تبليغاتX
یک

مساله آموزش، بخش مهمی از نیاز اجتماعی ماست که متاسفانه به دلایل مختلف به خوبی برآورده نمی‌شود. بخشی از اجتماع به دلیل محرومیت‌هایی که دارند از آموزش‌های لازم برای رشد و توسعه زندگی و موقعیت اجتماعی‌شان بی‌بهره‌اند که البته در نوشته دیگری به این دسته خواهم پرداخت. اما گروه دیگری در حالیکه از امکانات و منابع لازم برخوردار هستند اما به دلیل نا آگاهی یا بی‌توجهی خودشان از آموزش‌ باز می‌مانند. این آموزش‌ها در زمینه‌های مختلف می‌تواند باشد مانند مهارت‌های زندگی یا آموزش‌های علمی و ورزشی. یکی از موانع مهم به ویژه درباره‌ی مواردی چون مهارت‌های زندگی و یا آموزش کامپیوتر دیدگاه اشتباه افراد است که فکر می‌کنند هر آنچه باید را می‌دانند و نیاز به فراگیری ندارند و یا بدتر از همه اینکه فکر می‌کنند موضوع بسیار ساده است و با آزمون و خطا و یا مشورت با دیگران می‌توانند به اطلاعات لازم دست پیدا کنند.  البته منظور من هم پیچیده کردن موضوع نیست و یا نمی‌خواهم فراگیری را منحصر به شرکت در کلاس‌های آموزشی کنم. بلکه حرف اصلی این است که برای آموزش، چه به‌صورت حضور در کلاس و چه به‌صورت استفاده مستقیم از منابع آموزشی، باید برنامه داشت و وقت صرف کرد.

افراد زیادی را به ویژه در دانشجویان و دانش‌آموزان می‌بینم که به بهانه کمبود وقت به فراگیری درست و پایه‌ای کامپیوتر و نرم‌افزارهای اصلی نمی‌پردازند و آنگاه هنگام نیاز و استفاده، دچار سردرگمی‌های زیادی می‌شوند و وقت زیادی را صرف پرس و جو از دیگران و سعی و خطا می‌کنند. و تازه اگر در یافتن پاسخ خود موفق شوند صرفا یک مشکل مقطعی از ایشان حل می‌شود و از بسیاری از قابلیت‌های گسترده‌ای که نرم‌افزار دارد بی اطلاع می‌مانند. من نام این را گذاشته‌ام بی‌سوادی پنهان در زمینه کامپیوتر. یعنی فردی ادعا می‌کند که با ویندوز، اینترنت، وُرد و ... کاملا آشناست و سال‌ها با آن‌ها کار می‌کند اما عملا به استفاده سطحی از آن‌ها بسنده می‌کند و نمی‌تواند از قابلیت‌های تکنولوژی اطلاعات برای بهبود عملکردش و استفاده بهینه از امکاناتش استفاده کند.

خیلی‌ها را در اطرافم دیده‌ام که وقتی کتاب‌هایی نظیر اینترنت،PDF و مانند آن‌ها را در مجموعه کلید می‌بینند می‌گویند مگر اینها هم کتاب می‌خواهد و چنان با اعتماد این‌را می‌گویند که منِ نویسنده نیز گاهی به شک می‌افتم که آیا به راستی فلان مبحث هم کتاب می‌خواست؟ و اما کمی بعد که می‌بینم آب روان فناوری جدید در کوزه است و ایشان بی‌اطلاع از مزایای آن چنین تشنه لب می‌گردند، باز به اینجا می‌آیم و می‌گویم "من برای آموزش وقت...".

خاطره‌ای تکمیلی:

 

در مسافرت بودم که یکی از دوستانم به من زنگ زد. بسیار هم آشفته و نگران بود چون در حال تایپ یک گزارش در word بود و با مشکلی رو به رو شده بود. بدین‌صورت که هر وقت مکان نما را در وسط جمله قرار می‌داد و تایپ می‌کرد متن‌های قبلی پاک شده و متن جدید روی آن نوشته می‌شد. فکر می‌کرد کامپیوترش ویروسی شده و ساعت‌ها وقتش برای حل این مشکل صرف شده بود تا اینکه بالاخره من را پیدا کرده بود. خوب پاسخ این مشکل فشردن کلید Insert از صفحه کلید بود که حالت ویرایشی را روی Insert یا Overwrite قرار می‌دهد. یادم می‌آید حدود ۱۲ سال پیش بود که یادگیری کامپیوتر را شروع کرده بودم و این جزو درس‌های اولیه بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت 13:33 توسط محمد تقی |

این‌هم کارتی برای روز پدر. امیدوارم همیشه پدرانتان شاد و سلامت در کنارتان باشند. و برای آن‌هایی که پدرانشان را از دست داده‌اند:
          امیدوارم که همیشه یاد و خاطره‌اش گرما بخش زندگی‌تان باشد.


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 10:16 توسط محمد تقی |

چند سال پیش در چنین روزی...

                                               هیچ خبری نبود
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 9:8 توسط محمد تقی |

واقعا جالب است که باید برای یک بحث مذهبی اینقدر دست به عصا راه رفت. توی این مملکت روی هرچی دست می‌گذاری سیاسی می‌شود. ممنونم از دوستانی که محبتشان را ابراز نگرانی‌هایشان نشان دادند. برای این اینکه مطلب ناقص نماند بقیه‌اش را می‌نویسم و از این بعد دیگه بیشتر حواسم رو جمع می‌کنم:

چالش بین دنبال حقیقت بودن یا محبوب و مورد توجه توده بودن را زیاد در تاریخ دیده‌ایم و همین گذرگاه بوده که شخصیت‌هایی را به اوج رسانده است. مولانایی که امروز جهان را تحت تاثیر خود قرار داده زمانی به خاطر ترک منبر و موعظه مورد انتقاد و نکوهش و بعضا تمسخر  مردم هم عصر خود بوده‌است.

به هر حال ایستادن در برابر نظرات توده و تسلیم نشدن در جهتی که باورهای آن‌ها ترسیم می‌کند نیاز به شجاعت و صداقت بالایی دارد. همین آقای صالحی نظریاتی دیگری هم دارد که در قالب کتاب منتشر شده که اگر این نظرات در یک محفل مذهبی عمومی مطرح شود می‌توان به راحتی مردم را بر علیهش شوراند و این هیجان را به سمت هر هدفی هدایت کرد (ما معمولا اول اقدام می‌کنیم بعد تفکر).۱

به نظر من میزان تسلیم در برابر توده می‌تواند یکی از معیارهای سنجش صداقت سیاستمداران باشد. برای مثال نگاهی بیاندازیم به انتخابات ریاست جمهوری گذشته. در این انتخابات طیف گسترده‌ای از روشنفکران انتخابات را تحریم کرده بودند (یا بهتر است بگویم کسانی‌که جامعه از ایشان انتظار دارد روشنفکر باشند، مانند دانشجویان یا اساتید دانشگاه). شخصیت‌های سیاسی و دیگر شخصیت‌های مرجع می‌دانستند که اگر از شرکت در انتخابات حمایت کنند مورد انتقاد و بدبینی این طیف قرار می‌گیرند و اعتبار سیاسی و مبارزاتیشان ممکن است زیر سوال رود.

