تبليغاتX
یک

بخش یک

اینجانب...

اینجانب جوانی هستم پرنشاط که سن زیادی هم ندارم. از آنجاکه جو جامعه سیاسی است و من هم جوگیر، خیلی زود سیاستمدار و تحلیلگر سیاسی شدم. سابقه‌ی مبارزاتی گسترده‌ای هم دارم نظیر افشاگری در جمع خانواده و دوستان، تماشای تظاهرات، فورواد کردن ایمیل و فحش دادن به مسولین در دلم۱. اطلاعات سیاسی گسترده‌ای هم دارم و مثلن خوب می‌دانم که بورژوازی فحش خیلی بدی‌است و بدتر از آن خورده بورژوازی است که یک چیزی در مایه‌های فحشِ خواب آور۲ است. از نظر تاریخی هم اطلاعات گسترده‌ای دارم و خوب می‌دانم که در زمان شاه داشتیم به ابرقدرتی جهانی تبدیل می‌شدیم و آمریکا و اروپا که ترسیده بودند، میلیون‌های دانشجو و مبارز و روشنفکر و روحانی و کارگر و غیره‌ی ایرانی را فریب دادند و انقلاب کردند. این اطلاعات نفیس را هم پدرجانم به من آموخته و از رسانه‌های معتبری چون تاکسی و اتوبوس هم شنیده‌ام. کتاب و مطالعه عمومی هم اصلن ندارم، همین درس‌های مدرسه و دانشگاه کافیست. ضمن اینکه از شکم مامانم سیاستمدار بوده‌ام و همیشه وقتی زیرآب دوستان و رفقایم را می‌زدم همه بر استعداد سیاستمداری من تاکید می‌کردند. تحلیل‌های عمیقم مانند اینکه "همه‌ی اینها مثل همند" هم در محافل مختلف با استقبال گسترده‌ی شنوندگان روبرو شده و در نتیجه دیگر شکی ندارم که خیلی می‌فهمم. در همین راستا و از آنجا که در عنفوان جوانی دچار یاس و سرخوردگی از بهبود اوضاع کشور شده‌ام، به هیچ وجه در انتخابات شرکت نخواهم کرد تا با تحریم من کمر حکومت بشکند، یا اگه نشکست دست کم دیسکی، زخمی چیزی عارضش بشود. اگر هیچ آخی نگفت بازهم خیالی نیست، چون دست کم کلاس خود را بین دوستانم حفظ کرده‌ام.

اونجانب...

و اما بشنوید از آنجانبان، ایشان از مبارزان و فعالان سیاسی-اجتماعی قدیمی این سرزمین بوده‌اند. درست است که شهرتشان در جامعه‌ی امروز ما به پای قهرمانان سریال افسانه‌ی جومونگ نمی‌رسد، اما فعالیت آزادیخواهانه‌شان را از سال‌هایی خیلی دور آغاز کرده‌اند. یعنی زمانی که برخی از مسولین انقلابی امروز هنوز به مدرسه هم نمی‌رفتند. خودشان و خانواده‌هایشان همواره در فشار بوده‌اند و هزینه‌های زیادی پرداخته‌اند. بعد از انقلاب هم نه به نان و نوایی رسیده‌اند و نه به پست و مقامی. با ملاحظه‌ی سنی که از ایشان گذشته انتظار است که امید و نشاطی کمتر از جوانانی چون "اینجانب" داشته باشند. آنقدر ناسپاسی و ناجوانمردی هم دیده‌اند که حقشان برای یاس و سرخوردگی بیشتر از من باشد. اما به پشتوانه‌ی شخصیتی بزرگ و ارزشمند و ایمانی خالصانه، همچنان منادی امید و نشاط و سرزندگی هستند. اگر می‌خواهید مختصری درباره‌ی یکی از ده‌ها "آنجنابانی" که گفتم بدانید اینجا و اینجا را بخوانید.

بخش دو

پرینترم خراب شده بود و تصمیم گرفتم هرطور شده خودم درستش کنم. مرحله به مرحله پیچ‌ها را باز کردم و قطعات را به‌صورت منظم خارج کردم. بعد از کمی دستکاری همان مراحل را به‌صورت معکوس انجام داده و پرینتر را بستم. اما ظاهرن کار در حالت خواب آلود کار خودش را کرده بود و 4 پیچ در پایان اضاف آمده بود!

از آنجا که حوصله نداشتم دوباره دستگاه را باز کنم بی توجه به این مساله آن را روشن کرده و استفاده کردم و دیدم که خیلی خوب کار می‌کند. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که این غربی‌های استعمارگر آزار داشته‌اند که این پیچ‌های اضافی را در آنجا کار گذاشته‌اند و هدفشان جلوگیری از پیشرفت جوان ایرانی بوده‌است. این پیچ‌های اضافی درست مانند سازمان مدیریت هستند که آمریکای جنایتکار برای جلوگیری از پیشرفت ما آن‌را وارد کشورمان کرده‌است تا به دلیل انجام برنامه‌ریزی از پیشرفت در کارها باز بمانیم3. و همانگونه که دیده‌ایم انحلال آن کار بسیار سنجیده و شجاعانه‌ای بوده‌است. فقط نمی‌دانم چرا پرینترم موقع چاپ کاغذ را در حد آتش گرفتن داغ می‌کند و گاهی بوی لاستیک سوخته از آن بیرون می آید.

نتیجه اخلاقی 1: در انتخابات شرکت کنید و برای تشویق دیگران به شرکت فعال باشید.

نتیجه اخلاقی 2: هیچگاه به یک تعمیرکار پرینتر ناشی رای ندهید.

نتیجه اخلاقی 3: رای بنده در انتخابات مخفی‌است و از هیچکسی حمایت نمی‌کنم و اینها هم که گفتم فقط مصداق‌های کلی بود!!!

پی‌نوشت:                                                                            

1- در شیراز به آن فحش تو کمی (komi) هم گفته می‌شود.

2- همان بی‌نا.موسی یا خوارمادر سابق با کادر جدید و مجرب

3- دکتر محمود در یک سخنرانی تاسیس آن را از اهداف استثماری آمریکا خواندند.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 20:37 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چندی پیش فیلم مستندی دیدم با نام "گفتگو در مه" که ظاهرن شبکه‌ی ضاله! و انگلیسی بی‌بی‌سی هم آن را نشان داده‌است. در فیلم، بخشهایی از زندگی و تلاشهای یک زن جوان که عضو شورای روستای دستجرد است نشان داده می‌شود و از تلاشهای وی در مرکز بهداشت روستا که با همت وی پا گرفته‌است تا نظارت بر بهداشت مدرسه و غیره صحبت می‌شود. اما چالش اصلی وی پیرمردی است با نام حاج کمال که ریش سفید ده است و از اعضای شورا نیز هم. اما شورای آنها با اینکه دوسال از تشکیلش گذشته است هنوز جلسه‌ای تشکیل نداده، چراکه حاج کمال حاضر نیست با یک زن در جلسه بنشیند و می‌گوید که فقط با شیران،یعنی همجنسان من، صحبت می‌کند و نه با روبهان!

حتا حضور بخشدار هم در منزل حاج کمال اثری ندارد و وی قولی که برای تشکیل جلسه به وی داده‌است را نادیده می‌گیرد. با اینکه این "زنک" در برخوردهای مختلف با پیرمرد مرتب تحقیر می‌شود و حرفهای ناروا می‌شنود باز دست از کار نمی‌کشد و سعی دارد که اهالی را برای صحبت با وی قانع کند. ظاهرن دیگر پیرمردهای ده کمی روشنفکرترند و حتا یکی از آنها خطاب به دیگران می‌گوید که امروز در دنیا رییس جمهور زن هم داریم. اما با این وجود هیچکدام حاضر نیستند با وی صحبت کنند چرا که وی ریش سفید و کدخدا و عضو شوراست و "ما نمی‌توانیم از او سوال کنیم"!

دیدن و یا شنیدن از آنچه در لایه‌های اینچنینی از جامعه می‌گذرد به خوبی عمق موانع پیشرفت و توسعه کشور و موانع  فرایند دمکراسی را نشان می‌دهد. در مطلبی دیگر با عنوان "من شهری، من با فرهنگ..." نیز  به عدم شناخت دقیق بسیاری از سیاستمداران و یا سیاست بازان تازه به دوران رسیده و ناپخته از شرایط و وضعیت لایه‌های مختلف اجتماع، اشاره‌ای کردم. و به نظرم همین عدم شناخت است که باعث حرکتهای تندروانه‌ای می‌شود که موج نامتوازنی را در جامعه ایجاد می‌کند و در نهایت نیز موفق نمی‌شود (نمونه‌اش به نظر من برخی تندرویهای دوران اصلاحات بود که مقصرش نه خاتمی، که مجموعه‌ی نیروهای اصلاح طلب بودند).

اما از اینها که بگذریم، این فیلم نه تنها در من حس یاس و ناامیدی و فاصله داشتن از پیشرفت ایجاد نکرد، بلکه برعکس بسیار امیدوار شدم.

