تبليغاتX
یک

امروز با تعدادی از دوستان برای بررسی یک مدرسه به روستایی در نزدیکی شیراز رفته بودیم (در راستای طرح مقاوم‌سازی مدارس). یک مدرسه‌ی کوچک با ۸ کلاس درس. حیف شد که دیر به آنجا رسیدیم و بچه‌ها تعطیل شده بودند و داشتند می‌رفتند. دختر و پسرهای با نمک و خندان. در حین کار گپی هم با یکی از معلم‌ها زدیم.

مدرسه‌شان کتابخانه درست و حسابی نداشت. دستگاه زیراکس برای کپی سوال‌های امتحانی هم نداشت و برای تکثیر باید به روستانی کناری می‌رفتند.

وسیله سرمایش کلاس‌ها پنکه‌های سقفی بود که اکثرشان خراب بودند. وسیله گرمایشی‌شان هم بخاری علاءالدین بود. از همان بخاری‌ها که در یک کلاس درس در درودزن آتش گرفت و بچه‌ها را به روزی انداخت که در پیوندی که در کنار صفحه گذاشته‌ام (آقای شهردار...) عکس‌های آن را می‌توانید ببینید.

معلم‌شان می‌گفت یک اردو برایشان گذاشته بودیم و هزینه هر نفر ۲000 تومان بود. اما از 80 دانش‌آموز فقط 30 نفرشان توانسته بودند هزینه را بپردازند در حالیکه بقیه هم خیلی دلشان می‌خواسته به اردو بروند.

وی می‌گفت ما در اینجا زنده‌مانی می‌کنیم نه زندگانی.

و اما... در راهروی مدرسشان دو پرستو لانه‌ای درست کرده بودند و آزادانه در راهروی مدرسه پرواز می‌کردند. و هر وقت خسته می‌شدند روی تابلوهای کلاس‌ها می‌نشستند و بچه‌ها را تماشا می‌کردند.

معلمشان می‌گفت این بچه‌ها خیلی شیطان هستند ولی نمی‌دانم چطور است که تا به حال کاری به این پرستو و خانه‌اش نداشته‌اند.

اما من فکر می‌کنم دلیلش این است که فرشته‌ها و پرنده‌ها همیشه در کنار هم زندگی خوبی داشته‌اند.


ببخشید کیفیتش خوب نیست. با تلفن همراه گرفتم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 22:20 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

همانطور که می‌دانید هفته‌نامه گل‌آقا حدود چند سال پیش۱ و با تصمیم خود‌ِ گل‌آقا انتشارش متوقف شد و این در حالی بود که موسسه گل‌آقا مشکلات مادی برای انتشار نداشت و دیگر نشریات این موسسه همچنان تا چند وقت پیش چاپ می‌شدند. البته اگر با دیدن عنوان این مطلب فکر کرده‌اید که جواب این سوال را در متن پیدا می‌کنید باید بگویم که سخت در اشتباهید و من خودم نیز جوابش را نمی‌دانم! نه اینکه فکر کنید می‌خواستم شما را سرکار بگذارم، نه! فقط خواستم از آخرین تکنولوژی‌ ژورنالیستی روز برای جلب توجه استفاده کنم (البته سرکار گذاشتن مردم می‌تواند دلایل دیگری هم داشته باشد از جمله دلایل امنیتی، اگر پی‌گیر اخبار روز هستید و به ویژه شیرازی هم هستید که منظورم را می‌فهمید و اگر هم نفهمیدید اشکال ندارد و مشکلی برای خواندن ادامه مطلب ایجاد نمی‌شود).

خب برگردیم سر بحث اصلی. گل‌آقا زمانی تعطیل شد که بار فعالیت سیاسی احزابی که وجود نداشتند بر عهده‌ی مطبوعات افتاده بود و  در فضای دو قطبی شده‌ی مطبوعات، جناح چپ و  راست به یکدیگر می‌تاختند. در یادداشت‌های یک روزنامه‌گار خواندم که گل‌آقا در شرایطی قرار گرفته بود که باید به یکی از دو سو کشیده می‌شد و زیر فشار زیادی قرار گرفته‌بود. اما چون موضعگیری رسمی از سوی گردانندگان گل‌آقا اعلام نشده اینگونه اظهار نظرها را باید در حد گمانه زنی در نظر گرفت.