خوب کسانی مانند مهندس سحابی و مانند ایشان پیدا شدند که با وجود این مسایل باز به خاطر اینکه تشخیصشان این بود که باید در انتخابات شرکت کرد از "مشارکت جویی" حمایت کردند ( به ایشان گفته بودند که شما آبرویی در بین مردم دارید و ایشان گفته بود که این آبرو را که برای سر قبرم نمی‌خواهم...). و اما نگاهی بیاندازیم به رفتار طیفی دیگر یعنی بخشی از تحریمیان.

ایشان انتخابات را تحریم کردند و گفتند هرکس می‌خواهد بیاید بیاید تفاوتی نمی‌کند. اما بعد که نتایج دور اول مشخص شد و دیدند که احمدی نژاد دارد برنده می‌شود بسیار ترسیدند و پشت سر هاشمی رفسنجانی قرار گرفتند. خوب به نظر من معنی این حرکت این بود:

این افراد فکر می‌کردند که در این دوره قرار است هاشمی حتما برنده شود، پس از طرفی اوضاع مملکت زیاد هم بد نمی‌شود و از طرف دیگر  ننگ شرکت در انتخابات هم بر تارکشان نخواهد نشست ( ننگ را بر اساس دیدگاه خودشان گفتم نه خودم). اما وقتی که دیدند اوضاع آنگونه که فکر می‌کردند نشد دیگر هراسشان اجازه ندادکه این نقاب را بر چهره نگه دارند.

البته این مثال نسبت به اصل مطلبی که مورد نظرم است کمی سطحی بود.

{ این قسمت دچار خودسانسوری شد}

پی نوشت‌ها:

۱.  مثلا ایشان روایت رایجی که از ضربت خوردن حضرت علی وجود دارد را رد کرده و ضربت خوردن ایشان را در هنگام ورود به مسجد می‌داند و لذا صحبت‌هایی مانند اینکه حضرت قبل از شهادت به ابن ملجم می‌گوید که از برنامه‌ی وی خبر دارد و نظیر آن ها را به کل باطل می‌داند. یا نزول یک باره‌ی قرآن در شب قدر را صحیح ندانسته و تنها نزول تدریجی برای قرآن را قابل قبول می‌داند. و یا در یک اظهار نظر شجاعانه آیه‌ای که به آیه‌ی تطهیر مشهور است و علمای شیعه آن‌را اثبات کننده‌ی عصمت ائمه می‌دانند را تفسیر کرده و این برداشت از آن‌را ناصواب می‌داند هرچند خود عصمت را رد نمی‌کند اما این آیه را به عنوان دلیل فاقد پشتوانه علمی لازم می‌داند. توجه شود که من در مقام تایید یا رد این نظرات نیستم و صرفا به عنوان نمونه‌ای از اظهار نظرهای شجاعانه‌ی یک محقق آن‌را نقل کردم.


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 0:8 توسط محمد تقی |

مرحوم صالحی نجف‌آبادی (دارای درجه‌ی آیت‌الهی با توجه به درجه بندی‌های حوزه) کتابی دارد با نام "شهید جاوید" درباره‌ی حادثه کربلا و قیام امام حسین که کتابی‌است بسیار مشهور و جنجال برانگیز و از مذهبی‌های دوران انقلاب فکر کنم کسی نباشد که نامش را نشنیده باشد. شریعتی این کتاب را بحث برانگیزترین اثر قرن در حوزه خوانده. این کتاب روایتی عقلانی‌‌تر و انسانی‌تر از حادثه کربلا نقل می‌کند که با روایت منبری تفاوت‌های زیادی دارد. برای مثال می‌گوید که حسین بن علی با هدف پیروزی به نبرد رفت و نه شهادت و اینگونه نبود که بداند در این سفر شکست نظامی می‌خورد و شهید می‌شود و باز اقدام کند. بلکه بر اساس فاکتورهای مختلف یک تجزیه و تحلیلی انجام داد که وی را به موفقیت در قیام امیدوار کرد هرچند روند حوادث و اتفاقات به گونه‌ای دیگر پیش رفت و منجر به فاجعه‌ی کربلا شد. به هر حال در اینجا قصد ندارم درباره‌ی این کتاب و یا کربلا صحبت کنم و هدفم چیز دیگری است.

خوب این روایت از قیام امام حسین به طور مشخص با روایت رایج و منبری تفاوت‌های زیاد و عمیقی دارد و جنجال برانگیزی کتاب هم به همین دلیل است تا جاییکه باعث بی‌مهری‌های فراوانی به ایشان شد. در ابتدای این کتاب بخشی از نامه‌های مختلفی که درباره‌ی کتاب نوشته شده آورده شده‌است. در این بین نامه‌ای از شیخ محمد شریعت اصفهانی از کراچی داری نکته‌ی جالبی بود که بخشی از آن‌را برایتان می‌نویسم:

" هر جامعه‌ای دارای چهار عنصر اساسی است: علم، مال، قدرت و توده. اگر علم بر سه عنصر دیگر حکومت داشت می‌تواند وظیفه‌ی ملکوتی خود را انجام دهد و آن جامعه را به سعادت خود برساند... ". خوب اثر مال و قدرت بسیار روشن و واضح است اما آن زمان بحث توده برایم کمی عجیب آمد که بعدا خیلی بهتر درکش کردم و اثراتش را دیدم.