اینکه در این روستای کوچک با چنان ریشه‌ای از افکار سنتی، یک زن در فرآیند انتخابات به بخشی از ساختار قدرت راه پیدا می‌کند جای امیدواریست...

اینکه در این روستا زنی پیدا می‌شود که چنین بی‌پروا و شجاعانه برای پیشرفت جامعه‌اش تلاش می‌کند،

اینکه این زن، زنان روستا را دور هم جمع می‌کند و از حق و حقوقشان برایشان صحبت می‌کند...

همه‌ی اینها آینده‌ای روشن را برای ایران نوید می‌دهد، آینده‌ای که رسیدنش از همین امروز شروع می‌شود به شرطی که خسته نشویم، نا امید نشویم، آگاه باشیم و تلاش کنیم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت 23:4 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

عشق چنین شنگ و خوش آوا نبود

غلغله خیز و طرب افزا نبود

باده چو از خم به سبو ریخت عشق

از در و دیوار فرو ریخت عشق

در مطلب قبلی اشاره‌ای کردم به منظومه‌ی شمس و مولانا که در آن بیژن ترقی به زیبایی هرچه تمام‌تر لحظه‌ی دیدار این دو را به شعر درآورده است. در قطعه فیلمی که در سایت یوتیوب قرار گرفته وی این شعر را دربرابر دوربین می‌خواند که با کلیک روی پیوند زیر می‌توانید آن‌را ببینید:

http://www.youtube.com/watch?v=Wht9yguwCls

اما اگر اینترنتتان مانند من ذغالی و کند است می‌توانید با دریافت فایل صوتی زیر این شعر زیبا را با صدای شاعر بشنوید(کلیک راست روی پیوند و انتخاب save target یاsave link):

منظومه‌ی شمس و مولانا- حجم فایل 500 کیلوبایت ناقابل

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 15:2 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

انگار که نسیمی مرگ‌بار وزیده باشد، در این سه چهار سال گذشته تعداد زیادی از پیشکسوتان و بزرگان این سرزمین که در رشته‌های مختلف علمی و ادبی و هنری پیشکسوت بوده‌اند را از دست دادیم. چهره‌هایی که خیلی هایمان تازه بعد از مرگ نامشان را شنیدیم یا دوباره به یادشان آوردیم. چند روز پیش در حین صحبت با دوستی به یاد بیژن ترقی افتادیم و ترانه‌های ماندگارش. و من از فیلمی گفتم که به تازگی از او دیده بودم و در آن به لطافت تمام شعری را می‌خواند که در توصیف لحظه‌ی دیدار شمس و مولانا سروده بود و انصافن فوق العاده بود...

تا  که  در درج  سخن باز کرد

معرکه بود آنچه که ابراز کرد۱

و آن دوست هم با شور و هیجان کنسرتی از کیوان ساکت را به خاطر آورد و زیبایی‌های کارهایش را مرور کردیم. همان موقع فکر کردم که شاید چند صباحی دیگر، زبانم لال خبر درگذشت امثال او هم برسد و ما نتوانسته باشیم جلوه‌ای از هنرش را رو در رو ببینیم. که البته وقتی استاد پرآوازه‌ای همچون شجریان برای اجرای برنامه اینقدر مشکل و محدودیت دارد دیگر از این آرزوها معنایی ندارد.

و در این افکار پراکنده، به یاد کتاب "..."2 می‌افتم که متن ترانه‌های قدیمی و ماندگار این سرزمین را به همراه اطلاعاتی از شاعران و آهنگسازان آنها چاپ کرده بود و دوستم محمد ابراهیمی با آن صدای فوق‌العاده قوی و دلنشینش اجرایشان می‌کرد و لحظات سرد و بی‌حوصله‌ی خوابگاه را گرما می‌داد.

و کمی بعدتر به‌یاد انشایی در دوران دبیرستان افتادم که در آن پرسیده بودم: چرا ما برای عکس شخصیت‌های تاریخی و ادبی که در کتابهایمان هست سبیل و عینک می‌کشیم در حالیکه بچه‌ای ژاپنی آنطور که در فیلم‌های سینمایی تکراری عصرهای جمعه نشان می‌دهد، برای بزرگانشان ارزش و منزلت زیادی می‌گذارند؟ (در صورتیکه ایشان آنقدر بی‌فرهنگ بودند که یک همکلاسی عینکی‌شان را در مدرسه به طرز تهوع آور و مشمئزکننده‌ای مسخره می‌کردند و دست می‌انداختند- این صحنه‌ها هم مربوط به همان فیلم‌هاست که گفتم)3

یادش به خیر، عطار در ملاقاتی که با جد ما،شیخ اول، داشت گفته بود:

هرکه او رفت از میان اینک فنا

چون فنا گشت از فنا اینک بقا

***

و بعد از همه‌ی اینها، وقتی هنرمندی را از دست دادیم، تازه تب یادآوریش همه‌مان را می‌گیرد. البته بزرگداشت و یادآوری نه تنها بد نیست، که لازم و مفید هم هست. اما گاهی به گونه‌ای عمل می‌کنیم که انگار می‌خواهیم گوشت و استخوان آن فقید را هم زیر دندان‌هایمان له کنیم. مثلن نمونه‌ی معاصرش ناصر عبدالهی بود که بعد از درگذشتش، در همه‌ی سایت‌های دانلود و بهانه‌ی زنده نگه داشتن یادش، آلبوم‌هایش را برای دریافت قراردادند تا اگر خانواده‌اش برای گذران زندگی‌شان چشم امیدی به فروش این آلبوم‌ها داشتند تیرشان به سنگ بخورد. خوب بلدیم نمک بر زخم‌ها و لجن بر چهره‌ها بپاشیم و بمالیم.

***

در اوج گرفتاری‌ها، اینهمه با انگیزه گرفتن از نوشته‌ی مهرداد به خاطر درگذشت رضاسیدحسینی آمد. در بخشی از وبلاگ این دوست عزیز همیشه مطالب جذاب و نابی از بزرگان این سرزمین می‌توان خواند. مطالب وی نه یک سری زندگی‌نامه‌های خسته کننده که روایت‌هایی زیبا و زنده هستند. پیشنهاد می‌کنم حتمن سری بزنید:

عشق است...

پی‌نوشت:

1) در اولین فرصت فیلم و صدایش را برای دریافت قرار می‌دهم.

2) نترسید این ... چیز بدی نیست. فقط نام دقیقش را به خاطر نیاوردم.

3) هم سن و سالان من حتمن به خاطر می‌آورند که آن روزها هفته‌ای فقط یک فیلم سینمایی داشتیم آن‌هم جمعه‌ها بعد از ظهر که گاهی اوقات تکراری بودن یا تراژیک بودنش بر ملال و خستگی عصرهای جمعه‌مان می‌افزود. به ویژه اگر در تلویزیون سیاه و سفید به تماشایشان می‌نشستیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 12:36 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

صحنه‌ی ۱

(منظور آن صحنه‌هایی نیست که در فیلم‌های بی‌ناموسی نشان می‌دهند، ولی اگر جزو آن دسته هستید که از کودکی هنگام رسیدن به این صحنه‌ها چشمانتان را می‌بستید یا می‌بسته‌اند، پس بهتر است الان هم همان کار را کنید چون این صحنه بدتر از آنهاست)

در آگهی تبلیغاتی بانک مسکن برای دعوت از مردم به شرکت در امر "خداپسندانه" قرض الحسنه و باز کردن حساب، فردی در جمع همکارانش مشغول صحبت از جوایز متعدد قرعه ‌کشی‌هاست. اما همکارانش با واکنش‌های نظیر اینکه باور نکن، دروغ است، چقدر ساده‌ای و مانند آن سعی می‌کنند بی توجهی شان را نشان داده و وی را منصرف کنند. اما روز بعد که آن شخص برای بازکردن حساب به بانک می‌رود و با صدای آهسته و یواشکی از کارمند بانک درخواست افتتاح حساب قرض الحسنه می‌کند (یعنی اینکه برای به دست آوردن موقعیت‌های خوب در زندگی زیرآبی بروید و یواشکی عمل کنید و گلیم خود را از آب بکشید بیرون، گور پدر بقیه)، در کمال تعجب می‌بیند که همه‌ی همکارانش در صف بازکردن حساب ایستاده‌اند و سعی در مخفی کردن خود دارند.

 در قسمت دیگری از این آگهی همین اتفاق در بین اعضای خانواده و نزدیکان آن شخص می‌افتد و قهرمان روزی که برای بازکردن حساب می‌رود، تمام خویشاوندان و عزیزان دورو و دروغگویش را در صف می‌بیند.

آیا با دیدن چنین صحنه‌ای، دروغگویی و دورویی در ناخودآگاه بیننده به عنوان یک کار معمولی، رایج و زیرکانه و همچنین بانمک جلوه‌گر و ثبت نمی‌شود؟ به ویژه که مثل من کم سن و سال نیز باشد.