اما من بنا بر حسی که در آن دوران تجربه کردم حرف دیگری نیز دارم. جذابیت طنز انتقادی گل‌آقا در این بود که در فضای بسته‌ای که وجود داشت و حتی به راحتی نمی‌شد از یک مدیر دست چندم انتقاد کرد چه برسد به رییس جمهور که در جایگاهی تقدیس شده نشسته بود (به‌صورت مشخص دوران آقای هاشمی را می‌گویم)، خواندن انتقادات و نیش‌های گل‌آقایی بسیار دلنشین بود. یا بهتر است بگویم دل آدم را حسابی خنک می‌کرد (به خاطر همین مطالب انتقادی که در آن فضای بسته نوشته می‌شد برخی از همراهان قافله‌ی "همیشه بدبینان" به گل‌آقا می‌گفتند سوپاپ اطمینان۲). اما پس از دوم خرداد و فضای شدیدا بازی که در مطبوعات ایجاد شده بود دیگر جذابیت‌های این طنز برای من کمتر شده بود زیرا مطبوعات با صراحت و شفافیت هر چه تمام و با سرعت در حال شکستن خط قرمز‌ها بودند (در اینجا بحثی درباره‌ی درست یا غلط بودن این رویه ندارم) و دیگر مطالب غیرمستقیمی که در قالب ایهام و دیگر روش‌های غیرمستقیم بیان می‌شدند برایم جذابیت نداشتند.

گواینکه پرورش دهنده‌ی ادبیات و شعر همین فضاهای بسته و محدودی بوده که در طول تاریخ برای اهل ذوق و هنر ایجاد شده بوده و گریز آن‌ها از صراحت به استعاره و تمثیل باعث ایجاد آثاری بس بدیع و شورانگیز شده‌است. مسعود بهنود در کتاب "275 روز بازرگان" در فصلی به نام "هنر و ادب در مرخصی" به زیبایی به بررسی تاریخی این پدیده می‌پردازد و نشان می‌دهد که در دو دوره، یکی از پس از سقوط رضاخان و دیگری سال اول پس از پیروزی انقلاب که ناگهان آزادی بیان شدید و بی حد و حصری ایجاد شده بود چگونه هنر و ادب دوران بی‌فروغی را پشت سر گذاشتند

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 1:16 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چند روزی که نبودم رفته بودم به تهران برای کنگره عمران و نمایشگاه کتاب. از سفر با اتوبوس این‌بار حکایت‌های نیمه داغی دارم که بعدا می‌نویسم. از کنگره هم که چیز خاصی برای گفتن ندارم چون بیشتر به خوردن گذشت و شکممان بهره خوبی برد. نمایشگاه هم در کل خوب بود. چند ساعتی در غرفه بودم و بازدید کوتاهی هم از غرفه‌های عمومی داشتم که پربار ترینش بازدید از غرفه‌ی  گل‌آقا بود. کتاب‌های متنوع و جالبی داشتند امسال. و اما مهم‌ترین موضوع در غرفه‌شان خبر مهم و خوشِ انتشار دوباره‌ی دو هفته‌نامه‌ی گل‌آقا بود (به شما قول می‌دهم که تنها عمل نوآورانه و شکوفامنشانه‌‌ی واقعی و غیر شعاری که تا آخر امسال رخ خواهد داد همین یک کار خواهد بود). چند سالی است که دیگر این نشریه منتشر نمی‌شود. البته بعد از درگذشت گل‌آقا (کیومرث صابری فومنی) هر سال در یادبودش یک شماره از آن‌را منتشر می‌کردند و دوستداران را بیشتر در حسرت نبودش فرو می‌بردند.

گل‌آقا یکی از دو مجله‌ای است که می‌توانم بگویم با آن بزرگ شدم. (نام آن مجله‌ی دیگر را به دلایل امنیتی نمی‌توانم بگویم!)

یکی از شخصیت‌های ثابت بسیاری از کاریکاتورهایشان شخصی به نام "آسیب‌پذیر" بود که خیلی دوستش داشتم و همیشه دلم برایش می‌سوخت. خیلی وقت‌ها هم از ظلم‌هایی که در حقش می‌شد عصبانی می‌شدم و از دیگر شخصیت‌های موجود در کاریکاتور که باعث آزار "آسیب‌پذیر" شده‌بودند متنفر می‌شدم.