درست است که علما در کل جایگاه ویژه‌ای در بین مردم دارند اما وقتی دقیق‌تر نگاه می‌کنیم می‌بینیم که خیلی وقت‌ها به جای اینکه علما جهت دهنده‌ی مردم باشند خود از مردم جهت می‌گیرند. چرا که شنا کردن بر خلاف جهت آب بسیار سخت است. مردم به راحتی از عادت‌ها و باورهای پوسیده‌شان دست نمی‌کشند و بخش زیادی از محبتشان به علما بدین خاطر است که علما چیزهایی که مردم باور دارند را تئوریزه می‌کنند. بگذارید یک مثال انحرافی بزنم. حیلی از مردم در کشور ما خود را در عرصه‌ی پزشکی صاحب نظر می‌دانند و چارچوب‌های خاصی را برای یک پزشک در نظر می‌گیرند. مثلا اگر یک پزشکی تعداد داروهای کمی تجویز کرد و یا روش معاینه‌اش با روشی که رایج‌است تفاوت داشت او را بی‌سواد می‌خوانند. پزشکانی را دیده‌ام که خودشان معترف بوده‌اند که برخی از تجویز‌هایشان اضافی و برای راضی کردن بیمار از نظر روانی بوده است. این دقیقا یعنی تسلیم شدن علم به توده. یک زمانی کفرم از این‌همه کفرگویی‌هایی که بعضا در مداحی‌ها و برخی محافل مذهبی می‌شود درآمده بود (البته حرف‌ از کفر که گذشته، دیگر خیلی جاها شرک جلی را شاهدیم!). رفتم سری زدم به سایت تعدادی از مراجع تا ببینم درباره‌ی چنین مسایل مهمی هم حرفی زده شده یا نه. دیدم که به هر حال برخی از ایشان نسبت به بروز شرک در این محافل هشدار داده بودند. اما چرا همین نظرات که در نهایت محافظه‌کاری بیان شده را با صدای رسا به اطلاع طرفدارانشان نمی‌رسانند؟ بازهم به نظر من به خاطر نقش توده‌ها. یوسفی اشکوری در یکی از مراسم بزرگداشت عاشورا حرف جالبی زد. او گفت که امام حسینی که در ایران می‌شناسیم بیشتر به سیاوش و داستان او شباهت دارد تا به حسین بی علی.

(ادامه دارد)
منبع عکس
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 19:20 توسط محمد تقی |

هنگامی‌که یک انسان بزرگ را می‌شناسیم که در زندگی موفق زیسته‌است، رواح او را در کالبد خویش می‌دمیم و با او زندگی می‌کنیم، و این ما را حیاتی دوباره می‌بخشد.

 

دوستم پویان مطلبی با این عنوان نوشته بود و از بقیه دوستان نیز دعوت کرده بود که به این پرسش پاسخ دهند. نوشتن در این باره برای من سخت است چون آنقدرها در آثار شریعتی مطالعه و تحقیق نکرده‌ام که بتوانم پاسخ شایسته‌ای به این سوال بدهم. اما همین‌قدر می‌دانم که هیچ‌گاه شریعتی برایم یک اسطوره نبوده، اما شخصیتی ارزشمند بوده که نگاه اجتماعی‌اش را خیلی می‌پسندیدم. قبلا درباره‌ی اولین آشنایی‌ام با او و کتاب گیاهشناسی‌اش نوشته بودم (این کتاب را به‌صورت الکترونیکی نیز برای دریافت در کتابخانه‌ام قرار داده‌ام). حتی در نگاهی که به مذهب دارد باز این دید اجتماعی در کنار بررسی‌های تاریخی بسیار برایم جذاب بوده‌است. نمونه بارزش هم کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی است.

و به صورت خلاصه، دیدگاه‌های شریعتی درباره‌ی انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی آن بخش پررنگی است که از وی در ذهن من مانده است.

متاسفانه در شناخت و یا تجزیه و تحلیل شخصیت‌ها کمتر توجهی به مختصات زمانی و مکانی ایشان می‌شود. به همین دلیل مثلا در یک دوره‌ای افراد با شریعتی ژست روشنفکری می‌گیرند و در دوره‌ای دیگر با تخریب و نقد غیرمنصفانه‌ی او. اخیرا تقی رحمانی مطلب دنباله داری در روزآنلاین می‌نویسد با عنوان "چگونه نقدی بر شریعتی رواست" که به نظرم روی نکته‌های قابل توجهی دست گذاشته‌است و اگر به این بحث علاقمند هستید پیشنهاد می‌کنم آن‌را مطالعه کنید.

و اما در پایان یکی از حکایت‌هایی که وی از دوران تحصیلش نقل کرده است را برایتان می‌نویسم که به نظرم حاوی پیام و نکته‌ی مهمی است و برای خودم  خیلی آموزنده و کارساز بوده‌است.

چشم در چشم گاو

یک کسی از آن دهی که من مال آن‌جا هستم برای درس خواندن به مشهد آمده بود. سه چهار ماهی رفت و درس خواند. هنوز به "اما بعد" نرسیده بود که غم غربت و دوری چنان پریشانش کرده بود که حالت عادی نداشت. احوالپرسی که با او می‌کردی به گریه می‌افتاد. می‌خواستیم تسلیتش بدهیم که در آن دهی که تو هیچ نداری و آینده‌ای نداری، چه چیزی تو را به آنجا می‌کشاند؟

جواب داد: عصرها که می‌شد، با پدر و مادرمان جلوی خانه می‌نشستیم و چای می‌خوردیم و یک گاو ماده آن طرف حیات بسته بودیم. من وقتی چای می‌خوردم او(گاو) سرش را بر می‌گرداند و مدتی به من نگاه می‌کرد. مثل اینکه با نگاه‌هایش با من حرف می‌زد و آشنا بود. حالا هروقت به یاد او می‌افتم دلم می‌خواهد همه‌ی این کتاب‌ها و درس‌ها را بگذارم و آن‌جا بروم. این‌جا نمی‌توانم طاقت بیاورم. آخرش هم رفت تا چشم در چشم گاو بگذارد وخیالش راحت بشود!

این طرز تفکر، این قدرت اراده، نمی‌تواند یک مرتبه همه‌ی "اساطیر الاولین" را دور بیاندازد. این یک قهرمان می‌خواهد. ( با اندکی خلاصه‌سازی از کتاب "حکایت‌هایی از زندگی دکتر شریعتی" ).

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 0:30 توسط محمد تقی |

چوگویی که وام خرد توختم همه هرچه می‌باید آموختم

یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار

آنچه از نظرات قبلی برمی‌آید این است که بیشتر خوانندگانم منظورم از مطلب "جایی برای ندانسته‌ها" را بد فهمیده‌اند که حتما یک دلیل مهم بر این بدفهمی بدنوشتن من و ضعف در انتقال پیام بوده‌است.

اینکه گفتم باید برای ندانسته‌ها جایی در نظر بگیریم برای این بود که ذهنمان با پاسخ‌های زودرس و ناپخته پرنشود. معمولا وقتی با یک مساله جدید روبرو می‌شویم از آنجا که می‌خواهیم بار ندانستنش را به دوش نکشیم به اولین پاسخ‌هایی که به ذهنمان می‌رسد متوسل می‌شویم و این باعث می‌شود ذهنمان برای تفکر و یادگیری بیشتر فعال نماند.