و صحنه همچنان باقیست...

البته دیدن این صحنه‌ها دیگر برای من باعث تعجب نیست، چراکه دستمایه‌ی ساخت بسیاری از سریال‌های چندصد شبی همینگونه مسایل بوده‌است. سریال‌هایی همچون زیر آسمان شهر، چهارخونه و ...

آدم‌هایی که مرتب در حال دروغگویی و دو رویی هستند. مثلن در یکی از قسمت‌ها پدر خانواده دارای قدرتی شده بود که ذهن افراد را می‌خواند. آنگاه دختر عزیزش را می‌دید که قربان صدقه‌اش می‌رود اما در ذهنش این می‌گذرد که "آخه من به چیت بنازم پدر، نه قیافه داری نه پول داری..." (در بین اطرافیانش حتا یک نفر آدم روراست هم پیدا نشد که به عنوان یک شخصیت مثبت به بیننده معرفی شود).

اشتباه نشود، من نه خودم آدم پاستوریزه‌ای هستم و نه طرفدار پاستوریزه کردن فیلم‌ها. بنابر داستان و ساختار، یک فیلم می‌تواند صحنه‌های مختلفی از ترس و جنایت و دروغ داشته باشد (یا برای رفاه حال شهروندان بالای 18 سال صحنه‌های نقطه چین). اما استفاده از این عناصر و پرداختن به آنها خیلی مهم است. به ویژه در یک سریالی که اجتماعی است یا به هر حال اثرات اجتماعی گسترده دارد. به نظر من نوع به تصویر کشیدن این اخلاق و رفتار مزورانه و دروغگویی، در این سریال‌ها به گونه‌ای بوده‌است که عادی بودن و رایج بودن اینگونه رفتار را القا می‌کرده است. شخصیت‌های دروغگو و زیرآبزن سریال‌ها نیز همیشه محبوب بوده‌اند. در صحنه‌هایی که شکست خورده‌اند نیز دلیل شکستشان زشتی عمل دروغ نبوده، بلکه ناتوانی ایشان در "خوب دروغ گفتن" بوده‌است.

صحنه‌ی آخر...

به نظرم در جامعه‌ی ما که دروغگویی به یک رفتار عمومی و ویژگی شاخص اجتماعی تبدیل شده‌است، دیگر نیازی به تبلیغ این رذیله‌ی اخلاقی نیست. ضمن اینکه صحنه‌های زیاد دیگری را در طول زندگی تحصیلی و کاری شاهد هستیم که برای گذران امورمان رسمن دعوت به دروغگویی و نقش بازی کردن می‌شویم.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 0:50 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پیتیکو پیتیکو پتیکو پتیکو...دینگ! (برای آنهایی که صبح‌ها با صدای تقویم تاریخ و ورزش باستانی رادیو از خواب بلند می‌شدند)

29 سال پیش در چنین روزی هیچ اتفاق مهمی نیافتاد.

ای که بیست و نه رفت و درخوابی

مگر این چند روزه را دریابی (نقل همراه با تحریف از سعدی شیرازی)

دیروز، آخرین روز از دهه‌ی دوم زندگانی‌ام بود و رسمن پا به سومین دهه گذاشته‌ام. انگار همین دیروز بود، صبح زود مزاحم مادرجانم شدم و سر به عرصه‌ی وجود گذاشتم. خیلی دوست داشتم مرد بزرگی باشم اما حیف که مانند بقیه‌ی انسان‌ها، وقتی به دنیا آمدم خیلی کوچک بودم. آخر در زندگینامه‌ی انسان‌های بزرگ خوانده‌ام که نوشته‌اند در فلان تاریخ مرد بزرگی به دنیا آمد، و من هیچ وقت نفهمیدم اگر آن مرد بزرگ بوده پس چگونه در شکم مادرش جاشده است. ضمن اینکه شنیده‌ام بچه با سر به دنیا می‌آید لذا چگونگی پا به عرصه گذاشتن مردان بزرگ نیز باز جای پرسش دارد. در کل انسان ملاحظه‌کاری بوده‌ام و همیشه سعی داشته‌ام دیگران را راضی نگه دارم. روایت هست که هنگام به دنیا آمدن برای اینکه دکترهای محترم ناراحت نشوند حتا یک قطره اشک هم نریخته‌ام. و اینها همه از کرامات شیخ ما بوده‌است. البته چند سالی‌است که در پی تغییر این رفتار هستم و در کل موفق هم بوده‌ام.

با مطالعه‌ی گسترده‌ی کتاب‌های طالع بینی دریافته‌ام که اگر همچنان به روند اصلاح تغذیه‌ام ادامه دهم، روز به روز رشد بهتری خواهم داشت و بزرگ خواهم شد. همچنین در این کتاب‌ها گفته‌اند هرکس همسر بنده شود خیلی خوشبخت می‌شود اما خودش متوجه نخواهد شد!

شاد باشید و تولدم مبارک.

*** در راستای گیج بازیهایی که مدتی است دچار آن شده‌ام، فکر می‌کردم جمعه 22 فروردین باشد که روز تولدم است اما انگار اشتباهی تاریخی کرده‌ام.

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 0:4 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
کاربرگی در اکسل تهیه کرده ام که اطلاعات مربوط به فاصله شهرهای ایران بر اساس اطلس راه های ایران در آن وارد شده است و با دادن نام دو شهر فاصله بین آنها به کاربر داده می شود.

در طول مسافرت اطلس راه های ایران (موسسه جغرافیایی و کارتوگرافی گیتاشناسی) کمک بسیار بزرگی به ما کرد و تصمیم گرفتم تا این بخش را به صورت یک برنامه درآورم.

امیدوارم مورد توجه و استفاده تان قرار بگیرد.

برای دریافت روی این پیوند کلید راست را فشرده و save target as را انتخاب کنید.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت 14:2 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیام‌ها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همه‌ی عزیزانی که از راه‌های دور و نزدیک تشریف آورده و با پیام‌هایشان بنده را شاد کردند تشکر می‌کنم. از اتفاقاتی که در این مدت غیبت اتفاق افتاد منصوب شدن به یک پست وزارت بود. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام می‌کنیم که وبلاگ یک شعبه‌ی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامه‌ی مصوری را  تقدیم خواهم کرد.

و اما حکایت نوروز در کوچه‌ی ما...

ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی می‌کنیم اما برخی از بخش‌های زندگی‌مان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچه‌ی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، دایی‌های پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی می‌کنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه می‌گذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچه‌گیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانه‌ای دیگر می‌رویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر می‌شود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانه‌ی بعدی می‌رویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی می‌رویم.

یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ درباره‌اش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.

گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی می‌شود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشته‌ام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشته‌اند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی می‌کنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!

در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش می‌دهیم کار کمی دشوار می‌شود. چون یا غذای ما برای دیگران می‌رود یا غذای دیگران برای ما می‌آید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که می‌خوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاری‌ها می‌رود. یا مثلن پول می‌دهیم و گل می‌خریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچه‌ی همسایه می‌کارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغ‌ها به اشتباه خویش پیش برده بودند!

این بود معرفی کوچه‌ی ما به عنوان بخشی از جاذبه‌های توریستی شهر شیراز. لازم به گفتن است که تا همین چند سال پیش نام کوچه‌ی ما با نام  دایی پدرم که از پزشکان متخصص قدیمی است و ما او را "دایی دکتر" خطاب می‌کنیم شناخته می‌شد و در مراودات پستی از این نام در آدرس‌هایمان استفاده می‌کردیم. اینها را قبلن چندبار برای دوستانم تعریف کرده بودم و خوششان آمده و به همین دلیل فکر کردم ممکن است شما هم خوشتان بیاید. زیاده عرضی نیست، والسلام.
پیوند مطلب در بالاترین
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 11:35 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام به همه‌ی خوانندگان عزیز این وبلاگ. چه قدیمی و چه جدید و چه دوست و آشنا و چه غریب. آمدن بهار را صمیمانه به همه‌ی شما تبریک می‌گویم. خواستم به رسم سال‌های گذشته کارت تبریکی طراحی کنم و برای دوستان بفرستم اما حسی که برای آن لازم بود نجوشید. گفتند بیا در تلویزیون و پیام نوروزی‌ات را برای مردم بخوان (چراکه ما شیخ مهمی هستیم) اما آن را نیز نپسندیدم چرا که دیدم فعلن خودم به شنیدن پیام بیشتر نیاز دارم تا به دادن آن! لذا گفتیم بهتر است از همین رسانه‌ی درویشی یعنی وبلاگمان عرض ارادت و شادباشی کنیم به عزیزان.

امیدوارم شادی‌هایی که امسال وارد زندگی‌تان می‌شود پایدار باشد و غم‌هایی که می‌آید زودگذر.

غم و شادی دو وجه از سکه‌ی زندگی ما هستند. امیدوارم در بین اطرافیان و اجتماعی که در آن هستیم، همواره آن بخش شاد از وجودمان بچربد و جلوه‌گر باشد.