 در میان کاریکاتورها هم یکی که بیش از همه در ذهنم مانده کاریکاتوری بود که در آن داشتند یک آمپول به دکتر حبیبی (معاون اول رییس جمهور در دولت هاشمی رفسنجانی) می‌زدند. موضوعش یادم نیست ولی یادم هست که شورتِ دکتر حبیبی را گلدار کشیده بودند!

و اما در میان شعرهای طنز یکی هست که خیلی روی من اثر گذاشت. این شعر مربوط به زمانی است که شعارهای مربوط به برخورد با مفسدان اقتصادی تازه شروع به گرم شدن کرده بود و طبق رویه معمول در کشور ما که ارزش‌ها زود لوث شده و به ابزار کوبیدن حریف و متهم کردن مخالفان تبدیل می‌شود، شعارِ "از کجا آورده‌ای" هم به چنین استفاده ابزاری دچار شده بود و البته همچنان دچار می‌باشد و به جای اینکه دانه درشت‌ها و گردن کلفت‌ها گیر بیافتند معمولا یقه‌ی هیچکاره‌ها و یا بی‌نواها چسبیده می‌شود. در آن زمان گل‌آقا شعری با همین مضمون چاپ کرد و استثنائا در آن شماره این شعر را روی جلد چاپ کردند. یادم می‌آید وقتی خواندمش در حالیکه می‌خندیدم اما بغضی نیز گلویم را می‌فشرد. خیلی دنبال آن شعر گشتم و امروز که یک نامه‌ به سایت گل‌آقا فرستادم خیلی سریع برایم آن شعر را فرستادند (تا حالا در بین سایت‌های موسسات ایرانی موسسه‌ای را ندیده بودم که ایمیل‌ها را بخواند چه برسد به اینکه به آن جواب دهد و آن‌هم به این سرعت!). من هم آن را در اینجا به شما هدیه می‌کنم. می‌خواستم درباره‌ی تعطیلی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا هم بنویسم که دیگر مطلبم طولانی شد و می‌گذارم برای بعد.

از كجا آورده‌ای؟

از كجا آورده‌ای این نصفه سیگار را؟

ازكجا آورده‌ای این وصله شلوار را؟

نیم تخت تازه‌ای كفش تو پیدا كرده است

از چه راهی كرده‌ای نو، باز، پای‌افزار را؟

تو كه عمری بوده‌ای بی‌سایبان و سرپناه

ازكجا آورده‌ای این سایه دیوار را؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/21ساعت 23:39 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 22:53 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

هیلاری کلینتون در یکی از نطق‌های انتخاباتی‌اش صحبتی کرده مبنی بر محو کردن ایران (به عنوان واکنشی در برابر تهدید یا حمله ایران به اسرائیل). این شعر زیبا را که در پاسخ به این رجزخوانی آمریکا سروده شده در اینجا می‌آورم. نام شاعرش هم در انتها درج شده است.

هیلاری! ما فقط دو تا گیلاسیم

ما را نزن! ما را نزن!

ما گیلاسیم
فقط دو تا گیلاس

هیلاری گفت، می‌خواهم ایران را از صحنه روزگار محو کنم
هیلاری!
ما را محو نکن، ما را نزن
ما گناه داریم
ما فقط دو تا گیلاسیم

 

هیلاری! وقتی وارد آشپزخانه شدی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/12ساعت 23:54 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یک مدت پیش رفته بودم تهران برای امتحان پی دی اچ! (همان phd). رفتن را با هواپیما رفته بودم تا یک وقت خدای نکرده سر جلسه امتحان موقع خوردن کیک و ساندیس دچار استرس نشوم. اما برگشتن در راستای صرفه جوبی ارزیی و همچنین دیدار با دوستان اصفهانی با اتوبوس برگشتم. خیلی وقت بود که سوار اتوبوس نشده بودم و این سفر باعث شد دوباره بسیاری از خاطرات و حس‌های پنج سال رفت و آمد در مسیر شیراز-اصفهان برایم زنده شود. یاد دلتنگی‌های سفر به خیر و سفر همه‌ی مسافران به سلامت باشد انشاءالله.