یادم می‌آید که مادر یکی از دوستانم از روش پزشکی هومیوپاتی برایم صحبت کرد و گفت که درد معده‌ی مزمنی که از زمان تولد فرزندش با او بوده و هیچوقت هم پزشکان نتوانسته بودند درمانش کنند بالاخره بعد از بیست سال با استفاده از هومیوپاتی درمان شده‌است. من تا آن موقع اسمی از این روش نشنیده بودم و تنها روش درمانی مجاز و علمی که می‌شناختم همین پزشکی رایج بود. البته با طب سوزنی و انرژی درمانی آشنایی بسیار کمی داشتم. فکر می‌کردم اگر روش معتبری درمانی دیگری وجود می‌داشت حتما تا به حال نامش به گوشم خورده بود. آن‌هم برای من که روزانه چندساعت وقت را به مطالعات پراکنده در زمینه‌های مختلف اختصاص می‌دادم. پس شروع کردم به قطار کردن توجیهات مختلفی که به ذهنم می‌رسید و متاسفانه می‌بینم که مخالفین این روش یا کسانی‌که آن‌را نمی‌شناسند نیز همین حرف‌ها را می‌زنند. از جمله اینکه ممکن است داروهایی که این‌ها می‌دهند بسیار خطرناک باشد یا مسکن‌های بسیار قوی باشد یا تلقین باشد و ...

همینکه نمی‌خواستم جایی در ذهنم را برای این موضوع جدید که نمی‌دانستم باز کنم باعث شد تا بیشتر از یک‌سال دیگر هم از میگرن رنج ببرم و سردردهای وحشتناکی را تحمل کنم (دردی که روش درمانی رایج هیچ کار مناسبی را نتوانست روی آن انجام دهد و فقط تبدیل شده‌ بودم به مخزن انواع و اقسام داروهای شیمیایی رنگارنگ). تا اینکه بالاخره به طرز جالبی با این روش آشنا شدم و علاوه بر بهبودهای جسمی و روحی بزرگی که برایم به ارمغان آورد باعث شد با دیدگاه اساسی و متحول کننده‌ی "کل نگری" در زندگی و علم آشنا شوم و بتوانم بسیاری از تکه‌های پازلی که در ذهنم پراکنده شده بود را به هم پیوند بزنم.

مثال‌های اینچنینی زیاد هستند. انسان مدرن امروزی که نسیمی از علم به زندگی‌اش وزیده غروری شگرف وجودش را فراگرفته و فکر می‌کند که این سر سوزن علمی که به‌دست آورده برای توجیه همه‌ی پدیده‌های زندگی کافی است و لذا هرآنچه را درک نمی‌کند و در قوه‌ی ادراکش نمی‌گنجد و به نظرش تجربه پذیر نیست را رد می‌کند. مانند پشه‌ای که مولانا توصیفش را می‌کند. پشه‌ای که بر روی برگی نشسته و آن برگ روی ادراری که روی زمین ریخته شناور است و پشه فکر می‌کند در حال سفر روی اقیانوسی عظیم است (جزییات داستانش یادم نیست، بعدا پیدا می‌کنم و می‌نویسمش).

اما انسانی که از دوره مدرن گذر کرده اکنون کمی پخته‌تر عمل می‌کند و با تکیه بر علمش به راحتی بر هر چیزی خط بطلان نمی‌کشد. بلکه می‌گوید: نمی‌دانم.

خوب این یک بخش قضیه بود که با این توضیحات روشن می‌شود با مطلب بعدی که "صد در صد" بود نه تنها تناقض ندارد بلکه به نوعی همپوشانی نیز دارد.

اما اشاره‌ای هم به جنبه‌های اجتماعی بحث کرده بودم و اینکه مواردی هست که انسان نباید اصراری به دانستن داشته باشد و اصولا خیلی چیزهاست که دانستنش برای انسان سودی ندارد و فقط یک کنجکاوی بی‌مورد و بیشتر اوقات مبتذل را ارضا می‌کند.

برای اینکه با آرامش بیشتری زندگی کنیم باید بتوانیم در ارتباط با حوادثی که دور و برمان اتفاق می‌افتد یک برخورد پذیرشی داشته باشیم. یعنی آنچه که هست و وجود دارد را همانگونه که هست ببینیم و به دنبال اختراع و کشف نیمه‌های پیدا و پنهان قضایا و چسباندن معنی‌های من درآوردی به پدیده‌ها نباشیم. شاید این حرف تا حد زیادی نزدیک به دیدگاه و روش زندگی "بودن با آنچه که هست" باشد.

و در پایان از طولانی شدن مطلب پوزش می‌خواهم. هرکاری می‌کنم آخرش طولانی می‌شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 1:1 توسط محمد تقی |

یک کارت کوچک و ساده برای روز مادر درست کردم که می‌گذارم اینجا. به خصوص سه تا طرحی که توش استفاده کردم خیلی قشنگ و عالی هستند. نمی‌دانم طراحشان کیست وگرنه حتما منبعش را می‌گذاشتم.


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 3:17 توسط محمد تقی |

در سالروز درگذشت شریعتی و چمران هستیم و حیفم آمد حرفی از این دو بزگوار به میان نیاورم. هرچند وقتی بیشتر مردم این بزرگداشت‌های رادیو و تلویزیونی را می‌شنوند و می‌بینند از شخصیت‌های معرفی شده رویگردان می‌شوند. و جالب‌تر اینکه کسانی برای سخنرانی درباره‌ی شخصیت‌ها دعوت می‌شوند که نه تنها کمترین سنخیت فکری و شخصیتی با آن فرد فقید ندارند بلکه بعضا دشمنی و کینه‌ای دیرین نیز دارند. همین چند وقت پیش بود که خواهر شهید آوینی (یا یکی دیگر از بستگان نزدیکش، الان درست یادم نیست) از مراسمی که در بزرگداشتش برگزار کرده بودند و از آنهمه دروغ و حرف‌های بی سر و ته برآشفته شده بود.

                                    

متنی از چمران هست که یک بخشش خیلی وقت‌ها در ذهنم طنین انداز می‌شود:

ای حیات، با تو وداع می‌گویم، با همه مظاهر جلال و جبروتت...۱

و اما متنی هم هست از شریعتی که شدیدا به آن علاقمندم و فکر می‌کنم مهم‌ترین معضلات فرهنگی و اجتماعی ما را در چند جمله کوتاه و زیبا و اثر گذار به نمایش گذاشته است:

برای سیاست بازی،برای خدمت به مملکت و برای تفریح و لذت بردن از زندگی همیشه وقت هست اما برای فراگیری وقت همین الان است و می‌گذرد. وانگهی بی مایه فطیر است.

آدم بی‌سواد سیاستش قیل و قال‌های بی ریشه  و خدمتش پوچ و حقیر و زندگی و لذتش گند و سطحی و عامیانه است. ارزش و عمق و اصالت هر کاری به میزان خود آگاهی ،رشد شخصیت و سرمایه و غنای فرهنگ و فکر  آدمی وابسته است.

ظاهرا از دوره شریعتی تا کنون دردهایمان زیاد تغییری نکرده‌است. کم سوادی و مطالعه نکردن هنوز گریبان فرهنگ عمومی ما را گرفته‌است. همان عاملی که آزادی را زودتر از آگاهی برایمان آورد تا امروز پس از اینهمه فراز و نشیب تاریخی و چالش‌های بزرگ اجتماعی، دوباره شاهد "فرزانگانی باشیم که از پیری خرف شده‌اند و مردان نیرومندی که هنوز در گهواره‌اند"۲.