کاش دلمان آنقدر صاف باشد تا خاطره‌های فراوان از خوبی خانواده، دوستان و اطرافیان را فقط به یک چند خاطره‌ی ناخوشایند به آتش فراموشی و کینه نسپاریم.

ایکاش آن دوست یاری‌مان کند تا ببینیم و درک کنیم که آرزوهای برآورده نشده‌مان معمولن در برابر آرزوها و نیازهای برآورده شده، آنقدر کم هستند که ارزش غصه خوردن و افسرده شدن را ندارند.

امیدوارم قدرتی بیابیم برای رها شدن از وابستگی‌های بی حاصل. و امیدارم شادی و نشاطی را در درون بیابیم که وابسته به انواع دلبستگی‌ها نباشد.

و در انتها دوست دارم این جمله را که قبلن نیز بارها در پیام‌های تبریکم استفاده کرده‌ام، باز خطاب به خودم  بخوانم که:

از لباس کهنه‌ات خجالت نکش، بلکه از افکار کهنه‌ات خجالت بکش (آلبرت انیشتین)

برخی دوستان می‌گویند وقتی با فشارهای سهمگین زندگی روبرو شدی آنگاه این جملات شاعرانه و عاشقانه فراموشت می‌شود. نمی‌دانم، شاید همینگونه که می‌گویند باشد. اما چه اشکال دارد تا قبل از اینکه به آنجا برسیم و تا وقت هست "احساس" را احساس کنیم؟ باور کنید دیده‌ام کسی که جیبش پر از پول نبوده اما از دیدن صحنه‌ی عشق ورزی یک پدر به کودکش، خیلی بیشتر از آنکه پیمانه‌ی مشروبش را تا خط هفتم پرکرده است، لذت برده و شاد شده...شادی که درد خماری و غم لحظه‌ی بیداری پس از آن را نداشته است...

پی‌نوشت بی‌شماره (یه چیز تو مایه‌های مانکن بی ساکشن که یارو تو شعرش گفته!):

این پیام داش حسین اوباما هم خیلی قشنگ بودها. کلی برامون تو دنیا تبلیغ شد. دست کم الان تعداد بیشتری انسان توی دنیا هستند که می‌دونن ما سابقه‌ی فرهنگی طولانی و درخشانی داریم و در زمینه‌ی ادبیات و شعر و موسیقی پیشکسوت هستیم. تحلیل سیاسی‌اش بماند برای سیاست مدارها، فقط امیدوارم هر پاسخی می‌دهند متین و مودبانه باشد. لازم به گفتن است که اگر کل مردم دنیا به ایران سفر می‌کردند دیدشان نسبت به ایران آنقدرها مثبت نمی‌شد که حالا از تعاریف حسین خان! ممکن است شده باشد. چون آن رفتار فرهنگی اجتماعی که بروز می‌دهیم خیلی با آن تعریف و تمجیدها وقمپزهای جهانی‌مان سازگاری ندارد...

* دارای کپی رایت از کلاه قرمزی

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/02ساعت 2:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

در 29 اسفند 1329 نفت ما ملی شد و ما این روز را به عنوان جشنی ملی می‌شناسیم. اما برخی می‌گویند روزی باید جشن بگیریم و منتظر پیشرفت و توسعه باشیم که نفتمان تمام شده باشد...

* معرفی یکی از بهترین کتاب‌های تاریخی در همین زمینه:

"جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای 28 مرداد 1332". نوشته‌ی مرحوم سرهنگ غلامرضا نجاتی به علاوه گزارش‌ها و مقاله‌های ضمیمه‌ی دیگر.

ناشر: شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱37۸.

و اما بخشی از متن صفحه‌ی اول کتاب را در اینجا برایتان می‌نویسم۱:

شرمساری برای ملتی که در مبارزه بزرگ ضد استعماری خود، امپراتوری بریتانیا را به زانو در آورد و آوازه‌ی جنبش او، ملل ستمدیده زیر یوغ استعمار را در آسیا و آفریقا بیدار ساخت ولی در پیکار نهایی ایستادگی نکرد و به آسانی در صحنه‌ی نبرد عقب نشست.

پی‌نوشت:

۱-خوب بود که این متن را برای 28 مرداد نگه می‌داشتم اما معلوم نیست آن موقع کجا باشم و آیا اصلن در این دنیا باشم یا نه ضمن اینکه گفته‌اند نقد باشه، کوفت باشه! (1-1)

پسا پی‌نوشت:

۱-۱ چرا اینجوری نگاه می‌کنین؟ تاریخ رو به راحتی تحریف می‌کنن آب از آب تکون نمی‌خوره حالا ما یه ضرب المثل تحریف کردیم‌ها...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 1:50 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

اپیزود ۱

کافی‌شاپی سر خیابان ما هست به نام "تریا شب". انصافن نام متناسبی هم دارد چون حتا در روز هم مانند شب است و از بیرون هم نمی‌توان داخلش را دید. هر روز که ما از آنجا رد می‌شویم تا به دانشگاه رفته و با کتاب‌ها و پایان‌نامه و اساتید و یا در هنگام تدریس با دانشجوها سر و کله بزنیم، دختران و پسران ژیگول پیگولی را می‌بینم که در آنجا منتظر دوستانشان ایستاده‌اند تا با هم به داخل رفته و گلویی تازه کنند. تا قبل از اینکه این کافی‌شاپ افتتاح شود ما فکر می‌کردیم مردم فقط عصرها و شب‌ها به اینجور جاها می‌روند، اما بعد که دیدیم حتا در ساعت 9 صبح ۱نیز قرارهای عشقولانه برقرار است فهمیدیم که دنیا آنطورها که ما فکر می‌کردیم نیست. و همیشه وقتی از آنجا رد می‌شوم با خودم فکر می‌کنم که الان کدامیک از ما از زندگی لذت بیشتری می‌بریم. منِ پشت شیشه‌ای (پشت کوهی سابق) یا آنهای توی شیشه‌ای؟ البته نگران نباشید، این فکر فلسفی فقط یکی دو دقیقه دوام می‌آورد چون با رسیدن به سر خیابان، مهمترین مساله‌ی زندگی‌ام می‌شود تاکسی گرفتن و به موقع رسیدن، چون ما از آن دقیقه نودی‌ها هستیم!

اپیزود ۲

عمویی دارم بسیار باصفا که هرچند سال یک‌بار از بلادکفر برای دیدن ما به ایران می‌آید. یکی از مهم‌ترین علاقمندی‌هایش در ایران گشتن در بازار سنتی شیراز و خیابان‌های مرکز شهر است. پایه و همراه ثابت و همیشگی‌اش هم من هستم چون بقیه زیاد حوصله‌ی اینجور جاها را ندارند. کیف می‌کند که برود آنجا خرید کند و جنس بنجل در سبدش بگذارند. حتا گاهی که دچار کمبود هیجان می‌شود می‌گوید برویم سردوزک۲ بلکه جیبمان را هم بزنند و خوش بگذرد.

اپیزود 3

در یکی از سفرهای آخر این عموی ما پایش را توی یک کفش کرده بود که باید حتمن یک‌ بار برویم این تریا شب "کافی" بخوریم. ما هم گفتیم چشم. لذا در یکی از دفعات بازارگردی، به جای اینکه برویم ته بازار و عرق3 بخوریم، در راه برگشت به این کافی‌شاپ رفتیم. وقتی با دستی پر از کیسه‌های سفید و سیاه که از جوراب گرفته تا سیخ کباب در آن یافت می‌شد وارد محل مربوطه شدیم، به شدت سنگینی نگاه‌های حاضرین را حس کردم. البته محموله‌ی اصلی دست من بود و آن یک کیسه‌ی شفاف بود حاوی  5 کیلو مرغ لخت (از آن‌ها که خروس‌ها خوابشان را می‌بینند). پشت یکی از میِزهای نزدیک به ورودی نشستیم و من کیسه‌ی مرغی را با صدای "شاتالاپ" ولو کردم روی زمین. نگاه‌های میزهای اطراف به کیسه‌ی مرغمان قشنگ بود. عموجان یک قهوه سفارش داد و من با اینکه دلم آب پرتقال می‌خواست، آب انبه سفارش دادم بلکه باکلاس‌تر باشد.