یاد همسفرانی هم که در نیمه‌ی راه به خواب عمیق فرو می‌رفتند و با تمام هیکلشان روی من می‌افتادند و به زور از زیر دستشان تنفس می‌کردم هم به خیر. یاد خودخواهانی که با درآوردن کفش‌هایشان و آکنده کردن فضا از بوی نامطبوع جوراب‌های مبارکشان به آزار بقیه می‌پرداختند هم به خیر. یکی از خوبی‌های هواپیما همین است که در آن دیگر از این آزارهای طول سفر خبری نیست. البته نه به این دلیل که مسافران هواپیما آدم‌های با کلاس‌تر و یا فهمیده‌تری هستند. بلکه به دلیل کوتاه بودن زمان سفر مردم کمتر فرصت می‌کنند تا دیگران را با خودخواهی خود آزار دهند.

اما مساله‌ای که دوباره بعد از این مدت طولانی توجهم را جلب کرد وضعیت تهویه اتوبوس بود. از همان قدیم که این اتوبوس‌های مدرن کولر دار آمدند تا الان، همیشه وضعیت هوای ماشین منجر به یک بحث و جدل بین راننده و مسافران می‌شده است. در تابستان‌ها اینقدر هوای داخل ماشین سرد می‌شود که همه به لرز می‌افتند و در زمستان‌ها هم از شدت گرما همه به ا.ستر.پتیز روی می‌آورند. و هیچ وقت هم راننده‌ها زیر بار نمی‌روند که وضعیت هوا خوب نیست و منت هم می‌گذارند که ماشینشان کولر دارد. یادم می‌آید که گاهی همین مساله منجر به درگیری‌های لفظی شدید بین راننده و مسافران شده است.

این دفعه این وضعیت افراط و تفریطی من را یاد الگوی رفتاری رایج جامعه انداخت و خیلی از رفتارهای خودم و اطرافیان را به خاطر آوردم و دیدم که چقدر این الگو در زندگی‌هایمان تکرار می‌شود. و خیلی سریع ذهنم کشیده شد به بروز همین ویژگی در رفتار اجتماعی و سیاسی‌مان. یکی را امروز بزرگ می‌کنیم و در جایگاه قهرمان ملی می‌نشانیم (بدون اینکه خودش ادعایی داشته باشد) و دو روز بعد که سردی‌مان می‌کند او را به لجن می‌کشیم و انگار هیچ حد وسطی نمی‌شناسیم.

یادم به همکلاسی‌های دبیرستانم افتاد. یادم می‌آید که خیلی‌ها که همه‌ی اطلاعات سیاسی و شخصیت شناسی‌شان محدود می‌شد به خواننده‌ای به نام "داریوش"، بعد از دوم خرداد یک شبه تحلیلگران درجه اول سیاسی شدند. و در انتها برای اینکه سخنم زیاد طولانی نشود این بخش را خلاصه می‌کنم و یک راست می‌روم سر آخرین مطلبی که از دیدن اینها که گفتم به ذهنم آمد و آن متنی از یکی از کتاب‌های جِبران خلیل جِبران است بدین شرح:

"دریغ بر ملتی که حاکم جدیدش را با بوق و کرنا خوشامد می‌گوید و با قهقهه و غوغا وداعش می‌گوید تا با بوق و کرنا دیگری را خوشامد گوید.

دریغ بر ملتی که فرزانگانش از پیری خرف شده‌اند و مردان نیرومندش هنوز در گهواره‌اند (۱).

دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکه‌اش خود را ملتی می‌داند."

