای من که همیشه جذاب و شیرین است.