عمو که قد بلندی هم دارد با کنجکاوی هرچه تمام‌تر مشغول بررسی زوج‌های میزهای مختلف بود. اما من که اصولن کمی تا قسمتی کمرو هستم سرم را پایین انداخته بودم و با خواندن چند ده باره‌ی منوی غذاها سعی می‌کردم که فرق بین  کافه گلاسه، سان شاین، کوکتل و ... را بفهمم (چون معمولن با وجود متنوع بودن فهرست کافی‌شاپ ها، دست آخر همه‌ی چیزهایی که می‌آورند شبیه هم هست و فقط با الفاظ بازی می‌کنند).تیپ‌های حاضرین هم از آن نوعی بود که امنیت اجتماعی! را شدیدن به خطر می‌اندازد. در این میان ناگهان عموی من گفت "oh shit" و به دختر و پسری اشاره کرد که در میز پشتی ما و در پناه پیشخوان بلند مغازه و در جایی دنج نشسته بودند. ظاهرن آن بندگان خدا طی عملیاتی آکروباتیک یک بوسه‌ی آبدار رد و بدل کرده بودند و عمو جان ما را در حیرت گذاشته بودند (البته ایشان وقتی برای اولین بار بعد از ۲۰ سال به ایران بازگشته بود از دیدن اینکه همه‌ی دختران "میک آپ" کرده هستند هم حسابی تعجب کرده بود). و در نهایت ما که نمی‌دانستیم در کافی‌شاپ باید با همه چیز لاس بزنی، با یک هورت کل لیوان آب میوه را سرکشیدیم و گفتیم یا الله!

نکته: نه اینکه فکر ما تا آن موقع در زندگی‌مان به کافی شاپ نرفته بودیم. چرا رفته بودیم و بارها برای یک چایی ۵۰ تومانی ۲۵۰۰ تومان داده بودیم. اما تا آن زمان به پتانسیل‌های گسترده‌ای که یک چنین مکانی دارد واقف نبودیم که البته واقف شدیم و از آموخته‌هایمان در جهت خدمت به بشریت استفاده کردیم.

پی‌نوشت‌ها:

۱) با یک حساب سرانگشتی کسی که ساعت 9 صبح با موهای سیخ کرده یا تیپ آنچنانی سرقرار حاضر شده حتمن صبح زودتر از من از خواب بیدار شده پس آدم زرنگ‌تری است چون گفته‌اند که "سحر خیز باش تا کامروا شوی".

۲) محلی در مرکز شهر شیراز که شرح خاصی برایش ندارم.

3) با توجه به زمان ماجرا که در دوره جمهوری اسلامی است مشخص است که عرق بیدمشک، نسترن، کاسنی و ... منظور است.

-نقاشی از محمدَ 28/5 ساله از شیراز

نکته! خرید جنس بنجل به دلیل اشکال در خریدار است و منظورم این نیست که در محل گفته شده جنس‌های بنجل عرضه می‌شود.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22ساعت 2:12 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

درباره‌ی صحت مطلبی که در عنوان این بحث نوشته شده نظری ندارم فقط همین قدر می‌دانم که نام یک فیلم است. امروز هم که ۸ مارس است و روز جهانی زن. حرف برای گفتن که زیاد است، اما فقط دعوت می‌کنم که دو مطلب زیر را که در اوایل دوران جوانی وبلاگم نوشته بودم بخوانید:

زنان سرزمین من، قسمت اول

زنان سرزمین من، قسمت دوم

ضمنن به بهانه‌ی روز زن و برای تمرین در جهت بالارفتن فرهنگ اجتماعی‌مان پیشنهاد می‌کنم تمرین مشکل زیر را با هم انجام دهیم:

وقتی هنگام رانندگی از دست رانندگی کردن یک زن عصبانی شدیم خود را کنترل کرده و نگوییم" خوب زن است دیگر، زن‌ها که رانندگی بلد نیستند و دیگر جملات مشابه".

پی‌نوشت:

۱) شخصن این تمرین را نه به دلیل حفظ حقوق و احترام زنان، که برای شهروند باشعورتر شدن انجام می‌دهم. باشد که خدا یاری کند!

۲) این حامد کرزای و ملت افغانستان عجب بی‌غیرت هستند. مدتی پیش عکس سفیرشان در یکی از کشورها را دیدم که یک خانم بود با حجاب اسلامی اما در لباسی بسیار شیک و زیبا و رنگی. در این چند روزه هم چندین بار فیلم‌هایی از نمایندگان مجلسشان دیدم که 60 نفر از ایشان را زنان تشکیل می‌دهند و با لباس‌هایی زیبا و شاد در بین مردان حضور داشتند و عجیب بود که مردان مور مورشان نمی‌شد انگار! البته در مجلس ششم خودمان دو نفر از نمایندگان زن اصلاح طلب سنت شکنی کرده و بدون چادر در مجلس حاضر شدند (فکر بد نکنید، در زیرش مانتو و مقنعه‌ی بلند پوشیده بودند). خوب شد که همان موقع برادران ارزشی غیرت به خرج داده و حسابی به ایشان فحش دادند وگرنه اگر جلوی ایشان نایستاده بودند حتمن امروز رویشان زیاد شده و تصمیم می‌گرفتند همانند نمایندگان افغانی با لباس سفید و روشن در مجلس حاضر شوند. لباس سفید هم همانطور که بر همگان واضح و مبرهن است تحریک آمیز بوده و عامل فساد است (براساس بخشنامه‌ای که در کرمان صادر شده بود و  ورود زنان با لباس سفید به ادارات را ممنوع کرده بود). البته برخی ایادی استکبار  درباره‌ی رنگ سیاه حرف‌های بدی می‌زنند و این از ناآگاهی ایشان است چون خبر ندارند که آن عارف نامی قرن هیچم فرموده که مشکی رنگ عقشه!

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت 0:18 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

امروز که داشتم به گل‌های پشت پنجره نگاه می‌کردم، حرکت‌های یک زنبور عسل توجهم را جلب کرد. به نظرم خیلی قشنگ بود. یک بار هم قبلن در جهرم زیر درخت لیموشیرین نشسته بودم و  انبوه زنبورها را تماشا کرده بودم. آنقدر سرشان شلوغ بود که که یادشان می‌رفت من را که وسط درخت نشسته بودم نیش بزنند. فکر کنم از دیدن آنهمه بهار روی درخت خرکیف شده بودند و آنقدر ذوق زده شده بودند که نمی‌دانستند روی کدام یکی بنشینند و مرتب از این گل به آن گل می‌رفتند. به نظرم زنبورهای شهرهای بزرگ هم مثل آدم‌هایش تنها هستند چون طرف تنها آمده بود شهد جمع کند. همچنین به این موضوع فکر می‌کردم که آیا حقیقت دارد که می‌گویند عسل همان جیش زنبور عسل است؟ و بعد یادم افتاد به اینکه در خردسالی یک بار یک زنبور عسل شمالی من را نیش زد و من که از دیدن نیش و  کابل‌های مرتبط با آن که در پایم باقی مانده بود وحشت زده شده بودم زدم زیر گریه. البته وقتی از پدرم شنیدم که این نیش خاصیت دارد خوشحال شده و گریه را متوقف کردم!

و در انتها...

و در انتهای این تفکر بعد از ظهرانه، با خودم گفتم چرا قبلن متوجه زیبایی‌های این منظره نشده بودم. اینهمه تلویزیون در هنگام پخش آهنگ‌ها و به جای نشان دادن خواننده و نوازنده، گل و زنبور و پروانه نشان می‌دهد و ما بد و بیراه نثارش می‌کنیم که چرا ساز را نشان نمی‌دهی. واقعن چقدر ما قدر ناشناس هستیم؟ شما حسابش را بکنید الان موسیقی را گوش می‌دهیم، گل و زنبور را هم می‌بینیم و لذت می‌بریم اما قیافه‌ی ساز را نمی‌بینیم تا به گناه بیافتیم آنوقت اینها همه جای شکر دارد نه شکایت!

پی‌نوشت:

امروز برای اولین بار امتحان کلاس اینترنت را اینترنتی برگزار کردم. خیلی خوب بود. نه دیگه کسی برای کم و زیاد کردن زمان چک و چونه می‌تونست بزنه نه زیاد نگران تقلب بودم. چون به‌صورت خودکار ترتیب پرسش‌های و گزینه‌ها برای هر کسی تغییر می‌کرد. برگه تصحیح کردن هم نداشت. شما هم که تا اینجا آمده‌اید بدنیست یک امتحان کوچولو بدهید. برای تمدد اعصاب تحتانی مغز خوب است. برای شرکت در آزمون اینجا را کلیک کنید.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 14:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

در مطلب قبلی که دو کلمه حرف جدی هم داشت به بحث توسعه پایدار اشاره کرده بودم. با توجه به نظراتی که دوستان نوشتند برآن شدم تا در یک مطلب جداگانه به‌صورت کوتاه به آن بپردازم. توسعه‌ی پایدار (sustainable development) مفهومی شناخته شده‌است و به نوعی از مدل توسعه اشاره دارد که پایدار و متوازن باشد و جنبه‌های فنی، انسانی و اجتماعی و زیست محیطی را با هم دربر بگیرد. یعنی نیازهای نسل فعلی را به نوعی برآورده کنیم که باعث ناتوانی نسل‌های آینده در برآوردن نیازهایشان نشود و در واقع منابع طبیعی که در اختیار داریم را فرسوده نکنیم. و یا به بیانی زیباتر:

"توسعه پایدار یعنی مدیریت مطالبات جامعه بدون فرسودن منابع حیاتی.در توسعه پایدار، انسان مركز توجه است و انسانها، هماهنگ با طبیعت، سزاوار حیاتی توأم با سلامت و سازندگی هستند." (کمیته ملی توسعه‌ی پایدار)