پی‌نوشت:

۱- ای حیات! با تو وداع می کنم؛ با همه زیبایی هایت؛ با همه مظاهر جلال و جبروتت؛
با همه کوه ها و دریاها و صحراها با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم.

۲- جِبران خلیل جِبران
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/30ساعت 0:12 توسط محمد تقی |

این دوست ما درباره‌ی حرف اول نام خانوادگی و مزایا و معایبش در زندگی و به‌ویژه دوران تحصیلش گفته بود و من را قلقلک داد تا یُک (yak) خاطره‌ای برایتان بنویسم.

این خاطره مربوط می‌شود به تقلب. البته کلا تقلب را دوست ندارم چون یک جور احساس ناتمامی و ضعف می‌کنم. حالا چه تقلب در سر جلسه و چه تقلب در تولید پروژه‌های دانشجویی که در این خصوص هم در مطلبی دیگر بیشتر می‌نویسم.

البته دو سه بار تو زندگیم تو امتحان تقلب کرده‌ام که همش یا با شکست روبرو بوده و یا بی‌نتیجه بوده است.

یکیش تو راهنمایی بود که تقلب کردم و بعدا فهمیدم که سوالات با هم فرق داشته و صفر شدم.

یکبار هم توی دانشگاه یک سوالی سه مورد را خواسته بود که من هر سه را نوشتم ولی برای خودشیرینی جزوه را باز کردم و مورد چهارم را هم نوشتم.

یک بار هم در درس اقتصاد در دبیرستان بود که همه کتاب باز می‌کردند و من هم به ناچار باز کردم چون باید یک صفحه رو از حفظ می‌نوشتیم. استاد یک لحظه به طرفم برگشت و اومدم کتاب رو بکنم توی نیمکت ولی چون کاپشنم رو گذاشته بودم اونجا دیگه کتاب جاش نشد و استاد دید (به پت و مت گفتیم زکی).

اما چندین بار تقلب رسانده‌ام که باحال ترینش امتحان زبان پیش دانشگاهی بود. من زبانم خوب بود و هیچوقت نمی‌خواندم و زود جواب می‌دادم و می‌آمدم بیرون. یک بار یکی از بچه ها خیلی خواهش و تمنا کرد که کمکش کنم (پدر وی قبلا توی راهنمایی معلم زبانمان بود) و من هم تو رودربایستی گیر کردم.

خلاصه ما روی سن بودیم و همه‌ی کسانیکه نامشان با میم بود هم همانجا بودند و از قضا عمده‌ی خلافکاران و برو بچه‌های لات کلاس اونجا بودن. من هم از اول سوال ها تا آخرش را از تستی گرفته تا تشریحی برای طرف خواندم. هفته بعدش که آمده بودم مدرسه مرتب گنده لات‌های کلاس زنجیر چرخان می‌آمدند دنبالم و می‌گفتند بیا بریم ساندویچی یه چیزی بهت بدیم چون به تو مدیونیم. اونجا بود که فهمیدم اینقدر بلند رسونده بودم که کل سن مستفیض شده بودند! اون سال مدرسه خیلی رشد کرد چون بیشتر بچه‌های بی‌سواد توانسته بودند نمره خوبی در زبانشان بگیرند.

این تجربه‌ی شیرین باعث شد در امتحان بعدی که در همان مکان بود اوج اعتماد به نفس زندگیم را به نمایش بگذارم. سن در ابتدای سالن بود و تمامی مراقب‌ها پشت سرمان بودند و به ما اشراف داشتند. در این حالت من در امتحان گسسته جواب‌ها را روی یک برگ نوشته و حتی بدون مچاله کردن به بغل دستی‌ام تقدیم کردم. خوب ناظم هم که در چند قدمی من بود یقه‌مان را گرفت و از سالن انداخت بیرون. اون طرف خیلی التماس کرد و دوباره بهش برگه دادن ولی من مغرور بودم و فقط یک بار گفتم ببخشید. در نتیجه من را راه ندادند و البته خوشبختانه به اندازه ۱۱ نوشته بودم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت 23:21 توسط محمد تقی |

می‌گویند یک بنده خدایی در حال سخنرانی فلسفی بوده و می‌گوید فقط آدم‌های احمق هستند که مساله‌ای را به‌صورت صد در صد می‌پذیرند و باور می‌کنند. یک نفر می‌پرسد آیا مطمئنی و پاسخ می‌شنود: صد در صد!

یک مدت پیش به متنی بسیار جالب برخوردم که بی ارتباط با مطلب قبلی که نوشتم نیست. ترجمه‌ی آن‌را برایتان می‌نویسم و بعدش هم متن زیبای انگلیسی‌اش را:

"هر شخص تا پایان دوران تحصیلات دانشگاهیش بیش از 2600 بار در انواع امتحانات شرکت کرده‌است. به همین دلیل تفکر "پاسخ صحیح" در عمق ذهن ما ریشه دوانده‌است. شاید این نوع طرز تفکر در برخورد با مسایل ریاضی پسندیده باشد زیرا در ریاضیان همیشه یک پاسخ صحیح وجود دارد۱. اما مشکل اینجاست که بیشتر مسایلی که در زندگی پیش می‌آیند اینگونه نیستند. در زندگی ابهامات زیادی وجود دارد و بسته به اینکه به دنبال چه چیزی می‌گردید همواره پاسخ‌های صحیح زیادی وجود دارد۲. اما اگر اینگونه فکر کنید که همواره یک پاسخ درست برای هر مساله‌ای وجود دارد، آنگاه با مواجه شدن با اولین پاسخی که پیدا می‌کنید دیگر به جستجو برای دیگر پاسخ‌ها ادامه نمی‌دهید."3

این جمله‌ی آخر به نظرم بسیار مهم و تفکر برانگیز است.

پی‌نوشت‌ها:

۱- البته در منطق فازی(fuzzy logic)  و ریاضیات فازی چنین رویکردی وجود ندارد.

۲- به یاد حرف‌های رضا مارمولک درباره‌ی راه‌های رسیدن به خدا افتادم.

3- نوشته‌ی Roger von Oech متن انگلیسی:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 9:0 توسط محمد تقی |

یکی از درس‌های مهمی که در زندگی گرفته‌ام و ارزش و اهمیت آن‌را تجربه کرده‌ام این است که آدم همواره باید جای مهمی از ذهنش را به ندانسته‌هایش اختصاص دهد.  