پی‌نوشت:

۱- به زبان خودمانی یعنی هیکل گنده کرده‌اند ولی هنوز شعور به هم نزده‌اند! این‌را گفتم چون بعضی‌ها یک جور دیگر تفسیر کرده‌اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 23:17 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

۱- مسابقه‌ای در حال برگزاری است برای انتخاب محبوب‌ترین وبلاگ‌های فارسی. برای ورود به صفحه‌ی انتخاب وبلاگ اینجا را کلیک کنید و در پنجره‌ای که باز می‌شود نام 5 تا از وبلاگ‌هایی که مطالبشان را می‌پسندید وارد کنید.  انتخاب وبلاگ‌های محبوب

۲- منو به یک بازی دعوت کردن و گفتن اگه شرکت نکنی کشته می‌شی! منم شرکت کردم. گفتن اینجوری هست که باید یک جمله‌ی قصار بگی که 6 تا کلمه بیشتر نداشته باشه و بعدش هم کسی‌که دعوتت کرده را تو وبلاگت معرفی کنی (خانمِ بهرخ: کلوچه مسقطی) و بعدشم چند نفر دیگه رو هم دعوت کنی. حالا بعدش دیگه چه اتفاقی می‌افته نمی‌دونم!
این هم جمله‌ی قصار من! :
ارزش انسان به اندازه‌ی اندیشه‌هایش است.
من چون اینجا غریبم زیاد کسی‌رو برای دعوت کردن نمی‌شناسم ولی خوب یه چندتایی که فکر می‌کنم جملات خوب از خودشون صادر می‌کنند رو اینجا می‌نویسم. اگرم دوست نداشتن بیان اصلا ناراحت نکنن خودشونو. من ناراحت نمی‌شم. تو رودر بایستی گیر نکنن خدای نکرده! فقط خواستم استعدادهاشون به سمع و نظر بقیه برسه.
1- دکتر وحید  2-پویان  3-مهندس بیکار  4-Eve (فریبا)   -5پیامبر من
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 12:53 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

این روزها "وقت ندارم" شده ورد زبان ما. بیشترمان اینقدر کار و گرفتاری داریم که مرتب با کمبود وقت روبرو می‌شویم. همیشه در عجله‌ای پیدا و پنهان هستیم و ذهنمان زیر فشار برای انجام دادن سریع کارها و استفاده از وقت است. یک جلوه از اثر این زندگی پرسرعت را به نظرم می‌توانیم در مقدار و روش مطالعه کردنمان ببینیم (دستِ‌کم تجربه‌ی خودم اینگونه است). اینکه مطالب مختلف را با عجله می‌خوانیم و مطالب طولانی را نمی‌خوانیم و آن‌را می‌گذاریم برای وقتی دیگر در آینده، که معمولا هم این زمان هیچ‌وقت فرا نمی‌رسد!


من برای فرار از این فشار ذهنی و آرام تر شدن، گاهی روشی معکوس را انتخاب می‌کنم. مثلا زمان‌هایی که می‌بینم زیادی در نگرانی از گذشت زمان و کمبود وقت هستم، کمی تامل می‌‌کنم، سپس به سراغ یکی دو تا از وبلاگ‌ها یا سایت‌هایی می‌روم که می‌دانم مطالبشان جذاب و مفید اما طولانی است، و سپس برخی از آن مطالب را کامل از اول تا آخِر می‌خوانم. یا سراغ یکی از کتاب‌های نیمه‌تمام می‌روم و چند صفحه‌ای از آن‌ها را می‌خوانم. و بعد که دلم خنک شد از اینکه به قول خودمانی حال این روند شتابناک زندگی را گرفته‌ام، آنگاه با ذهنی آرام‌تر به انجام بقیه کارها مشغول می‌شوم. خوب تا حالا که خوب جواب داده. اما چی شد که این‌را نوشتم. یکی اینکه می‌دانم خیلی‌های دیگر هم هستند که با چنین مساله‌ای سر و کار دارند. و اما دلیل مهم‌تر خواندن مطلبی جالب از هرمان هسه بود که حیفم آمد آن‌را اینجا برایتان ننویسم:

" ارزش نهادن بیش از اندازه بر دقیقه‌ها، یعنی شتاب، در مقام مهم‌ترین عامل در شیوه زندگی‌مان، بی گمان خطرناک‌ترین دشمن شادمانی است. ما مطالب مربوط به آرمان‌ها و سفرنامه‌های احساس برانگیز دوران گذشته را با لبخندی آرزومندانه می‌خوانیم و می‌اندیشیم  اجداد ما برای چه کارهایی که وقت نداشته‌اند!"

برگرفته از کتاب "شادمانی‌های کوچک، هرمان هسه". نام مترجم و ناشرش را بعدا برایتان می‌نویسم.

** منبع عکس

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 9:52 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share