مثلن بنده به عنوان یک مهندس عمران توجه داشته باشم که تخریب گسترده‌ی محیط زیست برای ساختن ساختمان و جاده باعث پیشرفت و رفاه بیشتر نمی‌شود و نه تنها در دراز مدت، که حتا در کوتاه مدت و میان مدت نیز عوارض مخرب آن آشکار خواهد گشت و علاوه بر به خطرافتادن منافع و نیازهای نسل آینده، بر سلامت جسم و روح نسل فعلی نیز اثر خواهد گذاشت. یا این نکته را باید در نظر داشته باشم که در انجام یک ساخت و ساز باید از منابع موجود استفاده‌ی بهینه شود. مثلن برای راحتی کار خودم چندبرابر فولاد و بتن مورد نیاز را در یک پروژه در نظر نگیرم. این قضیه دو بعد دارد. یکی همان صرفه‌جویی در منابع محدودیست که در اختیار داریم، دیگری اثرات اجتماعی و اقتصادی آن است. جریانی که می‌خواهم تعریف کنم البته کمی از موضوع اصلی دور است ولی قابل توجه است. دکتر رضا رازانی۱  از اساتید با سابقه و مشهور دانشگاه شیراز است و نامش در فهرست کمیته‌ی آیین نامه‌ی زلزله‌ی 2800 نیز به چشم می‌خورد. این استاد عزیز و ارجمند که اصلیتش بروجردی است تعریف می‌کرد که بعد از زلزله‌ی بروجرد و در راستای بازسازی شهر با سیستم سازه‌ای مناسب، طرح‌های ساختمانی را در اختیار مردم قرار دادند تا براساس آن ساختمان‌هایشان را از نو بسازند. اما از آنجاکه این طرح‌ها بهینه نبود و بی‌جهت مقادیر زیادی فولاد و بتن در آن‌ها استفاده شده بود، هزینه‌ی ساختمان سازی‌ها بالا رفت و خیلی‌ها بعد از اینکه پی ساختمان و اسکلت را بنا کردند پولشان تمام شد و نتوانستند کار را تمام کنند و به همین جهت اکنون در بروجرد تعداد زیادی ساختمان در مرحله‌ی اسکلت برای فروش موجود است و می‌توان با قیمت پایین خریداری کرد.

اما در نقطه‌ی مقابل توسعه‌ی پایدار، توسعه‌ی ناپایدار و غیرمتوازن است که اینجانب نام آن‌را "توسعه‌ی بزغاله‌ای"۲ می‌گذارم. نظیر فاجعه‌ای که در دریاچه‌ی پریشان رخ داده است و یا فاجعه‌ی زیست محیطی که در عسلویه در حال وقوع است و استاد کهرم نام آن‌را "چرنوبیل"3 ایران گذاشته‌است. یعنی بنده که ادعای مهندسی‌ام گوش فلک را کر کرده‌است به جای اینکه دیدم از مهندسی و وظایف آن "مشارکت در ایجاد زندگی بهتر برای انسان‌ها" باشد، به گونه‌ای ضعیف و محدود دنیا را می‌بینم. و در یک کلام:

همانگونه که معتقدم ریاضیات باید در همه‌ی رشته‌ها از جمله ادبیات و هنر و پزشکی به‌صورت اصولی و کاربردی آموزش داده شود، معتقد هستم که یک مهندس نیز باید از هنر و ادبیات و در یک کلام عشق سردر بیاورد. مهندسی که توجه به محیط زیست و طبیعت را "سوسول بازی" می‌داند شایسته‌ی این شغل و عنوان نیست. من برای مجتبا، مکانیک خوش اخلاقی که در زمان بیکاری اشعار سعدی را می‌خواند ارزش اجتماعی بسیار بالاتری نسبت به چنین دکتر و مهندس‌هایی قایل هستم.

پی‌نوشت:

۱) انسانی بسیار وارسته و عزیز که به زودی درباره‌اش مطلبی خواهم نوشت.

۲) آدم‌های کم سوادی مانند من فکر می‌کنند با گفتن حرف‌های بی مفهوم یا مسخره یا ابداعات سبک می‌توانند برای خودشان اسم و رسمی ایجاد کرده و اثری در دنیا بگذارنند. در حالیکه غافلم آنها که در دنیا اثر گذاشته‌اند حتا اثراتی مخرب و ناگوار همچون هیتلر، باز از نظر شخصی دارای ویژگی‌های ممتاز و کمالاتی بوده‌اند.

3) معروف‌تر از این است که توضیح بخواهد: نیروگاهی اتمی در شمال روسیه که به دلیل لش بازی مسولین پوکید! و فاجعه‌ی گسترده‌ای را به بار آورد.

(با یک جستجوی ساده در اینترنت انبوهی از مطالب درباره‌ی مفهوم و مصادیق توسعه‌ی پایدار به دست خواهد آمد)

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 21:5 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

امروز پنج اسفند است و به یاد خواجه نصیرالدین طوسی روز مهندس نامگذاری شده است. از آنجا که بنده یک عدد مهندس هستم پس حتمن باید هرطور شده به مناسبت این روز یک چیزی بنویسم، حتا اگر حس و حالش را نداشته باشم. خوب از کجا شروع کنیم؟

برای شروع می‌توان از روش کلیشه‌ای و رایج در اکثر نوشته‌ها و سخنرانی‌های مناسبتی استفاده کرد و آن این است که در یک اقدام ضربتی و با یک پرسش مهم و بدیهی، به خوانندگان یا شنوندگان بفهمانید که برداشت و فهم ایشان از موضوع سخنرانی تا کنون بسیار سطحی و نازل بوده و این شما هستید که می‌خواهید دریچه‌ی تازه‌ای به رویشان بگشایید. پس می‌گویم: به نظر شما مهندس کیست و آیا هرکسی که صرفن مدرک کارشناسی در یکی از رشته‌های مهندسی دریافت کرده باشد مهندس است؟

در اینجاست که شنونده بر ناآگاهی و دید سطحی خویش واقف شده و پیش خود خجل می‌شود. چراکه تاکنون تعریفی جز این از مهندس نداشته است. و برای کاهش این بار خجالت، سرخود را به نشانه‌ی تایید حرف‌های شما به شدت تکان می‌دهد1. و در همین حال که افراد هنوز از شوک آن ضربه‌ی اولیه بیرون نیامده‌اند مابقی خزعبلاتی که به ذهنمان می‌رسد را تحویل ایشان می‌دهیم. به فیلمبرداران مراسم هم می‌سپاریم که روی چند نفر از حضار که به شدت و سرعت مشغول یادداشت برداری هستند زون2 کند.

در ضمن این کار باید با اعتماد به نفس تمام انجام شود. شاید بترسید که از میان جمع ناگهان کسی برخاسته و بگوید "مردک دهانت را ببند..." اما در همینجا به شما اطمینان می‌دهم که چنین اتفاقی هرگز نمی‌افتد. آمارها نشان می‌دهد که بیش از 90 درصد حاضرین جملاتی مانند این و حتا بدتر را در دلشان می‌گویند، اما به‌طور قطع هیچکس جرات ابراز علنی آن‌را ندارد. فقط دقت کنید که زمان سخنرانی‌تان نباید بیشتر از 20 تا 30 دقیقه باشد. زمان‌های بالاتر از این فقط در توانایی و انحصار شیخانی همچون ماست! مثلن فقط کسی مانند شیخ تقی می‌تواند در حالیکه هیچ اطلاعاتی از دانش پزشکی ندارد، به مدت یک ساعت برای پزشکان و متخصصان درباره‌ی بیماری آبسه و علل وقوع آن صحبت کند3 (استفاده از تکنیک "خودآگاه و دیگران گوسپند پنداری" از مجموعه کتاب‌های روانشناسی مدرن تالیف شیخ اول).

دو کلمه حرف حساب

و اما قبل از اینکه این منبر را رها کنم اجازه بدهید دو کلمه حرف حساب هم بزنم.

یکی از وظایف مهم یک مهندس در دنیای امروز داشتن دیدی کل نگر است و توجه به مساله توسعه‌ی پایدار. مثلن آن مهندسی که درکی از اهمیت محیط زیست ندارد، یعنی درکش از مفهوم توسعه ناقص است و توان دیدن و درک افق‌های دوردست را ندارد. همچنین است مساله‌ی استفاده‌ی بهینه از امکانات و ابزار و به هدر ندادن منابع.