 عادت ریشه‌ داری که خیلی از ما داریم این است که معمولا فکر می‌کنیم خیلی می‌دانیم و دانسته‌هایمان برای پاسخ به همه‌ی پرسش‌هایی که برایمان ایجاد می‌شود کافی است (هرچند صریحا به آن اذعان نمی‌کنیم). اما نمود عملی این نوع تفکر  این می‌شود که تعدادی پاسخ و قضاوت که بر اساس تجربه‌های محدود قبلی مان در چنته داریم را می‌خواهیم به خورد هر مساله جدیدی بدهیم. یعنی هنگام رو به رو شدن با یک مساله سعی می‌کنیم یکی از جوابهایی که بلد هستیم را به خورد مساله بدهیم. در حالیکه به نظر می‌رسد راه درست‌تر این باشد که اگر نمی‌توانیم پاسخی درست برای مساله‌ای پیدا کنیم آن‌را در قسمت ندانسته‌های مغزمان بگذاریم. آنگاه دیگر با دیدن اعمال و رفتار دیگران به خودمان اجازه نمی‌دهیم که به راحتی آن‌ها را قضاوت کنیم. مثلا یکی از دوستانم هرگاه پاسخ منفی دختری به خواستگاری را می‌دید و عیب و ایراد خاصی هم در پسر وجود نداشت تحلیلش این بود که حتما کسی در زندگی این دختر هست. حالا شاید در برخی موارد این تحلیل درست از آب در می‌آمد، ولی به نظر من دقیقا تلاشی بود برای پاسخ دادن به مساله‌ای جدید با پاسخ‌های آماده قدیمی (شاید یک دلیلش این باشد که می‌خواهیم به روشی نادرست از زیر بار ندانستن خارج شویم).

اما چه کسی گفته که ما باید پاسخ همه چیز را بدانیم،  چرا باید دلیل‌های پس زمینه همه رفتارهای دیگران را ببینیم و چرا مرتب باید در حال تجزیه و تحلیل شخصیت دیگران باشیم؟ آیا اگر برای حوادث اطرافمان دلیل روشنی نداریم حق داریم قضاوتی صد در صدی بر اساس داده‌های پیشین کنیم؟

 

همین بحث را به نظرم درباره‌ی مساله وجود خدا هم می‌توان مطرح کرد که در مطلبی دیگر نظراتم را درباره‌اش می‌نویسم.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21ساعت 22:22 توسط محمد تقی |

کتاب‌های جلال آل احمد اولین کتابهایی بودند که به‌صورت مستقل برای مطالعه انتخاب کردم. آن موقع اول راهنمایی بودم. قبل از آن مادرم برایم کتاب می‌خرید و این اولین باری بود که خودم به کتابفروشی می‌رفتم. یادش به خیر با دوستم آرمین بودیم و او نام جلال را آورد و من 3 تا از کتابهایش را خریدم. زن زیادی، سرگذشت کندوها و سه‌تار. واقعا کتاب‌های قشنگی بودند و طعم شیرین خواندشان را همچنان به یاد می‌آورم. بعد از آن کتاب‌های دیگری از او را خواندم. برای اولین بار هم بود که در یک کتاب به کلمات عامیانه و غیرپاستوریزه برخورد می‌کردم. مثلا از بازی بچه‌ها نوشته بود که چوب کبریت تو اونجای پشه می‌‌کردند(اون ننوشته بود اونجاها، خودم سانسورش کردم). وقتی اینگونه کلمات را دیدم با تعجب و هیجان فراوان و البته همراه با شرم آن‌ها را به پدر و مادرم نشان دادم و فکر می‌کردم خیلی ناراحت شوند. ولی خوب توضیحاتی دادند که هرچند متوجه نشدم ولی فهمیدم که خیلی هم اتفاق عجیبی نیافتاده است. برای همین بعدا هضم مطالبی از این دست و حتی بدتر! برایم آسان‌تر شد و درکشان می‌کردم. آخرین کتابی هم که چندین سال پیش از او خواندم "از رنجی که می‌بریم" بود که به غیر از زیبایی خود کتاب نامش همواره حس عجیبی را به من می‌داد و هنوز هم گاهی این عبارت در ذهنم طنینی می‌اندازد.

سبک این کتاب‌ها خیلی روی من اثر گذاشت. هم روی نگاهم به دنیا و هم روی نوشتنی که بعدا شروع کردم. نقطه اوجش هم در یک روزنامه دیواری بود که با دوستم آرمین درست کردیم. آنموقع خیلی‌ها روزنامه درست می‌کردند و آن‌را با مطالبی که از جاهای مختلف می‌آوردند و نوشته‌های کلیشه‌ای و لطیفه و جدول و ... پر می‌کردند.ولی ما در یک اقدام ابتکاری انتحاری دست به کاری دیگر بردیم و آن نوشتن مطالب انتقادی و طنز از ناظم مدرسه و برخی معلمان بود. در آن مطلب از شلنگ ناظم گرفته تا برخی رفتارهای معلمان به ویژه خشک‌ترینشان (معلم ادبیات) را به شدت به سخره گرفتیم و کاریکاتورهایی نیز از ایشان کشیدیم (طراحی‌ها را خواهر آرمین انجام می‌داد). وقتی روزنامه را به دیوار زدیم مثل توپ صدا کرد. محل نصب روزنامه در برد کنار دفتر بود و آنقدر ازدحام بچه‌ها زیاد بود که رفت و آمد معلم‌ها مختل شده بود. به دلیل محبوبیت زیاد روزنامه‌مان را در دو شیف مدرسه به نمایش گذاشتند و تا مدت‌ها روی دیوار بود.ضمن اینکه یک جایزه‌ی 2000 تومانی هم می‌خواستند بدهند که البته پرید.

بعد از این ماجراها بود که ما دچار حس از خود متشکری فراوانی شدیم و تصمیم گرفتیم یک کتاب لطیفه با هم چاپ کنیم و بازار را تسخیر کنیم. مدتی نیز روی آن کار کردیم و جوک‌های رد و بدل شده را یادداشت و گهگاهی اشعار سعدی و حافظ و بابا طاهر را دستکاری و یا بهتر است بگویم لجنکاری می‌کردیم تا طنزی از آن در بیاید. هرچند بعد از مدتی از صرافت چاپ کتاب افتادیم اما در عوض شب‌های زیادی را با رویای شیرین چاپ کردن کتاب به صبح رساندم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 14:26 توسط محمد تقی |

یکی از موارد جالب در ارتباط بین خواهر و برادرها جنگ‌ها و آشتی‌های بین آن‌هاست. البته فقط در همان عالم کودکی قشنگ هستند و اگر به دوران بزرگسالی برسند بسیار تلخند و گزنده. نمی‌دانم آیا شما هم در کودکی آن‌را تجربه کرده‌اید یا نه ولی خوب خیلی‌های دیگر را می‌‌شناسم که از این جنگ و آشتی‌های کودکانه زیاد داشته‌اند. معمولا هم این اتفاق بین بچه‌هایی می‌افتد که پشت سر هم هستند و فاصله سنی‌شان کمتر است. مثلا من و برادرم!