حرف حساب بعدی مربوط می‌شود به خاطره‌ای از کنگره یادمان شیخ بهایی که در دانشگاه آزاد نجف‌آباد برگزار شد. در یکی از جلسات مقالاتی درباره‌ی آثار مختلف عمرانی و مهندسی که از شیخ بهایی به جای مانده‌است ارائه شد. در پایان جلسه یکی از اساتید، وقتی خارج از برنامه خواست تا نظراتی را بگوید. وی گفت که معلوم نیست بتوان همه‌ی این آثار را به شیخ بهایی نسبت داد. وی وزیری قدرتمند در دستگاه شاه عباس صفوی بوده و این کارها و طرح‌ها را طراحان و معماران گمنام انجام داده‌اند. ایشان مثال زد که در آینده ممکن است گفته شود توسط هاشمی رفسنجانی فلان تعداد سد و پروژه ساخته شده‌است و ماندگار شدن نامش به دلیل قدرتمند بودنش بوده‌است. به هر حال نکته‌ای بحث برانگیز اما قابل تامل بود.

پی‌نوشت:

1) همانگونه که مستحضرید همیشه باید قبل از مصرف تکانش دهید!

2) همان بزرگنمایی یا zoom که به دلیل سواد زیاد ما آن‌را زون تلفظ می‌کنیم.

3) این ماجرا کاملن واقعی است.

پیوند مطلب در دنباله * پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 15:57 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

ترجیح دادم پاسخ کلی‌ام به نظرات خوانندگان درباره‌ی مطلب قبلی را برای تنویر افکار عمومی در اینجا بنویسم:

1) اول از همه این مطلب را برای خودم نوشتم تا بلکه آن تحرکی که باید ایجاد بشود، ایجاد بشود!

2) این حکایت دو جنبه دارد. یکی مثبت و دیگری منفی. بخش منفی‌اش مربوط به سیستمی است که جامعه روی افراد ارزش می‌گذارد که به مولفه‌های این ارزشگذاری و روش‌های وزن کشی! اجتماعی انتقاد و اعتراض دارم و فقط خواستم آن را به‌صورت خلاصه ابراز کنم. اما بخش مثبت آن در نقد توقعاتی است که داریم و انتظار داریم بدون کوشش برآورده شود. پدر، مادر اقوام و دوستان معمولن زیاد از ما تعریف می‌کنند که بچه‌ی ما فلان است و اینهمه استعداد دارد و غیره. و ما هم جوگیر می‌شویم و فکر می‌کنیم پایمان را که از خانه بیرون گذاشتیم، همه باید در برابرمان تعظیم کنند. مثل اینکه مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومون هستیم.(یک لحظه آهنگ مربوطه را در ذهنتان پخش کرده و بعد ادامه مطلب را بخوانید)

3) مهرداد خان! کوتوله پروری و نخبه‌کشی رسم دیرین این سرزمین بوده است و مربوط به دوره‌ی حاضر نیست و این پندهای حکیمانه نیز به نظرم برای همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها مناسب است! (شیخ فرازمانه را عشق است)

4) نسبت دادن آن موفقیت به این پیام به رسم مالوف زمانه از سر فرصت طلبی و برای دوختن کیسه برای موسسه‌مان بوده‌است والا درگوشی خدمتتان بگوییم این ما بودیم که از ایشان الگو گرفته و همان سال در کنکور قبول شدیم! (می‌دونم که صداقتم شما رو کشته)

5) وقتی یک صفحه مطلب می‌نویسم دو خط نظر نوشته می‌شود. وقتی دو خط مطلب می‌نویسم، یک صفحه نظر برایمان نوشته می‌شود. یادش به‌خیر ظریفی را گفتیم (یا او را ما را گفت) به جای اینکه دهانت را بازکنی و چشمانت را ببندی، دهانت را ببند و چشمانت را باز کن تا صداهای دیگران را نیز بشنوی.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 15:23 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

ارزش و وزن هر شخص در اجتماع نه به استعدادهای نهفته‌ی وی، بلکه به مقدار استعدادها و توانایی‌های که با تلاش و پشتکار آن‌ها را فعال کرده و در اختیار جامعه گذاشته‌است سنجیده می‌شود. (حکیم تقی ثانی)

پی‌نکته‌ها:

1- چندسال پیش که خواهرم برای کنکور درس می‌خواند از من خواست تا جمله‌ای برایش پیدا کرده یا بنویسم که در اتاقش بچسباند تا با دیدن آن  عزم و پشتکارش برای درس خواندن مرتب افزایش پیدا کند. ما هم این جمله را نوشتیم و ایشان با رتبه‌ی خوب در کنکور قبول شد و ما تمام این موفقیت را در اثر آن پند حکیمانه می‌دانیم و اصلن هم خودخواه و فرصت طلب نیستیم. حال شما نیز اگر چشمتان بدین جمله خورده بدانید که هر موفقیتی که ازین پس کسب کنید به سبب آن بوده‌است. پس عکس و مشخصات خود را برای موسسه‌ی مشاوره‌ی "شیخ شیراز و فرزندان و زنان" با نام تجاری "قلمچیست؟" بفرستید تا در بروشورهایمان چاپ کنیم.

2- خودمانیش می‌شود اینکه کسی ما را به‌خاطر آنچه می‌توانستیم باشیم تحویل نمی‌گیرد و استعدادهایی که معمولن پدر و مادرمان از آن خیلی تعریف می‌کنند به خودی خود برایمان نان و آب نمی‌شود

پیوند مطلب در دنباله

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 13:41 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مولف: خودمون

ناشر: خودشون، تاریخ انتشار همین چند روز پیش (بهمن 87)

تعداد صفحه با مخلفات: ۱۲۸ قطع رقعی. (مخلفات شامل فرم نظرسنجی و قرعه‌کشی با سس مخصوص)

قیمت همراه با CD آموزشی: اینقدر ارزون که خجالت می‌کشم بگم، ولی حالا که اصرار می‌کنید 2500 تومان

(برای خرید اینترنتی کلیک کنید)

پیام مهم: اکسل برنامه‌ای بسیار قدرتمند و در عین حال ساده‌است که هرکسی با هر سطح تحصیلات و سواد و درهر رشته‌ای می‌تواند از امکانات آن برای بهبود عملکردش استفاده کند. از یک خانم خانه‌دار گرفته تا دانشجویان و اساتید و متخصصان. از رشته‌های علوم انسانی گرفته تا پزشکی و مهندسی و فنی. پس آن‌را جدی بگیرید!

در ابتدا تاکید می‌کنم که این کتاب نیز مانند بقیه‌ی کارها صد در صد تالیفی است. در راستای همان بحث رودربایستی ملی و بحث دروغگویی ملی (برنامه‌ی آینده‌ی وبلاگ)، با اینکه در کتاب ذکر شده که این کار تالیف است اما برخی هنگام صحبت کردن از آن از عبارت ترجمه استفاده می‌کنند. البته کار ترجمه ارزش خود را دارد و در پی نفی آن نیستم. اما ظاهرن در اثر زیاد دروغ گفتن و دروغ شنیدن به حرف‌های یکدیگر اعتماد نداریم و در برخی جاها لازم می‌شود که به مخاطب تاکید کنم که باور کند این کار تالیفی است (هرچند مطالعه‌ی آن و دیدن سبک مطلب و پروژه‌ها خواننده را به این باور می‌رساند). البته زیاد بر ایشان خرده نمی‌گیرم وقتی می‌بینم که فلان دانشجوی دکترا که حتا داور یک جشنواره‌ی معتبر کتاب هم بوده‌است، کتاب های زیادی را ترجمه  کرده (آن هم با چه کیفیتی) و بعد همه را در سایت خودش به عنوان کار تالیفی اعلام کرده است!

و اما معرفی کتاب و در ادامه فهرست مطالب:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 0:10 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

خبر درگذشت منوچهر احترامی را که دیدم حسابی یکه خوردم. خیلی حالم گرفته شد. منوچهر احترامی، شاعری طنزپرداز بود که خیلی از ما او را می‌شناسیم اما خودمان خبر نداریم. وی خالق شعر "حسنی نگو یه دسته گل" بود. حتمن همه خوب به خاطر دارند که توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود و بعد این حسنی موی بلند ناخن سیاه واه و واه و واه بود (فکر می‌کنم نیاز شدیدی هم به گشت ارشاد داشته اما حیف که در ده شلمرود امکانات کم بوده است). البته من هم به تازگی فهمیدم که شاعر این شعر منوچهر احترامی بوده‌است. او در نشریات گل‌آقا با نام‌های مستعار مختلفی می‌نوشت. در سری جدید هفته‌نامه‌ی گل‌آقا که البته بعد از بیست شماره که امسال منتشر کرد دچار خودتوقیفی شد، منوچ خان ستون ثابتی داشت با نام "مینی‌مال‌های مرحوم ابوی" که بسیار خواندنی، جالب و دلنشین بود.

در دومین جشنواره‌ی فیلم‌های کمدی گل‌آقا، از او نیز تقدیر به عمل آمد و خیلی‌ها که در آنجا بودند نیز مثل من تازه فهمیدند که سراینده‌ی حسنی منوچهر احترامی بوده‌است. رضا کیانیان در آن مراسم گفت که سال‌ها این شعر را هم خودش خوانده و هم برای بچه‌هایش اما تازه فهمیده که شاعرش کیست.

البته اکنون در بازار، کتاب‌های زیادی با نام حسنی یافت می‌شود که افراد مختلف نوشته‌اند. حتا چند روز پیش که سری به کتابفروشی دانشگاه علوم قرآنی زده بودم دیدم که تعداد زیادی نسخه از حسنی نوشته شده که البته در آنها حسنی حسابی ارشاد شده  و از شلمرود راهی زیارت امام رضا و کربلا و ... شده‌ بود.

یک بار که برای خودم به دنبال شعر اصلی می‌گشتم همه جا را زیر و رو کردم ولی آن‌را نیافتم. هرچه به آن دختر کتابدار توضیح می‌دادم که من آن حسنی را می‌خواهم که توی ده شلمرود بود طرف متوجه نمی‌شد و آدرس اشتباهی می‌داد و آنجا بود که فهمیدم کسانی هم هستند که حسنی را نمی‌شناسند و بر غربت اهالی شلمرود غصه خوردم. و اما در همین زمینه خاطره‌ای که خود احترامی در یکی از آخرین مصاحبه‌هایش که با رادیو زمانه انجام داده نقل می‌کند جالب است. او می‌گفت که در نمایشگاه با پسری بیست و چندساله برخورد کرده که به دنبال کتاب حسنی می‌گشته است. احترامی از او می‌پرسد تو با این سن و سال حسنی را برای چه می‌خواهی که او پاسخ می‌دهد "برای خودم نمی‌خواهم. بلکه برای پدرم می‌خواهم. او از بچگی این شعر را برای ما می‌خوانده است و حالا خودش هوس کرده که دوباره آن‌را بخواند".

روحش شاد و یادش گرامی.

پی‌نوشت:

آمدم یک خط خبر درگذشتش را بنویسم و ذکر خیری از او کنم ولی باز مطلبم طولانی شد. ببخشید.

در همین زمینه:

منوچهر احترامی (+متن کامل شعر ماندگار حسنی نگو بلا بگو)

 منوچهر احترامی زبان مردم را خوب می‌شناخت

پیوند مطلب در دنباله

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت 23:44 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

برای شناساندن چهره‌ی تابناک شیخ شیراز، یکی از مریدانِ آزاده‌ی وی قلم‌فرسایی کرده و برگ‌هایی از تاریخ را ورق زده که نبشته‌ی ایشان بدون هیچ دخل و تصرفی تقدیم می‌گردد:

" اندر طبابت شيخ تقي اول

آورده اند شيخ تقي اول_ رضي الله عنه_در علوم دنيوي و عرفان و حكمت يگانه دوران بود . و مادر دهر چون او نزاده و ديگر نخواهد زاد.ايشان هم چنين در طبابت نيز دستي داشتند خصوصاً در اواخر عمر بسيار به اين امر اشتغال داشته و آن چنان تبحري داشتند! كه با نسخت اول بيمار را بهبودي ابدي بخشيده و به ديدار حق نائل مي نمودند. از قضا جد نگارنده اين سطور به هراه عيالشان در آن روزگار سفري به شيراز داشتند. گويا سفر به درازا مي انجامد و  دست بر قضا جده از دوري وطنِ مالوف،  بيمار گشته(همان افسردگي خودمان) و از هر كه نشان طبيب مي گيرند نشاني شيخ اول را ميدهد و ايشان هم به درب بيت شيخ مراجعت كرده، دق الباب نموده و غلام شيخ مي فرمايند: شيخ ما در ايام معدودي از سال به عبادت مشغول بوده، طبابت نمي كنند. با اصرار فراوان شيخ را به بالين جده مي آورند، شيخ ايشان را ديده نسختي مي دهند كه جده بعد از گذشت 3 روز ملك الموت راهمراهي مي نمايند. جد نگارنده از اين امر و فوت همسر، آن هم از بيماري دماغي بسي خشمگين شده در ساعت قصد خانه شيخ را مي كند. همگنان مانع مي گردند تا اينكه نيمه شب جده به خواب ايشان آمده مي گويند(( اي همسر مهربان! اي يگانه دوران! از سر تقصيراين  شيخ بگذر كه خوش مكاني ما را فرستاده است و تنها غم من دوري توست. همي بدان بيش از نيمي از مردمان اين جا هم ،از نسخت اول او آمده اند و همگي نيز او را شكرگزارند همانا ما از دست اين دنيا به تنگ آمده بوديم. بر رفتن ما غم مخور و از آن طبيب ناشي بگذر. از ما مي شنوي زبانمان لال در اولين ناخوشي خود را به شيخ برسان تا زودتر به همسرت ملحق شوي  )) جد نگارنده از خواب پريده و در ساعت روانه خانه شيخ تقي شده شرح ما وقع را مي دهند. شيخ نعره اي كشيده سرا به صحرا نهاده. گفته اند 7 شبانه روز در صحرا گذراند تا ايشان را يافته به شيراز باز گرداندند. شيخ از آن پس توبه كرده طبابت را كنار مي گذراند و فقط به جهت جامه عمل پوشانيدن به وصيت جده‌ی نگارنده، در حدود 5 سال بعد جد مرا نيز با نسخت خود به ديار باقي مي فرستند. ما نيز از اين سنت پيروي كرده در غيبت شيخ اول، شيخ ثاني _حفظ الله_ را طبيب الاول و مقدم الاطبا دانسته و فقط به نسخت ايشان عمل مي نماييم و با نسخت ايشان نيز هم از اين دنيا رخت بر مي بنديم . خداوند شيخ ما را حفظ كناد 

                               برگرفته از نسخه خطي( تحقيقات  اندر مقامات شيخ تقي اول) "

همانگونه که شرحش رفت، شیخنا در طب نیز ید طولا و شفابخشی داشته‌است. در حکایتی دیگر آورده‌اند که روزی همه‌ی برنایان شهر در محفلی گرد هم آمده بودند و در اثر پرخوری‌ها که کرده بودند درد دلی کشنده ایشان را عارض گشت. شیخنا ایشان را نسختی بداد اما  ساعتی نگذشت که  جملگی‌شان دعوت حق را لبیک گفتند. لذا در شهر آشوبی به پا شد و مردمان داغدار می‌خواستند به قصاص جان فرزندانشان شیخ را سربَرکَنند. در این میان قاضی القضات شهر خلق الناس را وعده بداد که فی‌الفور محکمه‌ای عادلانه برپا کند و مقصر را یافته و به سزای اعمالش برساند. شیخنا از ترس و وحشتی که بر او عارض شده بود به ناگه از هوش برفت و در عالم بی‌هوشی به مکاشفاتی دست یافت (وی در طول زندگی مکاشفات عرفانی زیادی را تجربه کرده بود و در هر مکاشفت، جلوه‌ای از  جهان آینده‌ را می‌دید). در این حال وی طیاره‌ای را دید در آسمان که مردمان بسیاری سوار بر آن بودند اما به ناگه آن طیاره همچون کبوتری که سنگش زده باشند در خود بپیچید و سقوط همی‌کرد و آن مردمان که مسافرش بودند دردم جان سپردند. و اما در پرده‌ای دیگر از عالم مکاشفه دید که قاضی شهر، ساربان۱ طیاره را از برای این حادثه مقصر شناخت. شیخ از درک این تجربت عاجز بود و معنی آن ندانست تا اینکه به هوش آمد و یاران و مریدان و همسران را بر بالین خویش بدید، همه خندان رو.

پرسید در این مصیبت از چه رو می‌خندید؟ و همسرانش پاسخ دادند که شیخنا و سیدنا مژده‌ای ده که بار دگر حقانیت و شرافت تو بر همگان ثابت شد و قاضی القضات عادل حکم بداد که مقصر آن‌ها بوده‌اند که مرده‌اند و تو را قصور و گناهی نیست. و این نیز از کراماتی بود که تا سال‌ها کس رمز آن ندانست و تنها چند سده بعد بود که مردمان با کراماتی نظیر آن، که نامش را رشوه می‌نهادند آشنا همی گشتند و در جهت گشایش امور خود آن‌را بارها به کار گرفته و به خاندان شیخ درود همی فرستادند.

پی‌نوشت:

۱) وی در آن عالم مکاشفه ندانست که آنکه طیاره را هدایت می‌کند خلبان است و طیاره و شتر را فرقی عظیم است.

۲) یک قانون قدیمی به زبان امروزی می‌گوید اگر در سقوط یک هواپیما خلبان نیز کشته شد به‌طور قطع مقصر حادثه خلبان بوده‌است اما اگر خلبان زنده ماند علت حادثه و مقصر هیچگاه روشن نخواهد شد و جعبه سیاه و دیگر شواهد فقط در حد عضوی مردانه از اعضای بدن محققان و مسولان حادثه محسوب می‌شود و شایسته‌ی توجه نیست.

دیگر مطالب تاریخی مرتبط:

حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)

فرازهایی عبرت آموز از زندگانی یک شیخ

فلسفه‌ی التقاطی (طنز شاید)
 
پیوند مطلب در دنباله
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 16:14 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share