وقتی یادم می‌آید که سر چه مسایل کوچکی با هم چه دعواهای وحشتناکی داشتیم هم خنده‌ام می‌گیرد و هم تعجب می‌کنم. یکی از موارد همیشگی دعوای ما مربوط به کارهای خانه بود و رعایت نکردن برنامه‌ریزی. با توجه به اینکه مادرم کارمند بود صبح‌ تا ظهر در خانه تنها بودیم و کارهایی مانند تهیه صبحانه و گرم کردن ناهار را خودمان انجام می‌دادیم. موارد برنامه‌ریزی ما هم اینها بود: تمیز کردن میز صبحانه، جواب دادن به تلفن، باز کردن در کوچه (خانه‌مان در طبقه دوم بود و درباز کن هم خراب) عوض کردن کانال تلویزیون(کنترل از راه دور نداشت) و ... مثلا روزهای فرد من تلفن را جواب می‌دادم و روزهای زوج برادرم. (مربوط به دوران مدرسه ابتدایی) اما گاهی محمود از اجرای برنامه سر باز می‌زد و به طرز عجیبی کفرم را در می‌آورد و اینجا بود که درگیری لفظی آغاز می‌شد و گاهی منجر به درگیری فیزیکی می‌شد. گاهی شدت درگیری آنقدر زیاد می‌شد که عمه‌ام از طبقه پایین برای جداسازی ما می‌آمد. اما جالب بود که به فاصله کوتاهی پس از درگیری روابطمان دوباره حسنه می‌شد. بدین‌صورت که من با لحنی کاملا عصبانی و جدی او را دعوت به خوردن نیمرو و یا بازی آتاری می‌کردم و بدین ترتیب از باهم بودنمان لذت می‌بردیم. بعدها که بزرگتر شدیم دیگر اینگونه اختلافات محو شد و در عوض تنش‌های با مزه‌ای بین برادرم و خواهر کوچکم اتفاق می‌افتاد.

اما جالب است که اکنون آن‌هایی که با هم جنگ و جدل بیشتری داشته‌اند روابط نزدیک و صمیمانه‌تری با هم دارند. نمی‌دانم چقدر این مطلب برای شما جذاب بود. گفتم شاید پیوندی بین این مطلب با خاطرات و تجربیات شخصیتان برقرار شود و یادآوری گذشته‌ها برایتان شیرین باشد. برای من که همیشه جذاب و شیرین است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 10:56 توسط محمد تقی |

امروز با تعدادی از دوستان برای بررسی یک مدرسه به روستایی در نزدیکی شیراز رفته بودیم (در راستای طرح مقاوم‌سازی مدارس). یک مدرسه‌ی کوچک با ۸ کلاس درس. حیف شد که دیر به آنجا رسیدیم و بچه‌ها تعطیل شده بودند و داشتند می‌رفتند. دختر و پسرهای با نمک و خندان. در حین کار گپی هم با یکی از معلم‌ها زدیم.

مدرسه‌شان کتابخانه درست و حسابی نداشت. دستگاه زیراکس برای کپی سوال‌های امتحانی هم نداشت و برای تکثیر باید به روستانی کناری می‌رفتند.

وسیله سرمایش کلاس‌ها پنکه‌های سقفی بود که اکثرشان خراب بودند. وسیله گرمایشی‌شان هم بخاری علاءالدین بود. از همان بخاری‌ها که در یک کلاس درس در درودزن آتش گرفت و بچه‌ها را به روزی انداخت که در پیوندی که در کنار صفحه گذاشته‌ام (آقای شهردار...) عکس‌های آن را می‌توانید ببینید.

معلم‌شان می‌گفت یک اردو برایشان گذاشته بودیم و هزینه هر نفر ۲000 تومان بود. اما از 80 دانش‌آموز فقط 30 نفرشان توانسته بودند هزینه را بپردازند در حالیکه بقیه هم خیلی دلشان می‌خواسته به اردو بروند.

وی می‌گفت ما در اینجا زنده‌مانی می‌کنیم نه زندگانی.

و اما... در راهروی مدرسشان دو پرستو لانه‌ای درست کرده بودند و آزادانه در راهروی مدرسه پرواز می‌کردند. و هر وقت خسته می‌شدند روی تابلوهای کلاس‌ها می‌نشستند و بچه‌ها را تماشا می‌کردند.

معلمشان می‌گفت این بچه‌ها خیلی شیطان هستند ولی نمی‌دانم چطور است که تا به حال کاری به این پرستو و خانه‌اش نداشته‌اند.

اما من فکر می‌کنم دلیلش این است که فرشته‌ها و پرنده‌ها همیشه در کنار هم زندگی خوبی داشته‌اند.


ببخشید کیفیتش خوب نیست. با تلفن همراه گرفتم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 22:20 توسط محمد تقی |

همانطور که می‌دانید هفته‌نامه گل‌آقا حدود چند سال پیش۱ و با تصمیم خود‌ِ گل‌آقا انتشارش متوقف شد و این در حالی بود که موسسه گل‌آقا مشکلات مادی برای انتشار نداشت و دیگر نشریات این موسسه همچنان تا چند وقت پیش چاپ می‌شدند. البته اگر با دیدن عنوان این مطلب فکر کرده‌اید که جواب این سوال را در متن پیدا می‌کنید باید بگویم که سخت در اشتباهید و من خودم نیز جوابش را نمی‌دانم! نه اینکه فکر کنید می‌خواستم شما را سرکار بگذارم، نه! فقط خواستم از آخرین تکنولوژی‌ ژورنالیستی روز برای جلب توجه استفاده کنم (البته سرکار گذاشتن مردم می‌تواند دلایل دیگری هم داشته باشد از جمله دلایل امنیتی، اگر پی‌گیر اخبار روز هستید و به ویژه شیرازی هم هستید که منظورم را می‌فهمید و اگر هم نفهمیدید اشکال ندارد و مشکلی برای خواندن ادامه مطلب ایجاد نمی‌شود).

خب برگردیم سر بحث اصلی. گل‌آقا زمانی تعطیل شد که بار فعالیت سیاسی احزابی که وجود نداشتند بر عهده‌ی مطبوعات افتاده بود و  در فضای دو قطبی شده‌ی مطبوعات، جناح چپ و  راست به یکدیگر می‌تاختند. در یادداشت‌های یک روزنامه‌گار خواندم که گل‌آقا در شرایطی قرار گرفته بود که باید به یکی از دو سو کشیده می‌شد و زیر فشار زیادی قرار گرفته‌بود. اما چون موضعگیری رسمی از سوی گردانندگان گل‌آقا اعلام نشده اینگونه اظهار نظرها را باید در حد گمانه زنی در نظر گرفت.

اما من بنا بر حسی که در آن دوران تجربه کردم حرف دیگری نیز دارم. جذابیت طنز انتقادی گل‌آقا در این بود که در فضای بسته‌ای که وجود داشت و حتی به راحتی نمی‌شد از یک مدیر دست چندم انتقاد کرد چه برسد به رییس جمهور که در جایگاهی تقدیس شده نشسته بود (به‌صورت مشخص دوران آقای هاشمی را می‌گویم)، خواندن انتقادات و نیش‌های گل‌آقایی بسیار دلنشین بود. یا بهتر است بگویم دل آدم را حسابی خنک می‌کرد (به خاطر همین مطالب انتقادی که در آن فضای بسته نوشته می‌شد برخی از همراهان قافله‌ی "همیشه بدبینان" به گل‌آقا می‌گفتند سوپاپ اطمینان۲). اما پس از دوم خرداد و فضای شدیدا بازی که در مطبوعات ایجاد شده بود دیگر جذابیت‌های این طنز برای من کمتر شده بود زیرا مطبوعات با صراحت و شفافیت هر چه تمام و با سرعت در حال شکستن خط قرمز‌ها بودند (در اینجا بحثی درباره‌ی درست یا غلط بودن این رویه ندارم) و دیگر مطالب غیرمستقیمی که در قالب ایهام و دیگر روش‌های غیرمستقیم بیان می‌شدند برایم جذابیت نداشتند.

گواینکه پرورش دهنده‌ی ادبیات و شعر همین فضاهای بسته و محدودی بوده که در طول تاریخ برای اهل ذوق و هنر ایجاد شده بوده و گریز آن‌ها از صراحت به استعاره و تمثیل باعث ایجاد آثاری بس بدیع و شورانگیز شده‌است. مسعود بهنود در کتاب "275 روز بازرگان" در فصلی به نام "هنر و ادب در مرخصی" به زیبایی به بررسی تاریخی این پدیده می‌پردازد و نشان می‌دهد که در دو دوره، یکی از پس از سقوط رضاخان و دیگری سال اول پس از پیروزی انقلاب که ناگهان آزادی بیان شدید و بی حد و حصری ایجاد شده بود چگونه هنر و ادب دوران بی‌فروغی را پشت سر گذاشتند

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 1:16 توسط محمد تقی |

چند روزی که نبودم رفته بودم به تهران برای کنگره عمران و نمایشگاه کتاب. از سفر با اتوبوس این‌بار حکایت‌های نیمه داغی دارم که بعدا می‌نویسم. از کنگره هم که چیز خاصی برای گفتن ندارم چون بیشتر به خوردن گذشت و شکممان بهره خوبی برد. نمایشگاه هم در کل خوب بود. چند ساعتی در غرفه بودم و بازدید کوتاهی هم از غرفه‌های عمومی داشتم که پربار ترینش بازدید از غرفه‌ی  گل‌آقا بود. کتاب‌های متنوع و جالبی داشتند امسال. و اما مهم‌ترین موضوع در غرفه‌شان خبر مهم و خوشِ انتشار دوباره‌ی دو هفته‌نامه‌ی گل‌آقا بود (به شما قول می‌دهم که تنها عمل نوآورانه و شکوفامنشانه‌‌ی واقعی و غیر شعاری که تا آخر امسال رخ خواهد داد همین یک کار خواهد بود). چند سالی است که دیگر این نشریه منتشر نمی‌شود. البته بعد از درگذشت گل‌آقا (کیومرث صابری فومنی) هر سال در یادبودش یک شماره از آن‌را منتشر می‌کردند و دوستداران را بیشتر در حسرت نبودش فرو می‌بردند.

گل‌آقا یکی از دو مجله‌ای است که می‌توانم بگویم با آن بزرگ شدم. (نام آن مجله‌ی دیگر را به دلایل امنیتی نمی‌توانم بگویم!)

یکی از شخصیت‌های ثابت بسیاری از کاریکاتورهایشان شخصی به نام "آسیب‌پذیر" بود که خیلی دوستش داشتم و همیشه دلم برایش می‌سوخت. خیلی وقت‌ها هم از ظلم‌هایی که در حقش می‌شد عصبانی می‌شدم و از دیگر شخصیت‌های موجود در کاریکاتور که باعث آزار "آسیب‌پذیر" شده‌بودند متنفر می‌شدم.


 در میان کاریکاتورها هم یکی که بیش از همه در ذهنم مانده کاریکاتوری بود که در آن داشتند یک آمپول به دکتر حبیبی (معاون اول رییس جمهور در دولت هاشمی رفسنجانی) می‌زدند. موضوعش یادم نیست ولی یادم هست که شورتِ دکتر حبیبی را گلدار کشیده بودند!

و اما در میان شعرهای طنز یکی هست که خیلی روی من اثر گذاشت. این شعر مربوط به زمانی است که شعارهای مربوط به برخورد با مفسدان اقتصادی تازه شروع به گرم شدن کرده بود و طبق رویه معمول در کشور ما که ارزش‌ها زود لوث شده و به ابزار کوبیدن حریف و متهم کردن مخالفان تبدیل می‌شود، شعارِ "از کجا آورده‌ای" هم به چنین استفاده ابزاری دچار شده بود و البته همچنان دچار می‌باشد و به جای اینکه دانه درشت‌ها و گردن کلفت‌ها گیر بیافتند معمولا یقه‌ی هیچکاره‌ها و یا بی‌نواها چسبیده می‌شود. در آن زمان گل‌آقا شعری با همین مضمون چاپ کرد و استثنائا در آن شماره این شعر را روی جلد چاپ کردند. یادم می‌آید وقتی خواندمش در حالیکه می‌خندیدم اما بغضی نیز گلویم را می‌فشرد. خیلی دنبال آن شعر گشتم و امروز که یک نامه‌ به سایت گل‌آقا فرستادم خیلی سریع برایم آن شعر را فرستادند (تا حالا در بین سایت‌های موسسات ایرانی موسسه‌ای را ندیده بودم که ایمیل‌ها را بخواند چه برسد به اینکه به آن جواب دهد و آن‌هم به این سرعت!). من هم آن را در اینجا به شما هدیه می‌کنم. می‌خواستم درباره‌ی تعطیلی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا هم بنویسم که دیگر مطلبم طولانی شد و می‌گذارم برای بعد.

از كجا آورده‌ای؟

از كجا آورده‌ای این نصفه سیگار را؟

ازكجا آورده‌ای این وصله شلوار را؟

نیم تخت تازه‌ای كفش تو پیدا كرده است

از چه راهی كرده‌ای نو، باز، پای‌افزار را؟

تو كه عمری بوده‌ای بی‌سایبان و سرپناه

ازكجا آورده‌ای این سایه دیوار را؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/21ساعت 23:39 توسط محمد تقی |